ایستاده در برابر باد

قلب آدمیزاد را که بشکافی، پرنده‌ای می‌بینی در حال خودکشی تدریجی با صدایی شبیه به زندگی. این وسط، روان (روح) انسان بید مجنونی است ایستاده در برابر باد

مهتاب در کافه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
 

داشتم دلمرده ویژه‌نامه فرهنگی، ادبی آخر هفته‌ی گذشته‌ی یکی از روزنامه‌ها را ورق می‌زدم و به این می‌اندیشیدم که قبل‌ترها که می‌نوشتیم و می‌نوشتند، مطالب پرمایه‌تر بود، نه اینکه نسل‌های بعدتر بد بنویسند؛ اتفاقا در این مورد خاص بابت مزخرفاتی که یکی از مقاله‌نویس‌های محبوب هفت، هشت سال پیشم نوشته بود، غرولند می‌کردم. در ادامه مطلبی هم خواندم از نویسنده‌ای امروزی‌تر که اتفاقا در لیست دوستانم در فیس بوک هم دارمش و خب طبیعی است که آنجا زیاد نوشته آدم‌ها را جدی نمی‌گیری و حتی به اندازه آنها که خود را نگهبان زبان و ادبیات کشور می‌دانند و مدام می‌نالند از غلط‌های انشایی و دستوری هم مته به خشخاش نمی‌گذاری. بد ننوشته بود اما شخصا نتوانستم با دغدغه‌هایش در مورد تقابل بستنی اسکوپی و فیلم «هامون» ارتباط برقرار کنم.

بوی بد روزنامه پریشانم کرده بود، اینست که از کافه‌چی خواستم جمعش کند و برایم قهوه فرانسه دیگری بیاورد. سیگار دوم را گیراندم و رفتم توی این فکر که چقدر این روزها دلم می‌خواهد کار خاصی بکنم اما نمی‌دانم چه باید کرد؟ از طرفی هر چه به کارهایی که قبلا انجام‌شان برایم جذاب بود فکر می‌کنم، کوچکترین انگیزشی در من ایجاد نمی‌کنند. در آن لحظه بیشتر ذهنم مشغول این بود که چه باید بکنم تا اینکه بخواهم درگیر چرایی موضوع باشم.

در که باز شد، فهمیدم «مهتاب» است؛ به همان دلیل که همه ما باید نحوه در باز کردن آدم‌های مهم زندگی‌مان را بشناسیم و من حتی از طبقه‌ی بالا صدای آهسته‌اش را شنیدم که از صاحب کافه سراغ مرا گرفت که آمده‌ام یا نه. پله‌ها را که بالا آمد، لبخندش پررنگ‌تر از همیشه بود. مرا که دید چشمک زد و پیش آمد. وسایلش را که هر دو دستش را اشغال کرده بود، همزمان رها کرد روی میز و انگشت اشاره دست راستش را گذاشت روی لب‌هایش و فوت کرد سمت من که یعنی می‌بوسدم. بی‌اشاره‌ای خاص به کیسه‌ی پلاستیکی مارک «تامی هیلفیگر» گفتم: «مگه نگفته بودم دیگه چیزی برام نخری؟» که قیافه‌اش را بچگانه کرد و زد زیرش که کی گفته چیزی برای من خریده؟ گفتم فقط وقتی چیزی برایم می‌خرد رفتارش آن قدر ذوق دارد و لبخندهایش به قدری گشاد می‌شود که جای خالی دندان چهارم فک بالایش به چشم می‌آید. خطاب به من گفت: «بی‌تربیت» و از گارسون قهوه فرانسه خواست.

از پشت میز برخاستم و ایستادم. یک دستی، نگاهی داخل پاکت «کَمل» آبی انداختم که چهار نخ سیگار هنوز داخلش بود. با احترام پاکت را سُراندم سمتش، کیف و سوئیچم را برداشتم و از کنارش که می‌گذشتم، گفتم: «باید برم ... کار دارم» اما دست چپش را انداخت دور پای چپ من و سر بالا کرد سمتم: «برات تی‌شرت گرفتم، مارکی که دوست داری» و چشم‌هایش را گرد کرد، آن طور که بهش گفته بودم شبیه چشم‌های گربه‌ی توی کارتون «شِرک» می‌شود. لبخندی زدم و ازش گذشتم.


 
 
یک جور آشنایی لعنتی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤
 

همان طور که می‌توانستم این قصه را هر جور دیگری غیر از حالت فعلی آغاز کنم، مثلا موضوع را به صورت خطی از وقتی که برای اولین بار به آن سالن فیزیوتراپی رفتم و دیدمش تعریف کنم، می‌شد یعنی می‌توانستم از آن همه روش امتحان شده و استاندارد دیگر برای آشنا شدن باهاش استفاده کنم اما اصل قضیه این است که گند زدم. چیزی که نباید را گفتم و از چشمش افتادم، آن هم همان اول کار و این چیزی است که بعید می‌دانم تا آخر عمر فراموشش کنم.   

چرا باید جزئیات موضوع را بشکافم تا به همه بگویم چطور شد که آن طور گند زدم؟ مثلا بگویم اولش داشت خوب پیش می‌رفت؛ خوشرو بود و حالم را پرسید و برای اینکه سر صحبت را باهام باز کرده باشد رفت سراغ آن سوال لعنتی که همه چیز را خراب کرد، نه اینکه سوال او اشتباه بوده باشد، بلکه جوابی که من دادم کار را خراب کرد. اتفاقا از آن دست سوال‌ها ازم پرسید که با استفاده درست ازش می‌توانستیم یک آشنایی باشکوه را رقم بزنیم اما خب من با سی‌ و یک سال سن مثل یک نوجوان تازه‌کار خرابش کردم، بدجور هم خرابش کردم.

در زندگی وقتی با آدم جدیدی مواجه می‌شوی، همیشه دو حالت پیش می‌آید؛ معمولا طرف قلبت را تسخیر نمی‌کند که خب تکلیفت با خودت روشن است، استفاده یا سوءاستفاده‌ات را می‌کنی و خلاص اما اگر قضیه برعکس بود یعنی فردی، زنی، مردی فارغ از موقعیت و سن و سال یکهو و سرضرب رفتن توی دلت جوری که خودت هم تقریبا نفهمیدی چطور، در آن صورت باید به عرض برسانم دخلت آمده، چرا؟ چون خوب یا بد، تلخ یا شیرین و در هر یکی از حالت‌های وصل یا هجران جای زخمش تا آخر عمر روی دل بی‌صاحب آدمیزاد می‌ماند، مثل خود من که هنوز هم بعد از این همه سال گاهی یاد «مریم» می‌افتم و اگرچه نشد خاطرات مشترک چندانی با هم بسازیم اما خب یادش می‌افتم و نمی‌دانم چرا یادش می‌افتم!

من هر وقت یاد مریم می‌افتم، حسرت می‌خورم. با خودم می‌گویم شاید اصلا هیچ چیزی بین ما شکل نمی‌گرفت اما حتی در این صورت هم نباید در جواب این سوال که «شما خیلی قیافه‌تون آشناست، قبلا هم اینجا اومده بودین برای فیزیوتراپی؟»، می‌گفتم: «شما هم قیافه‌تون خیلی آشناست. شبیه کسی هستین که قبلا می‌شناختمش» و بعد حماقتم را تکمیل نمی‌کردم که «راستی اسم کوچیک‌تون عاطفه نیست؟» و دست کم آن لحن وامانده‌ام را مثل این عاشق‌پیشه‌ها سوزناک نمی‌کردم که مثلا طرف خیلی برایم عزیز بوده تا مریم مثل کسی که یک سطل یخ رویش خالی کرده باشند، بگذارد برود سراغ یک مراجع دیگر و با او بلند، بلند در مورد شیراز حرف بزند.

من هر وقت یاد مریم می‌افتم، بعد از اینکه حسرت می‌خورم، بی‌اختیار یادی هم از پدربزرگم می‌کنم که اگر بود، دست کم گندی که زدم را به نحوی رفع و رجوع می‌کرد. پدربزرگ من یک سرخ‌پوست بود. سرخ‌پوست که می‌گویم نه اینکه واقعا سرخ‌پوست بوده از این‌ها که پر به موهای سرشان می‌بندند، نه؛ سرخ‌پوست که می‌گویم حتی منظورم خلق‌وخو هم نیست، بیشتر نوع جهانبینی‌اش مد نظرم است. پدربزرگم کسی بود که به روح چیزها خیلی اهمیت می‌داد. چیزها که می‌گویم منظورم واقعا چیزهاست؛ اشیا از نظر او درون‌مایه داشتند و تو خود بخوان حدیث مفصل که چنین فردی با این نوع نگاه به غیرجاندارها، دیدگاهش در مورد موجودات زنده چه می‌توانسته باشد.

جلسه پنجم فیزیوتراپی برای مریم در مورد پدربزرگم حرف زدم و خالی بستم که همیشه معتقد بود وقتی دل کسی درگیر یکی می‌شود، ممکن است گند بزند به لحظه‌های آشناییش با او، چرا؟ چون خون به مغزش نمی‌رسد و برعکس، آدم‌هایی که می‌خواهند نقش بازی کنند خیلی با حساب و کتاب جلو می‌روند و معمولا اشتباه نمی‌کنند. بعد ادامه دادم از لحظه‌ای که آنجا را ترک می‌کنم تا فردایش که برمی‌گردم پیش او برای درمان، دلم برایش تنگ می‌شود که بلافاصله گفت: «طبیعیه، چون من تو رو یاد یکی که دوستش داشته‌ای، می‌اندازم» و با همان سرعتی که این را گفت، کابین را ترک کرد و در را محکم پشت سرش کوبید.


 
 
من؛ اعتراض بخش زنانه‌ی کوچه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤
 

عیب بزرگ خانه‌ی ما این بود که چون همه‌ی پنج خانه‌ی قبلی تا سرِ کوچه و چند خانه‌ی بعدی نوسازی شده و هر کدام چند متری توی یک ردیف عقب‌نشینی کرده بودند، ساختمان سه طبقه‌ی ما با آجرهای قرمز بهمنی و برِ ناچیز هفت و نیم متری مثل زائده زده بود بیرون، انگار که یک زن رنجیده هیچ کاری از دستش بر نیاید جز اینکه انگشت وسط دست راستش را حواله‌ی طرف کند. با این حساب خانه‌ی ما انگشت وسط رده‌ی پلاک‌های زوج کوچه بود که حواله‌ی رده‌ی روبه‌رویی، یعنی رده‌ی پلاک‌های فرد شده بود؛ نوعی اعتراض بخش زنانه‌ی کوچه به بخش مردانه‌اش! چرا زنانه؟ چون من این طور تشخیص می‌دادم!

پدرم اسم خانه‌ی ما را گذاشته بود «برج مراقبت» و هر بار که می‌آمدند، سر به سر مادرم می‌گذاشت که یک چنین خانه‌ای به درد او می‌خورد چون از تراس جلوی اتاق خواب می‌شود کل کوچه را رصد کرد؛ از سر تا ته! و با شوهرم دو تایی می‌زدند زیر خنده، اگر چه امید با اولین نمایش اخم مامان زود خودش را جمع می‌کرد اما بابا را نمی‌شد به این راحتی از ریز، ریز خندیدن باز داشت.

اولین باری که او را دیدم اتفاقا مصادف شد با اولین مرتبه‌ای که موضوع انگشت وسط در ذهنم شکل گرفت و پشت بندش تقسیم کوچه به دو بخش رو در روی زنانه و مردانه.  وقتی در مسیر جنوب به شمال خیابان فرعی سر کوچه پیچید داخل، دیدمش. داشت همزمان سیگار می‌کشید و با تلفن همراهش حرف می‌زد. آن موقع البته توجهم بهش جلب نشد. زمانی دید زدنش برایم جذاب شد که چهار، پنج دقیقه‌ای جلوی در مستطیلی و سیاه رنگ آپارتمان چهار طبقه‌ی آن طرف کوچه که دقیقا می‌شد خانه سوم از سر کوچه، ایستاد به حرف زدن و بعد که حرف‌ها ته کشید، کمی با گوشی ور رفت و در ادامه هم با دست چپ لب‌ها و گردنش را سابید، کیفش را بین پاها قرار داد و به خودش عطر زد؛ سمت یقه‌ی پیراهن لاجوردی رنگِ چهارخانه‌اش بیشتر.

وقتی عطر را داخل کیفش برگرداند با همان دست سرشانه هایش را تکاند، جلوی پیراهنش را مرتب کرد و دوباره کیفش را دست گرفت.

بعد از این اینکه با انگشت اشاره‌ی دست راست زنگ زد و داخل شد، من انگشت وسط نمی‌دانم کدامیک از دست‌هایم را حواله‌اش کردم و رفتم روی تخت ولو شدم. امید، دست راستش را حلقه کرد دور کمرم؛ نیمچه خواب بود. دستش را پس زدم و برگشتم سمتش، سرش را چرخاندم آن طرف، صورتم را چسباندم به گردنش و عمیق بو کردم. بوی ضعیف عطر خودش را می‌داد. بعد یهو همان طور نیم‌خیز پریدم روی شکمش نشستم و با دو انگشت شست و اشاره‌ی دست راست، انتهای چانه‌اش را محکم گرفتم و گفتم: «حق نداری وقتی میای خونه عطر به خودت بزنی، فهمیدی؟»



 
 
زنی که درخت بود
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

همان جلسه‌ی اول بهش توضیح داده بودم تمام اطلاعاتی که توی پرونده‌اش ثبت می‌شود تحت قانون حمایت از حقوق بیماران، کاملا محرمانه خواهد بود و حتی روانکاوهای دیگر هم اجازه دسترسی به سوابقش را نخواهند داشت با این حال تا الان که جلسه‌ی چهارم را تجربه می‌کرد حاضر به همکاری نشده بود.

با خودم گفتم بد نیست کمی از روال همیشگی فاصله بگیرم و به جای فرایندهای روتین منجر به روانکاوی، بیشتر بشناسمش، اینست که برگه‌های «روورشاخ» را از کشوی میزم در آوردم و بهش توضیح دادم بعد از دیدن هر تصویری که نشانش می‌دهم اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد را باز گوید.

بر اساس استنباطی که از شخصیتش داشتم، کار را با تصویری تقریبا قرینه آغاز کردم. گفت: «این زنی بوده که به دو تا مرد تعلق داشته و چون نمی‌دونسته چطور مشکلاتش رو حل کنه تصمیم گرفته تبدیل به درخت بشه و هر دوشون رو داشته باشه» و به سرعت لب‌هایش را برچید. آن طور که لب‌هایش را مثل شکلک ناراحت داده بود پایین، کک و مک‌های زیر چشمش کش آمده بود و بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. نگاهی به موهای یکدست سیاه شانه شده و مرتبش انداختم و جدی اما مهربان پرسیدم: «چرا درخت؟» و او بدون مکث جواب داد که اگر آن زن تبدیل به درخت نمی‌شد، نمی‌توانست هر دو مرد را داشته باشد و باید توجه کرد این تنها راهش بوده و زن مذکور چاره‌ای نداشته است.

تصویر روورشاخ را گذاشتم روی میز و در حالی که از ته دل سعی می‌کردم قابل اعتماد به نظر برسم، چشم‌های میشی و بی‌احساسش را کاویدم. آن طور نبود که معذب شود از چند دقیقه مورد تماشا قرار گرفتن. انگار نه انگار که نگاهم وزنی داشته باشد. پرسیدم: «کی موهاتو شونه کرده؟» که باز تند و بی‌درنگ گفت: «موهاتونو ... باید بگید موهاتونو» و بهم تذکر داد که هنوز هیچ رازی از هم نمی‌دانیم که بخواهیم صمیمی باشیم و ادامه داد آیا دلم می‌خواهد رازی از او بدانم که جوابم مثبت بود اما این را با اکراه گفتم آن طور که مثلا رازداری او سخت‌ترین کار دنیاست و مطمئن نیستم که از پسش بر بیایم. بهم اطمینان داد که می‌توانم رازدار خوبی برای او باشم چون عینکی نیستم، بعد از جا برخاست، با احتیاط کارت آزمون روورشاخ را که بهش نشان داده بودم از روی میز برداشت و زود از اتاق خارج شد، بدون اینکه بهش اجازه داده باشم یا حتی رازش را بهم گفته باشد.



 
 
شنیدن صدای قدم‌های‌مان روی برف
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 

قرار بود تا رسیدن به کاج پیری که شاخه‌هایش مثل موهای زنی دلتنگ بدون پیروی از نظم خاصی به اطراف یله شده بود ساکت باشیم و فقط به صدای قدم‌های‌مان که روی برف متراکم اول صبح فشرده می شد، گوش دهیم.

صدای پای او قشنگ‌تر بود. بوت "تیمبرلند" قهوه ای رنگش با آن عاج های بی‌رحم، سینه‌ی برف را می‌شکافت و صدای قیژ قیژ منحصر بفردش دل‌مان را خوش می‌کرد. چند قدم جلوتر به یک باره ایستاد و بعد، چند قدمی دوید و روبرویم طوری ایستاد که مانع ادامه مسیرم شود. هیجان‌زده گفت: "آقا استپ! من باید یه چیزی بگم ... نمیشه تا اون کاج دلتنگه صبر کنم"، بعد نفسی تازه کرد و جدی‌تر ادامه داد: "ببین دقت کردی وقتی روی برف راه میری جزو معدود موقعیتایی که می‌تونی صدای قدم‌هاتو بشنوی؟" بی‌حوصله سری به تایید تکان دادم و دوباره راه افتادیم.

کنار کاج پیری که شاخه‌هایش مثل موهای زنی دلتنگ بدون پیروی از نظم خاصی به اطراف یله شده بود، ایستادیم و او خواست تنکه برف روی شاخه‌ای نازک و رقصان را بتکاند که مانعش شدم. یک جور کشداری پرسید: "چرا؟" که گفتم؛ این طور که هست، بهتر است و شکل هنری‌تری دارد. "اوهوم"ی گفت و بعد بی‌مقدمه پرسید: "چقدر دوسم داری؟" که جا خوردم. سوالش را دوباره تکرار کرد و دوباره و دوباره و هر بار تندتر کلمات را پشت هم ردیف می‌کرد. روی پنجه تیمبرلند قهوه‌ای بالا و پایین می‌پرید و مدام آن سه کلمه را تکرار می‌کرد. لبخند زدم به شیرین‌کاری‌هایش و بلافاصله کف دست چپم را تا جلوی صورتش بالا بردم که یعنی؛ ساکت! بعد آرام گفتم: "به اندازه‌ی همون یه گُله برف روی اون شاخه‌ی نازک که شکل هنری داره. به اندازه‌ای که بتونه روی اون برگ‌های سوزنی همیشه سبز دووم بیاره" و راه افتادم تا مسیر آمده را برگردم. قدم‌هایم را می‌شمردم. کفش‌های ورنی بی‌خاصیتم پر از برف بود؛ خیس خیس!



 
 
توی ماشین بخار گرفته
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤
 

روی صندلی جابجا شد و مثل کسی که تازه به میهمانی آمده، لم داد، انگار بخواهد خستگی راه را بگیرد. خواستم استارت بزنم و راه بیفتیم که با همان رخوت دلنشین بازوی راستم را کشید که حالا چه عجله‌ای دارم و بهتر است چند دقیقه دیگر همان جا زیر باران توی ماشین بنشینیم؛ مقاومت نکردم.

به نظر او اینکه آدم‌ها تا این حد اغراق‌آمیز از لذت زیر باران قدم زدن صحبت می‌کنند، چندان معقول نیست. به هر حال باید پذیرفت آدم تا حدودی اذیت می‌شود.

حرفش را قبول نداشتم. بهش گوشزد کردم آدم ها سلایق متفاوتی دارند و چه بسا در برخی موارد یک خاطره شیرین از زیر باران ماندن است که افراد را وادار به ارائه چنین مانیفستی می‌کند: «به هر حال باید پذیرفت بسیاری از ما اواخر نوجوانی و اوایل جوانی عاشقانه‌های پرشوری را تجربه کرده‌ایم.»

یک جور خاص نگاهم کرد، چیزی بین دلخوری، حسادت و تخطئه اما توانست زودتر از آنچه انتظارش می‌رفت باز همان بی‌خیالی شیرین را بریزد توی چشم‌هایش و نگاهش را برگرداند سمت شیشه‌ی جلو.با انگشت اشاره‌ی دست راست تصویر خورشیدی با پره‌های نامتوازن روی بخش‌های بخار کرده‌ی شیشه کشید و گفت: «برای من باران فقط به این خاطر زیبا و دل‌انگیز بوده که با تو توی ماشین نشسته‌ام و شیشه‌ها بخار کرده، همه‌ی شیشه‌ها را بخار گرفته و ما توی غارمان تنها بوده‌ایم. من و تو زیر باران، توی ماشین‌مون.» نگاهش را باز برگرداند سمت من، این بار گرم و صمیمانه و من راستش واکنش خاصی نشان ندادم. فکر کنم ناراحت شد. گفت: «البته بارون رو به یه دلیل دیگه هم دوست دارم. اون طور که می‌باره و چاله‌ها پر از آب می‌شن و بعد قطره‌های بارون در برخورد با اون حجم آب یه عالمه دایره درست میکنن رو دوست دارم. ازش خاطره دارم.»

وقتی نگاهش کردم، بخار شیشه سمت شاگرد را کاملا پاک کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد. احساس بدی داشتم.



 
 
نُت می
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤
 

آن طور که ما دراز کشیده بودیم زیر رشته‌های برق فشار قوی، انگار چیزی جریان داشت توی رگ‌های آسمان. سرش را همان طور که روی سینه ام بود چرخاند سمت نگاهم:

خورشید رو می‌بینی لابلای سیم‌ها؟ فکر کن آفتاب نتی است روی سیم "می" بم یا حتی"لا"، اگه گیتاریست بودی چی می زدی؟

گفتم: می؟

گفت: آره، می.

خواندم: "می گذرم، می گذرم ... ز برایت از جان می گذرم ... ز دیار تو گریان می گذرم ..." خندید.


 
 
زیر نور تند
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤
 

من وقتی نور چشمش را می‌زد خوشم می‌آمد. زیر نور تند، مجبور بود گونه‌ها را بالا بکشد و چشم‌ها را ریز کند. این طوری چشم‌هایش از آن بی‌حالتی همیشگی در می‌آمد، آن طور بی‌حالت که حتی نشود فکرش را خواند، ضمن اینکه فاصله بین ابروهایش که به نظرم همیشه زیاد بوده، کمتر می‌شد. 

اتفاق خوب دیگر کش آمدن لب‌هایش بود. زیر نور تند، لب‌های خط تیره‌ایش که هیچ وقت پیش نمی‌آمد به خنده باز شود، تغییر حالت می‌دادند؛ زیر نور تند دو گوشه‌ی لب‌هایش سو می‌گرفتند رو به بالا، مثل سبیل سالوادور دالی!



 
 
به جای همه حرف‌های نگفته!
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
 

برای من کل قضیه عادی بود؛ حضورش، نگاهش، حتی آن طور آرام عبور کردنش از کنارم انگار نسیمی از میان گل‌های ظریف بنفشه بگذرد. توی آن محیط کاری صمیمانه با آن همه مرد در سنین مختلف و فضایی که لازمه‌اش گپ و گفت مداوم آدم‌ها بود، نمی‌شد فکر کنی یکی از این جماعت جور دیگری نگاهت می‌کند، خصوصا او که هم تودار بود و هم آقا منش. این طور نبود که هیز باشد و مدام چشم چرانی کند. ترکیب مردانه‌ای بود نه به معنای صرفا فیزیکی، بیشتر منظورم رفتار و خلقیاتش است؛ مرامش به قول آقایان همکار.

در مجموع هم رفتار خاصی نداشت که نشود در چارچوب کاری توجیهش کرد، هر چه بود از سلام و احوال‌پرسی تا گفت‌وگوها و حتی شوخی‌های گاه و بی‌گاه موضوعاتی متداول و متناسب با محیط کارمان بود تا آن شب که موضوع «سینما پارادیزو» را پیش کشید که آیا آن را دیده‌ام؟ من اول فکر کردم این سینما پارادیزو که می‌گوید اسم یکی از سینماهای شهر است اما هر چه به ذهنم فشار آوردم، یادم نیامد کجای شهر به چشمم خورده سر درش! 

بنا به ضرورت کاری یا هر وقت که دلش می‌خواست سر می‌زد به اتاق ما، زیاد سر می‌زد. ما چهار خانم بودیم و سه آقا که در چارچوب مسئولیت‌ها معمولا لازم می‌شد نظری بدهد در مورد کارمان یا حتی بخواهد که مورد خاصی را انجام دهیم، اینست که دور و برم بودنش را هیچ وقت عجیب تلقی نکردم، ضمن اینکه برای ما توی آن سن و سال و بر اساس فرهنگ حاکم، مردها به دو گروه تقسیم می‌شدند؛ دسته متأهل‌ها را دیگر نمی‌شد کاریش کرد!

بهم گفت سینما پارادیزو یکی از محبوب‌ترین فیلم‌هایش است، یک شاهکار واقعی. بعد ادامه داد من خیلی شبیه «اِلنا» هستم و این را خصوصی نگفت، جوری بود که تقریبا تمام آدم‌های داخل اتاق فهمیدند من شبیه زن توی فیلم هستم.

چند ماه بعد گویا با چند تا آدم آشغال بالا دستی‌اش به اختلاف نظر خورد و ترجیح داد برود؛ بی‌خداحافظی. بی‌اختیار تا آستانه در اتاق پیش رفتم. داشت وسایلش را جمع می‌کرد. چند قدم تا در خروجی رفت و برگشت سمت من. دستش پر بود، اینست که به سختی چیزی از گوشه‌ی کیف کتان خاکی رنگش کشید بیرون و داد به من. گفت: «خیلی وقته توی کیفمه. برای توست» و رفت؛ بی‌خداحافظی، انگار نسیمی از میان گل‌های ظریف بنفشه بگذرد.

کاور سینما پارادیزویی که او به من هدیه کرد با آنچه خودم چند ماه قبل خریده بودم، فرق داشت. مال من تصویر درشتی از «سالواتوره» هنگام کودکی را نشان می‌داد که رو به نور با اشتیاق مشغول تماشای تکه‌ای از یک حلقه فیلم بود. کاور سینما پارادیزویی که او به من هدیه کرد فضای اکران تابستانی سینما را نشان می‌داد که در آن صحنه‌ی بوسه‌های النا و سالواتوره‌ی جوان زیر باران روی پرده بود و بالاتر عنوان فیلم و باز بالاتر عکس دوربُر شده‌ی آلفردو و سالواتوره در حال دوچرخه‌سواری. گوشه‌ی روشن تصویر با خط خوش نوشته بود؛ به جای همه حرف‌های نگفته!   


 
 
صورت کشیده‌ات با ته ریش نمی‌دانم چند روزه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳
 

من شخصا هیچ وقت تصمیم نداشتم عاشقت شوم، چه آن وقت‌ها که نوجوان بودیم و پسرها معمولا توی این سن و سال خیلی نچسب و زشت هستند، خاصه که تو ریش و سبیلت‌ هم یک در میان در آمده بود و چه بعدتر که دوران همسایگی بیست و پنج ساله‌مان با نقل مکان شما به پایان رسید و تو با همه اهل خانواده‌ام خیلی گرم خداحافظی کردی و مثل همیشه مرا چندان تحویل نگرفتی!

این درست که زن‌ها ناخودآگاه جذب مردهایی می‌شوند که توجهی به‌شان نمی‌کنند اما من هیچ وقت توی تمام سال‌هایی که همدیگر را می‌دیدیم و تو سرسری سلامی می‌کردی بی‌احوال‌پرسی حتی، هیچ وقت حس نکردم که دلم می‌خواسته مال من باشی.

اساسا من و تو نقطه اشتراک چندانی نداشته‌ایم. از نظر من، تو بیش از حد به کیفیت زندگی اهمیت می‌دادی و احتمالا هنوز هم همین طور است و تو هم می‌دانم که مرا دختری سطحی قلمداد می‌کردی. این را یک بار خواهر کوچکترم بهم گفت. نه اینکه خواسته باشد توی عالم خواهری بهم بفهماند که چرا تو هیچ وقت به من توجه نمی‌کنی نه، راستش ما هیچ وقت خواهرهای شفیقی برای هم نبوده‌ایم. یک بار که نیم ساعت مانده به شروع میهمانی خاله «مهوَش»، وسط عجله‌های بابا و غر زدن‌های مامان بی‌تفاوت مشغول خواندن کتاب بود و من بهش پریدم که به جای آرایش کردن و آماده شدن، عین آدم‌های اُمل سرش را انداخته توی کتاب، عصبانی شد و البته فقط یک جمله گفت؛ «بی‌خود نیست بهداد میگه خیلی سطحی هستی» که البته من «هه هه»‌ای کردم که یعنی هر دوی‌تان عقب افتاده‌اید اما تا آخر میهمانی از عصبانیت اخم‌هایم توی هم بود، نه بابت اینکه برایم مهم بودی یا نظرت اهمیت داشته، فقط به خاطر اینکه چنین قضاوتی در موردم کرده‌ بودی، آن هم جلوی روژان!

الان نمی‌دانم چه مرگم شده. بعد از یازده سال تو را دیده‌ام جلوی خودپرداز با اورکت آمریکایی تنت که خیلی هم بهت می‌آید و سیگار فیلتر قرمز گوشه لبت که بی‌خیال‌تر از خودت که دودستی مشغول شمردن پول هستی، دود می‌شود و به هوا می‌رود.

چکار باید بکنم؟ بی‌توجه به تو عبور کنم یا بایستم و آشنایی بدهم و گپی بزنیم؟ اگر هنوز مرا سطحی بدانی چه؟ چرا همچنان دارم حرکت می‌کنم؟ با این سرعت نامتعارفی که من دارم خیلی زود از کنارت رد می‌شوم و همه چیز تمام می‌شود. دست کم باید سیرتر تماشایت کنم که برخلاف نوجوانی و اوایل جوانی خیلی جذاب شده‌ای. مشخصا از آن دست مردهایی هستی که هر چه سن‌شان بالاتر می‌رود جذاب‌تر می‌شوند. صورت کشیده با ته ریش نمی‌دانم چند روزه، موهای جوگندمی و شانه‌هایی نه چندان پهن که بی‌ریخت و ناموزون به نظر برسد و نه آن قدر افتاده که نشود سر را روی‌شان گذاشت. چشمانم بی‌خود انگشتانت را می‌پاید. انگشت یکی مانده به آخر دست چپت لابلای اسکناس‌ها گم است!

بالاخره تصمیم را گرفتم. از تو می‌گذرم بی اینکه بیشتر تماشایت کنم، بی اینکه به روی خودم بیاورم که تو را دیده‌ام حتی! سرم را می‌اندازم پایین و با پاهای ترمز بریده‌ام رد می‌شوم و می‌روم و دیگر هم به تو فکر نمی‌کنم، چرا باید فکر کنم؟

بعد از پاها، اختیار چشم‌هایم را هم از دست داده‌ام. چرا نمی‌توانم نگاهت نکنم؟ چرا این قدر تابلو زُل زده‌ام به تو؟ الان است که سرت را بیاوری بالا و لُپ‌های گل انداخته‌ام را ببینی؛ یک زن سطحی که حتی اختیار احساساتش را هم ندارد!

آه ... این مرد که تو نیستی! پاهایم چرا قفل شده‌اند؟ نگاهم یخ کرده. مرد نگاهی پلیسی به من می‌اندازد انگار ترسیده «قاپ زن» باشم. خودش را جمع می‌کند سمت دهانه‌ی خودپرداز و من ته مانده انرژی‌ام را خرج عبور از آن موقعیت زننده می‌کنم. باید می‌دانستم تو عمیق‌تر از این حرف‌هایی که جلوی خودپرداز پول بشماری!

 


 
 
عاشقانه فارغ از بابای بد لیورپولیِ دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
 

وقت خداحافظی که پیچیدیم توی کوچه، گوشه پیراهنم را کشیدی که «امشب هم میای بازی رو با هم ببینیم؟ من و تو و بابا ...»، بابای «بد لیورپولیِ» دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود که به دقیقه بیست بازی نرسیده، سیاه مست سگ می‌شد به اعصابت بابت رئالی بودن، چون دخترش به خاطر تو رئال را دوست‌تر داشت!

از نظر بابای بدلیورپولیِ دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود، عشق توجیه عشق نیست. از نظر آن منبع نفرت، عشقِ حاصل از عشق یک جور فاحشگی محسوب می‌شد و اینست که بعد از هر یک از آن 4 گل دردناکی که وارد دروازه «سن ایکر»... شد، بابای بدلیورپولیِ دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود یک دور کامل خزانه رکیک‌ترین فحش‌هایش را نثار پسران سانتیاگو برنابئو می‌کرد.

من بعد از «یک - هیچ» بازی رفت چشمم ترسیده بود اما تو دنبال معجره بودی. من دوست داشتنی‌ترین لیورپول همه دوران را با «بنیتس» کار درست در ردای قهرمانی می‌دیدم اما تو دوست‌تر داشتی رئال برسد به فینالی که بعدتر افسانه‌ای شد، چرا؟ چون من با وجود لیورپولی بودن هم، ته دلم گرمِ قهرمانی رئال بود و بابای بد لیورپولیِ دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود از همین می‌سوخت!

سنگین‌ترین شکست رئال در لیگ قهرمانان با طعم کنایه‌ها و ناسزاهای مردی که بیشتر از سن من طرفدرا لیورپول بوده را می‌شد فراموش کرد اما این را نمی‌شد و نمی‌شود از یاد برد که «لیورپول - رئالی» که آن شبِ خاص دیدیم، آخرین فوتبالِ غنی شده با عشق بود فارغ از زخم زبان‌های مرد بدسگال!

 


 
 
تو در ماکسیِ کوتاهِ ژنده‌ی طوسیِ روشن با چارخانه‌های درشت قهوه‌ای
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
 

تو نمی‌دیدی! کور نه اما نمی‌دیدی. شاید خواب‌نما یا هر چیز دیگری که بشود راه رفت اما ندید! راه می‌رفتی روی پارکت قهوه‌ای تازه نصب شده در آپارتمانی نه زیاد بزرگ، نه زیاد کوچک.

تو با قدم‌هایی آهسته در حال نزدیک شدن به من برای عبور از من و من غرق تماشای ترکیب موزون اندامت در ماکسیِ کوتاهِ ژنده‌ی طوسیِ روشن با چارخانه‌های درشت قهوه‌ای و صرافت این واقعیت که داستان تمام شده ما نباید فصلی تازه داشته باشد، اینست که بی‌صدا برخواستم از روی صندلی پارچه‌ای نشسته بر قناسی سالن مستطیلی خانه‌ی نیمه تاریکِ گرمرنگِ دلنشین برای رفتن از تو، دور شدن اما دست‌هایم آویزان گودی کمرت بودند، کِی و چطور؟ نمی‌دانم!

لمست کردم انگار که والس برقصیم و تو سرگشته از حضور غریبه‌ای در بومت، ایستادی؛ بی‌اختیار و تسلیم! هنوز نمی‌دیدی تا ثانیه‌هایی قبل از اینکه چشم‌های نابینایت تصادفی سو بگیرند سمت فضای خالی بالای شانه راستم و آن‌گاه انگار که دنبال چیزی بگردی اما ندانی چه، مرا کاویدی و کاویدی و درمانده باز ایستادی و باز کاویدی و بوییدی و بوییدی و گفتی: آه ... تویی؟!


 
 
فضای خالی بالای شانه راستم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

از در که تو آمد، مانتوی لاجوردی گشادش بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌آمد، نه اینکه مدلش گشاد باشد چیزی شبیه این طرح‌های خفاشی نه، مانتویی معمولی بود که به تنش زار می‌زد. این لاجوردی خالص را با مقعنه مشکی و پیراهن تترون مردانه ‌مانندی که یقه یک‌دست سفیدش آویزان شانه‌هایش دیده می‌شد، سِت کرده بود. شلوارش احتمالا جین بود؛ آبی نفتی یا شاید هم طوسی.

سلام شارژ شده‌ای کرد اول به دیگران و بعد به من و احوال‌پرسی سرپایی که بعد از جواب سلام در بقیه موارد ترجیح دادم فقط تماشایش کنم. تماشا که می‌گویم منظورم از نظر گذراندن است. زود بود بروم توی نخش. نزدیک‌ترین صندلی بی‌صاحب به مرا پیدا کرد و خیلی معمولی نشست. معمولی یعنی چه؟ یعنی نشستنش استیل خاصی نداشت آن طور که توجه آدم را جلب کند. معمولی بود برای اینکه نشستنش توجهم را جلب نکرد. توجه هیچ کس را جلب نکرد، احتمالا!

چانه‌اش در حقیقت محدوده تلاقی استخوان‌های خوش تراش دو طرف فکش محسوب می‌شد. از زیر گوش‌ها شروع می‌شدند و مثل دو «L» قرینه و طبیعتا نه کاملا قائمه (حول و حوش زوایه باز 115 درجه) به چانه‌ای پهن می‌رسیدند. اگر نیم‌رخ می‌دیدیش بی برو و برگرد یاد نقشه ایتالیا می‌افتادی. نقطه قوت این ترکیب، پاشنه چکمه بود، جایی که استخوان کوتاه و عمود زیر گوشش ختم می‌شد به استخوان افقی بلندتر.

سر صحبت را که باز کرد یاد زن عموی بزرگم افتادم اینست که تا آخر آن بخش از حرف‌هایش چیز خاصی دستگیرم نشد. داشتم فکر می‌کردم نوع چالشی که برای کنترل بخشی از احساسات و همچنین بروز بخش دیگری از آن‌ها دارد، چقدر شبیه زن عموی بزرگم است. برای نقش بازی کردن حتما لازم نیست بازیگر باشی اما خب وقتی نباشی و ایفای نقش کنی زود گندش در می‌آید که دورویی! حالت تهوعم را قورت دادم، دو بار پشت سر هم و بعد سرگرم کارم شدم تا حواس روانم پرت شود. روان که می‌گویم منظورم همان روح است که همه می‌گویند. روح در برابر جسم. منظورم همان روان است!

دهانش نه به اندازه دهان «جولیا رابرتز» بزرگ بود و نه آن قدرها که سوال برانگیز باشد، کوچک. از همین دهان‌های متناسب با لب‌هایی که آدم را به فکر فرو می‌برد.

داشت با من حرف می‌زد اما حواسش به اتاق رئیس بود تا کی خالی شود و برود برای عرض ادب! این را سعی می‌کرد پنهان کند اما خب لایی کشیدن برای کسی که دوران خدمت سربازی را به عنوان افسر راهنمایی و رانندگی توی خیابان‌ها دود خورده تقریبا غیر ممکن است.

قسمت تراژیک صورتش بدون شک بینی‌اش بود. آن اندازه که لازم باشد، کشیده بود اما پر از پیچ و خم و منتهی به نوکی کوفته‌ای. از این کوفته قلقلی‌ها البته. کوفته که می‌گویم منظورم کوفته تبریزی نیست، قطعا نیست. گونه‌ها موقع خندیدن حکم رقاصه‌هایی را داشتند که در فستیوالی جهانی میدان‌داری می‌کنند. یک زوج بی‌نقص و چشم‌نواز و غیره!

داشت چیزهایی در مورد افزایش گرایشات بودیسمی در برخی کشورهای شمال آفریقا می‌گفت که برایم جالب بود. اعتقاد داشت در این حوزه دارد اتفاقاتی برای جماعت آن منطقه می‌افتد شبیه آنچه اواخر دهه پنجاه و سراسر دهه شصت بر فضای روشنفکری کشور خودمان حاکم بوده که البته این قسمت از بیاناتش را نپذیرفتم. پافشاری کرد و سردستی فیلم «پری» را مثال زد که متأثر از آثار سلینجر ساخته شد و اینکه خود جروم دیوید خان خیلی شیفته بودا بوده. خواستم دوباره مخالفت کنم که دیدم بهتر است بگذارم تخت گاز جلو برود و من هم به کارم برسم، اینست که توی ذهنم شروع کردم به آواز خواندن تا بدین ترتیب حرف‌هایش را جسته و گریخته بشنوم.

چشم‌هایش مثل این کارت پستال‌های دو عکسه گیجت می‌کردند. اصلش می‌خواهم بگویم همه این آدم خلاصه می‌شد در چشم‌هایش! آنچه تحت تأثیر قرارت می‌داد رنگ معمولی‌شان نبود بلکه فرم ویژه‌شان باعث می‌شد وقتی درگیرش می‌شوی متوجه بقیه اندامش نباشی. اگر چشم‌های مردمان آسیای شرقی و جنوب شرقی یک هوا از حالت طبیعی کوچکتر است، چشم‌های او برعکس، یک هوا بزرگ‌تر بود. از آن چشم‌ها که می‌گویند دریچه دل است. بله، این توصیف کلیشه‌ای در مورد چشم‌های او به معنای مطلقش کاربرد داشت جوری که اگر غمی به دل داشت چشم‌هایش او را یک غمگین به تمام معنا نشان می‌دادند و با ذره‌ای درخشش در آن مردمک‌های تیله‌ای شادترین آدم دنیا را مقابلت می‌دیدی.

قرار هم نیست اگر کسی آرایشگر بود، نقصان شعور نداشته باشد. بالاخره آرایشگرها هم آدمند! این درست. اینکه خیلی‌ آدم‌ها ممکن است کج سلیقه باشند هم درست اما آرایشگر جماعت باید بیش از این‌ها عقلش برسد، همان طور که مهندس‌ها یا حتی پزشکان. چیزی که هست؛ آرایشگری که بالای آن چشم‌های درشت، ابروها را هشتی بر می‌دارد حتما شعورش تصادفی است، قناسی دارد، ندارد؟ قطعا دارد.

همین طور که گرم و پرشور با حرکات دست‌ها و صورتی شبیه زن عمویم، حرف می‌زد، آنکه داخل اتاق رئیس بود، بیرون آمد. نگاهش ـ گویا بی‌اختیار ـ چرخید سمت در شیشه‌ای اتاق رئیس اما خیلی زود دزدیدش و انصافا هم خللی در حرف‌هایش ایجاد نشد، اگرچه از آن لحظه به بعد کم کم انداخت توی جاده پرت و پلا گفتن. برای دفع بی‌قراریش هم که شده بیشتر دنبال حرف کشیدن از من بود و تمایل نشان می‌داد به سراپا گوش شدن، لابد برای تمرکز روی ایفای نقش بعدی!

معماران دوره صفویه علاقه زیادی به ترسیم طاقی‌های بزرگ و یک تکه داشتند بر عکس همتایان‌شان در دوران شکوه هندیان که ترجیح می‌دادند از طاقی‌های کوچک و متعدد و متقارن استفاده کنند. پیشانی بلند و کمی برجسته او در بالا به طاق یک تکه‌ای از موهای سرش ختم نمی‌شد. این‌جا را در حقیقت به سبک هندی کار کرده بودند. دو طاقی قرینه از ریشه موهای سرش که وسط پیشانی خودنمایی می‌کردند. از آن مدل موها که با اندکی بی‌توجهی، نمایی ژولیده از صاحبش ایجاد می‌کرد. موها را دسته کرده و پشت سرش احتمالا با کش یا کلیپس بسته بود.

برای اینکه اول خودم و بعد او را راحت کنم اَزش پرسیدم؛ نمی‌خواهد سلامی به رئیس بکند؟ گفت بیشتر برای دیدن من آمده اما خب بی‌ادبی است اگر سلامی عرض نکند. با جدیت تصدیقش کردم و فرستادمش داخل اتاق. در را که پشت سرش بست با خودم گفتم یا الان خودم را نجات می‌دهم یا دو ساعت و نیم باقی مانده تا پایان ساعت کاری را زجر می‌کشم. حتی این خطر وجود داشت که بعدش هم پیشنهاد بدهد برویم بیرون، کافه‌ای، جایی بنشینیم به مصافحه!

نظر شخصی خود من به معماران وطنی نزدیک‌تر است. طاقی یک تکه چیز دیگریست، خصوصا اگر پیشانی طرف به اندازه پیشانی او پهن باشد و جنس موهایش به اندازه موهای او نازک و ترد.

از چند نفر پرسیدم چیزی لازم ندارند بروم بیرون برای‌شان بخرم؟ کسی چیزی لازم داشت؟ فکر کنم یکی همبرگر ذغالی خواست، یکی که زیاد اَزش خوشم نمی‌آمد. برخاستم سمت اتاق روبروی اتاق رئیس و از کسی که قلب مهربان و چشم‌های ریز و قرمزی داشت پرسیدم چیزی لازم دارد یا نه که جوابش منفی بود؛ با تشکر. بهش گفتم حاضر است با من بزند بیرون؟ نگاهش را به زحمت از مانیتور کَند و چشم‌ها را دوخت به فضای خالی بالای شانه راستم. چند ثانیه بعد فهمیدم پاسخش مثبت است. برگشتم سمت میزم و گفتن ندارد که نگاهی از در شیشه‌ای انداختم داخل اتاق. داشتند گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. مانتوی لاجوردیش از پشت سر هم همان رنگی به نظر می‌رسید!

با او که قلب مهربان و چشم‌های ریز و قرمزی داشت زدیم بیرون برای خریدن همبرگر ذغالی. توی آسانسور روسری‌اش را روی سرش مرتب کرد و رو به من پرسید: «اوضاعم خوبه؟» که سر تکان دادم به تصدیق و نرم گفتم: «بنفش رنگ محبوبمه». از دیواره‌ی آینه‌اندود سمت راستش فارغ شد و چشم‌ها را دوخت به فضای خالی بالای شانه راستم. 

 


 
 
یک حرف تازه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
 
گفت: هی فلانی! حرفی تازه بزن ... چیزی نو بگو ...

گفت: چیزی که هیچ وقت کهنه نمیشه لاجرم همیشه تازه‌س قناری! داشبورد تموم چرم مرسدس بنز لکنته‌ی آقاجون، جخ سرِ به رولز رویس ملکه الیزابت. برای خاطره باز جماعت، حرف نو حکم شوهر ننه‌ست ... زپلشک!

 


 

 
 
سلطان
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
 

تکیه بر پوستر سلطانِ آویزان از تیر چراغ برق، چشم کوچک کرد سمت او و گفت: «57،58 که همه می‌فروختن، تو چطوری خریدی؟!​»، مردِ در آغازِ مسیر کهنسالی نگاهش کرد، بعد سر چرخاند توی سراشیبی منتهی به استمبولی چوب‌سوز جلوی پایش و زیر لب خشن شد:

ـ منظور؟

ـ ‫دیالوگ فیلم سلطانه. ‫اون جاش که می گه «57،58 که همه می فروختن تو چطوری خریدی؟!»، واسه تو گفتم. ‫عین اونی ... ‫الان.

 مردِ در آغازِ مسیر کهنسالی تف انداخت وسط آتش و بی‌تفاوت به «کیمیایی» که همان‌طور یله بود شانه به شانه‌ی سلطان توی پوستر، بهمنی باز کرد، نخی بیرون کشید و چسباند به ذغال ریز گداخته‌ای کف استمبولی. پُک عمیقش را که پس داد، باز خیره شد به رقص شعله‌ها بی‌خیالِ صاحبِ سلطان: «من روزگارم شده آب دهن سگ. سگ بشاشه به روزگار. کِی، چی رو فروختم؟ یادم نیست. اونی که خریدم هنوز گوشه‌ی انباره. داره خاک قباحت می‌خوره. اُف مردونگیه» و پک دوم.

ـ ببین بچه! خوشبختی واسه من و تو نیس که چسبیدیم صب تا شب به این تیر چراغ برق. ‫خوشبختی مال اون زن بزک کرده است که شب تو بغل از ما بیترونه.

ـ خب که چی؟ بدم؟ خریداری؟ بدم؟

کیمیایی زور زد برای «شکیبایی» بودن و گفت: الو ... طلا ... بدم؟ بدم؟ خسرو هم رفت، مَشتی!

مردِ در آغازِ مسیر کهنسالی چشم گرداند سمت پوستری دیگر. چشم توی چشم‌های شکیبایی: «اِ؟ طلا؟ طلا اینه؟» و پک سوم. پایان نیمه اول بهمن سوییسی!

ـ همه اون فیلم واسه من همون یه سکانسه. بقیه ش مال از ما بیترون!

ـ لای دیالوگ بازی سناریونویس جماعت ما یاد زخمای نخورده می‌افتیم، تو یاد لب و لوچه‌ی از ما بیترون!

کیمیایی خندید: «ما هم مثل شما خلال دندون همین ضیافتیم» و روی پنجه نشست دور استمبولی. دستی افشاند سمت بهمن مردِ در آغاز مسیر کهنسالی و خواست پُکی بزند. اولش انکار. دستش را پس کشید اما بلافاصله نخ را داد، آن طور که دیگر نخواهد پس بگیرد. جویده گفت: « یا بخر یا برو. حوصله سرخر ندارم. بار روی دوش ما به اندازه‌س. تو دیگه شاش‌مالی نکن» و دست چپش را حواله کرد سمت مخاطب.

کیمیایی سیگار را نکشیده، پس داد. نگرفت مردِ در آغازِ مسیر کهنسالی. کیمیایی دست، دست کرد. نخ را به آتش داد و پا شد که برود: « تو هم که نصف رفاقتت اونور آبه» و رفت.

 


 
 
پشت به آینه‌ی زنگار گرفته‌
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
 

بانوی پا به سن گذاشته، ایستاده پشت به آینه‌ی زنگار گرفته‌ی عهد بوق، گوشی‌های آی‌پد سفید را برد سمت گوش‌های دریده شده از سنگینی گوشواره‌های قدیم و در ادامه همپای نت‌هایی که می‌شنید، خواند: «رفتم، رفتم / گریزانم از بیدادت، رفتم / پشیمانم از آزارت، رفتم / مکن هرگز یاد مرا / برو دیگر پیشم میا / مبر نامم بهر خدا / شوی تا از دستم رها، رفتم » و پشت چشم نازک کرد!

پیرمرد سپید مو، نشسته روی صندلی روسی زیر آفتاب کم جانی که از زاویه‌ی شرقی پنجره‌ی چوبی رنگساب شده به درون می‌تابید، پاسخ داد: «بیا، بیا / امیدِ ناامیدی‌ها بیا / چرا باشی تو دور از ما؟ بیا / رفتی از چه رو؟ / ای دیر آشنا / بازآ تا نسوزی جان مرا / بیا جانم به قربانت بیا / بیا دستم به دامانت بیا» و چشم چرخاند طرف گچبری‌های قاجاری روی سقف، برگشت رو به میز توالت و پک آخر مارلبوروی پایه بلند را حواله کرد سمت فضای خالی مقابل آینه. ته سیگار را روی موکت کبریتی طوسی خاموش کرد و خیره به گرامافون قهوه‌ای گوشه طاقچه، آه کشید!

 


 
 
او ... من و بروس لی و سیناترا
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
 

فیلم از من بود، جا از او. گشتن و دست به دست کردن با دوست و آشنا و بچه محل با من بود، دستگاه پخش ویدئو از او. ما ویدئو نداشتیم، او بود و آپارتمانی در دوره ی خانه های حیاط دار، تلویزیون گراندیک بزرگ و پدری که صبح می رفت، شب می آمد، مثل من که هفته ای یکی، دو روز صبح می رفتم خانه ی آن ها و شب قبل از برگشتن پدرش می زدم بیرون.

ساکن واحد سی و شش مجتمع آپارتمانی ته کوچه بن بست خیابان پایینی، یک سال و هشت ماه با من دوست ماند، دوستی که می گویم در حقیقت نوعی رابطه ی اجتماعی بود بر مبنای تعاریف و قوانینی که او وضع می کرد! به عنوان نوجوانی چهارده، پانزده ساله چه انتظاری می توانستم از دوستی با یک دانشجوی سال دوم پرستاری دانشگاه تهران داشته باشم؟ هر چه او می گفت، همان بود؛ کِی بروم، کِی بیایم، او را شما خطاب کنم با افعال جمع و از تمام خانه فقط حق دست زدن به فیلم ها و کتاب ها را داشته باشم و نه حتی ویدئو که اگر خراب می شد، جواب پدرش را چه می داد؟

اولین فیلمی که با هم دیدیم «بعضی ها داغشو دوست دارند» بود. بابتش ناهار مهمانم کرد به دستپخت بی نظیرش. قرار گذاشت هر وقت فیلمی از «مرلین مونرو» بردم، ناهار با هم باشیم که البته بعدتر ناهارهای بی مونرو هم خوردم؛ استنبولی های ته دیگ دار!

روز آشنایی با «فرانک سیناترا» از روزهای «روی مود» او بود. اگر نمی خواست بروم، می گفت؛ «امروز اعصاب فیلم ندارم» اما گاهی هم مثل آن روز خودش تلفن می کرد که «امروز روی مود فیلمم، چیزی داری؟» و من آن روز چه داشتم؟ «اژدها وارد می شود» به نقش اولی «بروس لی» که کِیف کرد. سوای مرلین، عشق فیلم رزمی هم بود خصوصا آقای لی! همان روز بود که وقت یکی از فیگورهای بروس لی، فیلم را نگه داشت، تن عضلانی او را از روی شیشه تلویزیون لمس کرد و چیزی در تعریف ازش بهم گفت. بعد کمی سرخ شد، خودش را جمع کرد و نشست سرجایش روی مبل تک آن طرف کاناپه ی دو نفره، هیچ گاه کنار هم نمی نشستیم، او نمی نشست.

فیلم که تمام شد، گفت بمانم و رفت که ماکارونی از شب مانده را گرم کند. من گرم تماشای تیتراژ پایانی بودم که نیمه کاره قطع شد روی ابراز احساسات زن هایی جوان و در نهایت سیناترا که با لیوانی حاوی مشروب به این دست و سیگاری روشن در آن دست وارد شد، پکی زد و خواند: «When Marimaba Rhythms Start To Play» که خب طبیعی است من توی روزگاری که از زبان انگلیسی، فقط الفبایش را بلد بودم بیشتر جذب آهنگ شوم اما خب این طور نبود! من توی همان چند ثانیه اول جذب خود سیناترا شدم، خودِ خود سیناترا. سوای جذابیت های زیاد ظاهری، سوای لحن گیرا و سوای تسلط بی نظیرش بر شعر و آهنگ، چیزی از درون او به بیرون نشت می کرد که خواهی، نخواهی می کشیدت سمت خودش. یک انرژی مثبت فرّار که مثل باریکه های نور پرنفوذ لامپ های رشته ای، همه چیز را روشن می کرد.

او با شنیدن صدای سیناترا دوید سمت من، کمی روبه روی تلویزیون تماشایش کرد و بی اختیار رها شد کنارم روی کاناپه ی سه نفره و ذوق کرد. تا خواندن سیناترا تمام شود برایم مهم نبود که کنارم نشسته و دستش را گذاشته روی پایم، بعدش هم که از جا جهید، در شیشه ای قفسه پایین میز تلویزیون را باز کرد و با ریموت کنترل، فیلم را برگرداند عقب تا روی چهره ی پسرک نوجوان کراوات زده ای که کم شبیه آن روزهای من نبود! و بعد باز سیناترا، «sway» را خواند و ایستاده تماشا کرد. دوباره فیلم را برگرداند و این بار مرا به رقص هم دعوت کرد! من؟ حتی رقص «قرش بده»ی خودمان را هم بلد نبودم اما خب دست در دست او این پا و آن پا کردم تا آخرش که سیناترا گفت؛ «olay» و او مرا و خودش را یک دور چرخاند، بعد بی توجه رهایم کرد و ایستاد جلوی گراندیک و همنوا با حاضران در سالن به ابراز احساسات پرداخت تا سیناترا پک دیگری به سیگارش زد و دستی برای همه تکان داد و سرزنده از روی سِن رفت. نوار که به آخر رسید، ماکارونی ته گرفته بود. ناهار را با شوق خوردیم، هر دو. گفت: «باورت میشه براش می میرم؟ عاشقشم» و بدین ترتیب برایم از سیناترا گفت و کارهایش.          

تا قبل از برگشتن پدرش، سه تا نوار پر شده گوش کردیم از کارهای سیناترا و او عکسی ازش نشانم داد؛ خندان با دندان هایی مرتب و چهره ای کاملا آمریکایی. نقطه ضعفش؛ شبیه «همفری بوگارت» نبود که برای نوجوانیِ من هیچ کس شبیه بوگارت نبود جز «بهروز وثوقی» خودمان.

هشت ماه و نوزده روز بعد، وقت اسباب کشی، بعد از تماس تلفنی دویدم تا خانه شان. گفت؛ توی مرامش نیست بدون خداحافظی ترکم کند برای همیشه! نشست روی یک صندلی ویلان تا بلندی قدش به اندازه ام کوتاه شود و زل زد بهم؛ «دلم برای چشمات تنگ میشه، مثل خودت نجیب نیستن» و بعد با نوک انگشت اشاره دو باز زد به پهلویم؛ «این چیه؟ بازم فیلم؟» و لبخندش را ادامه داد. دست کردم نوار ویدئو را که لای بند شلوار و کلیه چپم تحت فشار بود در آوردم و دادم بهش؛ اژدها وارد می شود. اخم کرد که «دزدیدی؟» که گفتم: «قسطی با پول تو جیبی هام خریدم ... یعنی همون موقع به صاحب نوار گفتم افتاد توی جوی و آب بردش و قرار شد خرد، خرد تاوانش رو بدم ... خیالت راحت ...» که بغض اجازه نداد جمله را کامل کنم. با نوک چهار انگشت دست راست سیلی نرمی به صورتم زد که «حالا نمی خواد بهت بر بخوره ... عذاب وجدان می گیرم ها» و خواست بخندم.

لحظه ی آخر، نوار را برانداز کرد و گذاشت بین بند دامن و شکمش و چشمکی همراه با لبخند معمولی اش حواله ام کرد: «دیگه برو» و صورتم را بوسید. 


 
 
مثل بی تفاوت ها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
 

به عنوان کسی که قرار بود واکنش نشان دهد، بیش از حد خونسرد به نظر می رسید. خونسرد؟ نه، بی تفاوت. آره دقیقا بی تفاوت. پک آخر را که به سیگارش زد با دو انگشت شست و سبابه فیلتر قرمز رنگ را از گوشه ی لبش گرفت و رها کرد درون لیوان چای نیم خورده اش. پشت بند آن هم دود حبس شده در سینه را از بینی بیرون داد و لختی بعد با رخوت برخاست. با انگشت کوچک دست راست، گوش همان سمت را تکاند، کیف مکعب مستطیل ظاهرا چرمش را آویزان شانه کرد و کت مخمل قهوه ای را از پشتی صندلی برداشت، تکانی داد و بی اسلوب انداخت روی ساعد دست چپش. بی این که نگاهش را از ناکجا بگیرد، جوری نه زیاد فراز، نه چندان فرود گفت: «همه تون آشغالین» و رفت. نه تند و عصبی یا بی میل شبیه آن ها که پای رفتن ندارند، نه. مثل بی تفاوت ها رفت! همین؟ همه تون آشغالین؟ همین. همه تون آشغالین و رفت. مثل بی تفاوت ها رفت.


 
 
اندازه ی من در قلب تو
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
 

من اولش که قرار شد به اندازه خودم جا باز کنم توی قلب تو، اینی را که الان فهمیده ام، نفهمیده بودم، ندانسته بودم. از کجا می دانستم؟

می دانستم بین تو و او چه ها که نبوده؟ چه ها که نگذشته؟ از کجا می دانستم؟ این را حالا فهمیده ام. حالا که جا خوش کرده ام کنار او در قلب تو!

نمی دانم چرا؟ چرا مرا انداخت وسط، هُل داد سمت تو؟ چرا من باید می شدم جزای تو؟ سرنوشت من می توانست هر کس دیگری باشد غیر از تو. می توانستم سهم یکی دیگری باشم. می شد قلب یکی دیگر خانه اول و آخرم باشد. هزاران مثل من، چرا من؟ چرا؟

اصلش اینست که آدمیزاد جماعت زود به نتیجه می رسد. می گویند پیشترها این طور نبوده اما حالا بس که زندگی ها مسابقه ای شده، شیر خام خورده ها هم به صرافت افتاده اند زیاد کش ندهند قضیه ای را بسته به ماهیتش. یا عبور کنند یا اگر بنا بر تسویه حساب است، گاهی یکی مثل مرا بگذارند توی خشاب؛ «بنگ» و خلاص! 


 
 
خیابون نادری
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
 

یکی رو می شناختم که ‫بین خیابون نادری بودن ـ که من انتخابش کردم ـ و فنجون قهوه بودن و ماز بودن، فنجون قهوه بودن رو انتخاب کرد. ‫رفت و شد فالچی! حالا فال هزار تا آدمو توی سینه ش داره.

من که گفتم خیابون نادری بودم و موندم و چنارهای سر به هم گذاشته رو تماشا کردم. یه روز که با ماشین از خودم عبور می کردم، دلم واسه خودم تنگ شد، اینه که زدم بغل و پیاده شدم و یه پاره آجر آغشته به دوات رو از گوشه ای برداشتم، کوبیدم اون جای خیابون که دستم بود. دستم رو شکوندم و تا چهارراه مولوی یه دستی روندم و دنده عوض کردم!

‫وفا نمی خواست ماز باشه اما انتخاب دیگه ای نداشت. رفت و اون توو گم شد. هیچ کدوم از ما هم معرفت مون نکشید بریم درش بیاریم! نابلد بود طفلی!

 

 


 
 
بهترین کارگردان
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

این که  تصمیم گرفتند توی جشنواره ی امسال مجری را هم مثل بقیه بی خبر بگذارند از هویت برنده ها کار جالبی است به نظرم. تا اینجا که جالب بوده. اجرایم را با دشواری هایی همراه کرده اما در عوض همه چیز طبیعی است. مجبور نیستم زور بزنم برای تعلیق ساختگی. اسم ها را داغ، داغ از پاکت در می آورم و می فرستمش توی میکروفون. حس هایی هم که می گیرم واقعی است، یعنی اگر پاکت بهترین کارگردان را بعد از این که کلی هیجان خرج سالن می کنم باز کرده و می بینم که اسم یکی از آن هایی است که کارهایش را دوست دارم، جوری با مشت گره کرده یک لنگه پا نیم پرشی می کنم و «یوهو» می گویم که انگار  برادر کوچکترم قرار است بیاید بالا.

اسمش را که می خوانم سالن منفجر می شود. خوشبختانه امسال اعضای هیات داروان ادا و اطوار در نیاورده اند. همانی بهترین کارگردان شناخته شده که مردم انتظارش را داشتند. آدم فوق العاده ایست و خیلی خاص، چند باری باهاش مراوده داشته ام. دارد به سرعت پیش می آید. دستش به زیپ شلوارش است انگار که تازه دستشویی بوده و اسمش را که از زبانم شنیده، وقت نکرده کارش را تمام کند. پله های سن را که دو تا یکی آمد بالا، پریدم جلویش برای عرض تبریک. از تکنیک های کار ماست. وقتی مردم ببینند کارگردان محبوبشان با مجری رفاقت دارد، خواهی، نخواهی محبوبیت مجری هم افزایش پیدا می کند. زد توی ذوقم؛ «ببخشید، اونا واجب ترند»، اعضای هیات داوران را می گفت. جلوی مردم کنف شده بودم، باید جمع و جورش می کردم، اینست که لبم را غنچه کردم و سر تکان دادم که یعنی متوجهم! این را جوری بازی کردم که انگار خواسته ام چیزی را بهش یادآوری کنم و حالا که این کار را کرده ام او جوابی داده که من درکش می کنم.

با سه نفر ابتدای صف سریع دست داد تا رسید به چهارمی که قرار بود جایزه را تقدیمش کند. گرفت و یارو را بوسید، بعد بدنش را شل کرد سمت نفر آخر. با او که دست داد، نیم چرخی زد و نمی دانم دید که از همان پشت تریبون با دست هدایتش می کنم به سمت میکروفونی که چند قدم آن طرف تر بود یا نه اما در هر صورت لخ لخ کنان رفت سمتش. عجله ی قبل از دریافت جایزه را نداشت. کم کم داشتم به این صرافت می افتادم که دارد بازی می کند.     

دیرتر از آنی که همه انتظار داشتیم رسید پشت میکروفون. تک سرفه ای کرد، بعد فوتی و «الو یک، دو، سه امتحان می کنم» که صدای خنده حضار بلند شد. گفت: «خب مثل این که همه چیز مرتبه.» به فاصله سی صدم ثانیه نفسش را از بینی هل داد بیرون و سر چرخاند به چپ و راست که چقدر احمق است: «به نظر من همه چیز مرتبه چون جایزه رو بردم» و در ادامه سرش را مثل اینهایی که خیلی سرشان می شود، تکان داد. مردم برایش دست زدند، من خندیدم و اعضای هیات داوران واکنشی نشان ندادند. دستش را گرفت سمت هیات داوران و ادامه داد: «اگه من این جایزه رو بردم به خاطر اینه که اونا خواستن و می خوام بگم اگه بنا به دلایلی این جایزه رو حق من دونستن، ممکن بود دقیقا به همون دلایل من رو مستحق دریافتش ندونن، پس من اگر آدم عاقلی باشم، بیشتر از این که دریافت این جایزه رو مدیون هنر خودم بدونم باید متوجه باشم این جایزه رو بردم چون اونا عشقشون کشید بِدنش به من. خب، ازشون ممنونم»

وقتی رو به اعضای هیات داوران تعظیم کرد، علاوه بر حاضران، هر پنج عضو ایستاده روی سن هم برایش دست زدند، چه دستی هم زند. تا ساکت شدن سالن، پشت میکروفون حس گرفته بود. انگار که موسیقیدانی، چیزی است و منتظر سکوت محض برای نواختن نت های بعدی: «آاااام دیگه چی بگم؟ خب، دست آخر از مامانم هم ممنونم که منو زایید» و خندید تا نشان بدهد شوخی کرده. سالن به معنای واقعی کلمه منفجر شد از خنده و تشویق. تعظیم کرد، یک قدم آمد سمت من و پله ها، دوباره تعظیم کرد و یک قدم دیگر پیش آمد. این کار را حتی تا روی پله های سن هم ادامه داد و در تمام این مدت مردم یکریز تشویقش کردند.

تا آمدم چند کلمه ای در موردش حرف بزنم، برق قطع شد، اینست که از حضار خواستم تا وصل شدن برق اضطراری ... چه دارم می گویم پشت میکروفون؟ برق که قطع است. 


 
 
چشم توی چشم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
 

چشم توی چشم که شدیم، جوری نگاهش کردم که بفهمد چقدر ازش متنفرم. این طور نگاه کردن خودش یک جور اعمال قدرت تمام عیار است. یک چیز بی نظیر.

در حقیقت وقتی آن شکلی چشمت را تنگ می کنی و زل می زنی ته چشم یارو با حالت خاصی که به ابروها، گونه ها و لب هایت داده ای فقط تنفر نیست که می ریزد توی دل طرف. همراهش خشم بی پایان، جبروت نسبی و یک حالتی از شجاعت هم هست. شجاعت از آن جهت که به مخاطب نگاهت می فهماند اگر همین قدر قدرتنمایی برایش کفایت نمی کند، آن قدر مصمم هستی که یک بلای درست و حسابی بیاوری سرش.

این جور نگاه کردن وقت هایی که در حال حرکت هستی تاثیر به مراتب بیشتری دارد. همین طور که داری رد می شوی و آن همه انرژی برخاسته از نوعی قدرت روانی پالایش شده را شلیک می کنی طرفش در حقیقت تبدیل شده ای به یک جور بمب افکن آخرین مدل که اصلا به جزئیات هدفش اهمیت نمی دهد. کارش فقط بمباران کردن است که اگر غیر از این باشد یعنی حواست ذره ای به چیز دیگر معطوف شود کار تمام است. دیگر از قدرت روانی پالایش شده خبری نخواهد بود. می خواهم بگویم این قدر کار ظریف و حساسی است.

 


 
 
کلافگی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

وقتی کلافه ای نمی دانی چه کار بکنی، دست به هر کاری هم که بزنی به نظرت بیهوده می رسد. می نشینی گوشه ای به سیگار کشیدن که اگر نگویم بعد از همان پک اول یا دوم، ردخور ندارد بعد از پک سوم این مساله ذهنت را مشغول می کند که تا کی؟ چقدر دیگر باید سیگار کشید تا سرطان یقه ات را بگیرد؟ کی قرار است از بس سیگار کشیده ای پشت سیگار سکته کنی بیفتی گوشه ی خانه و خلاص؟ خودش یک جور اعتیاد است این وامانده! اینست که به زیر سیگاری هم قناعت نمی کنی، سیگار را می اندازی توی کاسه توالت و سیفون را می کشی. اگر میزان کلافگی ات به اندازه ی من بالا باشد حتی باقیمانده ی سیگارهای توی پاکت را هم بی نصیب نمی گذاری، همان طور قلمبه می اندازیش توی سطل آشغال حتی با این که صدای رنجوری ته ذهنت ناله می کند؛ حالت که بهتر شود به گه خوری می افتی و بر می گردی برش می داری.

می آیی از فرصت باقیمانده استفاده کنی و دست کم به یکی، دو تا از هزار کار نکرده برسی اما زود به خودت می گویی که چی؟ گیرم همه ی این کارها را هم کردم، قرار است چه اتفاق جدیدی توی دنیا بیفتد؟ این همه کار کرده ام تا این سن به کجای این زندگی کوفتی رسیده ام؟ نه این که هر چقدر سگ دو بزنم باز هم هشتم گروی نهم است؟ گیرم این چهار تا کتاب را هم ویرایش کردم و فرستادم برای ناشر، تهش چقدر می خواهد بهم بدهد، اگر بدهد و نگذارد به حساب روزی، جایی، شاید؟

می خواهی چیزی بخوری، می بینی دچار بی اشتهایی روانی شده ای. می نشینی کتابی بخوانی یا فیلمی ببینی که بعد از چند دقیقه به این نتیجه می رسی نویسنده یا فیلمساز مربوطه، حتی همه ی نویسنده ها و فیلمسازها و در سطحی بالاتر تمام هنرمندان دنیا یک مشت احمقند که ایده های احمقانه شان را به خوردت می دهند و تو چقدر باید احمق تر باشی که وقت بگذاری برای مزخرفات آنها. وسط این بلبشوی حجیم جسمی، روانی کلید که می چرخد توی قفل در آپارتمان می فهمی بدبختی های بزرگتری هم دنیا را فرا گرفته؛ برگشتن زنت از محل کار به خانه، آن هم زنی که پیش خودت این قضاوت را درباره اش داری که گند زده به روزت.

بخشی از داستان «زن ها و مساله بیداری مردها» مرداد 1388


 
 
برخی سو تفاهمات عشقی، مذهبی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

یکی بیشتر برایم نمانده. همه ی احساسم را می ریزم تویش، می گذارمش ته نگاهم و تا آن جا که امکان دارد  نزدیک می شوم به محمد. می دانم نباید لمسش کنم، حواسم هست. این کارم را سخت تر می کند چاره ای نیست. آماده ی شلیکم. تا چشم هایش راهی نیست، شاید شش یا هفت انگشت. باید کارم را سریع و تمیز انجام دهم تا بیشترین تاثیر را بگذارد. چشم هایم را می بندم، باز می کنم. بدون این که سینه ام تکان بخورد و جلب توجه کند مقداری اکسیژن توی شش هایم ذخیره می کنم مبادا که نفس کم بیاورم. چقدر طفره می روم؟ شک ندارم اگر دو ثانیه ی دیگر این پا و آن پا کنم کارم تمام است. چیزی را که ته نگاهم جاسازی کرده ام، می آید گرومپی می نشیند بیخ گلویم و آن وقت دیگر محال است بتوانم گفت و گویمان را پیش ببرم و به جای معقولی برسانم. بعدها هم شاید دیگر نتوانم او را این جور درست و حسابی توی چنین موقعیتی قرار دهم. می گوید: «من برم، الان صدای پروفسور در می آد» یک، دو، آتش: «اگه یه دختر مسیحی اون قدر یه پسر مسلمون رو دوست داشته باشه که بشه گفت پای عشق به میون اومده جوری که دختره حاضره برای رسیدن به پسره، مسلمون بشه آیا ممکنه یه رابطه شکل بگیره؟ از اون رابطه هایی که تهش میرسه به ازدواج، ممکنه؟» چرا محمد سرخ شد؟ شاید مثل چند دقیقه پیش من، جا خورد اما به هر حال یکی از نقاط قوت محمد همیشه این بوده که تحت هر شرایطی، حرفش را خیلی راحت تر از آن چه انتظارش را داری، می زند: «باید متوجه بود فاصله ی فرهنگی بین دختری که توی یه خونواده ی مسیحی با ارزش های غربی بزرگ شده و پسری که مسلمونه و عرب اون قدر زیاد هست که نشه فقط با عشق پرش کرد. باید واقع بین بود. اون دختر مسیحی ممکنه واقع بین باشه؟» چرا که نه؟ انسان متمدن باید هم واقع بین باشد وگرنه در زندگی آسیب هایی می بیند که بعضا ممکن است قابل جبران نباشد. یکی از نصایح پنجگانه ی پدرم که معمولا توی گفت و گوهای کوتاهمان بهش اشاره می کند، همین است. نمی دانم کدام احمقی توی مغزش فرو کرده که تنها فرزندش یک دختر خیالباف و رویایی است.

بخشی از داستان «برخی سوتفاهمات عشقی، مذهبی» - خرداد 1381


 
 
سر عوارضی زندگی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
 

زندگی همیشه چیز پیچیده ای بوده. این طور هم نیست که مدام چنین نتیجه ای بگیریم اما خب وقتی توی موقعیت هایی قرار می گیری که نمی توانی با منطق خطی روزمره توجیهش کنی، آخر زور زدنت می شود رسیدن به این نتیجه که زندگی همیشه یک چیزی برای غافلگیر کردن تو دارد. به قول پدرم خیلی پیش می آید که خیلی ها از بس اسیر این پیچیدگی (او می گفت خنسی) می شوند، می زنند توی دنده ی بی خیالی و گازش را می گیرند، می روند جلو ببینند چه می شود. به عوارضی مرحله ی بعد زندگی شان که رسیدند، دوباره خلاصش می کنند و هر چه پیش آید خوش آید اما خب من این طور نیستم، هیچ وقت هم نبوده ام. می دانم روانشناس ها این را اگر حاد باشد یک جور اختلال به حساب می آورند ولی مطمئنم که برایم اهمیتی ندارد.

به نظر من اگر آدم توی زندگی اش پیش آمد که بخورد به خنسی، هر جور خنسی، باید بنشیند بررسی کند ببیند دقیقا دچار چه چیزی شده است بعد کمر همت ببندد و بیفتد به جانش، آن قدر مبارزه کند تا همه چیز آن طور شود که او می خواهد. این یک طرف ماجراست البته. مواقعی هم پیش می آید مثل حالای من که نمی دانی دچار چه چیزی شده ای؟ نمی دانی بروی یقه ی کی را بگیری؟ نمی توانی با چیزی که نمی دانی چیست آن قدر مبارزه کنی که شکستش دهی این است که هی وسوسه می شوی بگذاری هر اتفاقی که دارد می افتد، بیفتد و تو فقط خودت را بسپاری به جریانی که نمی دانی به ساحل می رساندت یا آبشاری بلند و وحشتناک؟ بشوی مثل رئیس جمهوری که از سر استیصال قانون را دور می زند یا روشنفکری که از فرط کلافه بودن چشم پوشی می کند از آرمان هایش!

بخشی از داستان «خوشبختی ترجمه شده ی زنی با دیدگاه های نسبتا فمینیستی» - مرداد 1389


 
 
مارلبوروی فیلتر قرمز
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
 

این دو انگشت اشاره و سبابه ی تو با آن تنکه موهای یکدست سفید نشسته روی بند بالا به قدری گیراست که دور از جانت اگر زیر خاک هم باشند همچنان جذبم می کنند جوری که دلم پر می کشد دستت را بگذاری روی دسته ی صندلی، مبل یا هر چیز دیگری که نشستنی باشد و دسته دار تا من بتوانم سیر تماشا کنم آن هارمونی گوشت و پوست و استخوان را، نه مثل حالا بی حرکت و آرام نه، این طور دوست ندارم. می خواهم آن جوری باشد که همیشه بوده، کشیده و موازی با یک نخ مارلبوروی فیلتر قرمز روشن درست توی گودی بیخ انگشت ها که دودش بنشیند روی ملکول های بالا رونده ی هوا، خیز بردارد و انگار که حریص شده باشد برای فرو رفتن توی سینه گرمت، راه بگیرد سمت صورتت. همه ی قشنگی این هنری ترین تصویر دنیا هم به این است که مارلبوروی فیلتر قرمز لای انگشتان گندمگونت باشد، فقط مارلبورو و نه هیچ سیگار دیگری، نه حتی هیچ سیگار فیلتر قرمز دیگری مبادا که اصالت آن انگشت های اساطیری خدشه دار شود، مبادا که بشکند وقار دستت را وقتی که بالا می آوری اش، پکی می زنی و درست همان طور که بود بر می گردانی به حالت اول بی هیچ تغییری، دقیق ترین میزانسنی که بشود تشریحش کرد، انگار نه انگار که آن همه راه رفته تا لب هایت و برگشته از یک سفر اثیری.

 


 
 
جغرافیای غریزی مشترک زنانه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
 

به نظر من همه ی زن ها یک سری عقاید غریزی مشترک دارند، یعنی تفاوتی نمی کند که اهل کدام جغرافیا و فرهنگ باشند، این جور چیزها در همه اشان هست. در مورد چی دارم حرف می زنم؟ در مورد این که زن ها حتی اگر با دشمن شان هم ازدواج کنند اصرار دارند به مرد زندگی شان بقبولانند طرف عاشق شان بوده که باهاشان ازدواج کرده یا دست کم بعد از ازدواج، عاشق شان شده، یعنی می خواهم بگویم عشق برایشان مهم است، البته عشق مفهومی و نه عشق واقعی.

خب، البته این فقط یک ور قضیه محسوب می شود. جالبش این جاست که زن ها استعداد خارق العاده ای در بازشناسی عشق واقعی از عشق مفهومی دارند، یعنی مثل آب خوردن می فهمند که طرفشان واقعا عاشقشان شده یا کلی گویی می کند اما خب از بس که در طول دوران ها عاشق واقعی کم شده (در هر دو جنس زن و مرد) این است که زن ها هم از سر اجبار دل خوش کرده اند به عشق مفهومی یا همان کلی گویی مردانه در مورد عشق.

می خواهم بگویم کار زن ها به جایی رسیده که خوب می دانند مردشان واقعا عاشق شان نیست آن طور که از دوری شان تب کند اما می خواهند توی کله شان فرو کنند که این طور هست و من به خاطر این که تحمل دروغ به این بزرگی را ندارم و از طرفی هم می دانم نمی شود این جور چیزهای غریزی را در وجود زن ها از بین برد، ضمن این که زنی هم پیدا نمی شود که این عقیده ی مسخره را نداشته باشد، این است که تصمیم گرفته ام تا عاشق نشده ام ازدواج نکنم و چون هنوز عاشق هیچ زنی نشده ام پس طبیعی است که ازدواج هم نکرده باشم و در حال حاضر هم نخواهم تن به چنین کاری بدهم.

بخشی از داستان «مرد کاملا منطقی» آبان ١٣٨٨

 


 
 
روزی، جایی، باران
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

اگر قرار باشد بگوییم روزی در جایی به شدت باران می‌بارید، آن روز همان جا پشت چراغ قرمز خیابانی که تا چشم کار می‌کرد ماشین ایستاده بود پشت به پشت هم، داشت همان اتفاق می‌افتاد. البته باران شدید که می گویم فقط یک طرف ماجراست، این را هم نباید از نظر دور داشت که هر از چند گاه رعد و برق گردن کلفتی هم فضا را می شکافت و می شد قوز بالا قوز. نه این که بخواهم بگویم احساس همه ی آدم ها در مورد باران این جور سیاه است. معمولا آدم ها این قدر احمقند که از خیس شدن زیر باران کیفور هم می شوند اما خب از آن جا که این قصه را من دارم تعریف می کنم و از باران هم بدم می آید و خصوصا از رعد و برق متنفرم اینست که دلیلی ندارد بگویم بَه بَه چه بارانی می بارید. گندش بزند با این باریدن بی موقع، همین که گفتم.

بخشی از داستان «روزی، جایی، باران» آذر ١٣٨٧

 


 
 
جایزه ی نوبل
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩
 

خیلی از آدم ها بی شعورند. همه اشان نه، اما خب تعداد زیادی از آن ها بی شعورند. بی شعور که می گویم نه به معنای مطلق آن که یعنی اصلا شعور ندارند. این طور نیست. در حقیقت منظورم از بی شعور این است که هنوز به آن سطح استاندارد از شعور نرسیده اند که خیلی از مسایل پیش پا افتاده را بفهمند اما چه طور به این نتیجه رسیدم؟ اتفاق ساده ای افتاد تا من آن چیزی را که الان فهمیدم، بفهمم. بله، ساده اما طولانی و برای من سخت، شاید هم خیلی سخت اما نه، همان سخت بهتر است. بالاخره زندگی بالا و پایین دارد و نباید این قدرها هم نازک، نارنجی بود.

من یک داستانویس ام. اوایل، یعنی همان موقع که شروع دوره ی طولانی فهمیدن چیزهای ساده بود و من هنوز به صرافت نیفتاده بودم که زندگی برایم سخت گذشته از سر عشق و علاقه قصه می نوشتم اما حالا که برای خودم کسی شده ام و جایزه ی نوبل را برده ام، حرفه ای می نویسم. باید توجه داشت حرفه ای نوشتن و یا اصلا حرفه ای بودن به معنای این نیست که من کارم را بهتر از قبل انجام می دهم، البته نمی توان منکر بهبود کار بر اثر تجربه و دست یافتن به افق های تازه شد اما این موضوع ربطی به حرفه ای شدن ندارد. می خواهم بگویم حرفه ای شده ام چون از داستانویسی پول در می آورم، پول درست و حسابی! این یعنی حرفه ای شدن و ربطی هم به خوب نوشتن یا بد نوشتنم ندارد.

بخشی از داستان «خیلی از آدم ها بی شعورند» مرداد ١٣٨٨

 


 
 
شکلات های مکعب مربع همشکل کاشی های کوچک روی دیواره ی استخرها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
 

با کی داشتی بازی می کردی؟ چه فرقی می کند؟ آن چه برای تو اهمیت داشت آن شکلات های مکعب مربع کام بودند. همان همشکل کاشی های کوچک روی دیواره ی استخرها، بعضی سفید یخچالی و بعضی آبی آسمانی. البته از لحاظ قطر باید دو تا از آن کاشی ها را روی هم می گذاشتی تا همسطح شود با کام که دو طعم مختلف هم داشت؛ عسلی و کاکائویی. تو عسلی اش را ترجیح می دادی، چرا؟ گذشته از شیرین تر بودن، نوع عسلی اش را که می گذاشتی توی دهان تا گرم می شد، شروع می کرد به کش آمدن. درست مثل آدامس. اگر به جایی می مالید مگر می شد به همین راحتی ازش خلاص شد؟

راستی چرا تا این حد شکلات کام را دوست داشتی؟ این را به هیچ کس نگفتی، هیچ وقت با این حال جوری که تو ملوچ و مولوچ کام می خوردی، دل بزرگترها را هم آب می انداختی که یکی اش را بگذارند روی زبانشان، کمی که گرم شد، سُرش بدهند گوشه ی لپشان و به این فکر کنند که آیا یک کام دیگر ازت بگیرند؟ یا نهیبی به خودشان بزنند که خوبیت ندارد خوراکی بچه را از دستش در بیاورند! بعد که به نتیجه رسیدند، بادی به غبغب بیندازند که «اگه هوسه،  یکی بسه» و تو بگویی: «هان؟»

کاغذی که بقال محله شکل قیف درست کرده و در قبال صد تومان آن موقع، پرش کرده بود از شکلات های کام توی جیب پیراهن پسر عمویت خودنمایی می کرد. چه پسر عموی صادقی. صد تومان از اهل خانه دزدیده بود و حالا می خواست شکلات ها را باهات قسمت کند به شرط آن که رازدار باشی. چرا باید این کار را می کرد؟ چه لزومی داشت رازی را بهت می گفت وقتی می خواست راز بماند؟ یک موقع هایی توی عالم بچه ها چیزهایی را نمی شود درک کرد. فقط خودشان می دانند چرا یک راز را به پسرعمویشان می گویند یا در قبال رازداری به نصف شکلات های کامی که توی قیف کاغذی بود می رسند.

چیزی را که نتوانسته بودی بفهمی، نقشه ای بود که پسرعمو جانت برایت کشیده بود. نصف کام های قیفی کاغذی که تویش به قاعده ی صد تومان شکلات بود را باهات شریک شد تا نمک گیرت کرده باشد. شیرینی کام ها را به کامت شور کند، بعد دم به دم مادر هوچی اش بگذارد و جار بزند که پانصد تومان گمشده ی عمه خانوم را تو برداشته ای، دزدیده ای و تو آن موقع تازه فهمیدی دزدی به چه می گویند. تازه این واژه را شنیدی و شاید چون به عمق فاجعه ناآگاه بودی لب تر نکردی که دزدیدن پانصد تومانی که تویش به اندازه ی پنجاه تومان هم سهم نداشتی کار تو نبوده است.

سیلی عمه خانوم، شکسته شدن قلب مادر نازک تر از برگ گل، تحمل انفرادی زیر زمین یک شب تا صبح و دردناک تر از همه، بی اعتماد شدن همیشگی پدرت را به جان خریدی و رازدار ماندی تا بعد از آن و بعدتر از آن باز پسرعمویت دزدی کند و همه از چشم تو ببینند و هزار بار هم که زار بزنی کار تو نبوده کسی باور نکند. قلب مادرت باز هم بشکند و دیوار بی اعتمادی پدرت بلندتر گردد جوری که بسپاردت به مالباخته تا هر جور راضی می شود، تنبیهت کند.

 


 
 
کوچه ی نه زیاد تنگ، نه زیاد پهن
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
 

یک کوچه ی خلوت که نه زیاد تنگ باشد، نه زیاد پهن، علاوه بر تمام حس هایی که در آدمیزاد ایجاد می کند، یک جور شهوت خاصی هم توی فضایش هست که خیلی زود اثر می گذارد رویت. البته نه این که مثل همه ی شهوت های معمول باشد، آن قدر که اگر بر آورده نشود اثرش تا مدت ها روی آدم بماند، نه، یک جور شهوت واقعا خاص است، جوری که زیاد محرک نیست. شهوتی است که در عوض برانگیختن، آرامت می کند اما خب آن لذتی را که هر شهوتی باید داشته باشد را هم دارد. درست مثل حبه قندی می ماند که ته یک لیوان بلند پر از آب لم داده برای خودش و آرام، آرام جوری شبیه به خودکشی تدریجی (رگ زدن و ولو شدن توی وان حمام مثلا) تجزیه می شود، می میرد. غیر از خود حبه قند، هر کس دیگری هم که چشمش بیفتد به آن حباب های ریز و رقصان که با بی خیالی به سمت دهانه ی لیوان بالا می روند، لذت می برد. می خواهم بگویم یک چنین چیزی است لذت آن شهوت خاصی که فقط هم توی یک کوچه ی خلوت که نه زیاد تنگ باشد، نه زیاد پهن به آدم دست می دهد.

                                           بخشی از داستان «عبور از کوچه ی خلوت» مرداد ١٣٨٧

 


 
 
کرم سیر
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
 

من همیشه طرح لوزی را بیشتر از طرح دایره دوست داشته ام. یعنی معتقدم مشبک لوزی شکل به مراتب شکیل تر از مشبک دایره ای است، حس اصالت بیشتری هم ایجاد می کند چه روی پنجره سوار باشد، چه در و چه مثل این جا کار گذاشته باشندش وسط یک هلالی بزرگ آجری و زیرش هم کاشی مستطیلی یاسی رنگی چسبانده باشند که با خط سبز درشتی یک جور عبارت مذهبی به عربی رویش نوشته است. البته راستش را بخواهید از زاویه ای که من ایستاده ام طرح دایره ایش هم بدک نیست اما قاطعانه باید بگویم که در انتخاب رنگ فیروزه ای برای آن کمال بی سلیقگی به کار رفته یعنی معتقدم یک کار صرفا کلیشه ای انجام شده است. در حقیقت باید رنگ مشبک را اخرایی می گرفتند تا هم با رنگ آجری هلالی جور در بیاید و هم با خط سبز داخل کاشی. حتی باید خود کاشی را هم رنگ دیگری نزدیک به همین خانواده از رنگ ها انتخاب می کردند، مثلا کرم سیر. البته از زرد هم می شد استفاده کرد ولی خب باید پذیرفت خیلی تند و زننده از کار در می آمد اما کرم سیر حرف نداشت.

 

بخشی از داستان «مردی با موهای جوگندمی و ریشی که از دور پروفسوری به نظر می آمد اما در حقیقت آن طور نبود» مهر ١٣٨۵

 


 
 
خوشبختی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
 

من و شوهرم خوشبختیم. راستش برای ما زن ها خوشبخت بودن مهمترین چیز توی زندگی است، البته نه این که از همسرمان مهمتر باشد. به طور کلی برای یک زن خوشبختی یعنی داشتن شوهر خوب و شوهر خوب مردی است که دو خصلت ذاتی(و نه اکتسابی) داشته باشد؛ به همه ی زن بودن همسرش احترام بگذارد و تمام نیازهای او را بر آورد. مرد من هر دوی این خصلت ها را دارد، پس خوب است، پس من با او خوشبختم، پس ما خوشبختیم.

 

بخشی از داستان «خوشبختی ترجمه شده ی زنی با دیدگاههای نسبتا فمینیستی»   بهمن ١٣٨٧


 
 
ملکه ی جهنم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
 

وقتی برای اولین بار این لقب را بهم داد ازش پرسیدم ملکه ی جهنم یعنی چه و او انگار که منتظر چنین سوالی باشد، زیر لب چیزی گفت (انگار که به باکره ی مقدس پناه برد)، صلیبی کشید و رو به همه ی دخترها فریاد زد؛ ملکه ی جهنم همان ملکه ی عذاب است. کسی که از طرف خدا موظف شده دخترها و زن های بدکاره ای مثل ما را شکنجه بدهد. توی پستان هایمان چنگگ داغ فرو کند و همان طور آویزان نگه مان دارد بالای یک دریا قیر مذاب. بعد به تندی موهایم را چنگ زد و زیر گوشم خواند که کثافتی مثل مرا روزی هزار بار توی اسید خواهد سوزاند. کاری که اگر کلیسا اجازه می داد خودش با من می کرد.

بخشی از داستان «ملکه ی جهنم»


 
 
تیغ و شورولت و پای براق یک زن
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

سی سال پیش که من پنج سالم بود پدرم تبلیغات این کوروِت های بی نظیر را توی یک مجله ی محلی به نام «ژورنال لند»دید و تصمیم گرفت بخردش، نه این که تبلیغ خود کوروِت را دیده باشد، نه در حقیقت آن تبلیغ مربوط می شد به یک نوع تیغ جدید که یک دختر جوان باهاش موهای پایش را تمیز کرده بود و همین طور که یک پایش زمین بود، باسنش را گذاشته بود روی کاپوت ماشین، ولو شده بود روی شیشه و همان پای تیغ کشیده اش را دراز کرده بود کنار هلالی گلگیر سمت شاگرد جوری که زیر آفتاب هم گلگیر برق می زد، هم پای دخترک. منظور تبلیغ هم همین بود که بگوید کار تیغ مربوطه خیلی درست است. یعنی پا را چنان تمیز می کند که مثل شورولت زیر آفتاب برق بزند اما پدرم که این تبلیغ را دیده بود زده بود روی پایش که «واه، واه خواهرتو گاییدم، ببین چه برقی می زنه بی پدر!» بعد مادرم در ادامه برایم گفته بود که اول فکر کرده منظور پدرم پای دختره است یا در بهترین حالت عملکرد خوب همان تیغی که داشته تبلیغش را تماشا می کرده به همین دلیل وقتی گفته؛ «می خرم این ناز نازی رو» مادرم به اطلاعش رسانده که نیازی به آن تیغ ندارد و اینها آن قدرها هم که توی تبلیغاتشان اغراق می شود کارآیی ندارند اما پدرم جلویش در آمده بود که نمی فهمد و بهتر است در مورد چیزی که سررشته ندارد اظهار نظر نکند. دست آخر هم گوشی تلفن را دست گرفته بوده و به هر کس که عقلش می رسیده رو انداخته برای پول قرض کردن و خریدن شورولت کوروِت مدل ١٩٧٩آن هم رنگ قرمز، فقط قرمز.

 

بخشی از داستان «من، شورولتم و عشقم» بهمن ١٣٨۶


 
 
جور خاصی از بورژوازی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

ماها از لحاظ طبقه ی اجتماعی یک جور خاصی از بورژوازی هستیم. ماها که می گویم منظورم من و آدم های مثل من و یا آدم های هم طبقه ام نیستند بلکه مقصودم من و همسرم هستیم، دقیقا من و همسرم.

حالا چرا یک نوع خاص از بورژوازی و نه خود بورژوازی؟ راستش ماها از لحاظ شکل زندگی چیزی هستیم توی مایه های همین بورژواها اما خودمان دوست داریم یک چیز دیگری باشیم، یک چیز سطح بالاتر. چیزی شبیه به این که زندگی مان فضای روشنفکرانه داشته باشد با گرایش به همزیستی با طبیعت.

من برای این که زهر بورژوازی بودنم را بگیرم زیاد با دوست روشنفکرم نشست و برخاست می کنم و ضمنا برای این که همسرم هم در متن این پروژه ی زهر زدایی قرار بگیرد تا زندگی مشترکمان دستخوش دوگانگی فکری و بعد رفتاری نشود خیلی از دوست روشنفکرم دعوت می کنم به خانه مان بیاید و سطح روشنفکری زندگی ما را بالا ببرد. او هم از لحظه ای که قدم به منزل ما می گذارد شروع می کند به حرف های قلنبه، سلنبه زدن. از فلسفه و هنر و گدار و سارتر می گوید تا دست آخر می رسد به ایده های آرمان گرایانه اش در مورد اصلاحات فرهنگی، اجتماعی که ماها را و بیشتر همسرم را حسابی تحت تاثیر قرار می دهد، جوری که احساس می کنیم الان وقتش است به پا خیزیم و انقلابی، چیزی راه بیندازیم.

 

بخش هایی از داستان «غافلگیرکننده ترین ولنتاین زندگی من که جور خاصی از بورژوازیست»   بهمن ١٣٨۶