ایستاده در برابر باد

قلب آدمیزاد را که بشکافی، پرنده‌ای می‌بینی در حال خودکشی تدریجی با صدایی شبیه به زندگی. این وسط، روان (روح) انسان بید مجنونی است ایستاده در برابر باد

زاویه‌ی چهل درجه‌ی غربی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٦
 

من و «کایرا» دو انگلیسی ساکن لندن بودیم که سال‌ها پیش از سر اتفاق در بارسلونا با هم آشنا شدیم؛ توی یکی از روزهای نسبتا خلوت‌ترِ خیابان «لارامبلا» در محوطه‌ی رو باز جلوی یکی از آن کافه‌های دلنشین، لابلای ده‌ها میز و صندلی و سایبان‌های بزرگِ سفید. آن روز موهای مشکی با هایلایت کاهویی نه چندان بلندش را از پشت دم اسبی بسته بود و عینک آفتابی‌اش که روی دسته‌ی آن آرم بزرگ و طلایی «شانل» خودنمایی می‌کرد را داده بود بالای پیشانی‌اش. پیراهن یقه قایقی نخی نازکی تنش بود که راه‌راه‌های افقی سورمه‌ای و سفید داشت و یک شلوارک جین آبی آسمانی پوشیده بود با کفش‌های سفید اسپرت. در زاویه‌ی چهل درجه‌ی غربی من نشسته بود‌، پای چپش را انداخته بود روی پای راستش و داشت بلوط بو داده می‌خورد؛ ران‌های سفیدش دل می‌بُرد.

آن طور که او افتاده بود به جان بلوط بو داده، من بی‌اختیار لبخند زدم و چند ثانیه‌ای تماشایش کردم؛ در ادامه دستی به ریش مدل «فن‌دیک» پُرپشتم کشیدم، کمی دیگر از آبمیوه‌ام خوردم و غرق افکارم شدم. ذهنم آن روزها درگیر رُمانی بود که تصمیم داشتم، بنویسم. تازگی‌ها بررسی سوژه را تمام کرده و بارها به مرور خط سیر داستان پرداخته بودم. دنبال در ورودی می‌گشتم؛ اینکه از کجا شروع کنم و چطور در همان چند پاراگراف اول مخاطبم را به چالش بکشم. در حقیقت وقتی کایرا با پیشخدمت آمد بالای سرم و از او خواست بشقاب حاوی بلوط بو داده را بگذارد جلوی من، داشتم به این فکر می‌کردم که رمانم را با خوابی که شخصیت اول زن قصه می‌بیند شروع کنم؛ مثلا اینکه خواب ببیند توی فضایی شبیه دم غروب که هی بی‌خودی ته دلش خالی می‌شود، شخصیت اول مرد لبخند به لب پرنده‌ای سفید با جثه‌ای متوسط را با انگشت از روی شانه‌ی راستش بردارد و به زن بدهد و از او بخواهد که تا آخر عمر مراقب آن پرنده باشد. در ادامه مرد همان طور لبخند به لب محو شود و زن توی خوابش غرق تماشای پرنده‌ی سفید، درگیر این موضوع باشد که چهره‌ی مرد خیلی برایش آشنا بوده اما چرا نمی‌تواند او را به خاطر بیاورد؟

وقتی کایرا را آن طور برافروخته و دست به کمر با پاهایی نه زیاد کوتاه و نه چندان کشیده، بالای سرم دیدم، جا خوردم و رشته افکارم به یک باره گسیخته شد. پیشخدمت بعد از اجرای درخواست او و گذاشتن بشقاب حاوی بلوط بو داده روی میز من، رفت و کایرا با همان شمایل طلبکارانه ازم خواست آن بلوط را بخورم. به عنوان یک زن، نسبتا جذاب بود، هر چند چندان ظریف و زیبا به نظر نمی‌رسید، نه اینکه زیادی درشت باشد، نه اما ظریف هم نبود، خصوصا صورتش که در آن همه‌ی اجزا از لب‌ها و چشم‌ها گرفته تا گونه‌هایش کمی بزرگتر از سایز معمول زنانه بودند؛ البته فقط کمی.  

وقتی ازم خواست بلوط بو داده را بخورم، بهش لبخند زدم و تاکید کردم که علاقه‌ی چندانی به خوردن بلوط از هر نوعش ندارم. با دست راستش بشقاب را بهم نزدیک‌تر کرد و گفت که علاقه‌مند است مرا موقع خوردن آن بلوط ببیند تا بهم ثابت کند بلوط بو داده را هیچ طور دیگری غیر از آن طوری که او می‌خورده و من با پوزخندم مسخره‌اش کرده‌ام، نمی‌شود خورد. آهان! پس قضیه این بود. ازش خواستم بنشیند اما توجهی به دعوتم نکرد. به روی خودم نیاوردم و بهش اطمینان خاطر دادم که لبخندم از سر تمسخر نبود، بلکه صرفا در آن لحظه خیلی شیرین و خواستنی به نظرم آمد. چشم‌ها را ریز کرد و ازم پرسید که آیا منظور خاصی دارم که او را خواستنی خطاب می‌کنم؟! باز لبخند زدم؛ باز هم لبخندی معنادار و این، باز او را بر آشفت. دوباره ازش خواستم بنشیند و آرام باشد؛ این بار نشست و من برایش تشریح کردم که هیچ منظور بد و سوئی نسبت به او نداشتم و ندارم و آن بلوط بو داده را هم نخواهم خورد، چون رفتارش تهدیدآمیز بوده و اگر هم روزی قرار باشد بلوط بو داده بخورم، ترجیح می‌دهم یا خودم آن را سفارش بدهم یا یک دوست این کار را برایم بکند!

وقتی از لحن و ابروهای در هم کشیده‌ام متوجه شد که تا حدودی از زیاده‌روی‌اش رنجیده‌ام، حالت تهاجمی‌اش را تعدیل و بعد مؤدبانه خودش را معرفی کرد. با هم دست دادیم و من بالاخره توانستم اولین لبخندش را ببینم. از اسمم خوشش آمده بود؛ «استیو»، مثل «استیو مک‌کویین» که تاکید کرد عاشق فیلم‌هایش است، خصوصا «فرار بزرگ» که به نظرش یکی از پنج فیلم برتر تاریخ است. بهش گفتم که اتفاقا من هم جزو علاقه‌مندان نقش‌آفرینی‌های مک‌کویین هستم اما برخلاف او «پاپیون» را بهترین فیلمش می‌دانم؛ یکی از سه فیلم برتر تاریخ سینمای جهان. خنده‌ی قشنگی کرد و گفت: «لابلای این همه اختلاف نظری که با هم داریم، میشه چیزای امیدوار کننده‌ای هم پیدا کرد» و ازم خواست برایش «برَندی» سفارش بدهم.

توی نزدیک به سه ساعت آینده‌ای که پشت آن میز نشسته بودیم، کایرا برایم تعریف کرد که به اتفاق همسرش برای عکاسی و گردش به بارسلونا آمده و تا یک هفته آینده نیز در این شهر اقامت خواهند داشت. بعد، چند تا از عکس‌های دو نفره‌شان که همان روز گرفته بودند را نشانم داد؛ مرد معقولی به نظر می‌رسید. در واکنش به تمجید نصفه و نیمه‌ای که از شوهرش کردم، گفت که شوهرش همواره مرد خوب و خوش اخلاقی بوده اما مشکل جای دیگری است؛ خانواده‌اش! معتقد بود مادر شوهرش بیش از حد توی زندگی‌شان دخالت می‌کند و چون بخشی از هزینه‌های جاری آن دو با حمایت خانواده شوهرش تامین می‌شوند، بابت دخالت‌های آن پیرزن عملا کار زیادی ازش ساخته نیست و این مدام آزارش می‌دهد. وقت خداحافظی ازم پرسید که آیا حالا او را دوست خودم می‌دانم یا نه؟ سری تکان دادم و گفتم: «بله، کایرا. حالا ما دوستیم» که لبخندی پیروزمندانه و قشنگ زد و ازم خواست حالا که دوست هستیم، بهتر است وقت را تلف نکنم و بلوط بو داده را بخورم. هر دو زدیم زیر خنده و من در نهایت با هر مکافاتی بود، آن بلوط لعنتی را خوردم!

تا یک هفته آینده ما هر روز همدیگر را ملاقات کردیم و هر بار سه تا چهار ساعت را با هم گذراندیم. هیچ وقت شوهرش را ندیدم. همیشه تنها به دیدنم می‌آمد و من هم خب هیچ وقت دلیلش را نپرسیدم. کایرا علاقه زیادی به عکاسی از بناهای تاریخی داشت و از اینکه با نشان دادن هر عکسی که گرفته بود، من تاریخچه‌ی نسبتا کاملی از آن بنا را بهش می‌دادم، سر ذوق می‌آمد. روز آخر همان طور که توی ساحل قدم می‌زدیم، دستش را به بازویم قلاب کرد و ازم پرسید که حدس می‌زنم کِی بتوانم نوشتن رمانم را تمام کنم؟ نمی‌توانستم زمان دقیقی را مشخص کنم اما قطعا به این زودی‌ها به نقطه پایان نمی‌رسید و تازه بعد از آن هم باید بارها بازنویسی و ویرایش می‌شد. گفت: «هی استیو، من این حرفا حالیم نیست ... دوست دارم اولین نفری باشم که رمانت رو می‌خونه؛ این یه آرزوئه، متوجهی که»؟ لبخند زدم و بهش قول دادم که بعد از خودم اولین نفری خواهد بود که نسخه کامل رمانم را خواهد خواند. بازویم را فشرد و گفت: «حالا دیگه لبخندهای معنادارت عصبیم نمی‌کنه» و کمی سرخ شد.

کایرا که برگشت لندن، من تا آخر ماه یعنی دو هفته‌ی دیگر در بارسلونا ماندم و نوشتم. رمان داشت خوب پیش می‌رفت. با کایرا تلفنی و بیشتر اینترنتی در ارتباط بودیم و معمولا روزی چند ساعت چت می‌کردیم. حرف می‌زدیم، حرف‌های به درد بخور؛ شعر، تئاتر، فیلم‌های قدیم و جدید و کتاب‌هایی که خوانده بودیم. کتاب محبوبش «صد سال تنهایی» بود و شاعر محبوب‌مان «تی اس الیوت» که خیلی پیش می‌آمد شعرهایش را برای هم بخوانیم و تحلیل کنیم.

ما پنج سال آینده را به همین شکل با هم در ارتباط بودیم؛ دوستی نسبتا نزدیکی بین‌مان برقرار بود و حتی پیش می‌آمد که خصوصی‌ترین بخش‌های زندگی‌مان را هم با هم در میان بگذاریم و درباره‌شان صحبت کنیم اما با همه این نزدیکی، هیچ وقت پیش نیامد که دوباره همدیگر را ببینیم! موضوع عجیب به نظر می‌رسد؟ خب عجیب هم هست. بعد از بارسلونا، توی همه‌ی این پنج سال ما هیچ وقت همدیگر را ندیدیم؛ واقعیت این است که او نمی‌خواست همدیگر را ببینیم. توی این مدت من چند باری پیشنهاد دادم همدیگر را ملاقات کنیم اما او هر بار به بهانه‌ای از این موضوع فرار می‌کرد. هیچ وقت به طور مستقیم پیشنهادم را رد نمی‌کرد و هیچ وقت هم دلیل واقعی‌اش را نمی‌گفت؛ معمولا بهانه می‌آورد یا روز قرار پیام می‌داد که کاری پیش آمده و نمی‌تواند مرا ببیند. حتی پیش آمد که ظهرِ یک پنجشنبه‌ی تابستانی سر این موضوع تلفنی باهام دعوا کند. گفت که دلیل اصرار مرا برای ملاقات حضوری نمی‌فهمد و ادامه داد که سرش شلوغ کار و زندگی‌اش است و از این دست حرف‌ها. بعد، برای دومین بار با هم قهر کردیم. قهرهای‌مان معمولا مسالمت‌آمیز بود و با این وجود چند ماهی طول می‌کشید. می‌خواهم بگویم حتی سیکل هم داشت؛ معمولا اوایل ماه «می» با هم آشتی می‌کردیم تا اواخر جولای و بعد موضوعی پیش می‌آمد و باز از هم فاصله می‌گرفتیم تا ماه می سال آینده! می‌خواهم بگویم پاییز و زمستان مشترک چندانی نداشته‌ایم.

توی همه‌ی این سال‌هایی که مشغول نوشتن و ویرایش رمانم بودم و همزمان با هم دوست بودیم و هر کدام هم زندگی خودمان را داشتیم، او برای هر کس و ناکسی وقت ملاقات داشت، جز من؛ قرارهای متعدد دوستانه، میهمانی‌های دوره‌ای و آدم‌های رنگارنگی که همگی این شانس را داشتند که او را از نزدیک ببینند و باهاش معاشرت درست و حسابی داشته باشند، جز من! برایش مهم نبودم؟ نه، برعکس؛ می‌توان گفت هیچ‌کس توی زندگی به اندازه من رویش نفوذ نداشت. به قول خودش نقطه امیدش بودم و هفته‌ای بین بیست تا سی ساعت با هم حرف می‌زدیم. همان طور که گفتم بارها با هم قهر کرده بودیم و او هر بار به بهانه‌ای دوباره سراغم را گرفته بود، البته من تنها کسی نبودم که کایرا به سویش باز می‌گشت؛ در مجموع خیلی‌ها را می‌شناسم که او بارها باهاشان قطع رابطه کرده و باز سراغ‌شان را گرفته بود.

قبل از چهارمین قهر مسالمت‌آمیزمان در طول این پنج سال بود که سفر آمریکا پیش آمد. به خاطر پروژه‌ی کاری همسرش، نزدیک به یک ماه را در ینگه دنیا گذراندند و این سفر در تداخل با برخی گرفتاری‌های من باعث شد کمتر با هم در ارتباط باشیم. وقتی برگشت، کایرای قبل نبود؛ مهربان‌تر به نظر می‌رسید و احساساتش به من رقیق‌تر شده بود، این قدر که خودش پیشنهاد یک قرار ملاقات در آینده‌ای نزدیک را داد و گفت که برایم از آمریکا نسخه‌ای باارزش و نفیس از مجموعه اشعار الیوت هدیه آورده که در دیدار پیش روی‌مان تقدیمم خواهد کرد.

بعد از پنج سال بالاخره می‌توانستم او را ببینم و آرزویش را برآورده کنم. پرینت رمان آماده شده‌ام را از کتابخانه برداشتم و به این فکر کردم که چند وقت است حاضر نشده‌ام آن را تحویل ناشر بدهم فقط به این دلیل که به کایرا قول داده بودم اولین نفری خواهد بود که آن را می‌خواند؟ زمان گاهی چه بی‌رحمانه تند پیش می‌رود.

روز موعود او باز هم بهانه‌ای آورد و به دیدنم نیامد. جلوی آینه ایستادم و به خودم گفتم که احتمالا کایرا حتی آرزویی که روزی در ساحل بارسلونا کرده بود را یادش هم نیست و این همه سال من هیچ وقت بهش یادآوری نکردم که تنها دلیلی که می‌خواستم او را ببینم این بوده که نسخه اول رمانم را بدهم بخواند و نظرش را بگوید و من با اشتیاق نظراتش را در نسخه نهایی اعمال کنم. چرا نگفتم؟ چون همیشه می‌خواستم سورپرایزش کنم؛ دوباره مثل اولین دیدارمان بنشینیم پشت یک میز، بلوط بو داده سفارش بدهیم و من پرینت رمانم را بگذارم جلویش و او فقط یک بار دیگر آن لبخند قشنگش را تحویلم بدهد و همان طور که چند پاراگراف اول را می‌خواند و ذوق سراپایش را گرفته، من تماشایش کنم و خستگی این چند ساله از تنم در بیاید اما خب او باز هم نیامد و ما چند هفته بعد دوباره قهر کردیم؛ این بار احتمالا برای همیشه!

 


 
 
تو؛ توی شاهرگ سمت چپ گردنم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

من گاهی وقت‌ها تپش قلبت را و پرش نبضت را حس می‌کنم. نه اینکه فکر کنی تپش قلبت را و پرش نبضت را خیال می‌‌کنم ها، نه! قضیه یک حس کاملا واقعی است؛ توی تختخواب یا کف سالن پذیرایی، روی چمن پارک، پشت وانت در حال حرکت، روی تخت سنگی بالای کوه یا هر جای دیگری که بشود دراز کشید، دراز می‌کشم و منتظر می‌مانم. اولش خودت را ازم پنهان می‌کنی، انگار که دلت نخواهد ناراحتی‌ات را ببینم، دلتنگی‌ات را ببینم. توی ذهنم بهت می‌گویم: «چته»؟ تو با آن نگاه غمبار و محزون می‌گویی: «هیچی»! می‌گویم: «چرا یه چیزیت هست، فقط نمی‌خوای به من بگی» و ادامه می‌دهم: «دلتنگ شدی باز»؟ تو هیچ نمی‌گویی و من از غصه‌ی تو خونم به جوش می‌آید. تپش قلبت را حس می‌کنم؛ تالاپ ... تالاپ ... تالاپ، دقیقا همین طور و بعد ضربان قلبم و آمد و شد نفس‌هایم تند می‌شوند.

وقت‌هایی که تپش قلبت را و پرش نبضت را حس می‌کنم، انگار درون من داری می‌تپی. مثل مادری که تپش‌های بچه‌اش را توی شکمش حس می‌کند، من تو را دقیقا توی شاهرگ سمت چپ گردنم حس می‌کنم؛ دقیقا همان ‌جایی. تالاپ تالاپ می‌کوبی و می‌کوبی و من نفس کم می‌آورم.

این واقعیتِ حس کردن تپش قلبت و پرش نبضت تا توی خواب‌هایم هم رسوخ کرده؛ تو را می‌بینم که شبانه توی کوچه و خیابان‌هایی که برایت غریب و ترسناکند در جست‌وجوی من به هر سو می‌دَوی و مرا نمی‌یابی. من تو را می‌بینم و مراقبت هستم اما تو از حضورم بی‌خبری. هراسان و برافروخته درِ همه‌ی خانه‌ها را می‌کوبی و نام مرا ضجه می‌زنی. دم صبح از خواب می‌پرم. شاهرگ سمت چپ گردنم تند می‌تپد و می‌کوبد. دستم را می‌گذارم روی قلبت (همان شاهرگ سمت چپ گردنم) که تند می‌تپد و می‌کوبد و توی خیالم می‌بوسمت، نوازشت می‌کنم و می‌گویم: «آروم باش عزیزم. من پیشتم ... آروم باش قرارم. من اینجام، بی‌تابی نکن» و همین طور باهات حرف می‌زنم توی ذهنم و همچنان دستم روی شاهرگ سمت چپ گردنم است.

بعد از چند دقیقه یواش یواش آرام می‌شوی، می‌خزی توی آغوشم. این را حس می‌کنم چون آن لحظه سینه و قلبم داغ می‌شوند. مثل گنجشکی که از پنجه‌ی عقابی گریخته، کِز می‌کنی روی سینه‌ام و بازوهایم را دور خودت می‌پیچی.  

وقت‌هایی که توی شاهرگ سمت چپ گردنم می‌تپی، قشنگ رگم را حس می‌کنم که بی‌قرار است و از بی‌قرای می‌خواهد پوستم را بشکافد و بزند بیرون. کف دستم را می‌گذارم روی قلبت (همان شاهرگ سمت چپ گردنم) و می‌گویم: «جونم عزیزم؟ چی شده باز؟ باز بی‌قرار من شدی؟ دلتنگم شدی؟ اینجام. پیشتم دیوونه. دارم تپش‌های قلبتو حس می‌کنم. دستم رو قلبته ... آروم باش ... آروم باش ...»، بعد بوی خاصی می‌پیچد توی مشامم؛ تا حدودی شبیه بهار نارنج است اما خیلی ملایم‌تر و البته خاص‌تر. بویت که می‌پیچد توی مشامم، آرام می‌گیرم و می‌فهمم که تو هم آرام‌تری. بعد، نوک چهار انگشتم را می‌گذارم روی شاهرگ سمت چپ گردنم (همان قلبت)؛ آرامی و آرامشت تخدیرم می‌کند. دیگر قلبت نمی‌کوبد. بیشتر شبیه جریان خون در رگ‌هاست؛ آرام و سیال و زنده. تو که آرامی، من هم آرام می‌شوم، بعد از جای برمی‌خیزم تا بروم و لیوانی آب بخورم. توی راه آشپزخانه زیر لب می‌گویم: «لعنت بهت لامصب»!

 


 
 
غم لعنتی نزدیک بهار
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦
 

نزدیک بهار که می‌شود، خاطرات دوره‌ام می‌کنند؛ آدم‌ها، آهنگ‌ها، کرده‌ها و حتی نکرده‌ها، نگفته‌ها، نرسیدن‌ها، حسرت‌ها و غمی که یکهو همه‌ی قلبم را می‌فشرد، انگار که قوی‌ترین پنجه‌ی دنیا را داشته باشد. نفس کم می‌آورم در خانه؛ پا توی کفش می‌کنم سمت شلوغی خیابان و قدم می‌زنم تا هر جا که پای شصت و دو سالگی‌ام یاری کند. خسته که می‌شوم، دربست می‌گیرم تا مهد کودک نوه‌ام «دلارام» و از مربی می‌خواهم اجازه دهد داخل شوم و چند دقیقه‌ای حین بازی یا کشیدن نقاشی تماشایش کنم. مرا که می‌بیند با همان لحن شیرین پنج سالگی «بابابزرگ جونم» گویان می‌دَود تا مسیر آغوشم. روی زانو می‌نشینم و به خود می‌فشارمش. با اولین نفس عمیق از موهای مجعد و پرپشت دخترک، همه‌ی دلتنگی‌ها موقتا هم که شده رخت برمی‌بندند از وجودم.

نزدیک بهار که می‌شود، این کار هر روز من است؛ خاطره‌ها و آدم‌ها و آن غم لعنتی پر زور و دست آخر منی که بی‌اختیار سر از مهد دلارام در آورده‌ام. عصرها که دخترم «باهار» به بهانه بردن دلارام سری بهم می‌زند، اول می‌رود سراغ زیر سیگاری و تعداد فیلترها را می‌شمارد؛ زیاد که باشند، می‌آید و می‌نشیند کنارم، دستم را می‌گیرد بین دست‌هایش، سرش را یک وری می‌گذارد روی شانه‌ام و ازم می‌خواهد برایش حرف بزنم. چیز زیادی نمی‌گویم؛ بیشتر لبخند می‌زنم و گیسوان بلند و مواجش را نوازش می‌کنم. باهار و دلارام که می‌روند، باز منم و تنهایی و یادها.

نزدیک بهار که می‌شود، خاطره‌ها دوره‌ام می‌کنند. یاد رفته‌ها می‌افتم؛ دلبرانه‌های کشدار و بعضا کوتاه جوانی و میانسالی. اسفند، ماه غریبی است. برای من اسفند همیشه غریب بوده؛ یک غربت وسیع. آدمیزاد هر چقدر هم که دل‌‌گُنده باشد، باز بعید است بتواند از پس غربت اسفند ماه بر بیاید؛ انگار یکی از آن مادرهای وسواسیِ مقید به سنت‌ها توی دلت داشته باشی که دم عیدی جارو و خاک‌انداز برداشته باشد به خانه تکانی. هر چه بگویی مادرِ دل، مادرِ جان! این خانه که می‌تکانی فقط خاطره هم زدن است؛ چیزی گیر خاک‌اندازت نمی‌آید. کِی آدمی توانسته چیزی از دلش بیرون بریزد؟ چطور بتوانم آن همه یاد را، آن همه دلدادگی را، رفاقت‌ها را، آن همه آدم عزیزِ رفته و برنگشته را دور بریزم؟ چطور می‌توانم از خودم نپرسم «مستانه» الان کجاست و با کیست و چه می‌کند؟ نپرسم او که قید سه سال عاشقیت اول جوانی‌مان را زد و با آن پسره‌ی خوش چهره و پولدار رفت پاریس که هنرهای دراماتیک بخواند، حالا چه می‌کند؟

نپرسم اگر درک و فهم الان یا حتی اوایل میانسالی‌ام را توی دوره دانشجویی داشتم، آیا باز هم آن قدر ساده قید «سیمین» را می‌زدم؟ یعنی الان کجاست؟ زنده است؟ مرده؟ آیا هنوز هم گهگاه یاد من می‌افتد، همان طور که من یادش می‌کنم؟ آیا او هم مثل من گاهی خاطره اولین بوسه‌مان را مرور می‌کند؟ هنوز آن شب لعنتی را به یاد دارد؟ آن شب که عصرش استاد «یغماییِ» شیفته‌ی «بیلی وایلدر» همه‌ی کلاس را برداشت برد سینما «سپیده» برای دیدن فیلم «آپارتمان» و بعدش با «آرش» و «نازنین» و «خسرو» و «تارا» توی کافه «فرانسه» ساعت‌ها گپ زدیم و بعد آخرهای شب دو تایی پیاده راه افتادیم سمت «پل چوبی». یک نخ سیگار داشتیم و قرار شد با هم بکشیم و همین شد که بحث رسید به اینکه آیا از هم چندش‌مان می‌شود یا نه؟ من که همان اول موضعم را مشخص کردم و قرص و محکم گفتم از هیچ چیز او چندشم نمی‌شود اما سیمین کمی مردد بود، هر چند در نهایت گفت که او هم از من چندشش نمی‌شود. آن طور که دو به شک بود، د‌لچرکینم کرد و او این را فهمید.

نزدیکی‌های «دروازه شمیران» دستفروشی لبو می‌فروخت. رو به سیمین گفتم: «لبو بخوریم»؟ با لبخندی زیبا سر تکان داد که «اوهوم، می‌چسبه توی این سرما» و باز لبخند زد. دو ظرف لبو گرفتیم و روی سکوی مغازه‌ای همان اطراف تنگ هم نشستیم به خوردن. دومین قاچ را که از وسط گاز زدم، بی‌هوا دهانش را آورد سمت لبوی نیم‌خورده‌ی من و بلعیدش. موقع قورت دادن لبو چشم‌هایش را بست و کیف کرد، آن طور که آدم گلی را می‌بوید و چشم‌هایش را می‌بندد و کیف می‌کند. تا من بخواهم تعجب کنم، خندید؛ گشاد و دلبرانه. قاچ دیگری را چنگال زدم و گرفتم جلوی دهانش که یک سومش را گاز زد و بعد، من از جای گاز او کمی خوردم و باز گرفتم سمت دهان سیمین و او با خنده باقی‌مانده‌اش را خورد. این بار او این کار را تکرار کرد و ما یکی در میان همین طور تکه‌های لبو را خوردیم تا قاچ درشت آخر. آخرین قطعه را  به پیشنهاد من قرار شد چشم بسته با هم بخوریم؛ هر کدام از یک طرفش. چشم‌ها را بستیم و شروع کردیم به خوردن. من گاز سوم را که زدم نرمی لب‌هایش را روی لب‌هایم حس کردم و بی‌اختیار چشم گشودم. سیمین مثل برق گرفته‌ها سرش را کشید عقب و ما هر دو چند ده ثانیه همان طور که خشک‌مان زده بود، همدیگر را تماشا کردیم. چنگال و ظرف لبو را کنار گذاشتم و انگشت‌هایم گره خورد لای انگشتان سیمین. آرام کشیدمش سمت خودم و سرم را بردم جلو. سیمین به نفس نفس افتاده بود. چشم‌هایش را بست و سرش را پیش آورد. هم را بوسیدیم؛ آرام و کوتاه مثل یک جرقه، چون سیمین بی‌هوا پا شد و خواست که راه برویم. سرخ شده بود توی آن سرما و من هم غرق احساسات. دقیقا هجده قدم بیشتر نرفته بودیم که یکهو ایستادم، دستش را گرفتم و در حالیکه می‌خواست قدمی رو به جلو بردارد، کشیدمش توی آغوشم و تا برگشت به سمتم، بوسیدمش. هنوز آرامش انگشت‌هایش لای موهای پشت سرم حین آن بوسه‌ی طولانی را حس می‌کنم. آه ... یعنی آن انگشت‌ها الان موهای کی را نوازش می‌کند؟

کاش یکی می‌توانست به مادر وسواسی توی دلم حالی کند؛ خانه تکانی این دل بی‌صاحاب فقط هوایی‌ترم می‌کند. کاش می‌فهمید نباید یادم بیندازد با یک لیوان چای زیر آسمان پرستاره‌ی کویر «شهداد» بود که من و «هستی» با هم آشنا شدیم و کارمان کشید به رفاقت و شدیم رفیق‌ترینِ همدیگر اما روزگار چه زود این دوست و همدم روزهای بیکاری و بی‌پولی و افسردگی را ازم گرفت و سپرد به خاک. می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و غم هم را می‌خوردیم. شانه‌ام مأمن دلخستگی‌هایش بود و دست‌هایش آرامش روزهای پرالتهابم.

باز هوای خانه دلگیر می‌شود و نفس کشیدن سخت؛ نصف شبی پا در کفش می‌کنم به قدم زدن پارک سرکوچه. می‌خواهم بگویم توی این اسفند لعنتیِ بی‌رحم، من حتی دلتنگ «رعنا» هم می‌شوم، اگرچه آن طور خصمانه طلاق گرفتن و کوچیدنش به «کانادا» را هیچ وقت نتوانستم ببخشم؛ نه فقط به خاطر خودم، بیشتر به خاطر باهار که آن موقع هشت سال بیشتر نداشت و بی رعنا، من ماندم و کوهی از مشغله و مسئولیت و روانی که تا سال‌ها رنجور رفتنش بود. هنوز گهگاه اینترنتی حالی از هم می‌پرسیم و او هنوز هم مرا مقصر نداشته‌هایش می‌داند، خصوصا باهار را که آن موقع نگذاشتم او را با خودش ببرد و بعدتر هم که بزرگ و مستقل شد، مثل من نتوانست و نخواست تن بدهد به زندگی در غربت؛ همین جا ور دل بابایی ماند و حسابدار شد. ازدواج و زندگی موفقی هم دارد اما رعنا هنوز اصرار دارد به خاطر من است که باهار دل نمی‌کَند از این شهر و دیار.

نزدیک بهار که می‌شود، خاطرات دوره‌ام می‌کنند؛ یادها، حسرت کارهای نکرده، راه‌های نرفته، آدم‌هایی که می‌شد تجربه‌شان کنم اما نکردم. یک وقت‌هایی به خودم می‌گویم کاش بعد از رفتن رعنا آن قدر نمی‌ترسیدم از دوباره دل باختن. کاش باهار را بهانه دل ندادن‌هایم نمی‌کردم. کاش قلب «نرگس» را نمی شکستم و اجازه می‌دادم دلباختگی‌اش به عشق بنشیند؛ با کی لج کردم من؟ با او که همدل‌ روزهای میانسالی‌ هم بودیم یا با خودم؟ کاش خواستگاری همکار بیست ساله‌ام را رد نمی‌کردم، آن طور که صاف و پوست کنده وقت سیگار کشیدن توی تراس شرکت بهم گفت: «مهرداد یه سوال می‌کنم ازت، بی حرف پس و پیش یک کلام یا میگی آره یا میگی نه و اگه جوابت نه بود، نه من چیزی گفتم و نه تو چیزی شنیدی» و بعد بی‌دستپاچگی خاص این طور وقت‌ها خیلی قرص و محکم پرسید که باهاش ازدواج می‌کنم یا نه؟ و من آن روزها به قدری دلمرده و رمیده روان بودم که بی‌تأمل پاسخ منفی دادم و دیدم که غرور «کتایون» شکست و رفته رفته از هم سرد شدیم.

به هوای قدم زدن توی پارک سر کوچه از خانه زدم بیرون و حالا نصف شبی نمی‌دانم چطور خودم را جلوی مهد دلارام پیدا می‌کنم. مرا چه می‌شود؟ چه می‌کند با من این غربت اسفند، این غم لعنتی نزدیک بهار؟ دست می‌کنم توی جیب پالتوام و پاکت سیگارم را در می‌آورم به هوای گیراندن نخی دیگر اما می‌بینم خالی است. چشم می‌اندازم دور و اطراف؛ چراغ سوپرمارکت آن طرف خیابان روشن است. آهی می‌کشم و از خیابان عبور می‌کنم. 

  


 
 
شاه مخلوع
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٦
 

من شاه بودم. بله، همین قدر جدی! من چند سالی شاه بودم؛ شاه او. نمی‌دانم چی شد که مرا شاه خودش کرد اما هر چه بود واقعا شاهش بودم. این را خیلی خوب می‌شد حس کرد؛ حتی می‌خواهم بگویم شاه قَدَر قدرتی هم بودم، چرا قدر قدرت؟ چون شاه او بودم، چون توانسته بودم بی جنگ و خونریزی، بی‌میراث شاهنشاهی و بی زَر و زور پادشاه سرزمین وسیع دل او باشم؛ تنها پادشاه سرزمین وسیع دل او.

من شاه بودم؛ شاه او و همه‌ی ارزش شاه بودنم هم به همین بود که فقط شاه او بودم. توی دنیای به این بزرگی فقط من شاه او بودم. خب؛ آیا این اوج قدرت یک شاه نیست؟!

من شاه او بودم؛ چیزی نزدیک به یازده سال و بعد یکهو بین‌مان شکرآب شد و او برگشت خیلی رُک و راست به صراحت و صداقت یک آدم مست بهم گفت که دیگر شاهش نیستم و چه بسا از اول هم نبوده‌ام! آن روز که این حرف را بهم زد، درک کردم که ممکن است از سر عصبانیت چنین گفته باشد اما خب متاسفانه یا خوشبختانه من از آن دسته افرادی هستم که معتقدند آدم‌ها مسئول چیزهایی هستند که بر زبان می‌آورند و به نظرم باید پای حرف‌شان بایستند؛ حتی اگر حرف مفت زده باشند. گذشته ازاین، شاهی که یک روز شاه باشد و یک روز نه؛ همان بهتر که بی‌خیال کل قضیه شود و برود دنباله‌ی کار خویش گیرد!

از آن روز که بهم گفت دیگر شاهش نیستم و چه بسا از اول هم نبوده‌ام، شده‌ام شاه مخلوع؛ سرزمینی که پادشاهش بودم و با همه‌ی وجود می‌خواستم آن را آباد و شاد و شکوفا کنم را ترک کردم و قدم در راه بی‌برگشت گذاشتم. گله‌ای هم نیست البته؛ به هر حال او مرا شاه خودش کرده بود و خود او هم بود که بهم گفت دیگر شاهش نیستم و چه بسا از اول هم نبوده‌ام اما حرف من اینست که شاه داشتن هم آداب و رسوم خودش را دارد.

در حال حاضر دارم از شاه مخلوع بودنم لذت می‌برم، چون به هر حال شاه بودن، آن هم شاه یکی بودن، مسئولیت سخت و سنگینی است. حالا اما راحت‌ترم. به عنوان یک شاه مخلوع با آدم‌های زیادی معاشرت می‌کنم و اتفاقا دوستان خوبی هم پیدا کرده‌ام توی این مدت و سرم باهاشان گرم است.

من نزدیک به یازده سال شاه او بودم و فقط آن دیوانه‌ی لعنتیِ دردناک فهمید که من یک شاهم و این خیلی برایم مهم بود. خب، اوضاع خوب پیش نرفت؛ یعنی اگر بخواهم صادق‌تر باشم، باید گفت همه‌ی قضیه هم از یک دعوای ساده آب نخورد. آن قضیه در واقع حکم تیر خلاص را داشت؛ تیغ تیزی بود که آخرین رشته ابریشمین پیوند بین ما را بُرید.

گاهی که می‌نشینم به مرور گذشته به این نتیجه می‌رسم که دلم نمی‌خواهد توی باقی‌مانده‌ی عمرم شاه کس دیگری شوم؛ حالا گذشته از مسئولیت‌های سخت و سنگین شاه یک نفر بودن، بیشتر دلم می‌خواهد همین شاه مخلوع بمانم و یادم بماند که می‌توان یازده سال شاه کسی بود و آخرش فهمید که اصلا از اول شاه نبوده‌ای!



 
 
از چه چیزهایی پشیمان نیستم؟
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥
 

من اصلی‌ترین اشتباهم را زمانی که برای اولین بار توی شهر کتاب دیدمش، مرتکب نشدم؛ آن روز صبح را می‌گویم که توی خلوتیِ  فروشگاه داشتم لابلای قفسه‌‌ها دنبال «جهان گرایش‌ها»ی «کارل پوپر» می‌گشتم که با یک لبخند گشاد و کتابی در دست با احتیاط بهم نزدیک شد. بلند و کمی چاق بود. چاق که می‌گویم؛ آشکارا لُپ‌هایی داشت که می‌شد حسابی چلاندشان! سبیلی نعل اسبی گذاشته بود که جذاب‌ترش می‌کرد، خصوصا با آن تکه موی مثلثی زیر لب پایین و یک کلاه بِره‌ی مشکی هم بر سر داشت که خیلی جذاب‌ترش کرده بود! با جور خاصی از استرس ویژه‌ی مردها در اولین دیدار، «همه چیز فرو می‌پاشد» را گرفت سمتم و ازم پرسید که آیا اطلاعات به درد بخوری از «چینوآ آچه‌به» دارم که در اختیارش بگذارم و اساسا خریدن و خواندن آن کتاب را توصیه می‌کنم یا نه؟ با یک کوچولو شیطنتی که در صدایم قابل تشخیص بود، پرسیدم؛ در مورد کتاب اطلاعات می‌خواهد یا نویسنده‌اش که گفت هر دو و کارم را سخت کرد!

من به شخصه از به اشتراک گذاشتن لذت خواندن آن کتاب با او که موجب آشنایی‌مان شد و پایه اتفاقات بعدی بود، پشیمان نیستم؛ مثلا هیچ وقت نشده که به خودم بگویم کاش آن روز جواب سوالش را نداده بودم یا حتی بگویم کاش با لبخندی تصنعی حواله‌اش می‌دادم به یکی از راهنماهای آن اطراف که خب حقوق می‌گرفتند که همین دست اطلاعات را به مشتریان بدهند؛ می‌خواهم بگویم حتی از اینکه پیشنهادش برای صرف قهوه در کافه‌‌ی دنج آن طرف خیابان را پذیرفتم هم پشیمان نیستم. دیگر از چه چیزهایی پشیمان نیستم؟ خب مشخصا از اینکه ازش خوشم آمد و گذاشتم به هم پیوند بخوریم و دوست دخترش شوم و برایم حرف‌های دلبرانه بزند، پشیمان نیستم. از اینکه بعد از دقیقا یازده ماه و هجده روز و سیزده ساعت و بیست و دو دقیقه وسط ساندویچ خوردن‌مان توی یکی از پارک‌های پایین شهر احساس کردم عاشقش هستم، پشیمان نیستم. ازدواج؟ بله خب، قطعا از ازدواج‌مان هم پشیمان نیستم. بعد از دوسال رابطه و سه سال زندگی مشترک، کارمان به طلاق کشید؛ اوایل خوب پیش رفتیم اما خب اتفاق‌های بد معمولا یکهویی رخ می‌دهند!

من حتی اصلی‌ترین اشتباهم را زمانی که از هم جدا شدیم هم مرتکب نشدم؛ راستش توی آن موقعیت، طلاق بهترین راه‌حل بود. طلاق توانست کیفیت و کرامت انسانی هر یک از ما در قبال دیگری را حفظ کند. در آن مقطع اگر جدا نمی‌شدیم ممکن بود باورمان به خیلی چیزها را از دست بدهیم.

حالا بعد از یک سال و چهار ماه و سیزده روز من همچنان بدون او به شدت احساس تنهایی می‌کنم، نه اینکه آدم تنهایی باشم؛ اتفاقا دوستان و خانواده خوبی دارم و حتی کسی هست که باهاش رابطه عاطفی و جنسی دارم اما با وجود همه اینها احساس تنهایی می‌کنم. نه اینکه عشق به او مرا به این روز انداخته باشد، نه، نه اصلا! من همان روز که راضی به طلاق شدم، توانستم در موضوع عشق با خودم به تفاهم برسم؛ همان طور که او قبل از من رسیده بود! در حقیقت مشکل من چیزهایی به مراتب جدی‌تر از عشق است! من به تاثیر او بر سبک زندگی‌ام خو گرفته‌ام و مهمتر از همه به حضورش؛ یک حضور بی‌تعلق البته. این طور نیست که هنوز هم دلم بخواهد داشته باشمش، نه؛ من نه بازگشت به زندگی زناشویی‌ام را می‌خواهم، نه تجربه دوباره‌ی آن عاشقیت تمام شده را و نه حتی مهر و محبتش را. تنها چیزی که من لازم دارم بودن او در فضای زندگی‌ام است، فقط می‌خواهم باشد، هر چند کم و گهگاهی. اینکه بتوانم هر از گاهی ببینمش چون دیدنش مطمئنم می‌کند که آن مقطع دل‌انگیز از زندگی‌ام (هر چند پایان خوشایندی نداشت) توهم نبوده است، با هم حرف بزنیم چون حرف زدن با اویی که به جزئی‌ترین روحیات من آگاه بوده و احتمالا هست، احساس درک شدگی بهم می‌دهد و این خیلی مهم است. او بخندد چون وقتی می‌خندد حتی اگر مصیبت‌زده هم باشم باز بی‌اختیار لبخند می‌زنم از آن لبخندهای عمیق که از ته دل آدم برمی‌آید و در نهایت مهمتر از همه نوع نگاه غیرفلسفی و بی‌خیالش به امور که به شکل تاثیرگذاری از تلخی واقعیات زندگی می‌کاهد.

او مرا بلد بود. هر کس فارغ از جنسیت، کسی را لازم دارد که او را بلد باشد، چون در وجود همه ما بخش‌هایی هست که گاه حتی خودمان هم از پسش برنمی‌آییم و خیلی خوشبخت خواهیم بود اگر کسی را داشته باشیم که بتواند آن بخش از وجودمان را هَندل کند؛ من چنین کسی را داشتم و به دلایلی کاملا درست و منطقی حالا ندارمش اما فقط با کمی هوشمندی می‌توانستم به طور کامل او را از دست ندهم و این دقیقا همان چیزی است که ازش پشیمانم!

من اصلی‌ترین اشتباهم را نه موقع آشنایی باهاش مرتکب شدم، نه وقتی اجازه دادم پیوند بخوریم، نه لحظه‌ای که عاشق شدم، نه ازدواج و نه حتی طلاق‌مان؛ من اصلی‌ترین اشتباهم را زمانی مرتکب شدم که ازش بچه‌دار نشدم در صورتی که فرصت این کار را داشتم! بله، اگر ما بچه مشترکی داشتیم، حتی بعد از طلاق باز هم مجبور بودیم هر از گاهی به بهانه بچه هم که شده همدیگر را ببینیم، گپی بزنیم و در مورد بچه‌مان تشریک مساعی کنیم. همین برای من کافی بود. از همه‌ی او، همین برای من کافی بود.

روانشناسم گوش خوبی است؛ یعنی وقتی باهاش حرف می‌زنم، خیالم راحت است که بهم توجه دارد و مثلا حواسش به زمان اتمام جلسه یا مشکلات شخصی‌اش نیست اما خب از آنجا که هیچ آدمی کامل نیست، باید بگویم مرا نمی‌فهمد. برگشته به من می‌گوید اگر همچنان به همسر سابقم احساس نیاز می‌کنم آن هم نیازهایی چنین سطح بالا به این دلیل است که هنوز عاشقش هستم و  خودم این را قبول ندارم چون روانم دارد از مکانیسم دفاعی «انکار» استفاده می‌کند! ماه قبل که یکی از دوستانم ایشان را بهم معرفی و کلی ازش تعریف کرد، فکر می‌کردم بنا بر تجربه‌ی حدودا بیست ساله‌اش بتواند کمکم کند اما الان می‌بینم فقط درس‌هایش را خوب خوانده، مدرکش را گرفته و گفته خب حالا وقت چیست؟ بله، پول درآوردن! این کل‌گویی‌های تئوریک که با یک جست‌وجوی ساده اینترنتی هم در دسترس هستند شاید برای سایر مراجعانش قابل قبول باشد اما برای من که فلسفه خوانده‌ام، قطعا پذیرفتنی نیست. بهش می‌گویم چطور می‌توانم همچنان عاشق مردی باشم که زن دیگری را جایگزین من کرد؟ وسط یک زندگی شیرین و دل‌انگیز، یک روز آمد روبرویم نشست، دست‌هایم را توی دست‌هایش گرفت و با کلی مقدمه‌چینی گفت که عاشق کسی شده است؛ عمیقا عاشق کسی شده است! گفتم که اتفاق‌های بد زندگی معمولا یکهو می‌افتند. من آن لحظه احساس کردم که چقدر دست‌هایم در دست‌هایش غریبند و همان موقع بود که با تمام وجود فهمیدم دیگر کار تمام است. نه، نه، هر چه خودم را می‌کاوم، بیشتر مطمئن می‌شوم که دیگر عاشقش نیستم اما خب انکار نمی‌کنم که بهش نیاز دارم. او مرا بلد بود و خیلی خوب درکم می‌کرد.

من زمانی مطمئن شدم احساس، وقت و پولم را دور ریخته‌ام که روانشناسم ازم پرسید؛ چرا برای ماندن و داشتن همسرم نجنگیدم؟ چرا سعی نکردم رقیب را از میدان به در کنم؟ چرا این احتمال را ندادم که شوهرم صرفا دچار لغزش شده و من و زندگی‌ام را دوست دارد؟ بجنگم؟ برای چه باید می‌جنگیدم؟ با کی باید می‌جنگیدم؟ رقیب؟ چیزی به عنوان رقیب اصلا برای من اهمیتی نداشت؛ آنچه مهم بود اینکه او عاشق شده بود، یعنی یک سوی آن پیوند دوسویه‌ی قلبی بین ما گسسته بود، یعنی من آن قدری که باید در دلش نبودم که جای خالی برای کس دیگری پیدا شده بود، یعنی به هر دلیل یا دلایلی نقش من به عنوان یک طرف رابطه‌ای عاشقانه زایل شده بود و این یعنی پایان. اصلا گیرم که واقعا هم عاشق نشده بوده (که من به عنوان زنی که باهاش زندگی کرده بودم و خوب می‌شناختمش، مطمئن بودم که شده بود) با دیوار اعتماد و باوری که بین ما فرو ریخته بود چه می‌کردم؟ اگر او مرا باور داشته، چطور عاشق یکی دیگر شد و من بعد از آن اعتراف دهشتناک، دیگر چطور می‌توانستم باورش کنم؟ چطور می‌توانستم وقتی می‌گوید دوستم دارد، باورش کنم؟ چطور می‌توانستم وقتی با من می‌آمیزد باور کنم که زن دیگری در خیالش نیست؟ با کی باید می‌جنگیدم؟ با خودم؟ به خودم دروغ بگویم؟ خودم را به نفهمی بزنم و از درون پوچ شوم؟ نه، نه بر اساس این نسخه‌ی احمقانه، من کم‌کم از گذشته و خاطرات‌مان متنفر می‌شدم. آن عشق قلابی قفسی می‌شد که همه چیزم را ازم می‌گرفت و مرا تبدیل به کسی می‌کرد که نیستم؛ آدمی با مشتی خاطرات و احساسات جعلی!

با این حساب وقتی می‌گویم کاش ازش بچه داشتم مال الان نیست، مال بعد از اینکه فهمیدم عاشق کسی شده نیست؛ مال زمانی است که عاشق من بود، عاشق هم بودیم. آن موقع باید بچه‌دار می شدم و فرزندی‌ که هرگز به دنیا نیامد می‌توانست یادگار آن عشق دو طرفه‌ی بر باد رفته باشد، همچنین می‌توانست توجیه مناسبی باشد برای معاشرت و مراوده‌های غیرعاشقانه‌ی بعدی‌مان. می‌خواهم بگویم این اتفاقی بود که باید در زمان درستش رخ می‌داد تا اصالت پیدا کند تا جعلی نباشد که خب، رخ نداد و من از این بابت پشیمانم. من تا قبل از اینکه دست‌هایم در دست‌هایش احساس غریبی کنند، حاضر بودم از آن مرد بچه داشته باشم اما بعد از آن اتفاق یکهویی، هرگز!

این‌ها را به روانشناسم می‌گویم و او هم تا حدودی درکم می‌کند اما همچنان معتقد است دارم قضیه را به فلسفی‌ترین شکل ممکن «توجیه» می‌کنم؛ یک مکانیسم دفاعی روانی دیگر. راه‌حل او این است که حقیقت را بپذیرم، باهاش کنار بیایم و به فرصت‌های بعدی زندگی‌ام بیندیشم. یک جور سطحی‌نگری زننده‌ای توی حرف‌هایش موج می‌زند؛ گوش خوبی است اما اصلا من و دنیایم را نمی‌فهمد.

راه‌حل روانشناسم را به هیچ انگاشتم و بهش متذکر شدم که در شرایط فعلی تنها راه‌حل ممکن این است که روانشناسی پیدا کنم که فلسفه بداند؛ بله، تنها راه‌حل همین است!

 


 
 
ماه شب هفتم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥
 

باغی بود و زنی بود. باغی بود و زنی بود که صبح به صبح می‌آمد و می‌نشست زیر درخت سپیدار، آفتاب کم‌جان پاییز را به تن می‌خرید و برای پرنده‌ها دانه می‌ریخت. باغی بود و زنی تنها بود و پرنده‌هایی که منتظرش می‌ماندند؛ بعد که می‌آمد، دانه‌ها را برمی‌چیدند، چرخی دور زن می‌زدند - شاید به عنوان تشکر - و می‌رفتند. باغی بود و زنی تنها بود و پرندگانی که تنها دلخوشی‌اش محسوب می‌شدند. اوایل فقط گنجشک‌ها بودند اما بعدتر، چندتایی سهره، قمری و کبوتر چاهی هم به خلوت زن راه یافتند. یک بار حتی پیش آمد که بلبلی بر سر شاخی نغمه ساز کند. آن موقع زن داشت زیر لب «سایه» می‌خواند؛ «من در پی خویشم به تو بر می‌خورم اما ...» که به یک باره توجهش جلب چهچه‌ی بلبل شد. سر برگرداند و از پی صدا تند دوید تا ته باغ اما بلبل رفته بود؛ شاید هم اصلا بلبلی در کار نبوده و زن فقط این طور خیال کرده بود که او آمده و خوانده و رفته!

ته باغ باران می‌بارید؛ باران برگ. باد که می‌وزید، تراکم درخت‌های توت و راش و چنار و گیلاس و صنوبر شوری برمی‌انگیخت؛ طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می‌کند، انگار که نرینه درختان، مسابقه دلبری گذاشته باشند از زن تنهای سرگردان میان آن همه سر به فلک کشیده. بانوی تنهای باغ برگ‌ریز، چشم‌ها را بست، دست‌ها را گشود، صورتش را رو به آسمان افراخت و چرخید. چرخید و چرخید و در میان رقص برگ‌های زرد و نارنجی و قرمز روی گیسوان افشانش، باز صدایی شنید! این بار چهچه‌ی دل‌انگیز بلبل نبود؛ صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا‌یی بود که «سهراب» می‌خواند: «مسافر از اتوبوس پیاده شد ... چه آسمان تمیزی ...»، زن ایستاد و گوش تیز کرد. صدا گفت: «صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد ... مسافر آمده بود ...»، زن لرزید. صدا از مقابل در باغ می‌آمد. آنجا جلوی در، دو سکو در دو سوی دو لنگه‌ی بزرگ و آهنی‌ قرار داشتند و پیشتر هم پیش آمده بود که رهگذران لختی روی سکوها بنشینند، نفسی تازه کنند، سیگاری بکشند و گپی بزنند.

زن دامن‌کشان سوی در باغ شد. آرام قدم بر‌می‌داشت مبادا که خش خش برگ‌های زیر پایش، شنیدن صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا‌ را مخدوش کند: «دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته است ...» و زن با خود اندیشید که آن صدا چقدر با صدای همه‌ی آدم‌های دنیا تفاوت دارد و زن از خود پرسید چرا آن صدا با همه‌ی صداهایی که می‌توان شنید و او تا آن روز شنیده، متفاوت است؟

خاتون باغ برگ‌ریز پشت در بزرگ آهنی ایستاده بود به تماشای صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا‌ و بوی سیگاری که مشامش را هر لحظه بیشتر تحریک می‌کرد. با هر واژه‌ای که از دهان مرد خارج می‌شد، قلبش تندتر می‌تپید. نمی‌دانست چرا اما به وضوح صدای تالاپ تالاپش را می‌شنید؛ انگار که توسنی یال‌ افشان می‌چمید در دشت‌هایی چه فراخ! مرد چند دقیقه‌ای خاموش شد، انگار که مشغول تمام کردن سیگار به نیمه رسیده‌اش باشد. بعد آه بلندی کشید و زیر لب به آواز خواند: «شبی کنار چشمه پیدا شو ...» و در ادامه زن صدای قدم‌های مرد را شنید که در حال دور شدن بود. دستپاچه شد و در خودش دنبال چیزی گشت که نمی‌دانست چیست؟! مرد ایستاد و صدایی شبیه باز شدن در اتومبیل به گوش رسید. زن صدا کرد: «آقا ... آقا ...»؟ و این را چند بار تکرار کرد. در اتومبیل بسته شد. زن احتمال داد مرد بی‌آنکه صدای او را شنیده باشد، سوار ماشینش شده و اینست که منتظر صدایی شبیه استارت خوردن بود اما خب، اشتباه می کرد، چون صدای قدم‌های مرد را شنید که نزدیک می‌شدند. مرد ایستاد و زن با خود تصور کرد احتمالا پی صدایی است که او را فرا خوانده است، اینست که گفت: «آقا ... شما بودین که سهراب می‌خوندین»؟ جوابی نیامد! سکوت بود و سکوت. پنجاه ثانیه‌ی آینده برای زن به اندازه چند ساعت طول کشید تا این که صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا گفت: «بله، من بودم ... اگه باعث مزاحمت شدم ...»، زن شتاب‌زده حرفش را قطع کرد: «نه، نه ... هرگز مزاحمتی نبوده ... فقط می‌خواستم بدونم فردا هم از اینجا رد میشین»؟! مرد جا خورد با این حال گفت: «من یه مسافرم و خیلی کم پیش میاد که یه مسیر رو دو بار طی کنم ... شما حال‌تون خوبه»؟ زن سرخورده اما مغرور پاسخ داد: «بله، متشکرم»!

مرد مسافر کمی این پا و آن پا کرد و بعد بی اینکه چیز دیگری بگوید، برگشت سمت اتومبیلش. زن صدای پایش را شنید، بعد باز شدن در ماشین، بعد استارت خوردنش و حرکت. زن بی‌اختیار در باغ را باز کرد. مرد موقع راندن، نیم‌رخ زن را در آینه بغل سمت شاگرد اتومبیلش دید و بی‌اختیار پا سفت کرد روی ترمز؛ ماشین ایستاد. مرد برگشت و به سختی از میان وسایل عقب اتومبیلش بار دیگر زن را نگریست؛ لباسی آبی رنگ به تن داشت و نصف صورتش از لای در پیدا بود. مرد به راندن ادامه داد و زن به تماشای آفرود پاترول مشکی رنگی ایستاد که در حال دور شدن بود.

فردای آن روز زن پای سپیدار همیشگی ننشست، یعنی نتوانست بنشیند؛ شاید بی‌قرار بود. همان طور ایستاده برای پرنده‌ها دانه می‌افشاند و هی چشم به در می‌دوخت. با اینکه مرد گفته بود قرار نیست دوباره از آنجا عبور کند و دوباره روی سکو بنشیند و شعر بخواند، چشم‌های زن حرف حساب سرشان نمی‌شد! او هیچ وقت نفهمید چطور شد که کیسه به دست از پای سپیدار بلند تا پشت در رفته بود و در راه همه‌ی دانه‌های داخل کیسه را برای پرنده‌ها ریخته بود. وقتی به خودش آمد که دیگر دانه‌ای در کیسه نمانده بود و پرندگان هر روزی به جای اینکه پای سپیدار دور او حلقه بزنند، این بار در مسیری خطی از سپیدار تا پشت در بزرگ و آهنی باغ مشغول برچیدن دانه‌ها بودند.

زن ساعتی پشت در منتظر ماند، بی‌اینکه حتی بخواهد آن کار را بکند. باغ به نظرش مثل هر روز دل‌انگیز نبود؛ حتی باران برگ‌ها، حتی شادی پرندگانی که امروز غذای بسیار بیشتری نصیب‌شان شده بود. هیچ‌کدام این‌ها به چشمش نمی‌آمد؛ انتظار لعنتی بیهوده‌ی کُشنده‌ی لعنتی!

بانوی باغ برگ‌ریز داشت کم کم خسته می‌شد، اینست که همان‌جا پشت در لای برگ‌های هزار رنگ سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوت پست خاک نشست و بی‌صدا اشک ریخت؛ نه اینکه بخواهد گریه کند یا حتی قصد گریه کردن داشته باشد، بلکه این اشک‌‌ها بودند که خودسرانه می‌جوشیدند و می‌باریدند. حتی پیش آمد که زن از خودش بپرسد؛ «چرا دارم گریه می‌کنم»؟ اما جواب این سوال فقط غمگین‌ترش می‌کرد و چه بسا خشمگین‌تر؛ بابت شماتتی که از سوی عقلش می‌شد برای بیهوده نشستن و منتظر ماندن.

زن در میان اشک و خشم و استیصالی که بر او مسلط بود، داشت فکر می‌کرد کاش مردن آدمی هم جوری بود شبیه مرگ یک برگ از آن جهت که آرام فرو می‌افتد و تا مدت‌ها زیبایی و جذابیتش را حفظ می‌کند. بعد داشت آرزو می‌کرد چه خوب می‌شد اگر برگی بر بلندترین نقطه‌ی بلندترین سپیدار دنیا بود که صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا «شاملو» خواند: «زیستن ... زیستن و ولایت والای انسان بر خاک را نماز بردن ...»، زن رها شد، لبریز شد و وقتی مرد مسافر ادامه داد: «زیستن ... و معجزه کردن ... ورنه ... میلاد تو جز خاطره‌ی دردی بیهوده چیست؟ ... هم از آن دست که مرگت ...» به خاطر آورد که آن روز سی ساله شده است.

شعر که تمام شد، مرد که ساکت شد، زن بهش گفت که صدایش خوب است و ازش خواست که شعری دیگر بخواند و مرد خواند. بعد زن شعری دیگر خواست و باز مرد برایش خواند و خواند و بی‌هوا گفت که وقتی نیم‌رخش را در آینه دیده یاد ماه شب هفتم افتاده است؛ آن طور که دلش بخواهد هر شب چشم به آسمان بدوزد تا شب چهاردهم که بتواند قرص کامل را ببیند و سرشار شود. زن لبخند زد؛ گرم‌ترین لبخند سی سال گذشته را.

سکوت، سکوت و بوی تند سیگار؛ زن ترسید. از سکوت مرد می‌ترسید. سکوت او برایش حکم خبر مرگ عزیزترین‌هایش را داشت. سکوت یعنی رفتن مسافر و این زن را می‌ترساند. زن گفت: «کاش برام حرف می‌زدین» و مرد شروع کرد به گفتن؛ از سفرهایی که رفته بود، جاهایی که دیده بود. خاطرات شب‌های کویر و آسمان پرستاره‌اش، گردنه‌های مه‌آلود و شهرهایی که همیشه در آنها باران می‌بارید. مرد می‌گفت و زن با اشتیاق گوش می‌کرد؛ گاه هیجان‌زده می‌شد، گاه بند دلش پاره می‌شد، با خنده‌های مرد می‌خندید، با او سردش می‌شد، به همراهش زیر باران قدم می‌زد و پا به پایش جاده‌ها را می پیمود. به هر حال باید توجه داشت کلمات قدرت زیادی دارند و گاهی کارهای عجیب و غریبی ازشان ساخته است. آن دو تا نزدیک غروب حرف زدند؛ تا وقت رفتن! زن دلش لرزید و از مسافر پرسید؛ آیا فردا هم خواهد آمد و برایش شعر خواهد خواند؟ آیا باز هم او را با خود به سفرهای دور و دراز خواهد برد؟ مرد گفت: «نمی‌دونم ...»! زن دلش لرزید.

در سکوت میان آن دو، خورشید لب دیوار باغ نشسته بود به انتظار آمدن ماه و داشت تماشای‌شان می‌کرد. مسافر سیگار دیگری گیراند و به جاده‌‌هایی اندیشید که منتظر عبورش بودند. زن داشت فکر می‌کرد که آیا صاحب صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا چای بهارنارنج دوست دارد یا نه؟ بعد برخاست، در را تا انتها باز کرد، نگاهی به مرد که روی سکوی سمت راست نشسته بود، کتاب شعری روی پایش بود و سیگار می‌کشید انداخت و لبخند زد. در ادامه رو از مسافر که محو تماشایش بود، گرداند و راهی عمارت بالای باغ شد. مرد از میان چارچوب آهنی در، زن گیسو فروهشته را تماشا کرد که در لباس آبی روشن، قشنگ‌تر از هر کسی که می‌تواند راه برود، راه می‌رفت و وقت عبورش درخت‌ها برایش سر تکان می‌دادند.



 
 
مردی که دوستش دارم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥
 

برخلاف او چُرتم نمی‌گیرد، کاملا هوشیار و سرحالم. بالش زیر سرم را بالاتر می‌گذارم، کمی خودم را توی تخت بالا می‌کشم و به پشت لم می‌دهم به تاج منبت‌کاری شده‌ی تختخواب‌مان. نگاهی بهش می‌اندازم و تن سبزه‌ی نمکی‌اش را می‌کاوم. خال پشت شانه‌ی چپش را دوست دارم و همچنین عضلات در هم پیچیده‌ی سرشانه‌اش را. حس میکنم ممکن است سردش شود. دست می‌برم ملافه را تا زیر کتفش بالا می‌کشم. چند تار موی سفید روی چانه‌اش توجهم را جلب می‌کند؛ به خودم می‌گویم یادم باشد تاکید کنم ته ریشش را اصلاح کند. از جیب کاپشنش که کنار تخت افتاده، پاکت «لاکی استریک» قرمز کلاسیک و زیپوی نقره‌ای را برمی‌دارم، نخی سیگار می‌گذارم بین لب‌هایم و روشنش می‌کنم. بعد از اولین پُک دنبال چیزی هستم که خاکستر سیگارم را در آن بتکانم و تا بعد از پُک دوم هنوز چیزی نیافته‌ام. سیگار را روی سرامیک کف اتاق می‌تکانم و با خودم می‌اندیشم؛ چیزی که ازش مطمئنم اینکه؛ دوستش دارم و چیزی که ازش مطمئن‌ترم اینکه؛ خیلی دوستش دارم. همچنین چیزی که ازش مطمئنم اینکه؛ ما هیچ وقت نمی‌توانیم واقعا مال هم باشیم و چیزی که ازش مطمئن‌ترم اینکه؛ او هیچ وقت از صمیم قلب نخواسته ما مال هم باشیم، حتی می‌توان گفت؛ تلویحا هم این را نخواسته، چه رسد به اینکه از صمیم قلب بخواهد مال من باشد!

این البته همه‌ی ماجرا نیست. موضوع اصلی‌تر این است که من این مرد را دوست دارم، چون نمی‌توانم دوستش نداشته باشم! بله، همین قدر صریح، دردناک و در عین حال دلنشین! راستش به نظرم آدم‌ها احمقند اگر فکر کنند چیزی قوی‌تر از عشق وجود ندارد؛ من با همه‌ی وجودم تجربه کرده‌ام و می‌دانم که چیزی قوی‌تر از عشق هم وجود دارد و آن وابستگی است. بله، وابستگی. من خودم با دو تا چشم‌هام دیده‌ام که می‌گویم وابستگی به مراتب قوی‌تر و موثرتر از عشق است.

من نمی‌توانم این مرد لعنتی که این طور گرم و مغرور و دلربا کنارم دراز کشیده را دوست نداشته باشم. نمی‌توانم حتی لحظه‌ای بدون او بودن را تصور کنم؛ حالا اینکه اسم بیماری من عشق است یا وابستگی، خب، این را هم نمی‌دانم. تنها چیزی که می‌دانم اینکه؛ بدون او نمی‌شود زندگی کرد، نمی‌توانم ... نمی‌توانم.   

ما اینجا توی تختخوابی که خاطرات چندانی هم ازش ندارم، داریم چهارمین سال با هم بودن‌مان را جشن می‌گیریم و من تازه فهمیده‌ام این رابطه، آن طور که باید باشد، نیست؛ او بیشتر از علاقه، تعهد دارد و من بیشتر از عشق، نیاز! بله، این واقعیت جاری بین من و اوست. گاهی به خودم می‌گویم اگر او نبود، چه می‌شد؟ کسی جای من نبوده که بفهمد پاسخ به این سوال چقدر می‌تواند سخت و سهمگین باشد. اگر او نبود، من تنهاترین زن تاریخ در آستانه‌ی همه‌ی فصل‌های سرد و گرم سال بودم. برای من همین که او هست؛ یعنی همه چیز. سقف آرزوی من همین، بودن اوست و این، دردناک و در عین حال دلنشین است!

من محکومم به دوست داشتن او؛ این، حتی اگر اسمش وابستگی باشد هم گریزی نیست. می‌خواهم بگویم حتی اگر نوعی جنایت علیه بشریت هم محسوب شود، باز من دچار آنم. این را هم می‌دانم که این طور بودنم گاهی برای او سخت می‌شود. می‌فهمم که برخی اوقات دارد تحملم می‌کند، حتی می‌خواهم بگویم این قدر شعور دارم که متوجه باشم این شکل از رابطه چندان هم معقول و معمول نیست، اما خب، کیست که بتواند راه حل بهتری پیشنهاد کند؟ یک مرد دیگر؟ بله، خب می‌تواند راه‌حل مناسبی باشد. راستش پیش از او، مردان دیگری هم در زندگی‌ام بوده‌اند. چه بسا نزدیک به این احساسی که به این یکی دارم را به یکی، دو تا از قبلی‌ها هم داشته‌ام اما خب، این روزها به اندازه قدیم خوش شانس نیستم؛ اینست که از دست دادنش ریسک بزرگی محسوب می‌شود!

راستش دروغ چرا؛ از دست دادنش حتی ریسک نیست، بلکه خود مرگ است! نه، نه با وجود او حتی نمی‌توانم به مردی دیگر فکر کنم، انگار که در جمع این چند میلیارد آدم روی زمین فقط همین یکی مرد باشد و من جز او نمی‌توانم به هیچ مرد دیگری احساسی مشابه داشته باشم. چطور قبلا می‌توانستم؟ خب، این مال قبل از آشنایی‌ام با اوست، بعد از او هیچ مردی به اندازه‌ی او مرد من نیست. خب بله، ترس از دست دادنش مهمترین محرک هر روز زندگی من است؛ این را اعتراف می‌کنم اما که چی؟ زندگی همین است دیگر؛ نباید زیاد سخت گرفت!

 


 
 
نامه‌ی چهل و ششم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥
 

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد و دیگر هم سراغش نرفتم، حتی آخرین نامه‌اش باز نشده لای کتابی که زمانی بهم هدیه داده بود، مانده است؛ آخرین نامه‌اش به آخرین آدرس محل زندگی‌ام در آمستردام. آن روزها پای در سفر داشتم، داشتیم اما من آدم در غربت ماندن نبودم، اینست که جمع کردم و برگشتم ایران.

حالا بعد از بیست و سه سال در گورستان گمنامی در شهر لیل فرانسه بر مزارش ایستاده بودم و سنگ قبرش را تماشا می‌کردم که روی آن بالای اسم و تاریخ آمدن و رفتنش به فرانسه‌ی درشت نوشته بود؛ «ای ابر خوش باران بیا» و تنها فرزندش که دختر زیبای بیست ساله‌ای بود، داشت برایم تشریح می‌کرد که مادرش چگونه با سرطان جنگید و بالاخره هم تسلیم شد؛ همچنین اینکه چقدر اصرار داشته این عبارت که دخترک زیاد هم از معنای آن سر در نمی‌آورد بر سنگ یادبودش نقش ببندد. بهش گفتم کاش زودتر از اینها مرا در فیس‌بوک پیدا کرده بود؛ کاش می‌شد روزهای آخر عمر «لیزا» کنارش می‌بودم. چنگال قدرتمند خاطرات، مرا بیست و سه سال عقب برده بود؛ لیزای جوان و سرزنده‌ای را می‌دیدم که با موهای طلایی، چشم‌های آبی سرد، لب‌های باریک، صورت کشیده و قد بلند دلبرانه‌اش پا به پایم دور اروپا را گشته بود و ما مدت‌ها بعد از آن، چه رابطه عاشقانه و عمیقی داشتیم. دختر لبخند تلخی زد و گفت: «این آخرین خواسته‌ی مادرم در آخرین روز زندگی‌اش بود»! 

اینکه با هم آشنا شدیم را اتحادیه‌ی اروپا باعثش بود و اینکه همدیگر را بوسیدیم را باید از چشم «مولانا» دید! یک پروژه‌ی عکاسی که اتحادیه‌ی اروپا مجری آن بود موجب آشنایی‌مان شد. آنها از بین دویست و یازده عکاس غیراروپایی مرا انتخاب کرده بودند به عنوان یک ایرانی برنده‌ی چند جایزه‌ی سالانه‌ی عکاسی و او را که پدری ایتالیایی و مادری سوئدی داشت اما خودش فرانسوی محسوب می‌شد. بنا هم بر همین بود که ترکیب یک غیراروپایی و یک اروپایی سه ماه دور اروپا سفر کنند و به عکاسی با موضوع فرهنگ زیستی ساکنان این قاره بپردازند. این عکس‌ها قرار بود در نمایشگاهی که در پایان دوره‌ی ریاست بلژیک بر اتحادیه اروپا و انتخاب رئیس دوره‌ای جدید برگزار می‌شد به نمایش در آیند. کار را از همان بلژیک شروع کردیم و بعد راهی انگلستان و در ادامه نروژ شدیم.

اولین بار که من و لیزا همدیگر را بوسیدیم، بیش از یک هفته از آغاز سفرمان گذشته و شب دوم حضورمان در نروژ بود، توی یک بار روستایی و همان طور که گفتم قضیه از سمت جناب مولانا آب می‌خورد! بله، مولانا که مجذوب «شمس» شد و زد زیر همه چیزش. لیزا از همان ابتدا به ادبیات ایران علاقه نشان می‌داد و بیشتر اوقات سفر و هم‌صحبتی ما معطوف می‌شد به همین موارد. خیام و حافظ را خیلی خوب می‌شناخت اما آن شب در آن بار روستایی، مولانا بود که باعث شد ما همدیگر را ببوسیم!

آن روز من به طرز عجیبی غمگین بودم؛ دلم باران می‌خواست، بله باران. بی‌اختیار رو به آسمان بخشی از یکی از غزل‌های مولانا را می‌خواندم؛ «ای ابر خوش باران بیا» و این توجه لیزا را جلب کرد. ازم خواست ترجمه‌ی آنچه را که هی با خودم به فارسی تکرار می‌کردم را بازگویم و این شد که از ظهر که ناهار را با هم صرف کردیم تا نزدیک نیمه شب که همدیگر را بوسیدیم، مجبورم کرده بود درباره این عبارت، غزل مربوطه و مولانا برایش بگویم. آنچه برایم جالب بود اینکه سرگذشت مولانا اصلا برایش عجیب نمی‌نمود؛ اینکه فردی در موقعیت اجتماعی بالای مولوی به یک باره شیفته‌ی مسافری رهگذر شود و تحت تاثیر او همه چیز زندگی‌اش را تغییر دهد، برایش موضوع قابل درکی محسوب می‌شد! می‌گفت: «از عشق هر کاری بر میاد»، اینست که ازم خواست ترجمه‌ی فرانسه‌ی آن غزل را یادش بدهم. تا شب توانست چند بیتی که به صورت گزیده یادش دادم را حفظ کند: «رندان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند/ مستی ز جامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند» و بعد به اصرار خودش آن بیتی که من ازش خواندم: «ای ابر خوش باران بیا، ای مستی یاران بیا/ وی شاه طراران بیا، مستان سلامت می‌کنند» و همین طور بیتی دیگر.

توی شلوغی آن شب، او پشت به بار و من روبروی او ایستاده بودیم و همان طور که می‌نوشیدیم و معنای غزل منظور را تحلیل می‌کردیم ازم خواست بیتی دیگر را هم یادش بدهم. اول به فارسی خواندم: «ای آرزوی آرزو، آن پرده را بردار از او/ من کس نمی‌دانم جز او، مستان سلامت می‌کنند» که خندید و به این نکته اشاره کرد که این بیت ممکن است ریشه فرانسوی داشته باشد، چون موقع خواندنش لب‌هایم مدام غنچه می‌شوند! همپای او خندیدم و داشتم ترجمه‌ی فرانسه‌اش را برای لیزا بازگو می‌کردم که مرد تنومندی هنگام عبور از پشت سرم، بهم تنه زد و من پرت شدم توی آغوش لیزا؛ برای لحظاتی دست‌هایم روی شانه‌اش بود و صورتم گرمای صورت سیمین و مشتاقش را حس می‌کرد. چشم‌های‌مان گره خورده بود. خواستم عقب بکشم که دست‌هایش را پشت کمرم قفل کرد و ما همدیگر را بوسیدیم. صبح روز بعد در حالی در آغوشش چشم باز کردم که داشت با انگشت اشاره‌ی دست چپش پیچ و خم‌های گوشم را لمس می‌کرد و برایم آنچه از مولانا یادش داده بودم، می‌خواند.

رابطه‌ی ما تا پایان آن پروژه‌ی سه ماهه یک عاشقانه‌ی شیرین و تمام عیار شده بود و تا پنج ماه بعد از آن هم در فرانسه ادامه پیدا کرد. بعد، من سفارش یک پروژه‌ی خیلی خوب دیگر را گرفتم و مجبور شدم آن کشور را به مقصد آمستردام ترک کنم. لیزا به همان دلایلی که من ترکش کردم، نمی‌توانست با من همراه شود. بدین ترتیب در طول آن چهار ماه و سه روز حضورم در پایتخت هلند، چهل و شش نامه بین‌مان رد و بدل شد که در چند تای آخر بیشتر صحبت از بازگشت من به ایران بود. گفتم که پای ماندن در غربت را نداشتم، اینست که نامه‌ی چهل و ششم را اصلا باز هم نکردم تا تحریک نشوم که جوابش را بدهم؛ گذاشتمش لای کتابی که لیزا پیشتر بهم هدیه داده بود، وسایلم را ریختم توی چمدانم و برگشتم ایران.

دختر بیست ساله‌ی لیزا که رفت، دقایقی همان‌جا کنار خاک سرد مزارش نشستم، دستی به سنگ قبر و ترجمه‌ی فرانسه‌ی شعر مولانا روی آن کشیدم و زیر لب زمزمه‌اش کردم؛ هر بار تکرار آن عبارت لعنتی، بیشتر مرا تا آن روز خاص در نروژ عقب می‌برد، آن طور که دلم به درد آمد و دیگر طاقت ماندن پیش لیزا را نداشتم.

وقتی برگشتم هتل، اولین کاری که کردم این بود که بروم سراغ چمدانم، کتابی که لیزا سال‌ها پیش بهم داده بود را بردارم، روی تخت دراز بکشم و آن را بر سینه بفشارم. بعد، آخرین نامه‌اش را باز کردم و برای اولین بار خواندمش. به فرانسه نوشته بود؛ ای ابر خوش باران بیا ...



 
 
یک عاشقانه‌ی کوتاه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٥
 

از زنی زیبا خواستم عاشقانه‌ای کوتاه برایم بگوید. تغیّر کرد: «هوی، چشاتو درویش کن ها ... ما از اوناش نیستیم» و ابرو کشید. در ادامه بُهت مرا که دید، گفت: «حالا بیا بشین یه چایی برات بریزم» و لبخند زد!



 
 
اولویت عاشقانه‌ی یک زن
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥
 

بین اینکه دو نفر زن و شوهر باشند یا عاشق و معشوق، تفاوت زیادی وجود دارد؛ مثلا چه جور تفاوتی؟ خب، شاید توضیح قضیه کمی سخت و پیچیده باشد، شاید هم بتوان با یک مثال موضوع را بیشتر شکافت. بله، به نظر می‌رسد یک مثال بتواند مفید واقع شود. می‌خواهم بگویم منِ نوعی اگر همسرم مدتی طولانی کارش را به من ترجیح دهد شاید این‌قدرها آسیب نبینم که زنی که همیشه مدعی بوده عاشقم است، این کار را باهام بکند. می‌خواهم بگویم اگر کار من و او به اینجایی که الان هستیم، کشیده به خاطر اینست که او به عنوان کسی که مدتی طولانی عاشقم بوده، یکهو می‌زند و در جایی مشغول به کار می‌شود که در چالش با آن شغل، من دیگر اولویت او نیستم! باید قبول کرد این غیر قابل تحمل است، حتی می‌خواهم بگویم وحشتناک است؛ یک کابوس به تمام معنا!

ناگفته پیداست که اگر او همسرم بود، قطعا کارمان به اینجایی که الان هستیم، نمی‌کشید؛ چه بسا حمایتش هم می‌کردم و باهاش راه می‌آمدم تا بتواند هر چقدر که دلش می‌خواهد با امور شغلی‌اش چالش داشته باشد و مدارج ترقی را طی کند.

شاید در ظاهر، موضوع فلسفی به نظر برسد اما می‌خواهم تاکید کنم که اصلا این‌طور نیست، البته رد نمی‌کنم که ممکن است همه آد‌م‌ها این نظریه را قبول نداشته باشند و حتی خیلی‌ها هم بیرحمانه به نقدش بپردازند اما خب این وسط می‌تواند دلم به این خوش باشد که عاشق و معشوق‌های واقعی حرفم را خیلی خوب می‌فهمند. بله، می‌شود این‌طور ادعا کرد که موضوع من و او می‌تواند درد مشترک هر فرد دیگری که در یک رابطه واقعا عاشقانه قرار دارد هم باشد.

اینکه ما چطور به اینجایی که الان هستیم رسیدیم، مسیر سرراستی دارد. او مدت‌ها دوستم داشت و اولویت زندگی‌اش محسوب می‌شدم به همین دلیل به سادگی آب خوردن قانع شده بودم که واقعا عاشق من است؛ مگر از عشق چه چیز دیگری می‌توانستم انتظار داشته باشم؟ ما با همین فرمان پیش می‌رفتیم و بر اساس همین ذهنیت به هم نزدیکتر و وابسته‌تر می‌شدیم که در یک برهه زمانی لعنتی تصمیم گرفت به موقعیت شغلی جدیدی که مرتبط با رشته تحصیلی‌اش بود، پاسخ مثبت بدهد؛ یک جور جاه‌طلبی قابل درک که البته کمی هم ریسک داشت و او بعد از مشورت با من تصمیم گرفت این ریسک را به جان بخرد.

هیچ‌یک از ما قبل از رفتن او به آن شرکت بزرگ و معروف نمی‌توانستیم حتی فکرش را هم بکنیم که ممکن است چه بلایی سر رابطه‌ی عاشقانه‌مان بیاید اما راستش من حتی اگر می‌دانستم که با تغییر شغل او، ما ممکن است به اینجایی که الان هستیم، برسیم باز هم تن به این قضیه می‌دادم، چرا؟ چون برای همه‌ی آنهایی که یک طرف رابطه‌ای عاشقانه هستند مهم است که شریک‌شان بتواند در چالشی اینچنینی به سود عشق تصمیم بگیرد. خود این موضوع می‌توانست خاطره‌ی عاشقانه‌ی شگفت‌انگیزی بسازد و رابطه‌مان را محکم‌تر از قبل کند اما خب به نظر می‌رسید که من در این باره چندان خوش‌شانس نبودم. او غرق کارش شد و من حس می‌کردم که رفته رفته آن شغل لعنتی دارد تبدیل می‌شود به اولویت زندگی او؛ یعنی مستقیم و بی‌رحم دارد جای مرا در قلب و ذهنش می‌گیرد. خب همیشه هم قرار نیست رقیب عشقی آدم‌ها یکی مثل خودشان باشد. زمانه طوری پیشرفت کرده که باید از جانب شغل‌ها هم احساس خطر کرد! می‌خواهم بگویم اگر کار من و او به اینجایی که الان هستیم، کشیده به خاطر اینست که او همسر من نیست که اگر بود کار ما به اینجایی که الان هستیم، نمی‌کشید! آن شغل لعنتی باعث شد من باورم را به او و همه عاشقانه‌هایی که پیشتر زیر گوشم زمزمه کرده بود از دست بدهم. آن شغل لعنتی باعث می‌شد مدام یاد این حرفش که می‌گفت من مهمترین چیز زندگی او هستم، بیفتم و با چشمان خودم ببینم که نخیر، مهمترین چیز زندگی‌اش آن شغل لعنتی است.

خب، قرار بود چه اتفاق دیگری بیفتد؟ همین موضوع به ظاهر ساده و پیش پا افتاده باعث شد کار ما به اینجایی که الان هستیم، بکشد؛ یعنی من باورم را به او و عشقی که سال‌ها مدعی‌اش بوده از دست بدهم اما او با وقاحتی عاشقانه مدعی باشد که همچنان عاشقم است!

 


 
 
← صفحه بعد