ایستاده در برابر باد

قلب آدمیزاد را که بشکافی ، پرنده ای می بینی در حال خودکشی تدریجی با صدایی شبیه به زندگی. این وسط ، روان(روح) انسان بید مجنونی است ایستاده در برابر باد


چشم توی چشم

چشم توی چشم که شدیم، جوری نگاهش کردم که بفهمد چقدر ازش متنفرم. این طور نگاه کردن خودش یک جور اعمال قدرت تمام عیار است. یک چیز بی نظیر.

در حقیقت وقتی آن شکلی چشمت را تنگ می کنی و زل می زنی ته چشم یارو با حالت خاصی که به ابروها، گونه ها و لب هایت داده ای فقط تنفر نیست که می ریزد توی دل طرف. همراهش خشم بی پایان، جبروت نسبی و یک حالتی از شجاعت هم هست. شجاعت از آن جهت که به مخاطب نگاهت می فهماند اگر همین قدر قدرتنمایی برایش کفایت نمی کند، آن قدر مصمم هستی که یک بلای درست و حسابی بیاوری سرش.

این جور نگاه کردن وقت هایی که در حال حرکت هستی تاثیر به مراتب بیشتری دارد. همین طور که داری رد می شوی و آن همه انرژی برخاسته از نوعی قدرت روانی پالایش شده را شلیک می کنی طرفش در حقیقت تبدیل شده ای به یک جور بمب افکن آخرین مدل که اصلا به جزئیات هدفش اهمیت نمی دهد. کارش فقط بمباران کردن است که اگر غیر از این باشد یعنی حواست ذره ای به چیز دیگر معطوف شود کار تمام است. دیگر از قدرت روانی پالایش شده خبری نخواهد بود. می خواهم بگویم این قدر کار ظریف و حساسی است.

 

سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠  توسط جمشید محبی  |  پيام هاي ديگران ()

 

شغل عزیزتر از جان

بعضی شغلها هست که راستش اصلا شغل نیست، یک جور تفریح است چه بسا اما خب شغل هایی هم هست که جای صد تا شغل انرژی می گیرد از آدم بس که بالا و پایین دارد، استرس دارد، جان را می رساند به لب نه یک بار و دو بار، نه یک روز و دو روز، گاهی کار می رسد به جایی که لحظه در لحظه عذاب است، رنج است، فشار بی پایان!

شغل هایی هست که آدمیزاد زندگی می کند باهاشان، لذت می برد از ور رفتن با کاری که جوری پالایش روان است، گاهی هر چه سخت تر و پیچیده تر، فرحبخش تر، این طور است که می بینی کسانی را دور و برت که خستگی ناپذیرند از پا نمی نشینند، انگار نه انگار مایه می گذارند پای کارشان، زندگی می کنند با شغل عزیز تر از جان با ارزش.

شغل آدم که به خورد مزاجش رفت دیگر آن جورنیست که زندگی کند برای زنده بودن، شغل که عقده هایت را کاوید و بهداشت روانت را درصد به درصد برد بالا آن وقت حس می کنی همه چیز سرجایش است، همان جا که باید باشد. در آن لحظه ی ناب، زنده ای نه فقط برای زندگی کردن که برای لذت بردن از زندگی، گفتن، شنیدن، خندیدن و پرداختن به همه ی آن کارهایی که آدمی را، آدمیت آدمی را بایسته است.

 

سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠  توسط جمشید محبی  |  پيام هاي ديگران ()

 

فقدان رفتار حرفه ای در فوتبال ایران

هنوز مهر حکم انضباطی صادره در مورد تخلفات "شیث رضایی" و "محمد نصرتی" و امضای حکمی مشابه در مورد رفتارهای زننده حنیف عمران زاده و آندرانیک تیموریان خشک نشده، شاهد شاهکار دیگری از اهالی فوتبال بی انضباط و بی حساب و کتاب ایران بودیم.

"مجتبی جباری" و "جاسم کرار" هم همپای دیگر آماتورهای فوتبال این سرزمین نشان دادند که فقط پول هنگفت و حرفه ای می گیرند وگرنه حتی الفبای فوتبال حرفه ای را هم نمی شناسند. اینها طوری با هم رفتار می کنند انگار که آخر هفته با دوستان جمع شده اند توی زمین خاکی تا فوتبالی بازی کنند و وقتشان را بگذرانند! انگار نه انگار که دارند توی لیگ حرفه ای بازی می کنند! نه اینکه اتفاقات اخیر رخ داده در باشگاه استقلال تازگی داشته باشد، نه، بار اول نیست، اینجور هم که پیش می‌روند بار آخر نیز نخواهد بود و مشکل دقیقا همین جاست.

گذشته از این که چه تحلیلی در مورد رویدادهای آنارشیستی اخیر داشته باشیم مساله ایست که چه زمانی قرار است غیر حرفه ای بودن فوتبال ایران به خط پایان برسد؟ کمی که خاطراتمان را منطبق با تقویم مرور کنیم به نتایج وحشتناکی می رسیم، خیلی وحشتناک. مثلا به این نتیجه می رسیم که فوتبال ایران بیشترین حجم ناهنجاری رفتاری در کمترین زمان ممکن را داشته است! این ناهنجاریها فقط شامل رفتارهای آماتوری اخیر سرخابیها نمی شود. به عقب تر که برگردیم در همین فصل اخیر مسائل اینگونه بسیاری خاطرمان را خواهد آزرد. نمونه اش هم اقدام عجیب 2 بازیکن شاهین بوشهر کنار زمین!

بر این اساس فرضیه ای مطرح می شود مبتنی بر اینکه اگر قرار بود AFC علاوه بر مولفه هایی مثل امکانات سخت افزاری و مسائل اقتصادی گزینه ای همچون رفتار حرفه ای را هم مد نظر قرار بدهد ما حالا به جای 2 سهمیه قطعی و 2 سهمیه پلی آف، چند سهمیه بهمان تعلق می گرفت؟ حتم بدانید در چنین موقعیتی سهمیه ایران در لیگ قهرمانان آسیا حتی کمتر از این هم بود چون اجزای لیگ ما از مدیر و مسئول گرفته تا مربی و بازیکن همه آماتور هستند و آماتور رفتار می کنند. رفتار متناسب با مناسبات فوتبال حرفه ای چیزی است که در فوتبال ما وجود خارجی ندارد، خواه در استقلال باشد، پرسپولیس یا هر بخش دیگری!

مخلص کلام؛ در فوتبالی که فدراسیونش در حالی که حتی جزو نامزدها نیست اما خودش را شانس اول کسب عنوان بهترین فدراسیون سال آسیا معرفی می کند چه انتظاری می توان از دیگران داشت؟ خانه از پای بست ویران است!

جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠  توسط جمشید محبی  |  پيام هاي ديگران ()

 

کلافگی

وقتی کلافه ای نمی دانی چه کار بکنی، دست به هر کاری هم که بزنی به نظرت بیهوده می رسد. می نشینی گوشه ای به سیگار کشیدن که اگر نگویم بعد از همان پک اول یا دوم، ردخور ندارد بعد از پک سوم این مساله ذهنت را مشغول می کند که تا کی؟ چقدر دیگر باید سیگار کشید تا سرطان یقه ات را بگیرد؟ کی قرار است از بس سیگار کشیده ای پشت سیگار سکته کنی بیفتی گوشه ی خانه و خلاص؟ خودش یک جور اعتیاد است این وامانده! اینست که به زیر سیگاری هم قناعت نمی کنی، سیگار را می اندازی توی کاسه توالت و سیفون را می کشی. اگر میزان کلافگی ات به اندازه ی من بالا باشد حتی باقیمانده ی سیگارهای توی پاکت را هم بی نصیب نمی گذاری، همان طور قلمبه می اندازیش توی سطل آشغال حتی با این که صدای رنجوری ته ذهنت ناله می کند؛ حالت که بهتر شود به گه خوری می افتی و بر می گردی برش می داری.

می آیی از فرصت باقیمانده استفاده کنی و دست کم به یکی، دو تا از هزار کار نکرده برسی اما زود به خودت می گویی که چی؟ گیرم همه ی این کارها را هم کردم، قرار است چه اتفاق جدیدی توی دنیا بیفتد؟ این همه کار کرده ام تا این سن به کجای این زندگی کوفتی رسیده ام؟ نه این که هر چقدر سگ دو بزنم باز هم هشتم گروی نهم است؟ گیرم این چهار تا کتاب را هم ویرایش کردم و فرستادم برای ناشر، تهش چقدر می خواهد بهم بدهد، اگر بدهد و نگذارد به حساب روزی، جایی، شاید؟

می خواهی چیزی بخوری، می بینی دچار بی اشتهایی روانی شده ای. می نشینی کتابی بخوانی یا فیلمی ببینی که بعد از چند دقیقه به این نتیجه می رسی نویسنده یا فیلمساز مربوطه، حتی همه ی نویسنده ها و فیلمسازها و در سطحی بالاتر تمام هنرمندان دنیا یک مشت احمقند که ایده های احمقانه شان را به خوردت می دهند و تو چقدر باید احمق تر باشی که وقت بگذاری برای مزخرفات آنها. وسط این بلبشوی حجیم جسمی، روانی کلید که می چرخد توی قفل در آپارتمان می فهمی بدبختی های بزرگتری هم دنیا را فرا گرفته؛ برگشتن زنت از محل کار به خانه، آن هم زنی که پیش خودت این قضاوت را درباره اش داری که گند زده به روزت.

بخشی از داستان «زن ها و مساله بیداری مردها» مرداد 1388

سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠  توسط جمشید محبی  |  پيام هاي ديگران ()

 

5000

5000 به خودی خود یک عدد است. می‌توان 1000 تا 1000 تا شمرد و در گام پنجم بهش رسید و خلاص! گاهی اما کار سخت‌تر است. باید 100 تا 100 جلو بروی و گاه حتی شماره به شماره! باز هر جور هم که حساب کنی 100 تا 100 تا یا یکی، یکی شمردنش نمی‌تواند آن قدرها مشکل باشد اما وقتی این طور به قضیه نگاه کنی که قرار است 5000 روز را زندگی کنی آن وقت به صرافت می‌افتی که عمریست برای خودش این 5000 معروف!

این که 5000 روز چند سال می‌شود و فراتر از آن 5000 هزار شماره روزنامه چند سال از عمر تقویم، یک طرف قضیه است و این که بدانی و بچشی که هر شماره این 5000 شماره چطور گذشته و چه داستانی داشته، طرف دیگر!

***

ژورنالیسم، شغل لحظه‌هاست. لحظه‌هایی که هر کدام یک دم یا بازدم خرجشان است. لحظه‌هایی که برای خیلی ها صرف بطالت می‌شود، برای خیلی‌ها صرف نجات زمین و زمان و انسان، برای ما جماعت قلم به دست هم صرف گشتن و جستن و گفتن و نوشتن.

آنچه در مورد شغل ما رد خور ندارد این که مایه‌اش عشق است! شوخی نیست دیوانه بوی کاغذ بودن، شیدای رد قلم بر پیشانی تاریخ، رفتن و رفتن و گاهی هم البته نرسیدن، باختن، ایستادن و از نو کاویدن. کار دل است شوق سیاه کردن کاغذ روزنامه، کاهی باشد یا گلاسه ملالی نیست، توفیر بنز و پیکان است در فراز و فرود خیابان عمر!

***

راستی 5000 شماره را روی هم اگر بچینیم تا کجا بالا می‌رود؟ قد می‌کشد تا آن بالاها آیا؟ تا آسمان هر کجا همین رنگ افسانه‌ها؟ مرز کجاها را می‌شکند 5000 قصه حاصل از خرمن نیم گفته و هزار نگفته؟ سر به شانه که می‌ساید؟ می‌ساید آیا؟ دوش به دوش افق می‌ایستد به تماشای 5000 خاموش و روشن روزگار؟ بالای این 5000 اگر بایستی کجای دل آسمان را می‌توان چید؟ دست به سیمای ابری کدام اسطوره می‌توان سایید؟ می‌شود آن بالا زمزمه کرد زیرگوش ماه و آفتاب؟ می‌شود خندید به جای برق؟ غرید به جای رعد؟ می‌شود آیا؟

***

5000 برای خیلی‌ها 5000 بیداری است در پی 5000 خواب، گاه شیرین، گاهی هم تلخ، گاهی جریان میلاد یک صعود است، گاه داستان فرود یک اسطوره! زمانی سمفونی همگنانه یک لشگر همدل است و زمانی دیگر سرود تنهایی که از تن‌ها بلا خیزد!

***

5000 امروز است. توفیری ندارد از کجای این رودخانه، بلم انداخته‌ای بر آب! از سرچشمه سوار شده‌ای روی بال خاطره یا تازگی‌ها همدرس سنگریزه‌های کف این رودی؟ کدام؟ چه باک، هر کدام! این که الان هستی، سند 5000 سالگی است و تو گویی آدمیزاد خود را تا عمق 5000 پیر می‌پندارد، گیرم که کودک 5 ساله باشد لابه‌لای این همه تاریخ!

5000 تمام دست‌هایی است که مشغول لمس این 5000 هستند خواه از ابتدا، خواه از اکنون! 5000 حرمت نام کلمه است به تکرار قلم‌ها، زبان‌ها، سخن‌ها و همه سرزمین‌های فتح نشده اندیشه و ادراک!

 

چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠  توسط جمشید محبی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



نیای من ماهی کوچکی بود که روزی در تلاطم امواج خروشان مُرد. خودم اما شده ام مثل سامورایی سخت جانی که هر چه بر او تیر می زنند فرو نمی افتد. ایستاده ام و زُل زده ام توی چشم زندگی
jamshidmohebbi@gmail.com

 

 

چشم توی چشم
شغل عزیزتر از جان
فقدان رفتار حرفه ای در فوتبال ایران
کلافگی
5000
برخی سو تفاهمات عشقی، مذهبی
سر عوارضی زندگی
دروازه بان
قمارباز نخبه ی حرامزاده
قبیله ی سرگردان اسطوره ها

 

بهمن ٩٠
آذر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
دی ۸٦
فروردین ۸٦

 

 

اردلان سرافراز
انجمن شاعران ایران
انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران
آی ام دی بی
ایرج جنتی عطایی
بارگذاری عکس
بارگذاری فیلم
تئاتر شهر
خانه سینما
خانه کتاب
خانه هنرمندان
خبرگزاری ایسنا
خبرگزاری مهر
دل آواز
دی لایف
روان پژوه
شادمهر ویسی
عاطفه پدیدار
عصرایران
علی مرادی
علیرضا صمدی
کاوه علی اسماعیلی
کوربیس
گتی ایمیج
گوگل
مهدی نوری
نمای ایران
هومن جعفری
وب گذر
ویکیپدیا
یاهو

 

RSS 2.0