ایستاده در برابر باد

قلب آدمیزاد را که بشکافی، پرنده‌ای می‌بینی در حال خودکشی تدریجی با صدایی شبیه به زندگی. این وسط، روان (روح) انسان بید مجنونی است ایستاده در برابر باد

از چه چیزهایی پشیمان نیستم؟
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥
 

من اصلی‌ترین اشتباهم را زمانی که برای اولین بار توی شهر کتاب دیدمش، مرتکب نشدم؛ آن روز صبح را می‌گویم که توی خلوتیِ  فروشگاه داشتم لابلای قفسه‌‌ها دنبال «جهان گرایش‌ها»ی «کارل پوپر» می‌گشتم که با یک لبخند گشاد و کتابی در دست با احتیاط بهم نزدیک شد. بلند و کمی چاق بود. چاق که می‌گویم؛ آشکارا لُپ‌هایی داشت که می‌شد حسابی چلاندشان! سبیلی نعل اسبی گذاشته بود که جذاب‌ترش می‌کرد، خصوصا با آن تکه موی مثلثی زیر لب پایین و یک کلاه بِره‌ی مشکی هم بر سر داشت که خیلی جذاب‌ترش کرده بود! با جور خاصی از استرس ویژه‌ی مردها در اولین دیدار، «همه چیز فرو می‌پاشد» را گرفت سمتم و ازم پرسید که آیا اطلاعات به درد بخوری از «چینوآ آچه‌به» دارم که در اختیارش بگذارم و اساسا خریدن و خواندن آن کتاب را توصیه می‌کنم یا نه؟ با یک کوچولو شیطنتی که در صدایم قابل تشخیص بود، پرسیدم؛ در مورد کتاب اطلاعات می‌خواهد یا نویسنده‌اش که گفت هر دو و کارم را سخت کرد!

من به شخصه از به اشتراک گذاشتن لذت خواندن آن کتاب با او که موجب آشنایی‌مان شد و پایه اتفاقات بعدی بود، پشیمان نیستم؛ مثلا هیچ وقت نشده که به خودم بگویم کاش آن روز جواب سوالش را نداده بودم یا حتی بگویم کاش با لبخندی تصنعی حواله‌اش می‌دادم به یکی از راهنماهای آن اطراف که خب حقوق می‌گرفتند که همین دست اطلاعات را به مشتریان بدهند؛ می‌خواهم بگویم حتی از اینکه پیشنهادش برای صرف قهوه در کافه‌‌ی دنج آن طرف خیابان را پذیرفتم هم پشیمان نیستم. دیگر از چه چیزهایی پشیمان نیستم؟ خب مشخصا از اینکه ازش خوشم آمد و گذاشتم به هم پیوند بخوریم و دوست دخترش شوم و برایم حرف‌های دلبرانه بزند، پشیمان نیستم. از اینکه بعد از دقیقا یازده ماه و هجده روز و سیزده ساعت و بیست و دو دقیقه وسط ساندویچ خوردن‌مان توی یکی از پارک‌های پایین شهر احساس کردم عاشقش هستم، پشیمان نیستم. ازدواج؟ بله خب، قطعا از ازدواج‌مان هم پشیمان نیستم. بعد از دوسال رابطه و سه سال زندگی مشترک، کارمان به طلاق کشید؛ اوایل خوب پیش رفتیم اما خب اتفاق‌های بد معمولا یکهویی رخ می‌دهند!

من حتی اصلی‌ترین اشتباهم را زمانی که از هم جدا شدیم هم مرتکب نشدم؛ راستش توی آن موقعیت، طلاق بهترین راه‌حل بود. طلاق توانست کیفیت و کرامت انسانی هر یک از ما در قبال دیگری را حفظ کند. در آن مقطع اگر جدا نمی‌شدیم ممکن بود باورمان به خیلی چیزها را از دست بدهیم.

حالا بعد از یک سال و چهار ماه و سیزده روز من همچنان بدون او به شدت احساس تنهایی می‌کنم، نه اینکه آدم تنهایی باشم؛ اتفاقا دوستان و خانواده خوبی دارم و حتی کسی هست که باهاش رابطه عاطفی و جنسی دارم اما با وجود همه اینها احساس تنهایی می‌کنم. نه اینکه عشق به او مرا به این روز انداخته باشد، نه، نه اصلا! من همان روز که راضی به طلاق شدم، توانستم در موضوع عشق با خودم به تفاهم برسم؛ همان طور که او قبل از من رسیده بود! در حقیقت مشکل من چیزهایی به مراتب جدی‌تر از عشق است! من به تاثیر او بر سبک زندگی‌ام خو گرفته‌ام و مهمتر از همه به حضورش؛ یک حضور بی‌تعلق البته. این طور نیست که هنوز هم دلم بخواهد داشته باشمش، نه؛ من نه بازگشت به زندگی زناشویی‌ام را می‌خواهم، نه تجربه دوباره‌ی آن عاشقیت تمام شده را و نه حتی مهر و محبتش را. تنها چیزی که من لازم دارم بودن او در فضای زندگی‌ام است، فقط می‌خواهم باشد، هر چند کم و گهگاهی. اینکه بتوانم هر از گاهی ببینمش چون دیدنش مطمئنم می‌کند که آن مقطع دل‌انگیز از زندگی‌ام (هر چند پایان خوشایندی نداشت) توهم نبوده است، با هم حرف بزنیم چون حرف زدن با اویی که به جزئی‌ترین روحیات من آگاه بوده و احتمالا هست، احساس درک شدگی بهم می‌دهد و این خیلی مهم است. او بخندد چون وقتی می‌خندد حتی اگر مصیبت‌زده هم باشم باز بی‌اختیار لبخند می‌زنم از آن لبخندهای عمیق که از ته دل آدم برمی‌آید و در نهایت مهمتر از همه نوع نگاه غیرفلسفی و بی‌خیالش به امور که به شکل تاثیرگذاری از تلخی واقعیات زندگی می‌کاهد.

او مرا بلد بود. هر کس فارغ از جنسیت، کسی را لازم دارد که او را بلد باشد، چون در وجود همه ما بخش‌هایی هست که گاه حتی خودمان هم از پسش برنمی‌آییم و خیلی خوشبخت خواهیم بود اگر کسی را داشته باشیم که بتواند آن بخش از وجودمان را هَندل کند؛ من چنین کسی را داشتم و به دلایلی کاملا درست و منطقی حالا ندارمش اما فقط با کمی هوشمندی می‌توانستم به طور کامل او را از دست ندهم و این دقیقا همان چیزی است که ازش پشیمانم!

من اصلی‌ترین اشتباهم را نه موقع آشنایی باهاش مرتکب شدم، نه وقتی اجازه دادم پیوند بخوریم، نه لحظه‌ای که عاشق شدم، نه ازدواج و نه حتی طلاق‌مان؛ من اصلی‌ترین اشتباهم را زمانی مرتکب شدم که ازش بچه‌دار نشدم در صورتی که فرصت این کار را داشتم! بله، اگر ما بچه مشترکی داشتیم، حتی بعد از طلاق باز هم مجبور بودیم هر از گاهی به بهانه بچه هم که شده همدیگر را ببینیم، گپی بزنیم و در مورد بچه‌مان تشریک مساعی کنیم. همین برای من کافی بود. از همه‌ی او، همین برای من کافی بود.

روانشناسم گوش خوبی است؛ یعنی وقتی باهاش حرف می‌زنم، خیالم راحت است که بهم توجه دارد و مثلا حواسش به زمان اتمام جلسه یا مشکلات شخصی‌اش نیست اما خب از آنجا که هیچ آدمی کامل نیست، باید بگویم مرا نمی‌فهمد. برگشته به من می‌گوید اگر همچنان به همسر سابقم احساس نیاز می‌کنم آن هم نیازهایی چنین سطح بالا به این دلیل است که هنوز عاشقش هستم و  خودم این را قبول ندارم چون روانم دارد از مکانیسم دفاعی «انکار» استفاده می‌کند! ماه قبل که یکی از دوستانم ایشان را بهم معرفی و کلی ازش تعریف کرد، فکر می‌کردم بنا بر تجربه‌ی حدودا بیست ساله‌اش بتواند کمکم کند اما الان می‌بینم فقط درس‌هایش را خوب خوانده، مدرکش را گرفته و گفته خب حالا وقت چیست؟ بله، پول درآوردن! این کل‌گویی‌های تئوریک که با یک جست‌وجوی ساده اینترنتی هم در دسترس هستند شاید برای سایر مراجعانش قابل قبول باشد اما برای من که فلسفه خوانده‌ام، قطعا پذیرفتنی نیست. بهش می‌گویم چطور می‌توانم همچنان عاشق مردی باشم که زن دیگری را جایگزین من کرد؟ وسط یک زندگی شیرین و دل‌انگیز، یک روز آمد روبرویم نشست، دست‌هایم را توی دست‌هایش گرفت و با کلی مقدمه‌چینی گفت که عاشق کسی شده است؛ عمیقا عاشق کسی شده است! گفتم که اتفاق‌های بد زندگی معمولا یکهو می‌افتند. من آن لحظه احساس کردم که چقدر دست‌هایم در دست‌هایش غریبند و همان موقع بود که با تمام وجود فهمیدم دیگر کار تمام است. نه، نه، هر چه خودم را می‌کاوم، بیشتر مطمئن می‌شوم که دیگر عاشقش نیستم اما خب انکار نمی‌کنم که بهش نیاز دارم. او مرا بلد بود و خیلی خوب درکم می‌کرد.

من زمانی مطمئن شدم احساس، وقت و پولم را دور ریخته‌ام که روانشناسم ازم پرسید؛ چرا برای ماندن و داشتن همسرم نجنگیدم؟ چرا سعی نکردم رقیب را از میدان به در کنم؟ چرا این احتمال را ندادم که شوهرم صرفا دچار لغزش شده و من و زندگی‌ام را دوست دارد؟ بجنگم؟ برای چه باید می‌جنگیدم؟ با کی باید می‌جنگیدم؟ رقیب؟ چیزی به عنوان رقیب اصلا برای من اهمیتی نداشت؛ آنچه مهم بود اینکه او عاشق شده بود، یعنی یک سوی آن پیوند دوسویه‌ی قلبی بین ما گسسته بود، یعنی من آن قدری که باید در دلش نبودم که جای خالی برای کس دیگری پیدا شده بود، یعنی به هر دلیل یا دلایلی نقش من به عنوان یک طرف رابطه‌ای عاشقانه زایل شده بود و این یعنی پایان. اصلا گیرم که واقعا هم عاشق نشده بوده (که من به عنوان زنی که باهاش زندگی کرده بودم و خوب می‌شناختمش، مطمئن بودم که شده بود) با دیوار اعتماد و باوری که بین ما فرو ریخته بود چه می‌کردم؟ اگر او مرا باور داشته، چطور عاشق یکی دیگر شد و من بعد از آن اعتراف دهشتناک، دیگر چطور می‌توانستم باورش کنم؟ چطور می‌توانستم وقتی می‌گوید دوستم دارد، باورش کنم؟ چطور می‌توانستم وقتی با من می‌آمیزد باور کنم که زن دیگری در خیالش نیست؟ با کی باید می‌جنگیدم؟ با خودم؟ به خودم دروغ بگویم؟ خودم را به نفهمی بزنم و از درون پوچ شوم؟ نه، نه بر اساس این نسخه‌ی احمقانه، من کم‌کم از گذشته و خاطرات‌مان متنفر می‌شدم. آن عشق قلابی قفسی می‌شد که همه چیزم را ازم می‌گرفت و مرا تبدیل به کسی می‌کرد که نیستم؛ آدمی با مشتی خاطرات و احساسات جعلی!

با این حساب وقتی می‌گویم کاش ازش بچه داشتم مال الان نیست، مال بعد از اینکه فهمیدم عاشق کسی شده نیست؛ مال زمانی است که عاشق من بود، عاشق هم بودیم. آن موقع باید بچه‌دار می شدم و فرزندی‌ که هرگز به دنیا نیامد می‌توانست یادگار آن عشق دو طرفه‌ی بر باد رفته باشد، همچنین می‌توانست توجیه مناسبی باشد برای معاشرت و مراوده‌های غیرعاشقانه‌ی بعدی‌مان. می‌خواهم بگویم این اتفاقی بود که باید در زمان درستش رخ می‌داد تا اصالت پیدا کند تا جعلی نباشد که خب، رخ نداد و من از این بابت پشیمانم. من تا قبل از اینکه دست‌هایم در دست‌هایش احساس غریبی کنند، حاضر بودم از آن مرد بچه داشته باشم اما بعد از آن اتفاق یکهویی، هرگز!

این‌ها را به روانشناسم می‌گویم و او هم تا حدودی درکم می‌کند اما همچنان معتقد است دارم قضیه را به فلسفی‌ترین شکل ممکن «توجیه» می‌کنم؛ یک مکانیسم دفاعی روانی دیگر. راه‌حل او این است که حقیقت را بپذیرم، باهاش کنار بیایم و به فرصت‌های بعدی زندگی‌ام بیندیشم. یک جور سطحی‌نگری زننده‌ای توی حرف‌هایش موج می‌زند؛ گوش خوبی است اما اصلا من و دنیایم را نمی‌فهمد.

راه‌حل روانشناسم را به هیچ انگاشتم و بهش متذکر شدم که در شرایط فعلی تنها راه‌حل ممکن این است که روانشناسی پیدا کنم که فلسفه بداند؛ بله، تنها راه‌حل همین است!

 


 
 
ماه شب هفتم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٥
 

باغی بود و زنی بود. باغی بود و زنی بود که صبح به صبح می‌آمد و می‌نشست زیر درخت سپیدار، آفتاب کم‌جان پاییز را به تن می‌خرید و برای پرنده‌ها دانه می‌ریخت. باغی بود و زنی تنها بود و پرنده‌هایی که منتظرش می‌ماندند؛ بعد که می‌آمد، دانه‌ها را برمی‌چیدند، چرخی دور زن می‌زدند - شاید به عنوان تشکر - و می‌رفتند. باغی بود و زنی تنها بود و پرندگانی که تنها دلخوشی‌اش محسوب می‌شدند. اوایل فقط گنجشک‌ها بودند اما بعدتر، چندتایی سهره، قمری و کبوتر چاهی هم به خلوت زن راه یافتند. یک بار حتی پیش آمد که بلبلی بر سر شاخی نغمه ساز کند. آن موقع زن داشت زیر لب «سایه» می‌خواند؛ «من در پی خویشم به تو بر می‌خورم اما ...» که به یک باره توجهش جلب چهچه‌ی بلبل شد. سر برگرداند و از پی صدا تند دوید تا ته باغ اما بلبل رفته بود؛ شاید هم اصلا بلبلی در کار نبوده و زن فقط این طور خیال کرده بود که او آمده و خوانده و رفته!

ته باغ باران می‌بارید؛ باران برگ. باد که می‌وزید، تراکم درخت‌های توت و راش و چنار و گیلاس و صنوبر شوری برمی‌انگیخت؛ طوفان رنگ و رنگ که بر پا در دیده می‌کند، انگار که نرینه درختان، مسابقه دلبری گذاشته باشند از زن تنهای سرگردان میان آن همه سر به فلک کشیده. بانوی تنهای باغ برگ‌ریز، چشم‌ها را بست، دست‌ها را گشود، صورتش را رو به آسمان افراخت و چرخید. چرخید و چرخید و در میان رقص برگ‌های زرد و نارنجی و قرمز روی گیسوان افشانش، باز صدایی شنید! این بار چهچه‌ی دل‌انگیز بلبل نبود؛ صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا‌یی بود که «سهراب» می‌خواند: «مسافر از اتوبوس پیاده شد ... چه آسمان تمیزی ...»، زن ایستاد و گوش تیز کرد. صدا گفت: «صدای هوش گیاهان به گوش می‌آمد ... مسافر آمده بود ...»، زن لرزید. صدا از مقابل در باغ می‌آمد. آنجا جلوی در، دو سکو در دو سوی دو لنگه‌ی بزرگ و آهنی‌ قرار داشتند و پیشتر هم پیش آمده بود که رهگذران لختی روی سکوها بنشینند، نفسی تازه کنند، سیگاری بکشند و گپی بزنند.

زن دامن‌کشان سوی در باغ شد. آرام قدم بر‌می‌داشت مبادا که خش خش برگ‌های زیر پایش، شنیدن صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا‌ را مخدوش کند: «دلم گرفته ... دلم عجیب گرفته است ...» و زن با خود اندیشید که آن صدا چقدر با صدای همه‌ی آدم‌های دنیا تفاوت دارد و زن از خود پرسید چرا آن صدا با همه‌ی صداهایی که می‌توان شنید و او تا آن روز شنیده، متفاوت است؟

خاتون باغ برگ‌ریز پشت در بزرگ آهنی ایستاده بود به تماشای صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا‌ و بوی سیگاری که مشامش را هر لحظه بیشتر تحریک می‌کرد. با هر واژه‌ای که از دهان مرد خارج می‌شد، قلبش تندتر می‌تپید. نمی‌دانست چرا اما به وضوح صدای تالاپ تالاپش را می‌شنید؛ انگار که توسنی یال‌ افشان می‌چمید در دشت‌هایی چه فراخ! مرد چند دقیقه‌ای خاموش شد، انگار که مشغول تمام کردن سیگار به نیمه رسیده‌اش باشد. بعد آه بلندی کشید و زیر لب به آواز خواند: «شبی کنار چشمه پیدا شو ...» و در ادامه زن صدای قدم‌های مرد را شنید که در حال دور شدن بود. دستپاچه شد و در خودش دنبال چیزی گشت که نمی‌دانست چیست؟! مرد ایستاد و صدایی شبیه باز شدن در اتومبیل به گوش رسید. زن صدا کرد: «آقا ... آقا ...»؟ و این را چند بار تکرار کرد. در اتومبیل بسته شد. زن احتمال داد مرد بی‌آنکه صدای او را شنیده باشد، سوار ماشینش شده و اینست که منتظر صدایی شبیه استارت خوردن بود اما خب، اشتباه می کرد، چون صدای قدم‌های مرد را شنید که نزدیک می‌شدند. مرد ایستاد و زن با خود تصور کرد احتمالا پی صدایی است که او را فرا خوانده است، اینست که گفت: «آقا ... شما بودین که سهراب می‌خوندین»؟ جوابی نیامد! سکوت بود و سکوت. پنجاه ثانیه‌ی آینده برای زن به اندازه چند ساعت طول کشید تا این که صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا گفت: «بله، من بودم ... اگه باعث مزاحمت شدم ...»، زن شتاب‌زده حرفش را قطع کرد: «نه، نه ... هرگز مزاحمتی نبوده ... فقط می‌خواستم بدونم فردا هم از اینجا رد میشین»؟! مرد جا خورد با این حال گفت: «من یه مسافرم و خیلی کم پیش میاد که یه مسیر رو دو بار طی کنم ... شما حال‌تون خوبه»؟ زن سرخورده اما مغرور پاسخ داد: «بله، متشکرم»!

مرد مسافر کمی این پا و آن پا کرد و بعد بی اینکه چیز دیگری بگوید، برگشت سمت اتومبیلش. زن صدای پایش را شنید، بعد باز شدن در ماشین، بعد استارت خوردنش و حرکت. زن بی‌اختیار در باغ را باز کرد. مرد موقع راندن، نیم‌رخ زن را در آینه بغل سمت شاگرد اتومبیلش دید و بی‌اختیار پا سفت کرد روی ترمز؛ ماشین ایستاد. مرد برگشت و به سختی از میان وسایل عقب اتومبیلش بار دیگر زن را نگریست؛ لباسی آبی رنگ به تن داشت و نصف صورتش از لای در پیدا بود. مرد به راندن ادامه داد و زن به تماشای آفرود پاترول مشکی رنگی ایستاد که در حال دور شدن بود.

فردای آن روز زن پای سپیدار همیشگی ننشست، یعنی نتوانست بنشیند؛ شاید بی‌قرار بود. همان طور ایستاده برای پرنده‌ها دانه می‌افشاند و هی چشم به در می‌دوخت. با اینکه مرد گفته بود قرار نیست دوباره از آنجا عبور کند و دوباره روی سکو بنشیند و شعر بخواند، چشم‌های زن حرف حساب سرشان نمی‌شد! او هیچ وقت نفهمید چطور شد که کیسه به دست از پای سپیدار بلند تا پشت در رفته بود و در راه همه‌ی دانه‌های داخل کیسه را برای پرنده‌ها ریخته بود. وقتی به خودش آمد که دیگر دانه‌ای در کیسه نمانده بود و پرندگان هر روزی به جای اینکه پای سپیدار دور او حلقه بزنند، این بار در مسیری خطی از سپیدار تا پشت در بزرگ و آهنی باغ مشغول برچیدن دانه‌ها بودند.

زن ساعتی پشت در منتظر ماند، بی‌اینکه حتی بخواهد آن کار را بکند. باغ به نظرش مثل هر روز دل‌انگیز نبود؛ حتی باران برگ‌ها، حتی شادی پرندگانی که امروز غذای بسیار بیشتری نصیب‌شان شده بود. هیچ‌کدام این‌ها به چشمش نمی‌آمد؛ انتظار لعنتی بیهوده‌ی کُشنده‌ی لعنتی!

بانوی باغ برگ‌ریز داشت کم کم خسته می‌شد، اینست که همان‌جا پشت در لای برگ‌های هزار رنگ سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوت پست خاک نشست و بی‌صدا اشک ریخت؛ نه اینکه بخواهد گریه کند یا حتی قصد گریه کردن داشته باشد، بلکه این اشک‌‌ها بودند که خودسرانه می‌جوشیدند و می‌باریدند. حتی پیش آمد که زن از خودش بپرسد؛ «چرا دارم گریه می‌کنم»؟ اما جواب این سوال فقط غمگین‌ترش می‌کرد و چه بسا خشمگین‌تر؛ بابت شماتتی که از سوی عقلش می‌شد برای بیهوده نشستن و منتظر ماندن.

زن در میان اشک و خشم و استیصالی که بر او مسلط بود، داشت فکر می‌کرد کاش مردن آدمی هم جوری بود شبیه مرگ یک برگ از آن جهت که آرام فرو می‌افتد و تا مدت‌ها زیبایی و جذابیتش را حفظ می‌کند. بعد داشت آرزو می‌کرد چه خوب می‌شد اگر برگی بر بلندترین نقطه‌ی بلندترین سپیدار دنیا بود که صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا «شاملو» خواند: «زیستن ... زیستن و ولایت والای انسان بر خاک را نماز بردن ...»، زن رها شد، لبریز شد و وقتی مرد مسافر ادامه داد: «زیستن ... و معجزه کردن ... ورنه ... میلاد تو جز خاطره‌ی دردی بیهوده چیست؟ ... هم از آن دست که مرگت ...» به خاطر آورد که آن روز سی ساله شده است.

شعر که تمام شد، مرد که ساکت شد، زن بهش گفت که صدایش خوب است و ازش خواست که شعری دیگر بخواند و مرد خواند. بعد زن شعری دیگر خواست و باز مرد برایش خواند و خواند و بی‌هوا گفت که وقتی نیم‌رخش را در آینه دیده یاد ماه شب هفتم افتاده است؛ آن طور که دلش بخواهد هر شب چشم به آسمان بدوزد تا شب چهاردهم که بتواند قرص کامل را ببیند و سرشار شود. زن لبخند زد؛ گرم‌ترین لبخند سی سال گذشته را.

سکوت، سکوت و بوی تند سیگار؛ زن ترسید. از سکوت مرد می‌ترسید. سکوت او برایش حکم خبر مرگ عزیزترین‌هایش را داشت. سکوت یعنی رفتن مسافر و این زن را می‌ترساند. زن گفت: «کاش برام حرف می‌زدین» و مرد شروع کرد به گفتن؛ از سفرهایی که رفته بود، جاهایی که دیده بود. خاطرات شب‌های کویر و آسمان پرستاره‌اش، گردنه‌های مه‌آلود و شهرهایی که همیشه در آنها باران می‌بارید. مرد می‌گفت و زن با اشتیاق گوش می‌کرد؛ گاه هیجان‌زده می‌شد، گاه بند دلش پاره می‌شد، با خنده‌های مرد می‌خندید، با او سردش می‌شد، به همراهش زیر باران قدم می‌زد و پا به پایش جاده‌ها را می پیمود. به هر حال باید توجه داشت کلمات قدرت زیادی دارند و گاهی کارهای عجیب و غریبی ازشان ساخته است. آن دو تا نزدیک غروب حرف زدند؛ تا وقت رفتن! زن دلش لرزید و از مسافر پرسید؛ آیا فردا هم خواهد آمد و برایش شعر خواهد خواند؟ آیا باز هم او را با خود به سفرهای دور و دراز خواهد برد؟ مرد گفت: «نمی‌دونم ...»! زن دلش لرزید.

در سکوت میان آن دو، خورشید لب دیوار باغ نشسته بود به انتظار آمدن ماه و داشت تماشای‌شان می‌کرد. مسافر سیگار دیگری گیراند و به جاده‌‌هایی اندیشید که منتظر عبورش بودند. زن داشت فکر می‌کرد که آیا صاحب صدای مردانه‌ی حجیمِ یکنواختِ رسا چای بهارنارنج دوست دارد یا نه؟ بعد برخاست، در را تا انتها باز کرد، نگاهی به مرد که روی سکوی سمت راست نشسته بود، کتاب شعری روی پایش بود و سیگار می‌کشید انداخت و لبخند زد. در ادامه رو از مسافر که محو تماشایش بود، گرداند و راهی عمارت بالای باغ شد. مرد از میان چارچوب آهنی در، زن گیسو فروهشته را تماشا کرد که در لباس آبی روشن، قشنگ‌تر از هر کسی که می‌تواند راه برود، راه می‌رفت و وقت عبورش درخت‌ها برایش سر تکان می‌دادند.



 
 
مردی که دوستش دارم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٥
 

برخلاف او چُرتم نمی‌گیرد، کاملا هوشیار و سرحالم. بالش زیر سرم را بالاتر می‌گذارم، کمی خودم را توی تخت بالا می‌کشم و به پشت لم می‌دهم به تاج منبت‌کاری شده‌ی تختخواب‌مان. نگاهی بهش می‌اندازم و تن سبزه‌ی نمکی‌اش را می‌کاوم. خال پشت شانه‌ی چپش را دوست دارم و همچنین عضلات در هم پیچیده‌ی سرشانه‌اش را. حس میکنم ممکن است سردش شود. دست می‌برم ملافه را تا زیر کتفش بالا می‌کشم. چند تار موی سفید روی چانه‌اش توجهم را جلب می‌کند؛ به خودم می‌گویم یادم باشد تاکید کنم ته ریشش را اصلاح کند. از جیب کاپشنش که کنار تخت افتاده، پاکت «لاکی استریک» قرمز کلاسیک و زیپوی نقره‌ای را برمی‌دارم، نخی سیگار می‌گذارم بین لب‌هایم و روشنش می‌کنم. بعد از اولین پُک دنبال چیزی هستم که خاکستر سیگارم را در آن بتکانم و تا بعد از پُک دوم هنوز چیزی نیافته‌ام. سیگار را روی سرامیک کف اتاق می‌تکانم و با خودم می‌اندیشم؛ چیزی که ازش مطمئنم اینکه؛ دوستش دارم و چیزی که ازش مطمئن‌ترم اینکه؛ خیلی دوستش دارم. همچنین چیزی که ازش مطمئنم اینکه؛ ما هیچ وقت نمی‌توانیم واقعا مال هم باشیم و چیزی که ازش مطمئن‌ترم اینکه؛ او هیچ وقت از صمیم قلب نخواسته ما مال هم باشیم، حتی می‌توان گفت؛ تلویحا هم این را نخواسته، چه رسد به اینکه از صمیم قلب بخواهد مال من باشد!

این البته همه‌ی ماجرا نیست. موضوع اصلی‌تر این است که من این مرد را دوست دارم، چون نمی‌توانم دوستش نداشته باشم! بله، همین قدر صریح، دردناک و در عین حال دلنشین! راستش به نظرم آدم‌ها احمقند اگر فکر کنند چیزی قوی‌تر از عشق وجود ندارد؛ من با همه‌ی وجودم تجربه کرده‌ام و می‌دانم که چیزی قوی‌تر از عشق هم وجود دارد و آن وابستگی است. بله، وابستگی. من خودم با دو تا چشم‌هام دیده‌ام که می‌گویم وابستگی به مراتب قوی‌تر و موثرتر از عشق است.

من نمی‌توانم این مرد لعنتی که این طور گرم و مغرور و دلربا کنارم دراز کشیده را دوست نداشته باشم. نمی‌توانم حتی لحظه‌ای بدون او بودن را تصور کنم؛ حالا اینکه اسم بیماری من عشق است یا وابستگی، خب، این را هم نمی‌دانم. تنها چیزی که می‌دانم اینکه؛ بدون او نمی‌شود زندگی کرد، نمی‌توانم ... نمی‌توانم.   

ما اینجا توی تختخوابی که خاطرات چندانی هم ازش ندارم، داریم چهارمین سال با هم بودن‌مان را جشن می‌گیریم و من تازه فهمیده‌ام این رابطه، آن طور که باید باشد، نیست؛ او بیشتر از علاقه، تعهد دارد و من بیشتر از عشق، نیاز! بله، این واقعیت جاری بین من و اوست. گاهی به خودم می‌گویم اگر او نبود، چه می‌شد؟ کسی جای من نبوده که بفهمد پاسخ به این سوال چقدر می‌تواند سخت و سهمگین باشد. اگر او نبود، من تنهاترین زن تاریخ در آستانه‌ی همه‌ی فصل‌های سرد و گرم سال بودم. برای من همین که او هست؛ یعنی همه چیز. سقف آرزوی من همین، بودن اوست و این، دردناک و در عین حال دلنشین است!

من محکومم به دوست داشتن او؛ این، حتی اگر اسمش وابستگی باشد هم گریزی نیست. می‌خواهم بگویم حتی اگر نوعی جنایت علیه بشریت هم محسوب شود، باز من دچار آنم. این را هم می‌دانم که این طور بودنم گاهی برای او سخت می‌شود. می‌فهمم که برخی اوقات دارد تحملم می‌کند، حتی می‌خواهم بگویم این قدر شعور دارم که متوجه باشم این شکل از رابطه چندان هم معقول و معمول نیست، اما خب، کیست که بتواند راه حل بهتری پیشنهاد کند؟ یک مرد دیگر؟ بله، خب می‌تواند راه‌حل مناسبی باشد. راستش پیش از او، مردان دیگری هم در زندگی‌ام بوده‌اند. چه بسا نزدیک به این احساسی که به این یکی دارم را به یکی، دو تا از قبلی‌ها هم داشته‌ام اما خب، این روزها به اندازه قدیم خوش شانس نیستم؛ اینست که از دست دادنش ریسک بزرگی محسوب می‌شود!

راستش دروغ چرا؛ از دست دادنش حتی ریسک نیست، بلکه خود مرگ است! نه، نه با وجود او حتی نمی‌توانم به مردی دیگر فکر کنم، انگار که در جمع این چند میلیارد آدم روی زمین فقط همین یکی مرد باشد و من جز او نمی‌توانم به هیچ مرد دیگری احساسی مشابه داشته باشم. چطور قبلا می‌توانستم؟ خب، این مال قبل از آشنایی‌ام با اوست، بعد از او هیچ مردی به اندازه‌ی او مرد من نیست. خب بله، ترس از دست دادنش مهمترین محرک هر روز زندگی من است؛ این را اعتراف می‌کنم اما که چی؟ زندگی همین است دیگر؛ نباید زیاد سخت گرفت!

 


 
 
نامه‌ی چهل و ششم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٥
 

بین ما هر چه که بود، همان بیست و سه سال پیش تمام شد، یعنی از نظر من تمام شد و دیگر هم سراغش نرفتم، حتی آخرین نامه‌اش باز نشده لای کتابی که زمانی بهم هدیه داده بود، مانده است؛ آخرین نامه‌اش به آخرین آدرس محل زندگی‌ام در آمستردام. آن روزها پای در سفر داشتم، داشتیم اما من آدم در غربت ماندن نبودم، اینست که جمع کردم و برگشتم ایران.

حالا بعد از بیست و سه سال در گورستان گمنامی در شهر لیل فرانسه بر مزارش ایستاده بودم و سنگ قبرش را تماشا می‌کردم که روی آن بالای اسم و تاریخ آمدن و رفتنش به فرانسه‌ی درشت نوشته بود؛ «ای ابر خوش باران بیا» و تنها فرزندش که دختر زیبای بیست ساله‌ای بود، داشت برایم تشریح می‌کرد که مادرش چگونه با سرطان جنگید و بالاخره هم تسلیم شد؛ همچنین اینکه چقدر اصرار داشته این عبارت که دخترک زیاد هم از معنای آن سر در نمی‌آورد بر سنگ یادبودش نقش ببندد. بهش گفتم کاش زودتر از اینها مرا در فیس‌بوک پیدا کرده بود؛ کاش می‌شد روزهای آخر عمر «لیزا» کنارش می‌بودم. چنگال قدرتمند خاطرات، مرا بیست و سه سال عقب برده بود؛ لیزای جوان و سرزنده‌ای را می‌دیدم که با موهای طلایی، چشم‌های آبی سرد، لب‌های باریک، صورت کشیده و قد بلند دلبرانه‌اش پا به پایم دور اروپا را گشته بود و ما مدت‌ها بعد از آن، چه رابطه عاشقانه و عمیقی داشتیم. دختر لبخند تلخی زد و گفت: «این آخرین خواسته‌ی مادرم در آخرین روز زندگی‌اش بود»! 

اینکه با هم آشنا شدیم را اتحادیه‌ی اروپا باعثش بود و اینکه همدیگر را بوسیدیم را باید از چشم «مولانا» دید! یک پروژه‌ی عکاسی که اتحادیه‌ی اروپا مجری آن بود موجب آشنایی‌مان شد. آنها از بین دویست و یازده عکاس غیراروپایی مرا انتخاب کرده بودند به عنوان یک ایرانی برنده‌ی چند جایزه‌ی سالانه‌ی عکاسی و او را که پدری ایتالیایی و مادری سوئدی داشت اما خودش فرانسوی محسوب می‌شد. بنا هم بر همین بود که ترکیب یک غیراروپایی و یک اروپایی سه ماه دور اروپا سفر کنند و به عکاسی با موضوع فرهنگ زیستی ساکنان این قاره بپردازند. این عکس‌ها قرار بود در نمایشگاهی که در پایان دوره‌ی ریاست بلژیک بر اتحادیه اروپا و انتخاب رئیس دوره‌ای جدید برگزار می‌شد به نمایش در آیند. کار را از همان بلژیک شروع کردیم و بعد راهی انگلستان و در ادامه نروژ شدیم.

اولین بار که من و لیزا همدیگر را بوسیدیم، بیش از یک هفته از آغاز سفرمان گذشته و شب دوم حضورمان در نروژ بود، توی یک بار روستایی و همان طور که گفتم قضیه از سمت جناب مولانا آب می‌خورد! بله، مولانا که مجذوب «شمس» شد و زد زیر همه چیزش. لیزا از همان ابتدا به ادبیات ایران علاقه نشان می‌داد و بیشتر اوقات سفر و هم‌صحبتی ما معطوف می‌شد به همین موارد. خیام و حافظ را خیلی خوب می‌شناخت اما آن شب در آن بار روستایی، مولانا بود که باعث شد ما همدیگر را ببوسیم!

آن روز من به طرز عجیبی غمگین بودم؛ دلم باران می‌خواست، بله باران. بی‌اختیار رو به آسمان بخشی از یکی از غزل‌های مولانا را می‌خواندم؛ «ای ابر خوش باران بیا» و این توجه لیزا را جلب کرد. ازم خواست ترجمه‌ی آنچه را که هی با خودم به فارسی تکرار می‌کردم را بازگویم و این شد که از ظهر که ناهار را با هم صرف کردیم تا نزدیک نیمه شب که همدیگر را بوسیدیم، مجبورم کرده بود درباره این عبارت، غزل مربوطه و مولانا برایش بگویم. آنچه برایم جالب بود اینکه سرگذشت مولانا اصلا برایش عجیب نمی‌نمود؛ اینکه فردی در موقعیت اجتماعی بالای مولوی به یک باره شیفته‌ی مسافری رهگذر شود و تحت تاثیر او همه چیز زندگی‌اش را تغییر دهد، برایش موضوع قابل درکی محسوب می‌شد! می‌گفت: «از عشق هر کاری بر میاد»، اینست که ازم خواست ترجمه‌ی فرانسه‌ی آن غزل را یادش بدهم. تا شب توانست چند بیتی که به صورت گزیده یادش دادم را حفظ کند: «رندان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند/ مستی ز جامت می‌کنند، مستان سلامت می‌کنند» و بعد به اصرار خودش آن بیتی که من ازش خواندم: «ای ابر خوش باران بیا، ای مستی یاران بیا/ وی شاه طراران بیا، مستان سلامت می‌کنند» و همین طور بیتی دیگر.

توی شلوغی آن شب، او پشت به بار و من روبروی او ایستاده بودیم و همان طور که می‌نوشیدیم و معنای غزل منظور را تحلیل می‌کردیم ازم خواست بیتی دیگر را هم یادش بدهم. اول به فارسی خواندم: «ای آرزوی آرزو، آن پرده را بردار از او/ من کس نمی‌دانم جز او، مستان سلامت می‌کنند» که خندید و به این نکته اشاره کرد که این بیت ممکن است ریشه فرانسوی داشته باشد، چون موقع خواندنش لب‌هایم مدام غنچه می‌شوند! همپای او خندیدم و داشتم ترجمه‌ی فرانسه‌اش را برای لیزا بازگو می‌کردم که مرد تنومندی هنگام عبور از پشت سرم، بهم تنه زد و من پرت شدم توی آغوش لیزا؛ برای لحظاتی دست‌هایم روی شانه‌اش بود و صورتم گرمای صورت سیمین و مشتاقش را حس می‌کرد. چشم‌های‌مان گره خورده بود. خواستم عقب بکشم که دست‌هایش را پشت کمرم قفل کرد و ما همدیگر را بوسیدیم. صبح روز بعد در حالی در آغوشش چشم باز کردم که داشت با انگشت اشاره‌ی دست چپش پیچ و خم‌های گوشم را لمس می‌کرد و برایم آنچه از مولانا یادش داده بودم، می‌خواند.

رابطه‌ی ما تا پایان آن پروژه‌ی سه ماهه یک عاشقانه‌ی شیرین و تمام عیار شده بود و تا پنج ماه بعد از آن هم در فرانسه ادامه پیدا کرد. بعد، من سفارش یک پروژه‌ی خیلی خوب دیگر را گرفتم و مجبور شدم آن کشور را به مقصد آمستردام ترک کنم. لیزا به همان دلایلی که من ترکش کردم، نمی‌توانست با من همراه شود. بدین ترتیب در طول آن چهار ماه و سه روز حضورم در پایتخت هلند، چهل و شش نامه بین‌مان رد و بدل شد که در چند تای آخر بیشتر صحبت از بازگشت من به ایران بود. گفتم که پای ماندن در غربت را نداشتم، اینست که نامه‌ی چهل و ششم را اصلا باز هم نکردم تا تحریک نشوم که جوابش را بدهم؛ گذاشتمش لای کتابی که لیزا پیشتر بهم هدیه داده بود، وسایلم را ریختم توی چمدانم و برگشتم ایران.

دختر بیست ساله‌ی لیزا که رفت، دقایقی همان‌جا کنار خاک سرد مزارش نشستم، دستی به سنگ قبر و ترجمه‌ی فرانسه‌ی شعر مولانا روی آن کشیدم و زیر لب زمزمه‌اش کردم؛ هر بار تکرار آن عبارت لعنتی، بیشتر مرا تا آن روز خاص در نروژ عقب می‌برد، آن طور که دلم به درد آمد و دیگر طاقت ماندن پیش لیزا را نداشتم.

وقتی برگشتم هتل، اولین کاری که کردم این بود که بروم سراغ چمدانم، کتابی که لیزا سال‌ها پیش بهم داده بود را بردارم، روی تخت دراز بکشم و آن را بر سینه بفشارم. بعد، آخرین نامه‌اش را باز کردم و برای اولین بار خواندمش. به فرانسه نوشته بود؛ ای ابر خوش باران بیا ...



 
 
یک عاشقانه‌ی کوتاه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٥
 

از زنی زیبا خواستم عاشقانه‌ای کوتاه برایم بگوید. تغیّر کرد: «هوی، چشاتو درویش کن ها ... ما از اوناش نیستیم» و ابرو کشید. در ادامه بُهت مرا که دید، گفت: «حالا بیا بشین یه چایی برات بریزم» و لبخند زد!



 
 
اولویت عاشقانه‌ی یک زن
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥
 

بین اینکه دو نفر زن و شوهر باشند یا عاشق و معشوق، تفاوت زیادی وجود دارد؛ مثلا چه جور تفاوتی؟ خب، شاید توضیح قضیه کمی سخت و پیچیده باشد، شاید هم بتوان با یک مثال موضوع را بیشتر شکافت. بله، به نظر می‌رسد یک مثال بتواند مفید واقع شود. می‌خواهم بگویم منِ نوعی اگر همسرم مدتی طولانی کارش را به من ترجیح دهد شاید این‌قدرها آسیب نبینم که زنی که همیشه مدعی بوده عاشقم است، این کار را باهام بکند. می‌خواهم بگویم اگر کار من و او به اینجایی که الان هستیم، کشیده به خاطر اینست که او به عنوان کسی که مدتی طولانی عاشقم بوده، یکهو می‌زند و در جایی مشغول به کار می‌شود که در چالش با آن شغل، من دیگر اولویت او نیستم! باید قبول کرد این غیر قابل تحمل است، حتی می‌خواهم بگویم وحشتناک است؛ یک کابوس به تمام معنا!

ناگفته پیداست که اگر او همسرم بود، قطعا کارمان به اینجایی که الان هستیم، نمی‌کشید؛ چه بسا حمایتش هم می‌کردم و باهاش راه می‌آمدم تا بتواند هر چقدر که دلش می‌خواهد با امور شغلی‌اش چالش داشته باشد و مدارج ترقی را طی کند.

شاید در ظاهر، موضوع فلسفی به نظر برسد اما می‌خواهم تاکید کنم که اصلا این‌طور نیست، البته رد نمی‌کنم که ممکن است همه آد‌م‌ها این نظریه را قبول نداشته باشند و حتی خیلی‌ها هم بیرحمانه به نقدش بپردازند اما خب این وسط می‌تواند دلم به این خوش باشد که عاشق و معشوق‌های واقعی حرفم را خیلی خوب می‌فهمند. بله، می‌شود این‌طور ادعا کرد که موضوع من و او می‌تواند درد مشترک هر فرد دیگری که در یک رابطه واقعا عاشقانه قرار دارد هم باشد.

اینکه ما چطور به اینجایی که الان هستیم رسیدیم، مسیر سرراستی دارد. او مدت‌ها دوستم داشت و اولویت زندگی‌اش محسوب می‌شدم به همین دلیل به سادگی آب خوردن قانع شده بودم که واقعا عاشق من است؛ مگر از عشق چه چیز دیگری می‌توانستم انتظار داشته باشم؟ ما با همین فرمان پیش می‌رفتیم و بر اساس همین ذهنیت به هم نزدیکتر و وابسته‌تر می‌شدیم که در یک برهه زمانی لعنتی تصمیم گرفت به موقعیت شغلی جدیدی که مرتبط با رشته تحصیلی‌اش بود، پاسخ مثبت بدهد؛ یک جور جاه‌طلبی قابل درک که البته کمی هم ریسک داشت و او بعد از مشورت با من تصمیم گرفت این ریسک را به جان بخرد.

هیچ‌یک از ما قبل از رفتن او به آن شرکت بزرگ و معروف نمی‌توانستیم حتی فکرش را هم بکنیم که ممکن است چه بلایی سر رابطه‌ی عاشقانه‌مان بیاید اما راستش من حتی اگر می‌دانستم که با تغییر شغل او، ما ممکن است به اینجایی که الان هستیم، برسیم باز هم تن به این قضیه می‌دادم، چرا؟ چون برای همه‌ی آنهایی که یک طرف رابطه‌ای عاشقانه هستند مهم است که شریک‌شان بتواند در چالشی اینچنینی به سود عشق تصمیم بگیرد. خود این موضوع می‌توانست خاطره‌ی عاشقانه‌ی شگفت‌انگیزی بسازد و رابطه‌مان را محکم‌تر از قبل کند اما خب به نظر می‌رسید که من در این باره چندان خوش‌شانس نبودم. او غرق کارش شد و من حس می‌کردم که رفته رفته آن شغل لعنتی دارد تبدیل می‌شود به اولویت زندگی او؛ یعنی مستقیم و بی‌رحم دارد جای مرا در قلب و ذهنش می‌گیرد. خب همیشه هم قرار نیست رقیب عشقی آدم‌ها یکی مثل خودشان باشد. زمانه طوری پیشرفت کرده که باید از جانب شغل‌ها هم احساس خطر کرد! می‌خواهم بگویم اگر کار من و او به اینجایی که الان هستیم، کشیده به خاطر اینست که او همسر من نیست که اگر بود کار ما به اینجایی که الان هستیم، نمی‌کشید! آن شغل لعنتی باعث شد من باورم را به او و همه عاشقانه‌هایی که پیشتر زیر گوشم زمزمه کرده بود از دست بدهم. آن شغل لعنتی باعث می‌شد مدام یاد این حرفش که می‌گفت من مهمترین چیز زندگی او هستم، بیفتم و با چشمان خودم ببینم که نخیر، مهمترین چیز زندگی‌اش آن شغل لعنتی است.

خب، قرار بود چه اتفاق دیگری بیفتد؟ همین موضوع به ظاهر ساده و پیش پا افتاده باعث شد کار ما به اینجایی که الان هستیم، بکشد؛ یعنی من باورم را به او و عشقی که سال‌ها مدعی‌اش بوده از دست بدهم اما او با وقاحتی عاشقانه مدعی باشد که همچنان عاشقم است!

 


 
 
قضیه‌ی هیستریک من و شبنم و نگار
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥
 

من بیماری عجیبی دارم؛ از شنبه تا پنجشنبه که باید صبح اول وقت بیدار شوم برای رفتن به محل  کارم، معمولا خواب می‌مانم و بعد هم نیم ساعتی طول می‌کشد تا بتوانم از تختم دل بکَنم، اما روزهای جمعه‌ای که شیفت نیستم و از شب قبلش به خودم وعده می‌دهم که دست کم تا ظهر بخوابم، از لحظه‌ی طلوع آفتاب ناخودآگاه بیدار می‌شوم و زل می‌زنم به سقف! معمولا هم پر از انرژی‌ام و طراوت سحرخیزی به قدری بی‌قرارم می‌کند که حوصله‌ی توی خانه ماندن هم ندارم، چه رسد به اینکه مثل روزهای دیگر نتوانم از تخت بیرون بیایم!  

آن وقت صبح، اول به سرم زد به «شبنم» زنگ بزنم که آماده شود، بروم دنبالش و بزنیم به کوه اما بعد پشیمان شدم، چون بر فرض محال اگر گوشی‌اش روشن هم می‌بود، بدخواب می‌شد و تا شب سردرد می‌گرفت، در نتیجه مدام می‌خواست غُر بزند، خصوصا که قرار بود همه‌ی بعد از ظهر تا اواخر شب را با هم باشیم. برنامه چیده بود برویم نمایشگاه حجم‌های فلزی یکی از هم‌دوره‌ای‌های قدیمی‌اش و باقی قضایا.

احساس مسخره‌ای آمد سراغم مبنی بر اینکه چرا باید کسی را نداشته باشم که این وقت صبح را باهاش بگذرانم و البته خیلی زود جواب خودم را دادم که اگر در موقعیت نامناسبی احساس تنهایی کرده‌ام، این دلیل نمی‌شود که حضور آدم‌هایی که به اندازه کافی به هم نزدیک هستیم را نادیده بگیرم؛ هر چند تعداد این آدم‌ها کم باشد به اندازه‌ی دو نفر! در ادامه با خودم فکر کردم حالا که قرار نیست خبری از استراحت باشد، چه بهتر که نصف روزم تا ظهر را به بطالت نگذرانم، اینست که برای خودم برنامه چیدم؛ برخیزم و نرمش‌کنان خانه را جمع و جور کنم، بعد بروم کله و پاچه‌ای بزنم و به جای همکارم «نگار» شیفت امروز را پر کنم اما نگار در پاسخ پیامکی که برایش فرستادم، نوشت که تا ظهر امروز باید هر طور شده برنامه‌نویسی سیستم انبارداری‌ فلان شرکت را تمام کند و بفرستد برای تست، چون قرار است شنبه بیایند برای دیدن «دِمو» اما ازم خواست برای ناهار بروم پیش‌اش. برایم «کوفته تبریزی» درست کرده بود. در نهایت به این نتیجه رسیدم که بنشینم پای «پلی‌استیشن» و یکی، دو ساعتی «بلود بورن» بازی کنم، بعد اگر پا داد کمی بخوابم و برای ناهار بروم پیش نگار و در ادامه هم که قرار با شبنم.

با نگار، چهار سال پیش توی جشن تولد بیست و سه سالگی شبنم آشنا شدم. من پاچه‌های شلوارم را زده بودم بالا و داشتم توی حیاط خلوت میوه می‌شستم که آمد لب پنجره، سلام کرد و گفت که دوست تازه شبنم است و چند وقت پیش توی یک نمایشگاه خیریه‌ی صنایع دستی با هم آشنا شده‌اند. آن موقع زیاد توجهی بهش نکردم. برای من، او هم یکی از خیل دوستان شبنم بود که اسم بیشترشان حتی یادم هم نمی‌ماند. چند ماه بعد به اصرار شبنم معرفی‌اش کردم به شرکت محل کارم. مثل خودم برنامه‌نویس بود. تجربه من و سه برنامه‌نویس دیگر را نداشت اما آن طور هم نبود که اصلا کار نکرده باشد. چند ماه اول را به تشخیص مدیرعامل در بخش پشتیبانی و تست مشغول شد و بعد پیوست به تیم برنامه‌نویسی در طبقه چهارم.

این درست که من شیفته‌ی دستپخت نگار بودم اما خب ناهار آن روز، آن طور که باید بهم نچسبید. دختره‌ی دیوانه رفته بود موهای مشکی همیشه براقش را بلوند کرده بود! چقدر جا خوردم وقتی از مخفیگاهش توی دستشویی بیرون پرید و فریاد زد؛ «سورپرایز» که مثلا مرا غافلگیر کرده باشد. واقعا خورده بود توی ذوقم اما به رویش نیاوردم و لبخند زدم که خوشگل شده است. در ادامه چند بار پرسید موهایش واقعا خوب شده و بلوند بودن بهش می‌آید یا نه و در نهایت خیالش که راحت شد، ازم خواست کوفته‌ها را توی مایکروویو گرم کنم تا کارش را تمام کند و ناهار بخوریم.

حین گرم کردن کوفته‌ها ازش پرسیدم در حالی که بیشتر از سه هفته تا سال نو مانده، آیا زود اقدام نکرده برای رنگ کردن موهایش که گفت اتفاقا خیلی بدش می‌آید از اینها که مثل تازه به دوران رسیده‌ها شب عید می‌روند آرایشگاه، جوری که توی دید و بازدیدهای نوروز، سرشان هنوز بوی رنگ مو می‌دهد!

بعد از ناهار، ساعت را که نگاه کردم، حدودا سه ربع وقت بود تا آمدن شبنم. قرار بود بروم دنبالش اما نزدیک ظهر که بهش خبر دادم یک سر می‌روم شرکت، گفت بمانم تا بیاید دنبالم، این بود که سرِ صبری ظرف‌ها را جمع کردم، ریختم توی ظرفشویی گوشه‌ی سالن و ایستادم به شستن‌شان. چند دقیقه بعد نگار داد زد: «دویست و چهل و سه» و دفترچه قرمز رنگش را بالا گرفت که همین عدد را به لاتین درشت نوشته بود با تاریخ و ساعت دقیق. گفت: «باور کن قضیه دیگه هیستریک شده» و سرش را با اغراقی که نشان دهنده‌ی شوخی بودن قضیه است به نشانه‌ی ملامت تکان داد. خیلی وقت پیش، یعنی از روزی که آهنگ «دوستت دارم» با صدای «بابک جهانبخش» را شنیدم، این قدر بهش گوش دادم و زمزمه‌اش کردم که بعد از مدتی نگار شروع کرد به یادداشت کردن زمان‌هایی که آن را می‌شنیدم یا می‌خواندم. در حقیقت آن اوایل کار به کَل کَل کشید؛ او معتقد بود من زیاد این آهنگ را «پِلی» می‌کنم یا می‌خوانم اما من زیر بار نمی‌رفتم و نگار برای اینکه بهم ثابت کند زیادی درگیر این آهنگم، شروع کرد به شمردن‌شان؛ این بار که پای ظرفشویی بی‌اختیار زده بودم زیر آواز که «دوست دارم، من اون چشمای قشنگتو ... دارم واست می‌خونم این آهنگتو ...» دفعه‌ی دویست و چهل و سوم بود توی سیستم شمارش نگار.

دست از شستن کشیدم و در حالی که شانه‌ی راستم را تکیه می‌دادم به پهلوی یخچال، گفتم: «جالبه اینه که بیشتر توی شرکت ویر خوندنش می‌گیرتم. بیرون که هستم یا توی خونه، کمتر می‌پیچه توی مزاجم»، بعد ادامه دادم: «و تو هم هر بار بعدش سه تا واکنش بیشتر نداری. یا می‌گی چقدر هی اینو می‌خونی؟ یا می‌گی باور کن قضیه هیستریک شده و یا روانیم کردی. گاهی هم البته میکس می‌کنی هر سه‌شو» و خندیدیم. در ادامه او در حالی که سرش را دوباره گرم می‌کرد به کارش، گفت: «واقعا روانیم کردی ... تو» و بعد تاکید کرد که تا کف نماسیده روی ظرف‌های مامانش، بهتر است آب بکشم‌شان.

شبنم که زنگ زد، داشتم از پنجره تماشایش می‌کردم که چطور «مرسدس بنز GLK 350» مشکی‌ رنگش را با احتیاط جلوی در پارکینگ پارک کرد، بعد پیاده شد و ماشین را دور زد تا سمت شاگرد بنشیند؛ تیپ زده بود. بوی عطرش بی‌اختیار پیچید توی مزاجم.

موقع خداحافظی، نگار کیسه‌ای پلاستیکی از یخچال در آورد و داد بهم. سه تا کوفته تبریزی توی ظرفی شیشه‌ای، یک شیشه‌ی مرباخوری ترشی هفت بیجار که کلی گل کلم داشت و یک دبه‌ی نیم کیلویی ماست پر از لبوی خرد شده برایم درست کرده بود که ببرم خانه. در ادامه با توجه به اینکه یک دستم کیسه‌ی پلاستیکی و دست دیگرم کیفم بود، شالم را از دسته‌ی صندلی برداشت، پیچید دور گردنم و تا دم در بدرقه‌ام کرد. توی لابی، پیچیدم سمت انبار، چند تا جعبه‌ی خالی قطعات کامپیوتری چیدم داخل کیسه‌ی پلاستیکی روی ظرف‌ها و از شرکت خارج شدم.

شبنم زیاد سرحال نبود. ازش دلیلش را پرسیدم و سر حرف باز شد. دستکش‌های چرمی‌اش را تند و عصبی در آورد، انداخت روی داشبورد و گفت که دوباره با مادرش حرفش شده؛ گویا یکی از شرکای تجاری پدرش او را برای پسرش خواستگاری کرده و بابای شبنم هم نمی‌دانسته چه جوابی به او بدهد. گفت: «پدر می‌گه وضعیت بلاتکلیف من روی روابط کاریش تاثیر منفی گذاشته، چون وقتی منو ازش خواستگاری می‌کنن، نمی‌دونه چه جوابی باید بده. بگه شوهر دارم؟ میگن کی جشن عقد گرفتین که مار رو دعوت نکردین؟ بگه دخترم پنج ساله با یه مهندسه است که نمی‌دونیم چرا نمیاد خواستگاری؟ از این ور هم که من گرفتار توام و اصلا نمی‌تونم به کس دیگه‌ای فکر کنم» و بعد ادامه داد که پدرش اصراری به ازدواج او با خواستگارهایش ندارد و انتخاب را به طور کامل به خودش سپرده اما این طور که او هی دَم بخت بماند و پدرش نداند چه موضعی در قبال خواستگارها بگیرد، ایجاد سوءتفاهم می‌کند.

پشت چراغ قرمز ترمز کردم. براندازم کرد و پرسید: «قبول داری پدرم حق داره؟» که سرم را به علامت تائید تکان دادم. مهربان‌تر شد. ازم پرسید ناهار خورده‌ام یا نه که گفتم خورده‌ام؛ دوباره پرسید تا خیالش راحت شود که بی‌ناهار نمانده‌ام. کمی نگاهم کرد و نزدیک‌تر شد. سرش را پیش آورد و زیر گوشم نجوا کرد: «ببخشید که غُر زدم. دوست ندارم روزمون خراب شه ... بیا اصلا بهش فکر نکنیم»، بعد صورتم را برگرداند سمت خودش و همدیگر را بوسیدیم. موقعی که داشت برمی‌گشت به موقعیت اولیه‌اش، چیزی توجهش را جلب کرد. با نوک دو انگشت شست و اشاره‌ی دست راستش تار مویی طلایی و بلند را از روی آستین اُورکتم برداشت، بالا گرفت و توی کف دست چپش جمع کرد. مشغول بررسی بود که سلام نگار را بهش رساندم و گفتم که موهایش را بلوند کرده؛ طلایی. بی‌هوا و با لحنی زننده گفت: «موهای نگار به این نازکی نیست» و رویش را ازم برگرداند. چیزی نگفتم. چراغ سبز شد و حرکت کردم.

شبنم پنجره را داد پایین، تار موی بلند طلایی را سپرد به دست باد و بغض‌آلود گفت: «لعنت به من که این قدر دوستت دارم ... وابسته‌ت شدم دیگه. گاهی فکر می‌کنم تو اصلا اهمیتی به من نمی‌دی ... باهام هستی چون فقط هستیم. فکر اینکه دوستم نداری، دیوونه‌م می‌کنه و تو هم عین خیالت نیست ... من این وسط لای منگنه‌م» و قطره اشکی را که از گوشه‌ی چشم چپش غلتیده بود روی گونه‌اش را با دستمال کاغذی روبید.

می‌خواستم بگویم دوستش دارم، آن قدر زیاد که خودم هم اندازه‌اش را نمی‌دانم اما حس کردم توی آن موقعیت هر حرفی بزنم ممکن است واکنش پرخاشگرانه‌ای از سوی او داشته باشد و وضعیت را وخیم‌تر کند، اینست که ساکت شدم؛ ساکت شدیم و این سکوت تا چراغ قرمز بعدی ادامه داشت.

شبنم داشت از پنجره کناری‌اش بیرون را تماشا می‌کرد. من دستم را پیش بردم و پخش ماشین را روشن کردم؛ استاد «شجریان» خواند: «با من صنما دل، یک‌دله کن ...»، چراغ سبز شد و حرکت کردم.



 
 
زن تنهای روی نیمکت
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤
 

توی پارک بزرگ روبروی محل کارم، آفتاب کم‌جان اسفند ماه لَم داده بود همه جا و داشت با آدم‌ها عشقبازی می‌کرد. نگاهی چرخاندم دور و برم؛ شلوغ‌تر از معمولِ ظهرهای پنجشنبه به نظر می‌رسید. نیمکت همیشگی خالی بود؛ نشستم، سیگاری گیراندم و مشغول تماشای آدم‌ها شدم.

مرد میانسالی داشت سر تقریبا طاس پیرمردی را که احتمالا پدرش بود، نوازش می‌کرد. دو پسر نوجوان، سگی را روی چمن و لای بوته‌های شمشاد می‌چرخاندند‌. دو خانم جاافتاده روی نیمکت روبرویی نشسته بودند، گپ می‌زدند و سیگار می‌کشیدند. زنی جوان‌تر سر بر شانه‌ی مردی خوش‌تیپ، دست چپ او را گرفته بود توی دست‌هایش و با موهای پرپشت روی انگشتانش بازی می‌کرد. پیرمرد خمیده قدی که نمی‌شناسمش اما هر وقت مرا می‌بیند، خیلی گرم سلام می‌کند، عصازنان از کنارم گذشت و بی‌اینکه سرش را بلند کند، سلامی دوست‌داشتنی و رسا بهم کرد و من هم در حالی که کمی نیم‌خیز می‌شدم، جوابش را دادم. چند ثانیه‌ای عبورش را تماشا کردم و بعد پک آخر را زدم و ته سیگار را روی سنگفرش زیر پایم خاموش کردم.

باد می‌وزید، جوری که نگران شدم مبادا ساقه‌ی ترد بنفشه‌های تازه کاشته شده را بشکند. بی‌اختیار سیگار دوم را گذاشتم لای لب‌هایم و دنبال فندک دست کردم توی جیب‌های پهلویی کاپشن «نایکی» سیاه رنگم که موجود کوچولویی آن را قاپید و دوان، دوان برد انداخت توی سطل آشغال و برگشت، روبرویم ایستاد!

دخترکی که مقابلم ایستاده بود، آبنبات چوبی حدودا هشت، نُه ساله‌ای بود با صورت گردِ سفید، چشم‌های میشی و موهای طلایی بلندی که از فرق سر به دو طرف شانه شده بود. پالتوی صورتی «اِچ اند اِم» تنش بود که پایینش مثل دامن چین خورده بود تا بالای زانو و کلاهی هم پشتش آویزان بود. داشت انگشت اشاره‌ی دست چپش را به علامت شماتت من تکان می‌داد. با خودم گفتم اگر بخواهم در یک کلمه توصیفش کنم، چه می‌توانم بگویم؟ فرشته؟ نه، نه. قطعا فراتر از فرشته‌ها بود. چرا؟ چون او در لحظه مرا دیوانه‌ی خودش کرد، کاری که از هیچ فرشته‌ای بر نمی‌آمد. شاید همان آبنبات چوبی توصیف بهتری بود. گفت: «آقای عزیز! مگه نمی‌دونید دود سیگار بچه‌ها رو خنگ می‌کنه؟» و اخم کرد برایم. ازش پرسیدم کی این حرف را بهش گفته که همزمان با تکان دادن انگشت شماتت، با انگشت اشاره‌ی دست دیگرش امتداد سمت راستش را نشانم داد؛ حدود پنجاه متر دورتر، زنی تنها روی نیمکتی نشسته بود و داشت پرحرارت با تلفن همراهش صحبت می‌کرد. به نظر می‌رسید مشغول مشاجره است.

بهش گفتم اگر قول بدهم دیگر سیگار نکشم، حاضر است مرا ببخشد؟ همزمان با تکان دادن انگشت شماتت، کمی نگاهم کرد، انگشت اشاره‌ی دست راستش را با نوک زبانش خیس کرد و همان طور که آن را روی شقیقه‌اش نیم‌دور و مداوم می‌چرخاند، چشم‌هایش را تنگ کرد و دست آخر خیلی زود به نتیجه رسید. بعد، همچنان با تکان دادن انگشت شماتت، کف دست راستش را پیش آورد و گفت: «پس همه‌شو بدین، لطفا» و قاطع زل زد توی چشم‌هایم. اول منظورش را نفهمیدم اما زود به صرافت افتادم و پاکت سیگار را گذاشتم کف دستش. با همان جدیت ادامه داد: «فندک‌تون رو هم بدین، لطفا» و دستش را چند بار تکان داد. گفتم: «فندک؟» که این بار سرش را به علامت تایید بالا و پایین برد و گفت: «بله لطفا. خودم دیدم که سیگارتون رو باهاش روشن کردین. همون که طلاییه» و همزمان با تکان دادن انگشت شماتت و در حالی که کف دست دیگرش همچنان روبرویم باز بود، سرش را کمی جلو آورد، با نوک بینی و نزدیک کردن مردمک‌های دو چشمش به جیب کوچک روی سینه‌ی چپ کاپشنم اشاره کرد و ادامه داد: «اوناهاش، گذاشتینش اونجا» و افزود: «البته فکر نکنین من فضولم ها ... حالا بدینش، لطفا» و چشمک زد بهم؛ جدی‌ترین چشمکی که تا آن لحظه‌ی زندگی تجربه‌اش کرده بودم!

«زیپو»ی طلایی را از جیب کاپشنم در آوردم و سعی کردم برایش توضیح دهم که فندک مدنظرش را عزیزترین آدم زندگی‌ام که خیلی دوستم دارد بهم یادگاری داده و اگر بو ببرد که آن را دور انداخته‌ام، ممکن است هیچ وقت مرا نبخشد. با حاضر جوابی گفت: «اگه دوستتون داره، چرا بهتون فندک داده تا باهاش سیگار بکشین و مریض شین؟» و منتظر جواب ماند. چی باید می‌گفتم؟ آن طور که دست‌هایش را زد به کمرش، چانه‌اش را داد جلو و طلبکارانه این را گفت، دلم برایش غش رفت. گفتم: «خب، اون همیشه مراقبمه که مریض نشم» و لبخند زدم. چانه‌اش را کشید عقب اما دست‌هایش همچنان به کمرش بود و پاکت سیگار توی مشت راستش. گفت: «هوم ... منم همیشه مواظب مامانمم ... آخه می‌دونین، جز من کسی رو نداره. بهم گفته همیشه باید مواظبش باشم» و زود دست چپش را که خالی بود، گرفت جلوی صورتم: «حالا بدینش ... لطفا» و باز همان جور چشمک زد و این بار سرش را هم همزمان تکان داد، اینست که در نهایت تسلیم شدم و فندک را گذاشتم توی دستش.

از عملیات دور انداختن سیگار و فندک که برگشت، بی‌مقدمه کنارم نشست، دست‌هایش را حلقه کرد دور بازوی راستم و سرش را تکیه داد بهم. دو، سه دقیقه‌ای به همان حال ماند و من انگار که پروانه‌ای روی شانه‌ام نشسته باشد و نگران ترسیدن و پریدنش باشم، بااحتیاط و کمترین حرکت ممکن، زیر چشمی نگاهش می‌کردم. زیر لب زمزمه کرد: «خوبه که قول دادین»، انگار که بلند فکر کرده باشد. چیزی نگفتم، یعنی چیزی به ذهنم نمی‌رسید. بعد بی‌مقدمه گفت: «الان برمی‌گردم» و مثل گلوله از کنارم جهید و دوید سمت زن تنهای روی نیمکت. از آن فاصله می‌توانستم ببینم که رفت سر کیف مدرسه‌ی قرمز رنگش کنار آن زن و خیلی زود برگشت پیشم. خودکار آبی «کَنکو کانادا» دستش بود که درش را باسلیقه در آورد، گذاشت توی جیب پالتویش و یک‌وَری نشست سمت چپم. با جدیت دست چپش را دراز کرد و دست راست مرا پیش کشید، گذاشت روی ساعد دست چپم و انگار که بخواهد اثرات پاک‌کن را از روی صفحه دفترش پاک کند با پشت دست چپش که خودکار را گرفته بود، کف دستم را روبید و چند رقمِ کج و معوج نوشت. یک بار با دقت شماره‌ی یازده رقمی را بازبینی کرد و تک تک خواند و خیالش که راحت شد، در خودکار را از جیب پالتویش در آورد، گذاشت روی نوک آن و گفت: «شماره‌ی موبایل مامانمه. می‌تونین بهش زنگ بزنین که سه‌تایی بریم شهربازی یا باغ وحش یا سرزمین عجایب» و سومین چشمک را هم تحویلم داد. این یکی با خنده‌ی شیرینش همراه بود.

 جا خورده بودم و او بی‌اینکه احتمالا این را درک کرده باشد، راه افتاد و رفت. چند قدم که دور شد با همان طمانینه غیرقابل انتظار برگشت، دست‌هایش را حلقه کرد دور گوش چپم و گفت: «یه وقت پا شدنی یادتون نره ته‌ سیگارتون رو از زمین بردارین ها» و دوید سمت زن تنهای روی نیمکت.


 
 
اگه از دستت بدم، چی میشه؟
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳٩٤
 

ما داشتیم نمایشنامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت» را دورخوانی می‌کردیم. او نقش مرد را می‌خواند و من نقش دختر را. نه اینکه بازیگری، چیزی باشیم، نه. ما داشتیم نمایشنامه‌ی داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت را دورخوانی می‌کردیم، فقط به این دلیل که ازش لذت می‌بردیم، همین!

بهِم علاقه داشت، حالا نه شبیه علاقمندی‌هایی که به طور معمول مردها به زن‌ها نشان می‌دهند اما خب در مجموع می‌توان گفت بهم علاقه داشت. مرا به آبگیری تشبیه می‌کرد که ماهی تنهایی، درونم اسیر است و منِ آبگیر نمی‌گذارم ماهی درونم آزاد شود و راهش را تا اقیانوس پیدا کند. می‌گفت آبگیر هر چقدر هم همه چیز تمام و مُصفا باشد، اقیانوس که نمی‌شود! هر از گاهی هم ماهی خانوم درونم را «ماده ببر» توصیف می‌کرد که از بس توی سیرک نمایش داده و به خاطر دیگران زندگی کرده، اصالتش را از دست داده است. وقتی هم کلافه می‌شدم که بالاخره ماهی‌ام یا ماده ببر، سرد و بی‌احساس سر تکان می‌داد که هر ماده ببری در حقیقت یک ماهی است و ماهی‌هایی از آن دست ماهی‌ای که من هستم، ماده ببر هم هستند؛ اینست که می‌گویم می‌توان گفت بهم علاقه داشت!

دیوانه بود؟ نه، موافق نیستم. مرد عجیبی بود و به شدت غیرقابل پیش‌بینی. می‌توان گفت دنیایی متفاوت از دنیای دیگر آدم‌ها، آدم‌های نرمال اطراف‌مان داشت. شاید هم زیادی می‌فهمید، شاید هم هیچکدام اما در هر حال دیوانه نبود؛ این را مطمئنم.

ما توی «اتاق کوچیکه»‌ی خانه‌ی من، پشت میزی دو نفره، رو به روی هم می‌نشستیم و حرف می‌زدیم و چای می‌نوشیدیم و نمایشنامه‌ی داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت را دورخوانی می‌کردیم که فقط ازش لذت ببریم. چیزهای دیگر هم می‌خواندیم، مثلا «سلینجر» می‌خواندیم که هر دوی‌مان کارهایش را دوست داشتیم و او شاید بیشتر حتی. یک روز لا به لای چای و حرف و آفتابی که بی‌پرده ما را فرا گرفته بود به ذهنم رسید که بگویم شبیه «سیمور» است؛ بلند بالاتر از هر بلند بالایی، دانای کل و مرشد خانواده‌ی «گلس» و اسطوره‌ی کارهای سلینجرِ مرموز. بله، شبیه سیمور بود یا دست کم دلش می‌خواست مثل او باشد و مثل او رفتار کند که البته طبق معمول اشتباه حدس زده بودم! رو ترش کرد که سیمور را نمی‌پسندد، نه به خاطر اینکه زندگی خواهر و برادرهای کوچکترش را خراب کرد، بلکه به این دلیل که تصمیم گرفت ازدواج کند، آنهم آدمی که این قدرها احمق نبود که بتواند زنی را خوشبخت کند! «بادی» را فرد قابل قبول‌تری می‌دانست، دست کم بابت اینکه در عین متفاوت بودن، نبوغ سر و کله زدن با آدم‌ها را هم داشت. از نظر او نامه‌ی بادی به «زویی» جزو مهمترین اسناد تاریخ بشر بود.

اتاق کوچیکه کشف او بود. اتاقی پشت عمارت اصلی خانه، پر از حضور همیشگی خورشید. من اتاق کوچیکه را خیلی سال بود فراموش کرده بودم. خب، تقصیری هم نداشتم؛ توی مسیر تردد روزمره‌ام نبود، البته دروغ چرا، اگر هر روز هم می‌دیدمش، بعید بود آن طور که او معطوفش شده بود، توجهم را جلب کند. اتاق کوچیکه برای من تا قبل از اینکه او کشفش کند، بخشی از معماری کل خانه بود که در بهترین حالت می‌شد به عنوان انباری ازش استفاده کرد اما بعدتر که او در همان روزهای اول رفت و آمدش به خانه‌ی من، کشفش کرد، خرت و پرت‌های سال‌های دور و نزدیک را ریخت بیرون و دستی به سر و گوشش کشید، اتاق کوچیکه شد جایی که هر وقت قرار بود لا به لای مشغله‌های فراوانم، سراغ دلم را بگیرم، می‌رفتم آنجا که با سلیقه نقاشی‌اش کرده بود، چند تکه از یک عالمه پنجره‌های رو به باغ را شیشه رنگی انداخته و پرده‌های نازک توری آویخته بود، جوری که مزاحم هجوم نور نشوند و بلد باشند در باد برقصند و آن میز دوست‌داشتنی و دو صندلی روسیِ رو به روی هم که در لذت‌بخش‌ترین نقطه‌ی اتاق قرا گرفته بودند. آنجا شد پاتوق ما برای حرف زدن و چای نوشیدن و خواندن. همان اوایل خیلی نامتعارف ازم خواست اتاق کوچیکه را بدهم به او، مال او باشد و من بی‌تأمل پراندم که «تو کشفش کرده‌ای، پس مال توست» و او برای اولین و آخرین باری که من دیدم، لبخند زد؛ گرم و گیرا.

آن روز که داشتیم نمایشنامه‌ی داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت داشت را دورخوانی می‌کردیم، محض اینکه فقط لذتش را ببریم، حرف کشید به اتاق کوچیکه و او گفت که حس خوب و ویژه‌ای به آنجا دارد، انگار که سرزمینی بکر و دست نخورده را کشف کرده باشد از آن دست کشف کردن‌ها که خود را تنها آدم آنجا ببیند و احساس مالکیتی برخواسته از امنیت خاطری حاصل از نوعی وابستگی عاطفی بهش دست بدهد؛ این قدر عزیز. بی‌درنگ حرفش را تصدیق کردم چون افراد دیگری هم حرف‌هایی شبیه همین بهم زده بودند، حالا نه این قدر عمیق اما خب منظورشان همین بود. این را بهش گفتم و ادامه دادم که مثلا یکی از دوستانم که عکاس است، وقتی چند دقیقه توی اتاق کوچیکه روی همان صندلی که او نشسته، می‌نشیند، احساس مستی بهش دست می‌دهد و یک بار حتی از فرط مستی حرف‌های نامربوط زد و کار رسما داشت به جاهای باریک می‌کشید. بعد برایش اعتراف کردم که اتاق کوچیکه با او برایم طعمی ویژه پیدا کرد، طوری که از داشتنش احساس بهتری می‌کردم توی زندگی؛ حس می‌کردم با وجود اتاق کوچیکه چیزی مدام در من می‌تپد و این ادامه داشت تا چند وقت پیش که «حقوقدان» برای اولین بار پا به آنجا گذاشت و نشست درست روی همان صندلی که او حالا نشسته و من با وجود او بویی می‌شنیدم شبیه بوی دل‌انگیز جنگل‌های سرزمین‌های دور. حقوقدان دیر به دیر می‌آمد و هر وقت هم می‌آمد کم حرف بود و زیاد نمی‌ماند. کمی می‌نشست، بیتی شعر برایم روی کاغذ با خودکار خوشنویسی می‌کرد و می‌رفت اما هر بار بعد از رفتنش، نفس کشیدن برایم سخت می‌شد، رمق از تنم می‌رفت و احساس می‌کردم زندگی‌ام چیزی مهم کم دارد. حقوقدان که می‌رفت، ساعت‌ها کف اتاق کوچیکه ولو می‌شدم و نمی‌فهمیدم چه مرگم است.

نمی‌دانم چی شد که یکهو سرِ دلم برایش باز شد، چون اساسا همه چیز را بهش نمی‌گفتم و معمولا فقط از چیزهایی حرف می‌زدم که می‌دانستم می‌تواند توی آنها بهم کمک کند. بعد که حساب کردم، دیدم زیاد هم بد نشد در مورد حقوقدان چیزهایی بهش گفتم.

ساکت و خونسرد داشت تماشایم می‌کرد. ازش پرسیدم نمی‌‌خواهد چیزی بگوید؟ زیر لب و جویده گفت که تا الان فکر می‌کرده فقط اوست که توی اتاق کوچیکه رفت و آمد دارد و فقط اوست که روی آن صندلی، روی صندلی‌اش می‌نشیند و باهام چای می‌نوشد و فقط ... و مثل همیشه حرفش را نیمه تمام گذاشت و بی‌هوا رفت سراغ این موضوع که تا آنجا که یادش می‌آید، پدرش همیشه او را «بی‌عاطفه» خطاب می‌کرده، احتمالا بابت اینکه هیچ وقت کنش‌ها و واکنش‌های حسی مورد انتظارش را بروز نمی‌داده است. بعد ادامه داد یکی، دو بار خواسته بنشیند باهاش بحث علمی بکند و موضوع را برایش بشکافد، مثلا بگوید چیزی که پدرش مدعی آن است اگر هم درست باشد، بدون شک ریشه در دوران کودکی و محیط خانواده‌اش داشته اما خب، هر بار پشیمان شده و چیزی نگفته است.

برای اولین بار در طول آن چند سالی که به اتاق کوچیکه می‌آمد، سیگاری گیراند و سرد و بی‌احساس گفت: «اگه از دستم بدی، چی میشه؟» و خب ناگفته پیداست که چندان جا نخوردم، چرا؟ چون از آن آدم مرموز همیشه انتظار شنیدن چیزهای نامربوط، نصفه و نیمه و تا حدودی اسرارآمیز را داشتم. در جا این حرفش را هم گذاشتم به حساب یکی از همان موضوعاتی که بی‌هوا، بدون توجه به محتوای بحثی که بین‌مان جریان داشت، می‌پراند تا  به قول خودش ماهی درونم را هوایی کند که دست از وابستگی به آبگیر همه چیز تمام بردارد و شجاعت پیوستن به اقیانوس را پیدا کند، اینست که توی روزهایی که سرم کجِ حقوقدان بود و زیاد نمی‌فهمیدم دور و برم چه می‌گذرد، بی‌منظور خاصی، بیشتر با این انگیزه که مثل خودش ادای آدم‌های مرموز را در بیاورم، گفتم: «اگه از دستت بدم، چی میشه؟» که از پشت میز برخاست، سیگار نصفه را داخل ماگ سفیدِ «استارباکسِ» پر از چایی انداخت و در حالی که به آواز می‌خواند؛ «حالیا رفتیم و بذری کاشتیم»، خانه‌ام را برای همیشه ترک کرد.

 


 
 
دوشنبه‌ها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٤
 

دوشنبه‌ها پیراهن سورمه‌ای هفت دکمه‌اش را می‌پوشید، نه آن که چهارخانه‌های درشتِ سفید داشت و روزهای پنجشنبه با شلوار جین مشکیِ «دیزل» سِت می‌کرد، نه. پیراهن سورمه‌ای ساده‌ی مارک «اسکاچ و سودا» را دوشنبه‌ها با شلوار کتان آبی نفتی می‌پوشید، بدون کمربند با جورابی به همان رنگ سورمه‌ای و کفش مشکیِ اسپرت؛ «ویوا» اگر اشتباه نکنم. مارک محبوبش بود.

از این دست مردها نبود که چند جور عطر بزند. همیشه بوی «پیر کاردین استایل مَن» می‌داد که البته ترجیح می‌دادم «وود» بزند؛ دست‌کم دوشنبه‌ها وود بزند.

دوشنبه‌ها ته‌ریش داشت، کم‌پشت و ظاهراً زبر! نه مثل شنبه‌ها صورتش صاف و تازه‌ اصلاح شده بود که دل «ثریا» برایش غش برود و کنارم ولو شود روی میز پذیرش، جوری که حسودی‌ام شود و بروم توی قیافه برایش و نه مثل آخر هفته‌ها که پرپشت‌تر شدنش، اخموتر جلوه‌اش می‌داد. این وسط دوشنبه‌ها ... وای از دوشنبه‌ها ...

سوار تاکسی که می‌شوم، بهترین حالت، نشستن روی صندلی تکی جلو است، همان که بهش می‌گویند «سمت شاگرد»، نه فقط به خاطر اینکه آن عقب بعضاً آقایان ملاحظه نمی‌کنند؛ جلو که می‌نشینم، بی‌دغدغه‌ی رانندگی می‌توانم شهر را تماشا کنم، آدم‌ها را، چهارراه‌های نُقلیِ خیابان‌های فرعی را و مثلا مرد جوانی را که بی‌خیال دنیا، سمت نگاهش را دوخته به نمی‌دانم کجا و چقدر شبیه اوست. توی این دو ماهی که با  آموزشگاه قطع همکاری کرده، این بیست و هشتمین بار است که مردی را می‌بینم و یک لحظه دلم می‌ریزد که آه ... اوست!

دوشنبه‌های لعنتی، پایان تلخی داشت. دوشنبه‌ها زمان ارائه گزارش‌ هفتگی اساتید بود و او همیشه این را فراموش می‌کرد، جوری که در یک سال و نیم حضورش در آموزشگاه یک بار هم پیش نیامد یادش مانده باشد گزارش را سر کلاس بنویسد و بیاورد تحویل دهد. همیشه این سیکل تکرار می‌شد که بعد از رفتن شاگردان کلاس آخرش، در را از پشت قفل کند، به عادت هر روزه کنار پنجره سیگاری بکشد، در را باز کند و همان طور که طول سالن کوچک را طی می‌کند، برای ‌ما که آن سر سالن کنار هم پشت میز پذیرش نشسته‌ایم، دست تکان دهد و خداحافظی کند اما تا به درِ خروجی نرسیده، ثریای مارمولک از آن طرف میز لی‌لی کند سمتش که گزارش را تحویل نداده است.

در ادامه‌ی این سکانس تکراری، او «ای بابا»یی می‌گفت و بی‌توجه به ثریا، خود را به میز پذیرش می‌رساند، از من درخواست فرم گزارش می‌کرد که با کمی تعلل تحویلش می‌دادم و او بعد از اینکه دست چپش را می‌گذاشت روی میز و لبه‌ی برگه را با دو انگشت اشاره و شست می‌گرفت، با دست راست شروع می‌کرد به نوشتن.

تمام آن چند دقیقه‌ای که خط‌ها را یکی پس از دیگری سیاه می‌کرد، من زل می‌زدم به حلقه‌ی طلایی نازکی که مثل گربه‌ای ملوس لمیده بود لای موهای پرپشت انگشت یکی مانده به آخر دست چپش و آرام، آرام بغض گلویم را می‌فشرد. او که گزارشش را تمام می‌کرد و فرم را با لبخند تحویلم می‌داد، من آماده بودم پُقی بزنم زیر گریه.

موقع پیاده شدن از تاکسی، راننده با کلی عذرخواهی، از خوشبو بودن عطرم تعریف کرد و خواست که اگر اشکالی ندارد، اسمش را بهش بگویم، یکی بخرد برای زنش. فکر کنم تازه داماد بود. گفتم: پیر کاردین استایل مَن!


 
 
دغدغه‌ی قابل درک پسرِ سفیدِ بلند با شانه‌های پهن
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٤
 

آن روز که آنجا در گوشه‌ی دنج سالن اصلی دفتر محل کار مشترک‌مان، داشتیم در مورد حیوان درونش صحبت می‌کردیم و البته بیشتر من می‌گفتم و او می‌شنید را نمی‌توان لحظه‌ی آشنایی‌مان دانست، چرا؟ چون قبل‌تر اتفاقی بین‌مان افتاده بود. می‌خواهم بگویم آشنایی من و آن زن حتی به زمانی برنمی‌گردد که او به عنوان همکار جدید به ما پیوست، تازه چند وقت بعد که آن اتفاق بین‌مان افتاد را می‌شود آغاز آشنایی‌مان قلمداد کرد.

از نظر من حیوان درون او روباه بود؛ سیّاس، فریبنده، جاه‌طلب و چند تا ویژگی دیگر اما خب اصلش از اول هم مهلت نمی‌داد تحلیلش کنم. حدس می‌زدم از آن دسته افرادیست که اعتقاد دارد هدف، وسیله را توجیه می‌کند و داشتم دنبال ترکیبی از واژه‌های مناسب می‌گشتم که این را ازش بپرسم اما مدام بین حرف‌هایم می‌پرید که مطمئن است حیوان درونش عقاب است، اگرچه از ماهی هم بدش نمی‌آمد.

اینکه می‌گویم آشنایی ما برمی‌گردد به اتفاقی که بین‌مان افتاده، منظورم این نیست که آن اتفاق، خاص بوده از آن دست اتفاقاتی که وقتی بین دو نفر رخ می‌دهند، آنها را تا مدت‌ها گرفتار هم می‌کنند، نه، اتفاقی که می‌گویم، این قدر معمولی بود که احتمال داشت پیش از من، بین او و افراد دیگری هم رخ داده باشد؛ همین قدر روزمره! حرف من این است که آن اتفاق خیلی معمولی باعث شد به چشم هم بیاییم، دست کم خود من این طور بودم که بعد از آن اتفاق معمولیِ دو نفره که باعث شد چند کلام با هم حرف بزنیم، تازه متوجهش شدم!

لا‌به‌لای اولین گفت‌وگوهای‌مان در مورد مادرش باهام حرف زد؛ اینکه روانشناس است و این را خیلی ساده گفت، آن طور ساده که آدم‌ها توجه چندانی بهش نکنند یا در بهترین حالت بگویند «هوم» و سر تکان دهند، جوری که نفهمی قضیه برای‌شان چه مفهومی دارد؛ آیا بابت داشتن چنین مادری، ازش تمجید می‌کنند؟ حسادت‌شان برانگیخته شده؟ برای‌شان مهم نیست، چون هر کس بالاخره شغلی و تخصصی دارد؟ اساسا نمی‌توانند هیچ تصور نامتعارفی از زنی که روانشناس و مادر اوست، داشته باشند؟ برای من اما این «مادرم روانشناسه» تاثیرگذارترین چیزی بود که امکان داشت ازش بشنوم، آن قدر تاثیرگذار که همان موقع مطمئن شدم حتی اگر ارتباط ما چیزی بیش از پنج سال هم طول بکشد، او دیگر نخواهد توانست بار دیگر آن طور مرا تحت تاثیر قرار دهد.

ما همین طور پیش رفتیم؛ کمی بیشتر در مورد مادرش حرف زدیم، حیوان درون من، میوه‌ی درون‌مان، «صد سال تنهاییِ» مارکز که رمان محبوبش بود، «کازابلانکا»ی لعنتی که فیلم محبوب من بود، کوئیزهای فیس‌بوک که تازه، تازه باب شده بود و او کمکم کرد اکانتی برای خودم بسازم. ما همین طور پیش رفتیم و بعدتر هر دو فهمیدیم در هم اثر کرده‌ایم؛ چه جور اثری؟ راستش من این را هیچ وقت نفهمیدم!

او به پسری علاقه‌مند بود؛ سفید پوست، بلند بالا با شانه‌هایی پهن. کنار هم می‌نشستند دور یک میز کنفرانس مانند. اینکه چی بین‌شان می‌گذشت یا در چه سطحی از رابطه قرار داشتند، برایم اهمیتی نداشت اما گویا برای پسرِ سفیدِ بلند با شانه‌های پهن، قضیه طور دیگری به نظر می‌رسید، چون یک بار در کنجی خلوت از خیابان منتهی به دفتر کار مشترک‌مان جلویم را گرفت که دوستش دارد و صمیمیت رو به ازیاد بین من و او آزارش می‌دهد اما نمی‌داند چه باید بکند؟!

از پسرِ سفیدِ بلند با شانه‌های پهن پرسیدم آیا وقتی زن مورد علاقه‌اش همین سطح از اجتماعی بودن (و چه بسا بیشتر) را در ارتباط با مردهای دیگر هم بروز می‌دهد یا مثلا پیش می‌آید که برای دستیابی به هدف، وسیله را توجیه کند، باز هم از این دست احساسات دارد یا نه که جواب داد در آن موارد به هیچ عنوان چنین حسی بهش دست نمی‌دهد و فقط روی من حساس است!

دست کردم داخل جیب سمت چپ اورکت آمریکایی‌ام، پاکت بهمن سوئیسی و قوطی کبریت را درآورم، سیگاری گیراندم و دوباره ازش پرسیدم آیا تا به حال سیگار کشیده؟ که پاسخش منفی بود. گفتم: «دوست داری یکی امتحان کنی؟» که باز سرش را به علامت نفی تکان داد، اینست که به نظرم رسید دیگر کاری با هم نداشتیم؛ با آرنج دست راست کنارش زدم، مسیر خانه را در پیش گرفتم و رفتم توی این فکر که بهم گفته بود برایش جالب است که من هم مثل مادرش پای نوشته‌هایم را تاریخ می‌زنم.

 


 
 
مردی که دیدم پارک را آب می داد
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤
 

مردی را دیدم با موهایی به پریشانی موهای سر «تیم برتون» که پارک کوچکی را آب می‌داد؛ کوچک که می‌گویم منظورم کوچک در مقیاس پارک‌هاست، وگرنه آن قدر جا داشت که بتوان کلی آدم را با درخت‌ها پیوند زد!

مردی که دیدم، عینک آفتابی گردِ رِی‌بن مشکی بر چشم و وینستون فیلتر قرمزِ عقابیِ سوار بر چوب سیگار قهوه‌ای رنگِ منبت‌کاری شده‌ای گوشه‌ی لب‌ها داشت و با شیلنگ آبی رنگِ بلند، پارک را آب می‌داد؛ درخت‌ها را، شمشادها را و گل‌ها.

مردی که دیدم پارک را آب می‌داد، شبیه هیچ کدام از آدم‌هایی که پیشتر دیده بودم باغبانی می‌کنند، نبود؛ با درخت‌ها حرف می‌زد. سرو را سرسری آب می‌داد و به جوانی‌اش طعنه می‌زد. کاج را عزیز می‌داشت، ساقه‌اش را می‌شست. گل‌های بنفشه را می‌پایید، مبادا فشار آب قامت تردشان را بشکند اما در مورد رُزها آنقدرها هم لطافت به خرج نمی‌داد. از کنار درخت توت که می‌گذشت، ازش عذر می‌خواست بابت اینکه نمی‌تواند برگ‌هایش را بشوید، چرا که ممکن بود کرم‌های ابریشم لابه‌لای آن همه برگ قلبی شکل در مسیر پروانه شدن باشند.

این وسط گویا حساب نارون از بقیه جدا بود؛ شیلنگ آب را با احتیاط سُراند سمت گوادال پای درخت، شاخه‌های آویخته‌اش را لمس کرد، بویید، بوسید و سیگارش را با دو انگشت اشاره و وسط دست راست برداشت تا بتواند قطره‌ی اشکی که از زیر عینک آفتابی پنسی روی گونه‌ی چپش غلتیده بود را با پشت همان دست بروبد. در ادامه پک عمیقی به سیگارش زد، گوشی تلفن همراه مارک «بلک‌بری»‌اش را از جیب روی سینه لباس کار سبز دوبنده‌اش در آورد و در پُزهای مختلف چند عکس سلفی با درخت نارون انداخت.

من روی نیمکت چوبی آن پارک کوچک نشسته بودم و داشتم همه اینها را می‌دیدم. من روی نیمکت چوبی آن پارک کوچک نشسته بودم و داشتم می‌دیدم که او چطور عشقبازی می‌کند با درخت‌ها، با اشیا و با زندگی احتمالا!



 
 
مهتاب در کافه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤
 

داشتم دلمرده ویژه‌نامه فرهنگی، ادبی آخر هفته‌ی گذشته‌ی یکی از روزنامه‌ها را ورق می‌زدم و به این می‌اندیشیدم که قبل‌ترها که می‌نوشتیم و می‌نوشتند، مطالب پرمایه‌تر بود، نه اینکه نسل‌های بعدتر بد بنویسند؛ اتفاقا در این مورد خاص بابت مزخرفاتی که یکی از مقاله‌نویس‌های محبوب هفت، هشت سال پیشم نوشته بود، غرولند می‌کردم. در ادامه مطلبی هم خواندم از نویسنده‌ای امروزی‌تر که اتفاقا در لیست دوستانم در فیس بوک هم دارمش و خب طبیعی است که آنجا زیاد نوشته آدم‌ها را جدی نمی‌گیری و حتی به اندازه آنها که خود را نگهبان زبان و ادبیات کشور می‌دانند و مدام می‌نالند از غلط‌های انشایی و دستوری هم مته به خشخاش نمی‌گذاری. بد ننوشته بود اما شخصا نتوانستم با دغدغه‌هایش در مورد تقابل بستنی اسکوپی و فیلم «هامون» ارتباط برقرار کنم.

بوی بد روزنامه پریشانم کرده بود، اینست که از کافه‌چی خواستم جمعش کند و برایم قهوه فرانسه دیگری بیاورد. سیگار دوم را گیراندم و رفتم توی این فکر که چقدر این روزها دلم می‌خواهد کار خاصی بکنم اما نمی‌دانم چه باید کرد؟ از طرفی هر چه به کارهایی که قبلا انجام‌شان برایم جذاب بود فکر می‌کنم، کوچکترین انگیزشی در من ایجاد نمی‌کنند. در آن لحظه بیشتر ذهنم مشغول این بود که چه باید بکنم تا اینکه بخواهم درگیر چرایی موضوع باشم.

در که باز شد، فهمیدم «مهتاب» است؛ به همان دلیل که همه ما باید نحوه در باز کردن آدم‌های مهم زندگی‌مان را بشناسیم و من حتی از طبقه‌ی بالا صدای آهسته‌اش را شنیدم که از صاحب کافه سراغ مرا گرفت که آمده‌ام یا نه. پله‌ها را که بالا آمد، لبخندش پررنگ‌تر از همیشه بود. مرا که دید چشمک زد و پیش آمد. وسایلش را که هر دو دستش را اشغال کرده بود، همزمان رها کرد روی میز و انگشت اشاره دست راستش را گذاشت روی لب‌هایش و فوت کرد سمت من که یعنی می‌بوسدم. بی‌اشاره‌ای خاص به کیسه‌ی پلاستیکی مارک «تامی هیلفیگر» گفتم: «مگه نگفته بودم دیگه چیزی برام نخری؟» که قیافه‌اش را بچگانه کرد و زد زیرش که کی گفته چیزی برای من خریده؟ گفتم فقط وقتی چیزی برایم می‌خرد رفتارش آن قدر ذوق دارد و لبخندهایش به قدری گشاد می‌شود که جای خالی دندان چهارم فک بالایش به چشم می‌آید. خطاب به من گفت: «بی‌تربیت» و از گارسون قهوه فرانسه خواست.

از پشت میز برخاستم و ایستادم. یک دستی، نگاهی داخل پاکت «کَمل» آبی انداختم که چهار نخ سیگار هنوز داخلش بود. با احترام پاکت را سُراندم سمتش، کیف و سوئیچم را برداشتم و از کنارش که می‌گذشتم، گفتم: «باید برم ... کار دارم» اما دست چپش را انداخت دور پای چپ من و سر بالا کرد سمتم: «برات تی‌شرت گرفتم، مارکی که دوست داری» و چشم‌هایش را گرد کرد، آن طور که بهش گفته بودم شبیه چشم‌های گربه‌ی توی کارتون «شِرک» می‌شود. لبخندی زدم و ازش گذشتم.


 
 
یک جور آشنایی لعنتی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٤
 

همان طور که می‌توانستم این قصه را هر جور دیگری غیر از حالت فعلی آغاز کنم، مثلا موضوع را به صورت خطی از وقتی که برای اولین بار به آن سالن فیزیوتراپی رفتم و دیدمش تعریف کنم، می‌شد یعنی می‌توانستم از آن همه روش امتحان شده و استاندارد دیگر برای آشنا شدن باهاش استفاده کنم اما اصل قضیه این است که گند زدم. چیزی که نباید را گفتم و از چشمش افتادم، آن هم همان اول کار و این چیزی است که بعید می‌دانم تا آخر عمر فراموشش کنم.   

چرا باید جزئیات موضوع را بشکافم تا به همه بگویم چطور شد که آن طور گند زدم؟ مثلا بگویم اولش داشت خوب پیش می‌رفت؛ خوشرو بود و حالم را پرسید و برای اینکه سر صحبت را باهام باز کرده باشد رفت سراغ آن سوال لعنتی که همه چیز را خراب کرد، نه اینکه سوال او اشتباه بوده باشد، بلکه جوابی که من دادم کار را خراب کرد. اتفاقا از آن دست سوال‌ها ازم پرسید که با استفاده درست ازش می‌توانستیم یک آشنایی باشکوه را رقم بزنیم اما خب من با سی‌ و یک سال سن مثل یک نوجوان تازه‌کار خرابش کردم، بدجور هم خرابش کردم.

در زندگی وقتی با آدم جدیدی مواجه می‌شوی، همیشه دو حالت پیش می‌آید؛ معمولا طرف قلبت را تسخیر نمی‌کند که خب تکلیفت با خودت روشن است، استفاده یا سوءاستفاده‌ات را می‌کنی و خلاص اما اگر قضیه برعکس بود یعنی فردی، زنی، مردی فارغ از موقعیت و سن و سال یکهو و سرضرب رفتن توی دلت جوری که خودت هم تقریبا نفهمیدی چطور، در آن صورت باید به عرض برسانم دخلت آمده، چرا؟ چون خوب یا بد، تلخ یا شیرین و در هر یکی از حالت‌های وصل یا هجران جای زخمش تا آخر عمر روی دل بی‌صاحب آدمیزاد می‌ماند، مثل خود من که هنوز هم بعد از این همه سال گاهی یاد «مریم» می‌افتم و اگرچه نشد خاطرات مشترک چندانی با هم بسازیم اما خب یادش می‌افتم و نمی‌دانم چرا یادش می‌افتم!

من هر وقت یاد مریم می‌افتم، حسرت می‌خورم. با خودم می‌گویم شاید اصلا هیچ چیزی بین ما شکل نمی‌گرفت اما حتی در این صورت هم نباید در جواب این سوال که «شما خیلی قیافه‌تون آشناست، قبلا هم اینجا اومده بودین برای فیزیوتراپی؟»، می‌گفتم: «شما هم قیافه‌تون خیلی آشناست. شبیه کسی هستین که قبلا می‌شناختمش» و بعد حماقتم را تکمیل نمی‌کردم که «راستی اسم کوچیک‌تون عاطفه نیست؟» و دست کم آن لحن وامانده‌ام را مثل این عاشق‌پیشه‌ها سوزناک نمی‌کردم که مثلا طرف خیلی برایم عزیز بوده تا مریم مثل کسی که یک سطل یخ رویش خالی کرده باشند، بگذارد برود سراغ یک مراجع دیگر و با او بلند، بلند در مورد شیراز حرف بزند.

من هر وقت یاد مریم می‌افتم، بعد از اینکه حسرت می‌خورم، بی‌اختیار یادی هم از پدربزرگم می‌کنم که اگر بود، دست کم گندی که زدم را به نحوی رفع و رجوع می‌کرد. پدربزرگ من یک سرخ‌پوست بود. سرخ‌پوست که می‌گویم نه اینکه واقعا سرخ‌پوست بوده از این‌ها که پر به موهای سرشان می‌بندند، نه؛ سرخ‌پوست که می‌گویم حتی منظورم خلق‌وخو هم نیست، بیشتر نوع جهانبینی‌اش مد نظرم است. پدربزرگم کسی بود که به روح چیزها خیلی اهمیت می‌داد. چیزها که می‌گویم منظورم واقعا چیزهاست؛ اشیا از نظر او درون‌مایه داشتند و تو خود بخوان حدیث مفصل که چنین فردی با این نوع نگاه به غیرجاندارها، دیدگاهش در مورد موجودات زنده چه می‌توانسته باشد.

جلسه پنجم فیزیوتراپی برای مریم در مورد پدربزرگم حرف زدم و نقل قول کردم که همیشه معتقد بود وقتی دل کسی درگیر یکی می‌شود، ممکن است گند بزند به لحظه‌های آشناییش با او، چرا؟ چون خون به مغزش نمی‌رسد و برعکس، آدم‌هایی که می‌خواهند نقش بازی کنند خیلی با حساب و کتاب جلو می‌روند و معمولا اشتباه نمی‌کنند. بعد ادامه دادم از لحظه‌ای که آنجا را ترک می‌کنم تا فردایش که برمی‌گردم پیش او برای درمان، دلم برایش تنگ می‌شود که بلافاصله گفت: «طبیعیه، چون من تو رو یاد یکی که دوستش داشته‌ای، می‌اندازم» و با همان سرعتی که این را گفت، کابین را ترک کرد و در را محکم پشت سرش کوبید.


 
 
من؛ اعتراض بخش زنانه‌ی کوچه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤
 

عیب بزرگ خانه‌ی ما این بود که چون همه‌ی پنج خانه‌ی قبلی تا سرِ کوچه و چند خانه‌ی بعدی نوسازی شده و هر کدام چند متری توی یک ردیف عقب‌نشینی کرده بودند، ساختمان سه طبقه‌ی ما با آجرهای قرمز بهمنی و برِ ناچیز هفت و نیم متری مثل زائده زده بود بیرون، انگار که یک زن رنجیده هیچ کاری از دستش بر نیاید جز اینکه انگشت وسط دست راستش را حواله‌ی طرف کند. با این حساب خانه‌ی ما انگشت وسط رده‌ی پلاک‌های زوج کوچه بود که حواله‌ی رده‌ی روبه‌رویی، یعنی رده‌ی پلاک‌های فرد شده بود؛ نوعی اعتراض بخش زنانه‌ی کوچه به بخش مردانه‌اش! چرا زنانه؟ چون من این طور تشخیص می‌دادم!

پدرم اسم خانه‌ی ما را گذاشته بود «برج مراقبت» و هر بار که می‌آمدند، سر به سر مادرم می‌گذاشت که یک چنین خانه‌ای به درد او می‌خورد چون از تراس جلوی اتاق خواب می‌شود کل کوچه را رصد کرد؛ از سر تا ته! و با شوهرم دو تایی می‌زدند زیر خنده، اگر چه امید با اولین نمایش اخم مامان زود خودش را جمع می‌کرد اما بابا را نمی‌شد به این راحتی از ریز، ریز خندیدن باز داشت.

اولین باری که او را دیدم اتفاقا مصادف شد با اولین مرتبه‌ای که موضوع انگشت وسط در ذهنم شکل گرفت و پشت بندش تقسیم کوچه به دو بخش رو در روی زنانه و مردانه.  وقتی در مسیر جنوب به شمال خیابان فرعی سر کوچه پیچید داخل، دیدمش. داشت همزمان سیگار می‌کشید و با تلفن همراهش حرف می‌زد. آن موقع البته توجهم بهش جلب نشد. زمانی دید زدنش برایم جذاب شد که چهار، پنج دقیقه‌ای جلوی در مستطیلی و سیاه رنگ آپارتمان چهار طبقه‌ی آن طرف کوچه که دقیقا می‌شد خانه سوم از سر کوچه، ایستاد به حرف زدن و بعد که حرف‌ها ته کشید، کمی با گوشی ور رفت و در ادامه هم با دست چپ لب‌ها و گردنش را سابید، کیفش را بین پاها قرار داد و به خودش عطر زد؛ سمت یقه‌ی پیراهن لاجوردی رنگِ چهارخانه‌اش بیشتر.

وقتی عطر را داخل کیفش برگرداند با همان دست سرشانه هایش را تکاند، جلوی پیراهنش را مرتب کرد و دوباره کیفش را دست گرفت.

بعد از این اینکه با انگشت اشاره‌ی دست راست زنگ زد و داخل شد، من انگشت وسط نمی‌دانم کدامیک از دست‌هایم را حواله‌اش کردم و رفتم روی تخت ولو شدم. امید، دست راستش را حلقه کرد دور کمرم؛ نیمچه خواب بود. دستش را پس زدم و برگشتم سمتش، سرش را چرخاندم آن طرف، صورتم را چسباندم به گردنش و عمیق بو کردم. بوی ضعیف عطر خودش را می‌داد. بعد یهو همان طور نیم‌خیز پریدم روی شکمش نشستم و با دو انگشت شست و اشاره‌ی دست راست، انتهای چانه‌اش را محکم گرفتم و گفتم: «حق نداری وقتی میای خونه عطر به خودت بزنی، فهمیدی؟»



 
 
زنی که درخت بود
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

همان جلسه‌ی اول بهش توضیح داده بودم تمام اطلاعاتی که توی پرونده‌اش ثبت می‌شود تحت قانون حمایت از حقوق بیماران، کاملا محرمانه خواهد بود و حتی روانکاوهای دیگر هم اجازه دسترسی به سوابقش را نخواهند داشت با این حال تا الان که جلسه‌ی چهارم را تجربه می‌کرد حاضر به همکاری نشده بود.

با خودم گفتم بد نیست کمی از روال همیشگی فاصله بگیرم و به جای فرایندهای روتین منجر به روانکاوی، بیشتر بشناسمش، اینست که برگه‌های «روورشاخ» را از کشوی میزم در آوردم و بهش توضیح دادم بعد از دیدن هر تصویری که نشانش می‌دهم اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد را باز گوید.

بر اساس استنباطی که از شخصیتش داشتم، کار را با تصویری تقریبا قرینه آغاز کردم. گفت: «این زنی بوده که به دو تا مرد تعلق داشته و چون نمی‌دونسته چطور مشکلاتش رو حل کنه تصمیم گرفته تبدیل به درخت بشه و هر دوشون رو داشته باشه» و به سرعت لب‌هایش را برچید. آن طور که لب‌هایش را مثل شکلک ناراحت داده بود پایین، کک و مک‌های زیر چشمش کش آمده بود و بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. نگاهی به موهای یکدست سیاه شانه شده و مرتبش انداختم و جدی اما مهربان پرسیدم: «چرا درخت؟» و او بدون مکث جواب داد که اگر آن زن تبدیل به درخت نمی‌شد، نمی‌توانست هر دو مرد را داشته باشد و باید توجه کرد این تنها راهش بوده و زن مذکور چاره‌ای نداشته است.

تصویر روورشاخ را گذاشتم روی میز و در حالی که از ته دل سعی می‌کردم قابل اعتماد به نظر برسم، چشم‌های میشی و بی‌احساسش را کاویدم. آن طور نبود که معذب شود از چند دقیقه مورد تماشا قرار گرفتن. انگار نه انگار که نگاهم وزنی داشته باشد. پرسیدم: «کی موهاتو شونه کرده؟» که باز تند و بی‌درنگ گفت: «موهاتونو ... باید بگید موهاتونو» و بهم تذکر داد که هنوز هیچ رازی از هم نمی‌دانیم که بخواهیم صمیمی باشیم و ادامه داد آیا دلم می‌خواهد رازی از او بدانم که جوابم مثبت بود اما این را با اکراه گفتم آن طور که مثلا رازداری او سخت‌ترین کار دنیاست و مطمئن نیستم که از پسش بر بیایم. بهم اطمینان داد که می‌توانم رازدار خوبی برای او باشم چون عینکی نیستم، بعد از جا برخاست، با احتیاط کارت آزمون روورشاخ را که بهش نشان داده بودم از روی میز برداشت و زود از اتاق خارج شد، بدون اینکه بهش اجازه داده باشم یا حتی رازش را بهم گفته باشد.



 
 
شنیدن صدای قدم‌های‌مان روی برف
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
 

قرار بود تا رسیدن به کاج پیری که شاخه‌هایش مثل موهای زنی دلتنگ بدون پیروی از نظم خاصی به اطراف یله شده بود ساکت باشیم و فقط به صدای قدم‌های‌مان که روی برف متراکم اول صبح فشرده می شد، گوش دهیم.

صدای پای او قشنگ‌تر بود. بوت "تیمبرلند" قهوه ای رنگش با آن عاج های بی‌رحم، سینه‌ی برف را می‌شکافت و صدای قیژ قیژ منحصر بفردش دل‌مان را خوش می‌کرد. چند قدم جلوتر به یک باره ایستاد و بعد، چند قدمی دوید و روبرویم طوری ایستاد که مانع ادامه مسیرم شود. هیجان‌زده گفت: "آقا استپ! من باید یه چیزی بگم ... نمیشه تا اون کاج دلتنگه صبر کنم"، بعد نفسی تازه کرد و جدی‌تر ادامه داد: "ببین دقت کردی وقتی روی برف راه میری جزو معدود موقعیتایی که می‌تونی صدای قدم‌هاتو بشنوی؟" بی‌حوصله سری به تایید تکان دادم و دوباره راه افتادیم.

کنار کاج پیری که شاخه‌هایش مثل موهای زنی دلتنگ بدون پیروی از نظم خاصی به اطراف یله شده بود، ایستادیم و او خواست تنکه برف روی شاخه‌ای نازک و رقصان را بتکاند که مانعش شدم. یک جور کشداری پرسید: "چرا؟" که گفتم؛ این طور که هست، بهتر است و شکل هنری‌تری دارد. "اوهوم"ی گفت و بعد بی‌مقدمه پرسید: "چقدر دوسم داری؟" که جا خوردم. سوالش را دوباره تکرار کرد و دوباره و دوباره و هر بار تندتر کلمات را پشت هم ردیف می‌کرد. روی پنجه تیمبرلند قهوه‌ای بالا و پایین می‌پرید و مدام آن سه کلمه را تکرار می‌کرد. لبخند زدم به شیرین‌کاری‌هایش و بلافاصله کف دست چپم را تا جلوی صورتش بالا بردم که یعنی؛ ساکت! بعد آرام گفتم: "به اندازه‌ی همون یه گُله برف روی اون شاخه‌ی نازک که شکل هنری داره. به اندازه‌ای که بتونه روی اون برگ‌های سوزنی همیشه سبز دووم بیاره" و راه افتادم تا مسیر آمده را برگردم. قدم‌هایم را می‌شمردم. کفش‌های ورنی بی‌خاصیتم پر از برف بود؛ خیس خیس!



 
 
توی ماشین بخار گرفته
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤
 

روی صندلی جابجا شد و مثل کسی که تازه به میهمانی آمده، لم داد، انگار بخواهد خستگی راه را بگیرد. خواستم استارت بزنم و راه بیفتیم که با همان رخوت دلنشین بازوی راستم را کشید که حالا چه عجله‌ای دارم و بهتر است چند دقیقه دیگر همان جا زیر باران توی ماشین بنشینیم؛ مقاومت نکردم.

به نظر او اینکه آدم‌ها تا این حد اغراق‌آمیز از لذت زیر باران قدم زدن صحبت می‌کنند، چندان معقول نیست. به هر حال باید پذیرفت آدم تا حدودی اذیت می‌شود.

حرفش را قبول نداشتم. بهش گوشزد کردم آدم ها سلایق متفاوتی دارند و چه بسا در برخی موارد یک خاطره شیرین از زیر باران ماندن است که افراد را وادار به ارائه چنین مانیفستی می‌کند: «به هر حال باید پذیرفت بسیاری از ما اواخر نوجوانی و اوایل جوانی عاشقانه‌های پرشوری را تجربه کرده‌ایم.»

یک جور خاص نگاهم کرد، چیزی بین دلخوری، حسادت و تخطئه اما توانست زودتر از آنچه انتظارش می‌رفت باز همان بی‌خیالی شیرین را بریزد توی چشم‌هایش و نگاهش را برگرداند سمت شیشه‌ی جلو.با انگشت اشاره‌ی دست راست تصویر خورشیدی با پره‌های نامتوازن روی بخش‌های بخار کرده‌ی شیشه کشید و گفت: «برای من باران فقط به این خاطر زیبا و دل‌انگیز بوده که با تو توی ماشین نشسته‌ام و شیشه‌ها بخار کرده، همه‌ی شیشه‌ها را بخار گرفته و ما توی غارمان تنها بوده‌ایم. من و تو زیر باران، توی ماشین‌مون.» نگاهش را باز برگرداند سمت من، این بار گرم و صمیمانه و من راستش واکنش خاصی نشان ندادم. فکر کنم ناراحت شد. گفت: «البته بارون رو به یه دلیل دیگه هم دوست دارم. اون طور که می‌باره و چاله‌ها پر از آب می‌شن و بعد قطره‌های بارون در برخورد با اون حجم آب یه عالمه دایره درست میکنن رو دوست دارم. ازش خاطره دارم.»

وقتی نگاهش کردم، بخار شیشه سمت شاگرد را کاملا پاک کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد. احساس بدی داشتم.



 
 
نُت می
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤
 

آن طور که ما دراز کشیده بودیم زیر رشته‌های برق فشار قوی، انگار چیزی جریان داشت توی رگ‌های آسمان. سرش را همان طور که روی سینه ام بود چرخاند سمت نگاهم:

خورشید رو می‌بینی لابلای سیم‌ها؟ فکر کن آفتاب نتی است روی سیم "می" بم یا حتی"لا"، اگه گیتاریست بودی چی می زدی؟

گفتم: می؟

گفت: آره، می.

خواندم: "می گذرم، می گذرم ... ز برایت از جان می گذرم ... ز دیار تو گریان می گذرم ..." خندید.


 
 
زیر نور تند
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤
 

من وقتی نور چشمش را می‌زد خوشم می‌آمد. زیر نور تند، مجبور بود گونه‌ها را بالا بکشد و چشم‌ها را ریز کند. این طوری چشم‌هایش از آن بی‌حالتی همیشگی در می‌آمد، آن طور بی‌حالت که حتی نشود فکرش را خواند، ضمن اینکه فاصله بین ابروهایش که به نظرم همیشه زیاد بوده، کمتر می‌شد. 

اتفاق خوب دیگر کش آمدن لب‌هایش بود. زیر نور تند، لب‌های خط تیره‌ایش که هیچ وقت پیش نمی‌آمد به خنده باز شود، تغییر حالت می‌دادند؛ زیر نور تند دو گوشه‌ی لب‌هایش سو می‌گرفتند رو به بالا، مثل سبیل سالوادور دالی!



 
 
به جای همه حرف‌های نگفته!
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۳
 

برای من کل قضیه عادی بود؛ حضورش، نگاهش، حتی آن طور آرام عبور کردنش از کنارم انگار نسیمی از میان گل‌های ظریف بنفشه بگذرد. توی آن محیط کاری صمیمانه با آن همه مرد در سنین مختلف و فضایی که لازمه‌اش گپ و گفت مداوم آدم‌ها بود، نمی‌شد فکر کنی یکی از این جماعت جور دیگری نگاهت می‌کند، خصوصا او که هم تودار بود و هم آقا منش. این طور نبود که هیز باشد و مدام چشم چرانی کند. ترکیب مردانه‌ای بود نه به معنای صرفا فیزیکی، بیشتر منظورم رفتار و خلقیاتش است؛ مرامش به قول آقایان همکار.

در مجموع هم رفتار خاصی نداشت که نشود در چارچوب کاری توجیهش کرد، هر چه بود از سلام و احوال‌پرسی تا گفت‌وگوها و حتی شوخی‌های گاه و بی‌گاه موضوعاتی متداول و متناسب با محیط کارمان بود تا آن شب که موضوع «سینما پارادیزو» را پیش کشید که آیا آن را دیده‌ام؟ من اول فکر کردم این سینما پارادیزو که می‌گوید اسم یکی از سینماهای شهر است اما هر چه به ذهنم فشار آوردم، یادم نیامد کجای شهر به چشمم خورده سر درش! 

بنا به ضرورت کاری یا هر وقت که دلش می‌خواست سر می‌زد به اتاق ما، زیاد سر می‌زد. ما چهار خانم بودیم و سه آقا که در چارچوب مسئولیت‌ها معمولا لازم می‌شد نظری بدهد در مورد کارمان یا حتی بخواهد که مورد خاصی را انجام دهیم، اینست که دور و برم بودنش را هیچ وقت عجیب تلقی نکردم، ضمن اینکه برای ما توی آن سن و سال و بر اساس فرهنگ حاکم، مردها به دو گروه تقسیم می‌شدند؛ دسته متأهل‌ها را دیگر نمی‌شد کاریش کرد!

بهم گفت سینما پارادیزو یکی از محبوب‌ترین فیلم‌هایش است، یک شاهکار واقعی. بعد ادامه داد من خیلی شبیه «اِلنا» هستم و این را خصوصی نگفت، جوری بود که تقریبا تمام آدم‌های داخل اتاق فهمیدند من شبیه زن توی فیلم هستم.

چند ماه بعد گویا با چند تا آدم آشغال بالا دستی‌اش به اختلاف نظر خورد و ترجیح داد برود؛ بی‌خداحافظی. بی‌اختیار تا آستانه در اتاق پیش رفتم. داشت وسایلش را جمع می‌کرد. چند قدم تا در خروجی رفت و برگشت سمت من. دستش پر بود، اینست که به سختی چیزی از گوشه‌ی کیف کتان خاکی رنگش کشید بیرون و داد به من. گفت: «خیلی وقته توی کیفمه. برای توست» و رفت؛ بی‌خداحافظی، انگار نسیمی از میان گل‌های ظریف بنفشه بگذرد.

کاور سینما پارادیزویی که او به من هدیه کرد با آنچه خودم چند ماه قبل خریده بودم، فرق داشت. مال من تصویر درشتی از «سالواتوره» هنگام کودکی را نشان می‌داد که رو به نور با اشتیاق مشغول تماشای تکه‌ای از یک حلقه فیلم بود. کاور سینما پارادیزویی که او به من هدیه کرد فضای اکران تابستانی سینما را نشان می‌داد که در آن صحنه‌ی بوسه‌های النا و سالواتوره‌ی جوان زیر باران روی پرده بود و بالاتر عنوان فیلم و باز بالاتر عکس دوربُر شده‌ی آلفردو و سالواتوره در حال دوچرخه‌سواری. گوشه‌ی روشن تصویر با خط خوش نوشته بود؛ به جای همه حرف‌های نگفته!   


 
 
صورت کشیده‌ات با ته ریش نمی‌دانم چند روزه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳
 

من شخصا هیچ وقت تصمیم نداشتم عاشقت شوم، چه آن وقت‌ها که نوجوان بودیم و پسرها معمولا توی این سن و سال خیلی نچسب و زشت هستند، خاصه که تو ریش و سبیلت‌ هم یک در میان در آمده بود و چه بعدتر که دوران همسایگی بیست و پنج ساله‌مان با نقل مکان شما به پایان رسید و تو با همه اهل خانواده‌ام خیلی گرم خداحافظی کردی و مثل همیشه مرا چندان تحویل نگرفتی!

این درست که زن‌ها ناخودآگاه جذب مردهایی می‌شوند که توجهی به‌شان نمی‌کنند اما من هیچ وقت توی تمام سال‌هایی که همدیگر را می‌دیدیم و تو سرسری سلامی می‌کردی بی‌احوال‌پرسی حتی، هیچ وقت حس نکردم که دلم می‌خواسته مال من باشی.

اساسا من و تو نقطه اشتراک چندانی نداشته‌ایم. از نظر من، تو بیش از حد به کیفیت زندگی اهمیت می‌دادی و احتمالا هنوز هم همین طور است و تو هم می‌دانم که مرا دختری سطحی قلمداد می‌کردی. این را یک بار خواهر کوچکترم بهم گفت. نه اینکه خواسته باشد توی عالم خواهری بهم بفهماند که چرا تو هیچ وقت به من توجه نمی‌کنی نه، راستش ما هیچ وقت خواهرهای شفیقی برای هم نبوده‌ایم. یک بار که نیم ساعت مانده به شروع میهمانی خاله «مهوَش»، وسط عجله‌های بابا و غر زدن‌های مامان بی‌تفاوت مشغول خواندن کتاب بود و من بهش پریدم که به جای آرایش کردن و آماده شدن، عین آدم‌های اُمل سرش را انداخته توی کتاب، عصبانی شد و البته فقط یک جمله گفت؛ «بی‌خود نیست بهداد میگه خیلی سطحی هستی» که البته من «هه هه»‌ای کردم که یعنی هر دوی‌تان عقب افتاده‌اید اما تا آخر میهمانی از عصبانیت اخم‌هایم توی هم بود، نه بابت اینکه برایم مهم بودی یا نظرت اهمیت داشته، فقط به خاطر اینکه چنین قضاوتی در موردم کرده‌ بودی، آن هم جلوی روژان!

الان نمی‌دانم چه مرگم شده. بعد از یازده سال تو را دیده‌ام جلوی خودپرداز با اورکت آمریکایی تنت که خیلی هم بهت می‌آید و سیگار فیلتر قرمز گوشه لبت که بی‌خیال‌تر از خودت که دودستی مشغول شمردن پول هستی، دود می‌شود و به هوا می‌رود.

چکار باید بکنم؟ بی‌توجه به تو عبور کنم یا بایستم و آشنایی بدهم و گپی بزنیم؟ اگر هنوز مرا سطحی بدانی چه؟ چرا همچنان دارم حرکت می‌کنم؟ با این سرعت نامتعارفی که من دارم خیلی زود از کنارت رد می‌شوم و همه چیز تمام می‌شود. دست کم باید سیرتر تماشایت کنم که برخلاف نوجوانی و اوایل جوانی خیلی جذاب شده‌ای. مشخصا از آن دست مردهایی هستی که هر چه سن‌شان بالاتر می‌رود جذاب‌تر می‌شوند. صورت کشیده با ته ریش نمی‌دانم چند روزه، موهای جوگندمی و شانه‌هایی نه چندان پهن که بی‌ریخت و ناموزون به نظر برسد و نه آن قدر افتاده که نشود سر را روی‌شان گذاشت. چشمانم بی‌خود انگشتانت را می‌پاید. انگشت یکی مانده به آخر دست چپت لابلای اسکناس‌ها گم است!

بالاخره تصمیم را گرفتم. از تو می‌گذرم بی اینکه بیشتر تماشایت کنم، بی اینکه به روی خودم بیاورم که تو را دیده‌ام حتی! سرم را می‌اندازم پایین و با پاهای ترمز بریده‌ام رد می‌شوم و می‌روم و دیگر هم به تو فکر نمی‌کنم، چرا باید فکر کنم؟

بعد از پاها، اختیار چشم‌هایم را هم از دست داده‌ام. چرا نمی‌توانم نگاهت نکنم؟ چرا این قدر تابلو زُل زده‌ام به تو؟ الان است که سرت را بیاوری بالا و لُپ‌های گل انداخته‌ام را ببینی؛ یک زن سطحی که حتی اختیار احساساتش را هم ندارد!

آه ... این مرد که تو نیستی! پاهایم چرا قفل شده‌اند؟ نگاهم یخ کرده. مرد نگاهی پلیسی به من می‌اندازد انگار ترسیده «قاپ زن» باشم. خودش را جمع می‌کند سمت دهانه‌ی خودپرداز و من ته مانده انرژی‌ام را خرج عبور از آن موقعیت زننده می‌کنم. باید می‌دانستم تو عمیق‌تر از این حرف‌هایی که جلوی خودپرداز پول بشماری!

 


 
 
عاشقانه فارغ از بابای بد لیورپولیِ دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳
 

وقت خداحافظی که پیچیدیم توی کوچه، گوشه پیراهنم را کشیدی که «امشب هم میای بازی رو با هم ببینیم؟ من و تو و بابا ...»، بابای «بد لیورپولیِ» دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود که به دقیقه بیست بازی نرسیده، سیاه مست سگ می‌شد به اعصابت بابت رئالی بودن، چون دخترش به خاطر تو رئال را دوست‌تر داشت!

از نظر بابای بدلیورپولیِ دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود، عشق توجیه عشق نیست. از نظر آن منبع نفرت، عشقِ حاصل از عشق یک جور فاحشگی محسوب می‌شد و اینست که بعد از هر یک از آن 4 گل دردناکی که وارد دروازه «سن ایکر»... شد، بابای بدلیورپولیِ دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود یک دور کامل خزانه رکیک‌ترین فحش‌هایش را نثار پسران سانتیاگو برنابئو می‌کرد.

من بعد از «یک - هیچ» بازی رفت چشمم ترسیده بود اما تو دنبال معجره بودی. من دوست داشتنی‌ترین لیورپول همه دوران را با «بنیتس» کار درست در ردای قهرمانی می‌دیدم اما تو دوست‌تر داشتی رئال برسد به فینالی که بعدتر افسانه‌ای شد، چرا؟ چون من با وجود لیورپولی بودن هم، ته دلم گرمِ قهرمانی رئال بود و بابای بد لیورپولیِ دائم‌الخمرِ لعنتیِ حسود از همین می‌سوخت!

سنگین‌ترین شکست رئال در لیگ قهرمانان با طعم کنایه‌ها و ناسزاهای مردی که بیشتر از سن من طرفدرا لیورپول بوده را می‌شد فراموش کرد اما این را نمی‌شد و نمی‌شود از یاد برد که «لیورپول - رئالی» که آن شبِ خاص دیدیم، آخرین فوتبالِ غنی شده با عشق بود فارغ از زخم زبان‌های مرد بدسگال!

 


 
 
تو در ماکسیِ کوتاهِ ژنده‌ی طوسیِ روشن با چارخانه‌های درشت قهوه‌ای
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
 

تو نمی‌دیدی! کور نه اما نمی‌دیدی. شاید خواب‌نما یا هر چیز دیگری که بشود راه رفت اما ندید! راه می‌رفتی روی پارکت قهوه‌ای تازه نصب شده در آپارتمانی نه زیاد بزرگ، نه زیاد کوچک.

تو با قدم‌هایی آهسته در حال نزدیک شدن به من برای عبور از من و من غرق تماشای ترکیب موزون اندامت در ماکسیِ کوتاهِ ژنده‌ی طوسیِ روشن با چارخانه‌های درشت قهوه‌ای و صرافت این واقعیت که داستان تمام شده ما نباید فصلی تازه داشته باشد، اینست که بی‌صدا برخواستم از روی صندلی پارچه‌ای نشسته بر قناسی سالن مستطیلی خانه‌ی نیمه تاریکِ گرمرنگِ دلنشین برای رفتن از تو، دور شدن اما دست‌هایم آویزان گودی کمرت بودند، کِی و چطور؟ نمی‌دانم!

لمست کردم انگار که والس برقصیم و تو سرگشته از حضور غریبه‌ای در بومت، ایستادی؛ بی‌اختیار و تسلیم! هنوز نمی‌دیدی تا ثانیه‌هایی قبل از اینکه چشم‌های نابینایت تصادفی سو بگیرند سمت فضای خالی بالای شانه راستم و آن‌گاه انگار که دنبال چیزی بگردی اما ندانی چه، مرا کاویدی و کاویدی و درمانده باز ایستادی و باز کاویدی و بوییدی و بوییدی و گفتی: آه ... تویی؟!


 
 
تپانچه روی گیجگاه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

 (اتاقی به هم ریخته، یک تخت‌خواب. می‌توان دو بدن را زیر لحاف تشخیص داد. مرد در جای خود از این دنده به آن دنده می‌غلتد. هنوز کاملاً بیدار نشده‌ است. آشفته به نظر می‌آید. عطری غریب و ناشناس را حس می‌کند. چشم‌هایش را باز می‌کند ولی به آسانی قادر به باز نگه داشتن آن‌ها نیست. پلک‌هایش را می‌بندد و منتظر می‌ایستد. صدای نفس‌هایی را می‌شنود که مال خودش نیست. چشم‌هایش را دوباره باز می‌کند. دستش را دراز می‌کند و پیکری را که کنارش خوابیده لمس می‌کند. دستپاچه می‌شود.

چشم هایش را می‌بندد و سعی می‌کند دوباره بخوابد، ولی موفق نمی‌شود. چشم‌هایش را دوباره باز می‌کند. به آرامی ملافه را کنار می‌کشد و پیکر دیگر را کشف می‌کند. او یک زن است.

زن به آرامی بیدار می‌شود، چشم‌هایش را باز می‌کند. مدتی طولانی یکدیگر را نگاه می‌کنند و سپس به هم لبخند می‌زنند.)*

مرد: قیافت آشناس ولی به یادت نمیارم. ما همو می‌شناسیم؟

زن: شاید آره، شایدم نه. شاید تازه آشنا شده باشیم، شایدم سال‌هاست که همدیگه‌ رو می‌شناسیم. مثلا بیشتر از پنج سال.

مرد: ولی من چیزی یادم نمیاد. میشه اسمتو بگی؟

زن: من؟ ماهی. ماهی عشق نور!

مرد: منو دست انداختی؟

زن: شاید ... شایدم یه ماده ببر باشم که بعد از مدت‌ها تصمیم گرفته از قفسش توی سیرک فرار کنه.

مرد: خب، حالا که نمی‌خوای بگی، باید خودم دست به کار بشم.

(مکث و سکوت. زل می‌زنند توی چشم هم و از بینی نفس می‌کشند.)

مرد: به نظرت من اگه خودکشی کنم، چه روشی رو برای این کار انتخاب خواهم کرد؟

زن: تو؟ تپانچه روی گیجگاه!

مرد (به شدت جا خورده): لعنت به تو! فقط دو نفر می‌تونن این قدر دقیق بگن؛ اونی که خودم بهش گفته‌ام و اونی که عاشقمه!

(زن لحاف را می‌کشد روی هر دوی‌شان، صحنه تاریک می‌شود.)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* طلیعه‌ی نمایش‌نامه‌ی «داستان خرس‌های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد» نوشته‌ی «ماتئی ویسنی‌یک»، ترجمه‌ی «تینوش نظم‌جو»

 

 
 
فضای خالی بالای شانه راستم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

از در که تو آمد، مانتوی لاجوردی گشادش بیش از هر چیز دیگری به چشم می‌آمد، نه اینکه مدلش گشاد باشد چیزی شبیه این طرح‌های خفاشی نه، مانتویی معمولی بود که به تنش زار می‌زد. این لاجوردی خالص را با مقعنه مشکی و پیراهن تترون مردانه ‌مانندی که یقه یک‌دست سفیدش آویزان شانه‌هایش دیده می‌شد، سِت کرده بود. شلوارش احتمالا جین بود؛ آبی نفتی یا شاید هم طوسی.

سلام شارژ شده‌ای کرد اول به دیگران و بعد به من و احوال‌پرسی سرپایی که بعد از جواب سلام در بقیه موارد ترجیح دادم فقط تماشایش کنم. تماشا که می‌گویم منظورم از نظر گذراندن است. زود بود بروم توی نخش. نزدیک‌ترین صندلی بی‌صاحب به مرا پیدا کرد و خیلی معمولی نشست. معمولی یعنی چه؟ یعنی نشستنش استیل خاصی نداشت آن طور که توجه آدم را جلب کند. معمولی بود برای اینکه نشستنش توجهم را جلب نکرد. توجه هیچ کس را جلب نکرد، احتمالا!

چانه‌اش در حقیقت محدوده تلاقی استخوان‌های خوش تراش دو طرف فکش محسوب می‌شد. از زیر گوش‌ها شروع می‌شدند و مثل دو «L» قرینه و طبیعتا نه کاملا قائمه (حول و حوش زوایه باز 115 درجه) به چانه‌ای پهن می‌رسیدند. اگر نیم‌رخ می‌دیدیش بی برو و برگرد یاد نقشه ایتالیا می‌افتادی. نقطه قوت این ترکیب، پاشنه چکمه بود، جایی که استخوان کوتاه و عمود زیر گوشش ختم می‌شد به استخوان افقی بلندتر.

سر صحبت را که باز کرد یاد زن عموی بزرگم افتادم اینست که تا آخر آن بخش از حرف‌هایش چیز خاصی دستگیرم نشد. داشتم فکر می‌کردم نوع چالشی که برای کنترل بخشی از احساسات و همچنین بروز بخش دیگری از آن‌ها دارد، چقدر شبیه زن عموی بزرگم است. برای نقش بازی کردن حتما لازم نیست بازیگر باشی اما خب وقتی نباشی و ایفای نقش کنی زود گندش در می‌آید که دورویی! حالت تهوعم را قورت دادم، دو بار پشت سر هم و بعد سرگرم کارم شدم تا حواس روانم پرت شود. روان که می‌گویم منظورم همان روح است که همه می‌گویند. روح در برابر جسم. منظورم همان روان است!

دهانش نه به اندازه دهان «جولیا رابرتز» بزرگ بود و نه آن قدرها که سوال برانگیز باشد، کوچک. از همین دهان‌های متناسب با لب‌هایی که آدم را به فکر فرو می‌برد.

داشت با من حرف می‌زد اما حواسش به اتاق رئیس بود تا کی خالی شود و برود برای عرض ادب! این را سعی می‌کرد پنهان کند اما خب لایی کشیدن برای کسی که دوران خدمت سربازی را به عنوان افسر راهنمایی و رانندگی توی خیابان‌ها دود خورده تقریبا غیر ممکن است.

قسمت تراژیک صورتش بدون شک بینی‌اش بود. آن اندازه که لازم باشد، کشیده بود اما پر از پیچ و خم و منتهی به نوکی کوفته‌ای. از این کوفته قلقلی‌ها البته. کوفته که می‌گویم منظورم کوفته تبریزی نیست، قطعا نیست. گونه‌ها موقع خندیدن حکم رقاصه‌هایی را داشتند که در فستیوالی جهانی میدان‌داری می‌کنند. یک زوج بی‌نقص و چشم‌نواز و غیره!

داشت چیزهایی در مورد افزایش گرایشات بودیسمی در برخی کشورهای شمال آفریقا می‌گفت که برایم جالب بود. اعتقاد داشت در این حوزه دارد اتفاقاتی برای جماعت آن منطقه می‌افتد شبیه آنچه اواخر دهه پنجاه و سراسر دهه شصت بر فضای روشنفکری کشور خودمان حاکم بوده که البته این قسمت از بیاناتش را نپذیرفتم. پافشاری کرد و سردستی فیلم «پری» را مثال زد که متأثر از آثار سلینجر ساخته شد و اینکه خود جروم دیوید خان خیلی شیفته بودا بوده. خواستم دوباره مخالفت کنم که دیدم بهتر است بگذارم تخت گاز جلو برود و من هم به کارم برسم، اینست که توی ذهنم شروع کردم به آواز خواندن تا بدین ترتیب حرف‌هایش را جسته و گریخته بشنوم.

چشم‌هایش مثل این کارت پستال‌های دو عکسه گیجت می‌کردند. اصلش می‌خواهم بگویم همه این آدم خلاصه می‌شد در چشم‌هایش! آنچه تحت تأثیر قرارت می‌داد رنگ معمولی‌شان نبود بلکه فرم ویژه‌شان باعث می‌شد وقتی درگیرش می‌شوی متوجه بقیه اندامش نباشی. اگر چشم‌های مردمان آسیای شرقی و جنوب شرقی یک هوا از حالت طبیعی کوچکتر است، چشم‌های او برعکس، یک هوا بزرگ‌تر بود. از آن چشم‌ها که می‌گویند دریچه دل است. بله، این توصیف کلیشه‌ای در مورد چشم‌های او به معنای مطلقش کاربرد داشت جوری که اگر غمی به دل داشت چشم‌هایش او را یک غمگین به تمام معنا نشان می‌دادند و با ذره‌ای درخشش در آن مردمک‌های تیله‌ای شادترین آدم دنیا را مقابلت می‌دیدی.

قرار هم نیست اگر کسی آرایشگر بود، نقصان شعور نداشته باشد. بالاخره آرایشگرها هم آدمند! این درست. اینکه خیلی‌ آدم‌ها ممکن است کج سلیقه باشند هم درست اما آرایشگر جماعت باید بیش از این‌ها عقلش برسد، همان طور که مهندس‌ها یا حتی پزشکان. چیزی که هست؛ آرایشگری که بالای آن چشم‌های درشت، ابروها را هشتی بر می‌دارد حتما شعورش تصادفی است، قناسی دارد، ندارد؟ قطعا دارد.

همین طور که گرم و پرشور با حرکات دست‌ها و صورتی شبیه زن عمویم، حرف می‌زد، آنکه داخل اتاق رئیس بود، بیرون آمد. نگاهش ـ گویا بی‌اختیار ـ چرخید سمت در شیشه‌ای اتاق رئیس اما خیلی زود دزدیدش و انصافا هم خللی در حرف‌هایش ایجاد نشد، اگرچه از آن لحظه به بعد کم کم انداخت توی جاده پرت و پلا گفتن. برای دفع بی‌قراریش هم که شده بیشتر دنبال حرف کشیدن از من بود و تمایل نشان می‌داد به سراپا گوش شدن، لابد برای تمرکز روی ایفای نقش بعدی!

معماران دوره صفویه علاقه زیادی به ترسیم طاقی‌های بزرگ و یک تکه داشتند بر عکس همتایان‌شان در دوران شکوه هندیان که ترجیح می‌دادند از طاقی‌های کوچک و متعدد و متقارن استفاده کنند. پیشانی بلند و کمی برجسته او در بالا به طاق یک تکه‌ای از موهای سرش ختم نمی‌شد. این‌جا را در حقیقت به سبک هندی کار کرده بودند. دو طاقی قرینه از ریشه موهای سرش که وسط پیشانی خودنمایی می‌کردند. از آن مدل موها که با اندکی بی‌توجهی، نمایی ژولیده از صاحبش ایجاد می‌کرد. موها را دسته کرده و پشت سرش احتمالا با کش یا کلیپس بسته بود.

برای اینکه اول خودم و بعد او را راحت کنم اَزش پرسیدم؛ نمی‌خواهد سلامی به رئیس بکند؟ گفت بیشتر برای دیدن من آمده اما خب بی‌ادبی است اگر سلامی عرض نکند. با جدیت تصدیقش کردم و فرستادمش داخل اتاق. در را که پشت سرش بست با خودم گفتم یا الان خودم را نجات می‌دهم یا دو ساعت و نیم باقی مانده تا پایان ساعت کاری را زجر می‌کشم. حتی این خطر وجود داشت که بعدش هم پیشنهاد بدهد برویم بیرون، کافه‌ای، جایی بنشینیم به مصافحه!

نظر شخصی خود من به معماران وطنی نزدیک‌تر است. طاقی یک تکه چیز دیگریست، خصوصا اگر پیشانی طرف به اندازه پیشانی او پهن باشد و جنس موهایش به اندازه موهای او نازک و ترد.

از چند نفر پرسیدم چیزی لازم ندارند بروم بیرون برای‌شان بخرم؟ کسی چیزی لازم داشت؟ فکر کنم یکی همبرگر ذغالی خواست، یکی که زیاد اَزش خوشم نمی‌آمد. برخاستم سمت اتاق روبروی اتاق رئیس و از کسی که قلب مهربان و چشم‌های ریز و قرمزی داشت پرسیدم چیزی لازم دارد یا نه که جوابش منفی بود؛ با تشکر. بهش گفتم حاضر است با من بزند بیرون؟ نگاهش را به زحمت از مانیتور کَند و چشم‌ها را دوخت به فضای خالی بالای شانه راستم. چند ثانیه بعد فهمیدم پاسخش مثبت است. برگشتم سمت میزم و گفتن ندارد که نگاهی از در شیشه‌ای انداختم داخل اتاق. داشتند گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. مانتوی لاجوردیش از پشت سر هم همان رنگی به نظر می‌رسید!

با او که قلب مهربان و چشم‌های ریز و قرمزی داشت زدیم بیرون برای خریدن همبرگر ذغالی. توی آسانسور روسری‌اش را روی سرش مرتب کرد و رو به من پرسید: «اوضاعم خوبه؟» که سر تکان دادم به تصدیق و نرم گفتم: «بنفش رنگ محبوبمه». از دیواره‌ی آینه‌اندود سمت راستش فارغ شد و چشم‌ها را دوخت به فضای خالی بالای شانه راستم. 

 


 
 
یک حرف تازه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
 
گفت: هی فلانی! حرفی تازه بزن ... چیزی نو بگو ...

گفت: چیزی که هیچ وقت کهنه نمیشه لاجرم همیشه تازه‌س قناری! داشبورد تموم چرم مرسدس بنز لکنته‌ی آقاجون، جخ سرِ به رولز رویس ملکه الیزابت. برای خاطره باز جماعت، حرف نو حکم شوهر ننه‌ست ... زپلشک!

 


 

 
 
سلطان
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
 

تکیه بر پوستر سلطانِ آویزان از تیر چراغ برق، چشم کوچک کرد سمت او و گفت: «57،58 که همه می‌فروختن، تو چطوری خریدی؟!​»، مردِ در آغازِ مسیر کهنسالی نگاهش کرد، بعد سر چرخاند توی سراشیبی منتهی به استمبولی چوب‌سوز جلوی پایش و زیر لب خشن شد:

ـ منظور؟

ـ ‫دیالوگ فیلم سلطانه. ‫اون جاش که می گه «57،58 که همه می فروختن تو چطوری خریدی؟!»، واسه تو گفتم. ‫عین اونی ... ‫الان.

 مردِ در آغازِ مسیر کهنسالی تف انداخت وسط آتش و بی‌تفاوت به «کیمیایی» که همان‌طور یله بود شانه به شانه‌ی سلطان توی پوستر، بهمنی باز کرد، نخی بیرون کشید و چسباند به ذغال ریز گداخته‌ای کف استمبولی. پُک عمیقش را که پس داد، باز خیره شد به رقص شعله‌ها بی‌خیالِ صاحبِ سلطان: «من روزگارم شده آب دهن سگ. سگ بشاشه به روزگار. کِی، چی رو فروختم؟ یادم نیست. اونی که خریدم هنوز گوشه‌ی انباره. داره خاک قباحت می‌خوره. اُف مردونگیه» و پک دوم.

ـ ببین بچه! خوشبختی واسه من و تو نیس که چسبیدیم صب تا شب به این تیر چراغ برق. ‫خوشبختی مال اون زن بزک کرده است که شب تو بغل از ما بیترونه.

ـ خب که چی؟ بدم؟ خریداری؟ بدم؟

کیمیایی زور زد برای «شکیبایی» بودن و گفت: الو ... طلا ... بدم؟ بدم؟ خسرو هم رفت، مَشتی!

مردِ در آغازِ مسیر کهنسالی چشم گرداند سمت پوستری دیگر. چشم توی چشم‌های شکیبایی: «اِ؟ طلا؟ طلا اینه؟» و پک سوم. پایان نیمه اول بهمن سوییسی!

ـ همه اون فیلم واسه من همون یه سکانسه. بقیه ش مال از ما بیترون!

ـ لای دیالوگ بازی سناریونویس جماعت ما یاد زخمای نخورده می‌افتیم، تو یاد لب و لوچه‌ی از ما بیترون!

کیمیایی خندید: «ما هم مثل شما خلال دندون همین ضیافتیم» و روی پنجه نشست دور استمبولی. دستی افشاند سمت بهمن مردِ در آغاز مسیر کهنسالی و خواست پُکی بزند. اولش انکار. دستش را پس کشید اما بلافاصله نخ را داد، آن طور که دیگر نخواهد پس بگیرد. جویده گفت: « یا بخر یا برو. حوصله سرخر ندارم. بار روی دوش ما به اندازه‌س. تو دیگه شاش‌مالی نکن» و دست چپش را حواله کرد سمت مخاطب.

کیمیایی سیگار را نکشیده، پس داد. نگرفت مردِ در آغازِ مسیر کهنسالی. کیمیایی دست، دست کرد. نخ را به آتش داد و پا شد که برود: « تو هم که نصف رفاقتت اونور آبه» و رفت.

 


 
 
پشت به آینه‌ی زنگار گرفته‌
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳٩٢
 

بانوی پا به سن گذاشته، ایستاده پشت به آینه‌ی زنگار گرفته‌ی عهد بوق، گوشی‌های آی‌پد سفید را برد سمت گوش‌های دریده شده از سنگینی گوشواره‌های قدیم و در ادامه همپای نت‌هایی که می‌شنید، خواند: «رفتم، رفتم / گریزانم از بیدادت، رفتم / پشیمانم از آزارت، رفتم / مکن هرگز یاد مرا / برو دیگر پیشم میا / مبر نامم بهر خدا / شوی تا از دستم رها، رفتم » و پشت چشم نازک کرد!

پیرمرد سپید مو، نشسته روی صندلی روسی زیر آفتاب کم جانی که از زاویه‌ی شرقی پنجره‌ی چوبی رنگساب شده به درون می‌تابید، پاسخ داد: «بیا، بیا / امیدِ ناامیدی‌ها بیا / چرا باشی تو دور از ما؟ بیا / رفتی از چه رو؟ / ای دیر آشنا / بازآ تا نسوزی جان مرا / بیا جانم به قربانت بیا / بیا دستم به دامانت بیا» و چشم چرخاند طرف گچبری‌های قاجاری روی سقف، برگشت رو به میز توالت و پک آخر مارلبوروی پایه بلند را حواله کرد سمت فضای خالی مقابل آینه. ته سیگار را روی موکت کبریتی طوسی خاموش کرد و خیره به گرامافون قهوه‌ای گوشه طاقچه، آه کشید!

 


 
 
او ... من و بروس لی و سیناترا
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢
 

فیلم از من بود، جا از او. گشتن و دست به دست کردن با دوست و آشنا و بچه محل با من بود، دستگاه پخش ویدئو از او. ما ویدئو نداشتیم، او بود و آپارتمانی در دوره ی خانه های حیاط دار، تلویزیون گراندیک بزرگ و پدری که صبح می رفت، شب می آمد، مثل من که هفته ای یکی، دو روز صبح می رفتم خانه ی آن ها و شب قبل از برگشتن پدرش می زدم بیرون.

ساکن واحد سی و شش مجتمع آپارتمانی ته کوچه بن بست خیابان پایینی، یک سال و هشت ماه با من دوست ماند، دوستی که می گویم در حقیقت نوعی رابطه ی اجتماعی بود بر مبنای تعاریف و قوانینی که او وضع می کرد! به عنوان نوجوانی چهارده، پانزده ساله چه انتظاری می توانستم از دوستی با یک دانشجوی سال دوم پرستاری دانشگاه تهران داشته باشم؟ هر چه او می گفت، همان بود؛ کِی بروم، کِی بیایم، او را شما خطاب کنم با افعال جمع و از تمام خانه فقط حق دست زدن به فیلم ها و کتاب ها را داشته باشم و نه حتی ویدئو که اگر خراب می شد، جواب پدرش را چه می داد؟

اولین فیلمی که با هم دیدیم «بعضی ها داغشو دوست دارند» بود. بابتش ناهار مهمانم کرد به دستپخت بی نظیرش. قرار گذاشت هر وقت فیلمی از «مرلین مونرو» بردم، ناهار با هم باشیم که البته بعدتر ناهارهای بی مونرو هم خوردم؛ استنبولی های ته دیگ دار!

روز آشنایی با «فرانک سیناترا» از روزهای «روی مود» او بود. اگر نمی خواست بروم، می گفت؛ «امروز اعصاب فیلم ندارم» اما گاهی هم مثل آن روز خودش تلفن می کرد که «امروز روی مود فیلمم، چیزی داری؟» و من آن روز چه داشتم؟ «اژدها وارد می شود» به نقش اولی «بروس لی» که کِیف کرد. سوای مرلین، عشق فیلم رزمی هم بود خصوصا آقای لی! همان روز بود که وقت یکی از فیگورهای بروس لی، فیلم را نگه داشت، تن عضلانی او را از روی شیشه تلویزیون لمس کرد و چیزی در تعریف ازش بهم گفت. بعد کمی سرخ شد، خودش را جمع کرد و نشست سرجایش روی مبل تک آن طرف کاناپه ی دو نفره، هیچ گاه کنار هم نمی نشستیم، او نمی نشست.

فیلم که تمام شد، گفت بمانم و رفت که ماکارونی از شب مانده را گرم کند. من گرم تماشای تیتراژ پایانی بودم که نیمه کاره قطع شد روی ابراز احساسات زن هایی جوان و در نهایت سیناترا که با لیوانی حاوی مشروب به این دست و سیگاری روشن در آن دست وارد شد، پکی زد و خواند: «When Marimaba Rhythms Start To Play» که خب طبیعی است من توی روزگاری که از زبان انگلیسی، فقط الفبایش را بلد بودم بیشتر جذب آهنگ شوم اما خب این طور نبود! من توی همان چند ثانیه اول جذب خود سیناترا شدم، خودِ خود سیناترا. سوای جذابیت های زیاد ظاهری، سوای لحن گیرا و سوای تسلط بی نظیرش بر شعر و آهنگ، چیزی از درون او به بیرون نشت می کرد که خواهی، نخواهی می کشیدت سمت خودش. یک انرژی مثبت فرّار که مثل باریکه های نور پرنفوذ لامپ های رشته ای، همه چیز را روشن می کرد.

او با شنیدن صدای سیناترا دوید سمت من، کمی روبه روی تلویزیون تماشایش کرد و بی اختیار رها شد کنارم روی کاناپه ی سه نفره و ذوق کرد. تا خواندن سیناترا تمام شود برایم مهم نبود که کنارم نشسته و دستش را گذاشته روی پایم، بعدش هم که از جا جهید، در شیشه ای قفسه پایین میز تلویزیون را باز کرد و با ریموت کنترل، فیلم را برگرداند عقب تا روی چهره ی پسرک نوجوان کراوات زده ای که کم شبیه آن روزهای من نبود! و بعد باز سیناترا، «sway» را خواند و ایستاده تماشا کرد. دوباره فیلم را برگرداند و این بار مرا به رقص هم دعوت کرد! من؟ حتی رقص «قرش بده»ی خودمان را هم بلد نبودم اما خب دست در دست او این پا و آن پا کردم تا آخرش که سیناترا گفت؛ «olay» و او مرا و خودش را یک دور چرخاند، بعد بی توجه رهایم کرد و ایستاد جلوی گراندیک و همنوا با حاضران در سالن به ابراز احساسات پرداخت تا سیناترا پک دیگری به سیگارش زد و دستی برای همه تکان داد و سرزنده از روی سِن رفت. نوار که به آخر رسید، ماکارونی ته گرفته بود. ناهار را با شوق خوردیم، هر دو. گفت: «باورت میشه براش می میرم؟ عاشقشم» و بدین ترتیب برایم از سیناترا گفت و کارهایش.          

تا قبل از برگشتن پدرش، سه تا نوار پر شده گوش کردیم از کارهای سیناترا و او عکسی ازش نشانم داد؛ خندان با دندان هایی مرتب و چهره ای کاملا آمریکایی. نقطه ضعفش؛ شبیه «همفری بوگارت» نبود که برای نوجوانیِ من هیچ کس شبیه بوگارت نبود جز «بهروز وثوقی» خودمان.

هشت ماه و نوزده روز بعد، وقت اسباب کشی، بعد از تماس تلفنی دویدم تا خانه شان. گفت؛ توی مرامش نیست بدون خداحافظی ترکم کند برای همیشه! نشست روی یک صندلی ویلان تا بلندی قدش به اندازه ام کوتاه شود و زل زد بهم؛ «دلم برای چشمات تنگ میشه، مثل خودت نجیب نیستن» و بعد با نوک انگشت اشاره دو باز زد به پهلویم؛ «این چیه؟ بازم فیلم؟» و لبخندش را ادامه داد. دست کردم نوار ویدئو را که لای بند شلوار و کلیه چپم تحت فشار بود در آوردم و دادم بهش؛ اژدها وارد می شود. اخم کرد که «دزدیدی؟» که گفتم: «قسطی با پول تو جیبی هام خریدم ... یعنی همون موقع به صاحب نوار گفتم افتاد توی جوی و آب بردش و قرار شد خرد، خرد تاوانش رو بدم ... خیالت راحت ...» که بغض اجازه نداد جمله را کامل کنم. با نوک چهار انگشت دست راست سیلی نرمی به صورتم زد که «حالا نمی خواد بهت بر بخوره ... عذاب وجدان می گیرم ها» و خواست بخندم.

لحظه ی آخر، نوار را برانداز کرد و گذاشت بین بند دامن و شکمش و چشمکی همراه با لبخند معمولی اش حواله ام کرد: «دیگه برو» و صورتم را بوسید. 


 
 
مثل بی تفاوت ها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱
 

به عنوان کسی که قرار بود واکنش نشان دهد، بیش از حد خونسرد به نظر می رسید. خونسرد؟ نه، بی تفاوت. آره دقیقا بی تفاوت. پک آخر را که به سیگارش زد با دو انگشت شست و سبابه فیلتر قرمز رنگ را از گوشه ی لبش گرفت و رها کرد درون لیوان چای نیم خورده اش. پشت بند آن هم دود حبس شده در سینه را از بینی بیرون داد و لختی بعد با رخوت برخاست. با انگشت کوچک دست راست، گوش همان سمت را تکاند، کیف مکعب مستطیل ظاهرا چرمش را آویزان شانه کرد و کت مخمل قهوه ای را از پشتی صندلی برداشت، تکانی داد و بی اسلوب انداخت روی ساعد دست چپش. بی این که نگاهش را از ناکجا بگیرد، جوری نه زیاد فراز، نه چندان فرود گفت: «همه تون آشغالین» و رفت. نه تند و عصبی یا بی میل شبیه آن ها که پای رفتن ندارند، نه. مثل بی تفاوت ها رفت! همین؟ همه تون آشغالین؟ همین. همه تون آشغالین و رفت. مثل بی تفاوت ها رفت.


 
 
اندازه ی من در قلب تو
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱
 

من اولش که قرار شد به اندازه خودم جا باز کنم توی قلب تو، اینی را که الان فهمیده ام، نفهمیده بودم، ندانسته بودم. از کجا می دانستم؟

می دانستم بین تو و او چه ها که نبوده؟ چه ها که نگذشته؟ از کجا می دانستم؟ این را حالا فهمیده ام. حالا که جا خوش کرده ام کنار او در قلب تو!

نمی دانم چرا؟ چرا مرا انداخت وسط، هُل داد سمت تو؟ چرا من باید می شدم جزای تو؟ سرنوشت من می توانست هر کس دیگری باشد غیر از تو. می توانستم سهم یکی دیگری باشم. می شد قلب یکی دیگر خانه اول و آخرم باشد. هزاران مثل من، چرا من؟ چرا؟

اصلش اینست که آدمیزاد جماعت زود به نتیجه می رسد. می گویند پیشترها این طور نبوده اما حالا بس که زندگی ها مسابقه ای شده، شیر خام خورده ها هم به صرافت افتاده اند زیاد کش ندهند قضیه ای را بسته به ماهیتش. یا عبور کنند یا اگر بنا بر تسویه حساب است، گاهی یکی مثل مرا بگذارند توی خشاب؛ «بنگ» و خلاص! 


 
 
خیابون نادری
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
 

یکی رو می شناختم که ‫بین خیابون نادری بودن ـ که من انتخابش کردم ـ و فنجون قهوه بودن و ماز بودن، فنجون قهوه بودن رو انتخاب کرد. ‫رفت و شد فالچی! حالا فال هزار تا آدمو توی سینه ش داره.

من که گفتم خیابون نادری بودم و موندم و چنارهای سر به هم گذاشته رو تماشا کردم. یه روز که با ماشین از خودم عبور می کردم، دلم واسه خودم تنگ شد، اینه که زدم بغل و پیاده شدم و یه پاره آجر آغشته به دوات رو از گوشه ای برداشتم، کوبیدم اون جای خیابون که دستم بود. دستم رو شکوندم و تا چهارراه مولوی یه دستی روندم و دنده عوض کردم!

‫وفا نمی خواست ماز باشه اما انتخاب دیگه ای نداشت. رفت و اون توو گم شد. هیچ کدوم از ما هم معرفت مون نکشید بریم درش بیاریم! نابلد بود طفلی!

 

 


 
 
بهترین کارگردان
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

این که  تصمیم گرفتند توی جشنواره ی امسال مجری را هم مثل بقیه بی خبر بگذارند از هویت برنده ها کار جالبی است به نظرم. تا اینجا که جالب بوده. اجرایم را با دشواری هایی همراه کرده اما در عوض همه چیز طبیعی است. مجبور نیستم زور بزنم برای تعلیق ساختگی. اسم ها را داغ، داغ از پاکت در می آورم و می فرستمش توی میکروفون. حس هایی هم که می گیرم واقعی است، یعنی اگر پاکت بهترین کارگردان را بعد از این که کلی هیجان خرج سالن می کنم باز کرده و می بینم که اسم یکی از آن هایی است که کارهایش را دوست دارم، جوری با مشت گره کرده یک لنگه پا نیم پرشی می کنم و «یوهو» می گویم که انگار  برادر کوچکترم قرار است بیاید بالا.

اسمش را که می خوانم سالن منفجر می شود. خوشبختانه امسال اعضای هیات داروان ادا و اطوار در نیاورده اند. همانی بهترین کارگردان شناخته شده که مردم انتظارش را داشتند. آدم فوق العاده ایست و خیلی خاص، چند باری باهاش مراوده داشته ام. دارد به سرعت پیش می آید. دستش به زیپ شلوارش است انگار که تازه دستشویی بوده و اسمش را که از زبانم شنیده، وقت نکرده کارش را تمام کند. پله های سن را که دو تا یکی آمد بالا، پریدم جلویش برای عرض تبریک. از تکنیک های کار ماست. وقتی مردم ببینند کارگردان محبوبشان با مجری رفاقت دارد، خواهی، نخواهی محبوبیت مجری هم افزایش پیدا می کند. زد توی ذوقم؛ «ببخشید، اونا واجب ترند»، اعضای هیات داوران را می گفت. جلوی مردم کنف شده بودم، باید جمع و جورش می کردم، اینست که لبم را غنچه کردم و سر تکان دادم که یعنی متوجهم! این را جوری بازی کردم که انگار خواسته ام چیزی را بهش یادآوری کنم و حالا که این کار را کرده ام او جوابی داده که من درکش می کنم.

با سه نفر ابتدای صف سریع دست داد تا رسید به چهارمی که قرار بود جایزه را تقدیمش کند. گرفت و یارو را بوسید، بعد بدنش را شل کرد سمت نفر آخر. با او که دست داد، نیم چرخی زد و نمی دانم دید که از همان پشت تریبون با دست هدایتش می کنم به سمت میکروفونی که چند قدم آن طرف تر بود یا نه اما در هر صورت لخ لخ کنان رفت سمتش. عجله ی قبل از دریافت جایزه را نداشت. کم کم داشتم به این صرافت می افتادم که دارد بازی می کند.     

دیرتر از آنی که همه انتظار داشتیم رسید پشت میکروفون. تک سرفه ای کرد، بعد فوتی و «الو یک، دو، سه امتحان می کنم» که صدای خنده حضار بلند شد. گفت: «خب مثل این که همه چیز مرتبه.» به فاصله سی صدم ثانیه نفسش را از بینی هل داد بیرون و سر چرخاند به چپ و راست که چقدر احمق است: «به نظر من همه چیز مرتبه چون جایزه رو بردم» و در ادامه سرش را مثل اینهایی که خیلی سرشان می شود، تکان داد. مردم برایش دست زدند، من خندیدم و اعضای هیات داوران واکنشی نشان ندادند. دستش را گرفت سمت هیات داوران و ادامه داد: «اگه من این جایزه رو بردم به خاطر اینه که اونا خواستن و می خوام بگم اگه بنا به دلایلی این جایزه رو حق من دونستن، ممکن بود دقیقا به همون دلایل من رو مستحق دریافتش ندونن، پس من اگر آدم عاقلی باشم، بیشتر از این که دریافت این جایزه رو مدیون هنر خودم بدونم باید متوجه باشم این جایزه رو بردم چون اونا عشقشون کشید بِدنش به من. خب، ازشون ممنونم»

وقتی رو به اعضای هیات داوران تعظیم کرد، علاوه بر حاضران، هر پنج عضو ایستاده روی سن هم برایش دست زدند، چه دستی هم زند. تا ساکت شدن سالن، پشت میکروفون حس گرفته بود. انگار که موسیقیدانی، چیزی است و منتظر سکوت محض برای نواختن نت های بعدی: «آاااام دیگه چی بگم؟ خب، دست آخر از مامانم هم ممنونم که منو زایید» و خندید تا نشان بدهد شوخی کرده. سالن به معنای واقعی کلمه منفجر شد از خنده و تشویق. تعظیم کرد، یک قدم آمد سمت من و پله ها، دوباره تعظیم کرد و یک قدم دیگر پیش آمد. این کار را حتی تا روی پله های سن هم ادامه داد و در تمام این مدت مردم یکریز تشویقش کردند.

تا آمدم چند کلمه ای در موردش حرف بزنم، برق قطع شد، اینست که از حضار خواستم تا وصل شدن برق اضطراری ... چه دارم می گویم پشت میکروفون؟ برق که قطع است. 


 
 
پیرمردی که خودش را قورت داد
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

مرد جلوی آینه ایستاد، نه آن قدر صاف که بخواهد مثلا گره ی کراواتش را سفت کند نه، کمی خمیده بود سمت جلو شاید برای این که بهتر بتواند طول و عرض دهانش را برانداز کند! نه این که واقعا بخواهد آن کار نشدنی را بکند نه اما خب آدمیزادست دیگر، یک وقت هایی پیش می آید ویرش بگیرد که مثلا اگر قرار باشد یک اتفاق نیفتادنی، بیفتد چه جوری می افتد؟

برای حرف گُنده ای که زده بود، هیچ آدم عاقلی پتانسیل وقوع قائل نبود اما خب مواقعی برخی بخش های پنهان روانش سر به سرش می گذاشتند، جوری که حس می کرد روزی باید آن کار لعنتی را بکند، چرا بکند؟ چون حرفش را زده بود و اصولا وقتی کسی از این دست ادعاهای دور از ذهن می کند، خودش اولین نفری است که می ترسداز وسوسه ی وقوع آن ناهنجار اما خب این جور وقت ها همیشه نیروهای زیادی هستند که به کمکت بیایند که اگر قرار باشد همه ی آدم ها، همه ی آن کارهایی که لافش را می زنند، بکنند دنیا قطعا شکل دیگری داشت که حالا توی این دوره و زمانه ارزش انسان به کارهایی که می گوید و می کند نیست، بلکه افراد دقیقا به اندازه ی بزرگی دروغی که می گویند، بزرگ می شوند!

مرد دروغش را گفته بود، مثل آب ریخته؛ جمع نشدنی! او که قرار نبود واقعا یک توپ فوتبال به آن بزرگی را قورت بدهد. باید می داد؟ معلوم است که نه. فقط احمق های مادرزاد می توانستند چنین انتظار سخیفی ازش داشته باشند. خب اگر این طور است پس دیگر نیازی نبود جلوی آینه با دهان پنج سانت در هفت سانتش ور برود. اصلش اینست که حتی اگر می خواست هم نمی توانست پای حرفی که زده بایستد. حالا اگر توپ پینگ پنگ بود می شد یک کارهایی کرد، می شد به هر ترتیبی شده پای حرف زده، ایستاد و از خجالت اهل انتظار در آمداما توپ فوتبال اصلا حرفش را هم نباید زد.

برای میروسلاو بلاژویچ تابستان 1998 رویایی شروع شد. او با شطرنجی پوشان کرواسی به خیلی ها «کیش» داد، چند تایی را هم «مات» کرد و در نهایت تیم ملی کشورش را به مقام سوم دنیا رساند. او به کمک دستیار اولش یعنی همان کلاه معروف یکی از پلیس های فرانسه که «چیرو» معتقد بود برایش خوش شانسی می آورد کاری کرد به مراتب بزرگتر از قورت دادن یک توپ فوتبال اما خب در نهایت آن کاری را که لافش را زده بود نکرد، شاید چون هیچ احمق مادرزادی دور و برش نبود که او را مجبور به انجامش کند.

معلوم نیست این که می گویند کروات های اروپایی رگ و پی ایرانی دارند باعث جذب بالای «ویچ»ها به فوتبال ایران شده، پول خوبی که گیرشان می آید یا این حقیقت تلخ که در اروپا کار چندانی برای آن ها نیست. آن روزهایی که صفایی فراهانی رییس وقت فدراسیون فوتبال ایران دست چیرو را گرفت و نشاند روی نیمکت تیم ملی این مورد آخر در مورد مربی سوم جهان صدق نمی کرد. یک جور موفقیت محسوب می شد برای ما که توانستیم او را داشته باشیم. چیرو بود با همه ی حرف های دوست داشتنی و گنده تر از دهانش و البته اخلاق خاله زنکی منحصر به فردی که تا باهاش کار نکردیم، دستمان نیامد چه آفت خانمان براندازیست این ویژگی بیشتر زنانه ی شرقی در وجود مردانه ی یک غربی نامدار.

مردی که یک روز صبح توی آینه دهانش را اندازه می گرفت از ترس قورت دادن توپ فوتبال، پا گذاشت به سرزمینی که زمانی خاک نیاکان کوچیده اش بوده و گفتن ندارد ماها با او، خیلی خیلی از ماها با اواز همان اول کار خواب خوش صعود می دیدیم در بستر توهمات تماما فانتزی. سودای صعود به جام جهانی و چه بسا تیم سوم جهان شدن! اما دریغ و درد که رویاهایمان با بلاژ سوخت، رویاهایش با ما خاکستر شد و میراث بر جای مانده اش سوای افسوس از دست دادن یک جام جهانی آسیایی، پروفسور جوانی بود که البته چهار سال بعد توانست ماموریت ناتمام رئیسش را به آخر برساند.

پای صفحه ی چهارخانه ی یک در میان سیاه و سفید روزگار، شطرنجبازی که وزیرش را در موقعیت کیش شاه حریف از دست داده باشد، سردار بی سلاحی است که باید سنگر به سنگر عقب نشینی کند و مرد توی آینه بعد از آن ناکامی بزرگ به چنین روزی افتاد. چیرو گشت و گشت تا دست آخر از بوسنی و چین و ماچین رسید به مس کرمانی که یکی از تیم های باشگاهی درجه دوی فوتبالی است که او زمانی سرمربی تیم ملی اش بود.         

کار بلاژویچ و مس کرمان پیوند شیشه و سنگ بود. شکستند، هر دو شکستند و این طور بگویم که چیرو کنار گذاشته نشد، شکست! بد جور شکست، آن جور که مربی جانشینش لاف بیاید اجازه دخالت نمی دهد به پیرمردی که زمانی مرد رویاهای میلیون ها کروات بوده؛ مربی سوم دنیا! آن جور شکست که به خاطر دریافت تتمه پول کوفتی اش از مسی ها کارش شده مدیریت تیم های پایه اگر تیم درست و درمانی وجود داشته باشد، البته!

دردناک است، می خواهم بگویم خیلی دردناک است تماشای زمین خوردن پیرمردی که روزی سر صبح در آینه دهانش را برانداز می کرد از ترس احتمال قورت دادن یک توپ فوتبال و حالا کارش رسیده به این جا که روزی هزار بار خودش را قورت می دهد، نه یک بار و دو بار، روزی هزار بار!

 


 
 
چشم توی چشم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
 

چشم توی چشم که شدیم، جوری نگاهش کردم که بفهمد چقدر ازش متنفرم. این طور نگاه کردن خودش یک جور اعمال قدرت تمام عیار است. یک چیز بی نظیر.

در حقیقت وقتی آن شکلی چشمت را تنگ می کنی و زل می زنی ته چشم یارو با حالت خاصی که به ابروها، گونه ها و لب هایت داده ای فقط تنفر نیست که می ریزد توی دل طرف. همراهش خشم بی پایان، جبروت نسبی و یک حالتی از شجاعت هم هست. شجاعت از آن جهت که به مخاطب نگاهت می فهماند اگر همین قدر قدرتنمایی برایش کفایت نمی کند، آن قدر مصمم هستی که یک بلای درست و حسابی بیاوری سرش.

این جور نگاه کردن وقت هایی که در حال حرکت هستی تاثیر به مراتب بیشتری دارد. همین طور که داری رد می شوی و آن همه انرژی برخاسته از نوعی قدرت روانی پالایش شده را شلیک می کنی طرفش در حقیقت تبدیل شده ای به یک جور بمب افکن آخرین مدل که اصلا به جزئیات هدفش اهمیت نمی دهد. کارش فقط بمباران کردن است که اگر غیر از این باشد یعنی حواست ذره ای به چیز دیگر معطوف شود کار تمام است. دیگر از قدرت روانی پالایش شده خبری نخواهد بود. می خواهم بگویم این قدر کار ظریف و حساسی است.

 


 
 
کلافگی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

وقتی کلافه ای نمی دانی چه کار بکنی، دست به هر کاری هم که بزنی به نظرت بیهوده می رسد. می نشینی گوشه ای به سیگار کشیدن که اگر نگویم بعد از همان پک اول یا دوم، ردخور ندارد بعد از پک سوم این مساله ذهنت را مشغول می کند که تا کی؟ چقدر دیگر باید سیگار کشید تا سرطان یقه ات را بگیرد؟ کی قرار است از بس سیگار کشیده ای پشت سیگار سکته کنی بیفتی گوشه ی خانه و خلاص؟ خودش یک جور اعتیاد است این وامانده! اینست که به زیر سیگاری هم قناعت نمی کنی، سیگار را می اندازی توی کاسه توالت و سیفون را می کشی. اگر میزان کلافگی ات به اندازه ی من بالا باشد حتی باقیمانده ی سیگارهای توی پاکت را هم بی نصیب نمی گذاری، همان طور قلمبه می اندازیش توی سطل آشغال حتی با این که صدای رنجوری ته ذهنت ناله می کند؛ حالت که بهتر شود به گه خوری می افتی و بر می گردی برش می داری.

می آیی از فرصت باقیمانده استفاده کنی و دست کم به یکی، دو تا از هزار کار نکرده برسی اما زود به خودت می گویی که چی؟ گیرم همه ی این کارها را هم کردم، قرار است چه اتفاق جدیدی توی دنیا بیفتد؟ این همه کار کرده ام تا این سن به کجای این زندگی کوفتی رسیده ام؟ نه این که هر چقدر سگ دو بزنم باز هم هشتم گروی نهم است؟ گیرم این چهار تا کتاب را هم ویرایش کردم و فرستادم برای ناشر، تهش چقدر می خواهد بهم بدهد، اگر بدهد و نگذارد به حساب روزی، جایی، شاید؟

می خواهی چیزی بخوری، می بینی دچار بی اشتهایی روانی شده ای. می نشینی کتابی بخوانی یا فیلمی ببینی که بعد از چند دقیقه به این نتیجه می رسی نویسنده یا فیلمساز مربوطه، حتی همه ی نویسنده ها و فیلمسازها و در سطحی بالاتر تمام هنرمندان دنیا یک مشت احمقند که ایده های احمقانه شان را به خوردت می دهند و تو چقدر باید احمق تر باشی که وقت بگذاری برای مزخرفات آنها. وسط این بلبشوی حجیم جسمی، روانی کلید که می چرخد توی قفل در آپارتمان می فهمی بدبختی های بزرگتری هم دنیا را فرا گرفته؛ برگشتن زنت از محل کار به خانه، آن هم زنی که پیش خودت این قضاوت را درباره اش داری که گند زده به روزت.

بخشی از داستان «زن ها و مساله بیداری مردها» مرداد 1388


 
 
برخی سو تفاهمات عشقی، مذهبی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

یکی بیشتر برایم نمانده. همه ی احساسم را می ریزم تویش، می گذارمش ته نگاهم و تا آن جا که امکان دارد  نزدیک می شوم به محمد. می دانم نباید لمسش کنم، حواسم هست. این کارم را سخت تر می کند چاره ای نیست. آماده ی شلیکم. تا چشم هایش راهی نیست، شاید شش یا هفت انگشت. باید کارم را سریع و تمیز انجام دهم تا بیشترین تاثیر را بگذارد. چشم هایم را می بندم، باز می کنم. بدون این که سینه ام تکان بخورد و جلب توجه کند مقداری اکسیژن توی شش هایم ذخیره می کنم مبادا که نفس کم بیاورم. چقدر طفره می روم؟ شک ندارم اگر دو ثانیه ی دیگر این پا و آن پا کنم کارم تمام است. چیزی را که ته نگاهم جاسازی کرده ام، می آید گرومپی می نشیند بیخ گلویم و آن وقت دیگر محال است بتوانم گفت و گویمان را پیش ببرم و به جای معقولی برسانم. بعدها هم شاید دیگر نتوانم او را این جور درست و حسابی توی چنین موقعیتی قرار دهم. می گوید: «من برم، الان صدای پروفسور در می آد» یک، دو، آتش: «اگه یه دختر مسیحی اون قدر یه پسر مسلمون رو دوست داشته باشه که بشه گفت پای عشق به میون اومده جوری که دختره حاضره برای رسیدن به پسره، مسلمون بشه آیا ممکنه یه رابطه شکل بگیره؟ از اون رابطه هایی که تهش میرسه به ازدواج، ممکنه؟» چرا محمد سرخ شد؟ شاید مثل چند دقیقه پیش من، جا خورد اما به هر حال یکی از نقاط قوت محمد همیشه این بوده که تحت هر شرایطی، حرفش را خیلی راحت تر از آن چه انتظارش را داری، می زند: «باید متوجه بود فاصله ی فرهنگی بین دختری که توی یه خونواده ی مسیحی با ارزش های غربی بزرگ شده و پسری که مسلمونه و عرب اون قدر زیاد هست که نشه فقط با عشق پرش کرد. باید واقع بین بود. اون دختر مسیحی ممکنه واقع بین باشه؟» چرا که نه؟ انسان متمدن باید هم واقع بین باشد وگرنه در زندگی آسیب هایی می بیند که بعضا ممکن است قابل جبران نباشد. یکی از نصایح پنجگانه ی پدرم که معمولا توی گفت و گوهای کوتاهمان بهش اشاره می کند، همین است. نمی دانم کدام احمقی توی مغزش فرو کرده که تنها فرزندش یک دختر خیالباف و رویایی است.

بخشی از داستان «برخی سوتفاهمات عشقی، مذهبی» - خرداد 1381


 
 
سر عوارضی زندگی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
 

زندگی همیشه چیز پیچیده ای بوده. این طور هم نیست که مدام چنین نتیجه ای بگیریم اما خب وقتی توی موقعیت هایی قرار می گیری که نمی توانی با منطق خطی روزمره توجیهش کنی، آخر زور زدنت می شود رسیدن به این نتیجه که زندگی همیشه یک چیزی برای غافلگیر کردن تو دارد. به قول پدرم خیلی پیش می آید که خیلی ها از بس اسیر این پیچیدگی (او می گفت خنسی) می شوند، می زنند توی دنده ی بی خیالی و گازش را می گیرند، می روند جلو ببینند چه می شود. به عوارضی مرحله ی بعد زندگی شان که رسیدند، دوباره خلاصش می کنند و هر چه پیش آید خوش آید اما خب من این طور نیستم، هیچ وقت هم نبوده ام. می دانم روانشناس ها این را اگر حاد باشد یک جور اختلال به حساب می آورند ولی مطمئنم که برایم اهمیتی ندارد.

به نظر من اگر آدم توی زندگی اش پیش آمد که بخورد به خنسی، هر جور خنسی، باید بنشیند بررسی کند ببیند دقیقا دچار چه چیزی شده است بعد کمر همت ببندد و بیفتد به جانش، آن قدر مبارزه کند تا همه چیز آن طور شود که او می خواهد. این یک طرف ماجراست البته. مواقعی هم پیش می آید مثل حالای من که نمی دانی دچار چه چیزی شده ای؟ نمی دانی بروی یقه ی کی را بگیری؟ نمی توانی با چیزی که نمی دانی چیست آن قدر مبارزه کنی که شکستش دهی این است که هی وسوسه می شوی بگذاری هر اتفاقی که دارد می افتد، بیفتد و تو فقط خودت را بسپاری به جریانی که نمی دانی به ساحل می رساندت یا آبشاری بلند و وحشتناک؟ بشوی مثل رئیس جمهوری که از سر استیصال قانون را دور می زند یا روشنفکری که از فرط کلافه بودن چشم پوشی می کند از آرمان هایش!

بخشی از داستان «خوشبختی ترجمه شده ی زنی با دیدگاه های نسبتا فمینیستی» - مرداد 1389


 
 
مارلبوروی فیلتر قرمز
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
 

این دو انگشت اشاره و سبابه ی تو با آن تنکه موهای یکدست سفید نشسته روی بند بالا به قدری گیراست که دور از جانت اگر زیر خاک هم باشند همچنان جذبم می کنند جوری که دلم پر می کشد دستت را بگذاری روی دسته ی صندلی، مبل یا هر چیز دیگری که نشستنی باشد و دسته دار تا من بتوانم سیر تماشا کنم آن هارمونی گوشت و پوست و استخوان را، نه مثل حالا بی حرکت و آرام نه، این طور دوست ندارم. می خواهم آن جوری باشد که همیشه بوده، کشیده و موازی با یک نخ مارلبوروی فیلتر قرمز روشن درست توی گودی بیخ انگشت ها که دودش بنشیند روی ملکول های بالا رونده ی هوا، خیز بردارد و انگار که حریص شده باشد برای فرو رفتن توی سینه گرمت، راه بگیرد سمت صورتت. همه ی قشنگی این هنری ترین تصویر دنیا هم به این است که مارلبوروی فیلتر قرمز لای انگشتان گندمگونت باشد، فقط مارلبورو و نه هیچ سیگار دیگری، نه حتی هیچ سیگار فیلتر قرمز دیگری مبادا که اصالت آن انگشت های اساطیری خدشه دار شود، مبادا که بشکند وقار دستت را وقتی که بالا می آوری اش، پکی می زنی و درست همان طور که بود بر می گردانی به حالت اول بی هیچ تغییری، دقیق ترین میزانسنی که بشود تشریحش کرد، انگار نه انگار که آن همه راه رفته تا لب هایت و برگشته از یک سفر اثیری.

 


 
 
جغرافیای غریزی مشترک زنانه
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
 

به نظر من همه ی زن ها یک سری عقاید غریزی مشترک دارند، یعنی تفاوتی نمی کند که اهل کدام جغرافیا و فرهنگ باشند، این جور چیزها در همه اشان هست. در مورد چی دارم حرف می زنم؟ در مورد این که زن ها حتی اگر با دشمن شان هم ازدواج کنند اصرار دارند به مرد زندگی شان بقبولانند طرف عاشق شان بوده که باهاشان ازدواج کرده یا دست کم بعد از ازدواج، عاشق شان شده، یعنی می خواهم بگویم عشق برایشان مهم است، البته عشق مفهومی و نه عشق واقعی.

خب، البته این فقط یک ور قضیه محسوب می شود. جالبش این جاست که زن ها استعداد خارق العاده ای در بازشناسی عشق واقعی از عشق مفهومی دارند، یعنی مثل آب خوردن می فهمند که طرفشان واقعا عاشقشان شده یا کلی گویی می کند اما خب از بس که در طول دوران ها عاشق واقعی کم شده (در هر دو جنس زن و مرد) این است که زن ها هم از سر اجبار دل خوش کرده اند به عشق مفهومی یا همان کلی گویی مردانه در مورد عشق.

می خواهم بگویم کار زن ها به جایی رسیده که خوب می دانند مردشان واقعا عاشق شان نیست آن طور که از دوری شان تب کند اما می خواهند توی کله شان فرو کنند که این طور هست و من به خاطر این که تحمل دروغ به این بزرگی را ندارم و از طرفی هم می دانم نمی شود این جور چیزهای غریزی را در وجود زن ها از بین برد، ضمن این که زنی هم پیدا نمی شود که این عقیده ی مسخره را نداشته باشد، این است که تصمیم گرفته ام تا عاشق نشده ام ازدواج نکنم و چون هنوز عاشق هیچ زنی نشده ام پس طبیعی است که ازدواج هم نکرده باشم و در حال حاضر هم نخواهم تن به چنین کاری بدهم.

بخشی از داستان «مرد کاملا منطقی» آبان ١٣٨٨

 


 
 
روزی، جایی، باران
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

اگر قرار باشد بگوییم روزی در جایی به شدت باران می‌بارید، آن روز همان جا پشت چراغ قرمز خیابانی که تا چشم کار می‌کرد ماشین ایستاده بود پشت به پشت هم، داشت همان اتفاق می‌افتاد. البته باران شدید که می گویم فقط یک طرف ماجراست، این را هم نباید از نظر دور داشت که هر از چند گاه رعد و برق گردن کلفتی هم فضا را می شکافت و می شد قوز بالا قوز. نه این که بخواهم بگویم احساس همه ی آدم ها در مورد باران این جور سیاه است. معمولا آدم ها این قدر احمقند که از خیس شدن زیر باران کیفور هم می شوند اما خب از آن جا که این قصه را من دارم تعریف می کنم و از باران هم بدم می آید و خصوصا از رعد و برق متنفرم اینست که دلیلی ندارد بگویم بَه بَه چه بارانی می بارید. گندش بزند با این باریدن بی موقع، همین که گفتم.

بخشی از داستان «روزی، جایی، باران» آذر ١٣٨٧

 


 
 
جایزه ی نوبل
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آبان ۱۳۸٩
 

خیلی از آدم ها بی شعورند. همه اشان نه، اما خب تعداد زیادی از آن ها بی شعورند. بی شعور که می گویم نه به معنای مطلق آن که یعنی اصلا شعور ندارند. این طور نیست. در حقیقت منظورم از بی شعور این است که هنوز به آن سطح استاندارد از شعور نرسیده اند که خیلی از مسایل پیش پا افتاده را بفهمند اما چه طور به این نتیجه رسیدم؟ اتفاق ساده ای افتاد تا من آن چیزی را که الان فهمیدم، بفهمم. بله، ساده اما طولانی و برای من سخت، شاید هم خیلی سخت اما نه، همان سخت بهتر است. بالاخره زندگی بالا و پایین دارد و نباید این قدرها هم نازک، نارنجی بود.

من یک داستانویس ام. اوایل، یعنی همان موقع که شروع دوره ی طولانی فهمیدن چیزهای ساده بود و من هنوز به صرافت نیفتاده بودم که زندگی برایم سخت گذشته از سر عشق و علاقه قصه می نوشتم اما حالا که برای خودم کسی شده ام و جایزه ی نوبل را برده ام، حرفه ای می نویسم. باید توجه داشت حرفه ای نوشتن و یا اصلا حرفه ای بودن به معنای این نیست که من کارم را بهتر از قبل انجام می دهم، البته نمی توان منکر بهبود کار بر اثر تجربه و دست یافتن به افق های تازه شد اما این موضوع ربطی به حرفه ای شدن ندارد. می خواهم بگویم حرفه ای شده ام چون از داستانویسی پول در می آورم، پول درست و حسابی! این یعنی حرفه ای شدن و ربطی هم به خوب نوشتن یا بد نوشتنم ندارد.

بخشی از داستان «خیلی از آدم ها بی شعورند» مرداد ١٣٨٨

 


 
 
شکلات های مکعب مربع همشکل کاشی های کوچک روی دیواره ی استخرها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
 

با کی داشتی بازی می کردی؟ چه فرقی می کند؟ آن چه برای تو اهمیت داشت آن شکلات های مکعب مربع کام بودند. همان همشکل کاشی های کوچک روی دیواره ی استخرها، بعضی سفید یخچالی و بعضی آبی آسمانی. البته از لحاظ قطر باید دو تا از آن کاشی ها را روی هم می گذاشتی تا همسطح شود با کام که دو طعم مختلف هم داشت؛ عسلی و کاکائویی. تو عسلی اش را ترجیح می دادی، چرا؟ گذشته از شیرین تر بودن، نوع عسلی اش را که می گذاشتی توی دهان تا گرم می شد، شروع می کرد به کش آمدن. درست مثل آدامس. اگر به جایی می مالید مگر می شد به همین راحتی ازش خلاص شد؟

راستی چرا تا این حد شکلات کام را دوست داشتی؟ این را به هیچ کس نگفتی، هیچ وقت با این حال جوری که تو ملوچ و مولوچ کام می خوردی، دل بزرگترها را هم آب می انداختی که یکی اش را بگذارند روی زبانشان، کمی که گرم شد، سُرش بدهند گوشه ی لپشان و به این فکر کنند که آیا یک کام دیگر ازت بگیرند؟ یا نهیبی به خودشان بزنند که خوبیت ندارد خوراکی بچه را از دستش در بیاورند! بعد که به نتیجه رسیدند، بادی به غبغب بیندازند که «اگه هوسه،  یکی بسه» و تو بگویی: «هان؟»

کاغذی که بقال محله شکل قیف درست کرده و در قبال صد تومان آن موقع، پرش کرده بود از شکلات های کام توی جیب پیراهن پسر عمویت خودنمایی می کرد. چه پسر عموی صادقی. صد تومان از اهل خانه دزدیده بود و حالا می خواست شکلات ها را باهات قسمت کند به شرط آن که رازدار باشی. چرا باید این کار را می کرد؟ چه لزومی داشت رازی را بهت می گفت وقتی می خواست راز بماند؟ یک موقع هایی توی عالم بچه ها چیزهایی را نمی شود درک کرد. فقط خودشان می دانند چرا یک راز را به پسرعمویشان می گویند یا در قبال رازداری به نصف شکلات های کامی که توی قیف کاغذی بود می رسند.

چیزی را که نتوانسته بودی بفهمی، نقشه ای بود که پسرعمو جانت برایت کشیده بود. نصف کام های قیفی کاغذی که تویش به قاعده ی صد تومان شکلات بود را باهات شریک شد تا نمک گیرت کرده باشد. شیرینی کام ها را به کامت شور کند، بعد دم به دم مادر هوچی اش بگذارد و جار بزند که پانصد تومان گمشده ی عمه خانوم را تو برداشته ای، دزدیده ای و تو آن موقع تازه فهمیدی دزدی به چه می گویند. تازه این واژه را شنیدی و شاید چون به عمق فاجعه ناآگاه بودی لب تر نکردی که دزدیدن پانصد تومانی که تویش به اندازه ی پنجاه تومان هم سهم نداشتی کار تو نبوده است.

سیلی عمه خانوم، شکسته شدن قلب مادر نازک تر از برگ گل، تحمل انفرادی زیر زمین یک شب تا صبح و دردناک تر از همه، بی اعتماد شدن همیشگی پدرت را به جان خریدی و رازدار ماندی تا بعد از آن و بعدتر از آن باز پسرعمویت دزدی کند و همه از چشم تو ببینند و هزار بار هم که زار بزنی کار تو نبوده کسی باور نکند. قلب مادرت باز هم بشکند و دیوار بی اعتمادی پدرت بلندتر گردد جوری که بسپاردت به مالباخته تا هر جور راضی می شود، تنبیهت کند.

 


 
 
کوچه ی نه زیاد تنگ، نه زیاد پهن
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
 

یک کوچه ی خلوت که نه زیاد تنگ باشد، نه زیاد پهن، علاوه بر تمام حس هایی که در آدمیزاد ایجاد می کند، یک جور شهوت خاصی هم توی فضایش هست که خیلی زود اثر می گذارد رویت. البته نه این که مثل همه ی شهوت های معمول باشد، آن قدر که اگر بر آورده نشود اثرش تا مدت ها روی آدم بماند، نه، یک جور شهوت واقعا خاص است، جوری که زیاد محرک نیست. شهوتی است که در عوض برانگیختن، آرامت می کند اما خب آن لذتی را که هر شهوتی باید داشته باشد را هم دارد. درست مثل حبه قندی می ماند که ته یک لیوان بلند پر از آب لم داده برای خودش و آرام، آرام جوری شبیه به خودکشی تدریجی (رگ زدن و ولو شدن توی وان حمام مثلا) تجزیه می شود، می میرد. غیر از خود حبه قند، هر کس دیگری هم که چشمش بیفتد به آن حباب های ریز و رقصان که با بی خیالی به سمت دهانه ی لیوان بالا می روند، لذت می برد. می خواهم بگویم یک چنین چیزی است لذت آن شهوت خاصی که فقط هم توی یک کوچه ی خلوت که نه زیاد تنگ باشد، نه زیاد پهن به آدم دست می دهد.

                                           بخشی از داستان «عبور از کوچه ی خلوت» مرداد ١٣٨٧

 


 
 
کرم سیر
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
 

من همیشه طرح لوزی را بیشتر از طرح دایره دوست داشته ام. یعنی معتقدم مشبک لوزی شکل به مراتب شکیل تر از مشبک دایره ای است، حس اصالت بیشتری هم ایجاد می کند چه روی پنجره سوار باشد، چه در و چه مثل این جا کار گذاشته باشندش وسط یک هلالی بزرگ آجری و زیرش هم کاشی مستطیلی یاسی رنگی چسبانده باشند که با خط سبز درشتی یک جور عبارت مذهبی به عربی رویش نوشته است. البته راستش را بخواهید از زاویه ای که من ایستاده ام طرح دایره ایش هم بدک نیست اما قاطعانه باید بگویم که در انتخاب رنگ فیروزه ای برای آن کمال بی سلیقگی به کار رفته یعنی معتقدم یک کار صرفا کلیشه ای انجام شده است. در حقیقت باید رنگ مشبک را اخرایی می گرفتند تا هم با رنگ آجری هلالی جور در بیاید و هم با خط سبز داخل کاشی. حتی باید خود کاشی را هم رنگ دیگری نزدیک به همین خانواده از رنگ ها انتخاب می کردند، مثلا کرم سیر. البته از زرد هم می شد استفاده کرد ولی خب باید پذیرفت خیلی تند و زننده از کار در می آمد اما کرم سیر حرف نداشت.

 

بخشی از داستان «مردی با موهای جوگندمی و ریشی که از دور پروفسوری به نظر می آمد اما در حقیقت آن طور نبود» مهر ١٣٨۵

 


 
 
خوشبختی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩
 

من و شوهرم خوشبختیم. راستش برای ما زن ها خوشبخت بودن مهمترین چیز توی زندگی است، البته نه این که از همسرمان مهمتر باشد. به طور کلی برای یک زن خوشبختی یعنی داشتن شوهر خوب و شوهر خوب مردی است که دو خصلت ذاتی(و نه اکتسابی) داشته باشد؛ به همه ی زن بودن همسرش احترام بگذارد و تمام نیازهای او را بر آورد. مرد من هر دوی این خصلت ها را دارد، پس خوب است، پس من با او خوشبختم، پس ما خوشبختیم.

 

بخشی از داستان «خوشبختی ترجمه شده ی زنی با دیدگاههای نسبتا فمینیستی»   بهمن ١٣٨٧


 
 
عینکی برای چشم هایش
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
 

اصل این که عینکی شد همه اش بر می گردد به آن مجله ی دانستنیهای دوست داشتنی. عجیب هم نیست که نوجوانی تشنه ی دانستن و بیشتر دانستن باشد و این وسط از میان تمام مجلات زرد و سیاه و سپید بچسبد به دانستنیها و مثل خوره بیفتد به جانش انگار که خوره افتاده به جانش!

دانستنیها برای خیلی از بزرگ و کوچک های همدوره ما یک چیزی بود که همه چیز بود. وقتی دانستنیها را بستند اما چند وقت بعد دوباره روی پیشخوان دکه ها قد کشید و با آن هیکلش که یک هوا بزرگتر از سایر مجلات بود پهن شد وسط جریده های رنگ و وارنگ دیگر، انگار که معجزه ای به بزرگی تشکیل دوباره ی گروه مدرن تاکینگ رخ داده است.

توی همان حول و حوش بود که دانستنیها در یک شماره، پنجاه تا تصویر سه بعدی گذاشت و داد دست مردم. از همان تصویرها که باید چند ثانیه به یک نقطه اش خیره می شدی تا از میان شکل های هندسی گاه منظم و بیشتر نامنظمش یک چیز سه بعدی «قُلپی» بزند بیرون و تو آن قدرعشق کنی، انگار که چند ده سال پیش نوباوه ای سر بچسباند به یکی از منفذهای گرد جعبه های شهر فرنگ و سیر تماشا کند آن همه قشنگی را.

هنوز هم نمی دانم اسمش را چه بگذارم، شاید یکی از احمقانه ترین کارهای دنیا بود که توی آن زیر زمین نه چندان روشن، دور از چشم مادری که همیشه نسبت به چشم های نوجوان زیادی کتابخوانش حساس بود، مبادا که ضعیف شوند، نشست و پنجاه بار زل زد به یک نقطه از آن جادوهای رنگی و پنجاه تصویر سه بعدی دید و لذتش را برد و آخ که چه عشقی کرد اما خب تماشای آن پنجاه افسون سحرانگیز همان و عینکی شدن همان.

تشخیص چشم پزشک آستیگماتیسم بود؛ تغییر شکل و انحنای غیر متعارف قرنیه به دلیل تحمل فشار بیش از حد!

 


 
 
ملکه ی جهنم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
 

وقتی برای اولین بار این لقب را بهم داد ازش پرسیدم ملکه ی جهنم یعنی چه و او انگار که منتظر چنین سوالی باشد، زیر لب چیزی گفت (انگار که به باکره ی مقدس پناه برد)، صلیبی کشید و رو به همه ی دخترها فریاد زد؛ ملکه ی جهنم همان ملکه ی عذاب است. کسی که از طرف خدا موظف شده دخترها و زن های بدکاره ای مثل ما را شکنجه بدهد. توی پستان هایمان چنگگ داغ فرو کند و همان طور آویزان نگه مان دارد بالای یک دریا قیر مذاب. بعد به تندی موهایم را چنگ زد و زیر گوشم خواند که کثافتی مثل مرا روزی هزار بار توی اسید خواهد سوزاند. کاری که اگر کلیسا اجازه می داد خودش با من می کرد.

بخشی از داستان «ملکه ی جهنم»


 
 
تیغ و شورولت و پای براق یک زن
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 

سی سال پیش که من پنج سالم بود پدرم تبلیغات این کوروِت های بی نظیر را توی یک مجله ی محلی به نام «ژورنال لند»دید و تصمیم گرفت بخردش، نه این که تبلیغ خود کوروِت را دیده باشد، نه در حقیقت آن تبلیغ مربوط می شد به یک نوع تیغ جدید که یک دختر جوان باهاش موهای پایش را تمیز کرده بود و همین طور که یک پایش زمین بود، باسنش را گذاشته بود روی کاپوت ماشین، ولو شده بود روی شیشه و همان پای تیغ کشیده اش را دراز کرده بود کنار هلالی گلگیر سمت شاگرد جوری که زیر آفتاب هم گلگیر برق می زد، هم پای دخترک. منظور تبلیغ هم همین بود که بگوید کار تیغ مربوطه خیلی درست است. یعنی پا را چنان تمیز می کند که مثل شورولت زیر آفتاب برق بزند اما پدرم که این تبلیغ را دیده بود زده بود روی پایش که «واه، واه خواهرتو گاییدم، ببین چه برقی می زنه بی پدر!» بعد مادرم در ادامه برایم گفته بود که اول فکر کرده منظور پدرم پای دختره است یا در بهترین حالت عملکرد خوب همان تیغی که داشته تبلیغش را تماشا می کرده به همین دلیل وقتی گفته؛ «می خرم این ناز نازی رو» مادرم به اطلاعش رسانده که نیازی به آن تیغ ندارد و اینها آن قدرها هم که توی تبلیغاتشان اغراق می شود کارآیی ندارند اما پدرم جلویش در آمده بود که نمی فهمد و بهتر است در مورد چیزی که سررشته ندارد اظهار نظر نکند. دست آخر هم گوشی تلفن را دست گرفته بوده و به هر کس که عقلش می رسیده رو انداخته برای پول قرض کردن و خریدن شورولت کوروِت مدل ١٩٧٩آن هم رنگ قرمز، فقط قرمز.

 

بخشی از داستان «من، شورولتم و عشقم» بهمن ١٣٨۶


 
 
جور خاصی از بورژوازی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

ماها از لحاظ طبقه ی اجتماعی یک جور خاصی از بورژوازی هستیم. ماها که می گویم منظورم من و آدم های مثل من و یا آدم های هم طبقه ام نیستند بلکه مقصودم من و همسرم هستیم، دقیقا من و همسرم.

حالا چرا یک نوع خاص از بورژوازی و نه خود بورژوازی؟ راستش ماها از لحاظ شکل زندگی چیزی هستیم توی مایه های همین بورژواها اما خودمان دوست داریم یک چیز دیگری باشیم، یک چیز سطح بالاتر. چیزی شبیه به این که زندگی مان فضای روشنفکرانه داشته باشد با گرایش به همزیستی با طبیعت.

من برای این که زهر بورژوازی بودنم را بگیرم زیاد با دوست روشنفکرم نشست و برخاست می کنم و ضمنا برای این که همسرم هم در متن این پروژه ی زهر زدایی قرار بگیرد تا زندگی مشترکمان دستخوش دوگانگی فکری و بعد رفتاری نشود خیلی از دوست روشنفکرم دعوت می کنم به خانه مان بیاید و سطح روشنفکری زندگی ما را بالا ببرد. او هم از لحظه ای که قدم به منزل ما می گذارد شروع می کند به حرف های قلنبه، سلنبه زدن. از فلسفه و هنر و گدار و سارتر می گوید تا دست آخر می رسد به ایده های آرمان گرایانه اش در مورد اصلاحات فرهنگی، اجتماعی که ماها را و بیشتر همسرم را حسابی تحت تاثیر قرار می دهد، جوری که احساس می کنیم الان وقتش است به پا خیزیم و انقلابی، چیزی راه بیندازیم.

 

بخش هایی از داستان «غافلگیرکننده ترین ولنتاین زندگی من که جور خاصی از بورژوازیست»   بهمن ١٣٨۶


 
 
سیاه مثل کور
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
 

لیگ برتر نهم از پانزدهم مرداد شروع شد و حالا هفته به هفته جلو می رود. من قصد داشتم این داستان را همزمان با آغاز مسابقات لیگ برتر پست کنم و پشت بندش برای روز خبرنگار هم چیزکی بنویسم اما خب در عمل هیچ کدام از این دو کار را نتوانستم بکنم. برای روز خبرنگار هم دیگر چیزی نخواهم نوشت چون فکرش را که کردم دیدم حدیث برهنگی است و مغزهای سوخته. ما کجا و روزنامه نگاری کجا، روزنامه نگاری و خبرنگاری جهانی کجا و ما کجا !

مسابقات لیگ برتر و به طور کلی فوتبال در ایران از آذر ١٣٨۶به بعد برای من شیرینی گذشته را ندارد. در آذر ٨۶بود که سرباز احمدی در بازی سپاهان ـ پرسپولیس سر به یک نارنجک دستی سپرد و خیلی ساده تر از آن چیزی که فکرش را بکنیم، چشم به سیاهی باخت. بعد از آن اتفاق، لیگ برتر بیشتر از این که رقابت و قهرمانی را برای من تداعی کند، کوری را به خاطرم می آورد. آن موقع این رویداد دردناک را در قالب داستانی با عنوان «چشم هایت برف امسال را ندید، سرباز» ریختم و در روزنامه ی «ابرار ورزشی» چاپش کردم و حالا هم خیلی دوست دارم این درد را تازه کنم تا شاید از همین اول کار نارنجک کمتری توی ورزشگاه ها پرتاپ شود، حتی شده یک نارنجک کمتر!

 

چشم هایت برف امسال را ندید، سرباز

 

اسپندى که روى زغال افروخته دود مى شد و چهره مادر را مى پوشاند هم نتوانست اشک هاى غلتان«ننه بیگم» را از چشم «ابراهیم» دور نگه دارد. از دل مى جوشید چشمه مهر مادر، مگر مى شد ندید آن همه نگرانى آسمانى را؟ کمر کوه خم مى شد پیش این عشق ملکوتى چه رسد به قلب ابراهیم که نازک تر از برگ گل بود! این شد که ساک لباس هایش را یله کرد و مثل گذشته، مثل همیشه رها شد در آغوش گرم مادر. مرواریدهاى رقصان چشم ننه بیگم صورت ابراهیم را هم خیساند. دل مادر جوشید، غم هایش، نگرانى هایش همه حرف شد زیر گوش جوانک؛ «کاش مى شد نرى مادر. قلبم به شوره، ابراهیم. پسربزرگمى، ستون خونه ننه بیگم...» خورد بیشتر حرف هایش را مادر دل نگران! چشم دورتادور روستا گرداند تا بلکه غلیان قلبش آرام بگیرد. مبادا دل فرزند ارشدش بلرزد و پایش سست شود! حرف هایى که ننه بیگم فرو خورد خون دل شد و بر جگرش نشست اما مادر به روى خودش نیاورد که نیاورد. گره از ابرویش گشود و تا توانست رفتن ابراهیمش را تماشا کرد. دید و گریست! ابراهیم که در مه جاده گم شد، ننه بیگم سمت ایوان چرخید، آسمان را نگریست و بر معبود، «دل مویه» کرد؛ «خدایا مرد خونه ننه بیگم رفت خدمت زیر پرچم، سربازى! مرد رفت که بزرگمرد برگرده، به بزرگیت که دستت روى سرش باشه. سالم و سلامت رفته، سالم و سلامت برگرده ، آمین!»

***

پادوى خردسال تلفنخانه ده «سورنجان» حرص مى زد که «ننه بیگم، یالا، زود باش، الان قطع مى کنه ها... از اصفهان زنگ زده، خودش گفت. به خدا راست مى گم. داره میره بازى. داره میره فوتبال بازى، ننه، زود باش بیا...» ننه بیگم سر از پا نمى شناخت بنده خدا! یک ماه بود که پاره جگرش سورنجان را ترک کرده و اگر چه چند بارى تماس گرفته بود تا ننه بیگم صدایش را بشنود و دلش آرام شود اما خب انگار که سال ها از آغوش مادر فاصله گرفته بود. این را دل ننه بیگم مى گفت.دست خودش نبود که! «مادر جان، بلا گردونت بشم، ورزشگاه میرى چى کار؟ غرق نشى  اونجا؟ دریا هم که نباشه، باز هم خطرناکه. خیره سرى نکن پسر ، تو تازه یک ماهه که لباس پوشیدى. هزار خطر جلوى راهته. نگو جوونم، نگو حواسم جمعه. به خدا دلم مثل سیر و سرکه مى جوشه مادر. ته تغارى لیلى خانوم مى گفت هزار هزار آدم میره اونجا که باید برى.» ننه بیگم گفت و گفت تا صداى بوق به خودش آورد که تلفن قطع و ابراهیم خداحافظى کنان راهى ورزشگاه شده است؛ «فولاد شهر»!

***

ترقه ندیده بود به عمرش پسر ننه بیگم . نارنجک دستى؟ یعنى چیزى است شبیه به همان نارنجکى که توى آموزشى نشانش داده بودند؟ سربازهایى که اواخر دوره خدمتشان بود، گفته بودند سختگیر باشد. به کسى رو ندهد، مراقب چیزهایى که به داخل زمین پرتاب مى شود هم باشد، خصوصاً نارنجک، یعنى همانى که بعداز نشستن روى سرش او را از خود بى خود کرد. آن موقع انگار که دنیا بناى چرخیدن دورسرش را گذاشته باشد، چشم هایش تار شد، گلویش بسته ، سینه اش مثل سنگ. قبل از اینکه نارنجک به سرش بخورد، داشت به این فکر مى کرد که اگر در سورنجان بود، حالا داشت مثل چند زمستان قبل دانه هاى برف را براى خواهر کوچکش مى شمرد؛ یک دونه برف، دو دونه برف، سه دونه برف ... هزار هزار دونه برف تا «گلنار» کوچولو بخوابد و ابراهیم براى گوسفندها علوفه ببرد توى آغل! اگر در سورنجان بود، شبانه زیر پنجره خانه «مش مراد» آدم برفى درست می کرد، درست شبیه خودش تا دل دختر کدخدا کمتر برایش تنگ شود، لااقل تا برف بود و سرما.

اگر در سورنجان بود چشم ها را مى دوخت به افق، سینه را صاف مىکرد و«شور» مى خواند که؛

«دو زلفونت بُوَد تار ربابم

ماه من

چه مى خواهى از این حال خرابم

ماه من ...»

***

«چقدر گفتم مادر، سر به هوا نباش؟ فوتبال که میگن همون جنگه، نگو. گفتم کار دست خودت میدى، نه! اى لعنت به این فوتبال. اون همه جوون توى جنگ ناکار شدند، بس نبود؟ جنگ نبود؟ فوتبال بود؟ مگه فوتبال همون جنگ نیست؟ اگه نیست پس چرا پسر دسته گل منو کور کردند؟»

***

چشم هاى عاشقش را تاب تماشا نداشتند یا مست غیرت به تیمشان بودند که همه دنیا را زرد دیدند و بهار زندگى ننه بیگم را به پاییز نشاندند؟ سبزینه وجود ابراهیم به زردى گرایید وقتى نابینایى غرقه در تعصب، دستى افشاند و نارنجک دستى را میهمان سرش کرد. حالا صاحب آن دست زیر برف آدمک مى سازد براى معشوقش در حالى که چشم هاى مرد سرباز برف امسال را ندید!


 
 
عاشیق ها هم عاشق می شوند
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
 

«... دینگ... لینگ... جینگ...»، ساز که کوک شد «عاشیق» جوان سر بالا آورد، نگاهى به ساعت انداخت و دست و پایش را جمع کرد. حس کرد کمى دیر شده اما بعد به خودش گفت نباید از همین حالا استرس به جانش بریزد. درازکش کیف سازش را با دست پیش کشید و با وسواس و احتیاط «چگور» را داخل آن گذاشت، بعد دستى روى زبانه هاى شماره دار قفل لغزاند تا به اصطلاح رمزش را عوض کرده باشد. همین طور که برمى خاست، زیر لب زمزمه کرد؛«باید جنبید، تا باغشمال راه زیاده...»

***

بانویش بى قرارى مى کرد براى اینکه نمى توانست همراهش باشد. کمتر پیش مى آمد عاشیق جوان با ساز اما بدون بانویش رهسپار جایى شود. این بار اما مرد چشم ابرو مشکى مى خواست بدون حضور همسرش پنجه بر تن سیم هاى زرد و سپید چگور بکشد و صدایش را بفروشد به آدم هاى مثل خودش در ازاى یک لبخند، یک فریاد از سر شوق. بعد صداى عاشیق جوان در گوش زن پیچید که «منیم یوردوم آذربایجان، آذربایجان...» خواست نقش معشوقى را بازى کند که به گاه جدایى دل به دریاى اشک مى سپارد اما واقعاً گریست بى اینکه بداند براى نبودن کنار همسرش در باغشمال مى گرید یا اینکه عاشیق قرار است بدون بانویش زخمه بر چگور بزند؟ به هر حال هر چه که بود تصمیم گرفت زیاد ادامه اش ندهد، این است که ساز را به یک دست و شال سرخ را به دست دیگر شویش داد، در را گشود و بعد از خداحافظى، رفتن شوهرش را تماشا کرد تا سر کوچه اما آنجا که عاشیق جوان خواست بپیچد سمت گذر اصلى صدا بلند کرد که «آهاى عاشیق عاشقانه بنواز...»

***

باغشمال شلوغ بود. از آن دست شلوغى هایى که مى گویند «قیامت شده» و چه قیامتى بود، چه ابهتى داشت حضور این همه آدم در جایى که براى شهر نوعى نوستالژى غنایى- حماسى محسوب مى شد. بله، غنا و حماسه، دو مقوله اى که عاشیق جوان هر روز مرورشان مى کرد، مى نواختشان، مى خواندشان! کارش بود خب، عشقش، دلخوشیش و چیزى که بدان شهره خاص و عام بود. این عشق در تلاقى با عشقى دیگر که به اندازه عشق به عاشقیت و عشق به آذرابادگان برایش پرشور مى نمود او را کشانده بود به باغشمال، جایى که آن روز قلب شهر بود، چشم آذرستان، سرزمین آذران، جایى که قرار بود در ازاى نود دقیقه هیجان و استرس و نگرانى بهانه اى باشد براى یک شادى فراگیر، یک جشن بزرگ و همگانى. در همین اندیشه بود که دو آتشه اى از کنارش گذشت و گویى که تازه فهمش شده باشد آنکه رو به باغشمال ایستاده و آینده را نگاه مى کند همان عاشیق جوان است که سرما و گرماى آن مکان پر خاطره را از سر گذرانده، شادى هایش را، غم  هایش را و حتى ۸ سال انتظار مو سپید کننده اش را. این بود که برگشت، پرچم قرمز روى دوشش را به بازوى عاشیق جوان بست، دست روى پرچم و بازو گذاشت و فریاد کشید؛«کور اوغلى هاواسى چال عاشیق، کور اوغلى هاواسى چال...»

***

فوتبال ورزش عجیبى است آنقدر عجیب که نمى توانى بفهمى چطور با آن سرعت ماوراى نورش با پوست و گوشت و خونت آمیخته مى شود جورى که با هر نفس حسش مى کنى، آلوده اش مى شوى و از غوطه خوردن در دریایى که تا یک قدمى مرگ جلو مى بردت لذت مى برى. اینطور است که «عاشیق ها هم عاشق مى شوند» و دل مى دهند به موجى که با هر چرخش توپ، قلبشان را به جرز و مد مى کشاند. در فوتبال تیم هایى هستند که با خیلى از آدم ها زاده شده اند، خیلى تیم ها هم هستند که حکم بزرگتر را دارند براى جوان هایى که سال هاى سال سر مى گذارند روى سینه پرتلاطم این بزرگترشان و بالا و پایین مى روند، تب مى کنند و مثل عاشیق جوان دل مى بازند، عاشق مى شوند و عاشقى مى کنند. عاشیق جوان همیشه دلش مى خواست عاشقانه «اصلى و کرم» را آنطور که دلش مى خواهد بنوازد و بخواند نه آن طور که مثلاً «عزیز حاجى بیگف» تدوینش کرده، حالا هم که ایستاده روى سکو، ساز را گذاشته روى شانه اش و چشمش را دوخته به مستطیل سبزى که بازیکنان تیم محبوبش عرق مى ریزند پاى چمن هایش تا لیگ برترى شوند عاشیق هاى تراکتورساز، دوست دارد حماسه کور اوغلى را آن طور که عشقش مى کشد بخواند و یا اصلاً نخواند و چیزى را بخواند که همه اش مربوط شود به تراکتورسازى و صعود شادى بخشش به لیگ برتر. این است که مى خواند و مى خواند تا همه عاشق هاى باغشمال دلشان بشود رنگ دل عاشیق جوان که آخر آن نود و چند دقیقه طولانى سینه صاف مى کند و فریاد برمى آورد؛ «تیم ما قهرمان شده ... خدا می دونه که حقشه...»