ایستاده در برابر باد

قلب آدمیزاد را که بشکافی، پرنده‌ای می‌بینی در حال خودکشی تدریجی با صدایی شبیه به زندگی. این وسط، روان (روح) انسان بید مجنونی است ایستاده در برابر باد

سرود ملی دیوانه‌های فوتبال
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤
 
نسل من و ما «جام جهانی» را با افسانه 1990 ایتالیا شناخت. ما عاشق لحظه‌هایی شدیم که زوج «مارادونا - دزوتی»، «کلینزمن - فولر»و برای من بیشتر «باجو - اسکیلاچی» در مرکز دایره‌ی زمین روبه‌روی هم می‌ایستادند در انتظار سوت داور برای غلتاندن توپ لعنتی و موسیقی شگفت‌انگیزی که هنوز هم بعد از این همه سال سرود ملی ما دیوانه‌های فوتبال است.

کاری که «کنراد پلاکنر» و «مایک فراجریا» با نت‌های جادویی‌شان کردند برای مسخ ما به اندازه هنرنمایی آن همه ستاره از «گولیت» و «روژه میلا» و «روماریو» گرفته تا کاپیتان «برگومی» و «ماتئوس» و «کانیگیا» تا «ریکارد» و «بارِسی» و «ببتو»، حتی «هیگوئیتا» و «ویالی» موثر بود. ما بودیم و کشمکش دو لذت غریزی، خمار پا روی توپ غلتاندن‌های مارادونا، روپایی زدن‌ها و شانه‌ انداختن‌هایی که با آن مارش جادویی دل‌مان را می‌برد سمت این میل ته قلبی که کاش داور حالا حالاها سوت آغاز بازی را نزند و ما همچنان بشنویم و بشنویم و سیر نشویم اما خب از طرفی قلب‌هامان تاپ تاپ می‌کرد برای رقص بازدم مرد سیاهپوش در جان سوت مشکی و دل سپردن به مانور بحران توپ خال خالی روی چمن سبز ورزرشگاه‌های سرزمین چکمه‌ای. 

با جام جهانی 90 ما فهمیدیم دنیای فوتبال خیلی بزرگ‌تر از «استقلال» و «پرسپولیس» و «تیراختور» است. با جام جهانی 90 دنیای سیاه و سفید آن روزها رنگی‌تر شد و هر کدام پی رنگی دویدیم؛ یکی با آلمانِ قیصر، رنگ سفید زد به چشم‌هایش، یکی دل به طلایی دلنشین برزیل باخت، تیفوسی‌ترها با مارادونا، آرژانتینی شدند و من این وسط جذب شکوه لاجوردی ایتالیا تا نیمه نهایی عاشقی کردم و باید گفت ناکامی میزبان در رسیدن به فینال اولین شکست عشقی زندگی‌ام بود!

 


 
 
ناکام در سرزمین کانگوروها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ بهمن ۱۳٩۳
 

تیم ملی فوتبال ایران با شکست در ضربات پنالتی مقابل عراق در مرحله یک چهارم نهایی جام ملت‌های آسیا 2015 استرالیا برای سومین دوره پیاپی در این مرحله حذف شد.

1. نمی‌شود ادعا کرد اخراج پولادی تاثیری در بازی نداشته اما این را هم نمی‌شود گفت که نمی‌توان 10 نفره بازی برده را کنترل کرد و به مقصود رسید.

2. وقتی تیم تا این حد زیاد تحت تاثیر شخصیت سرمربی است، عصبی شدن او تیم را عصبی می‌کند و عدم تمرکزش در کمترین زمان به تیم منتقل می‌شود. می‌شد گل اول را نخوریم یا دست کم این قدر زود نخوریم اگر کی‌روش خودش را جمع و جور می‌کرد، هر چند گل تساوی پورعلی‌گنجی آرامش را به تیم ملی برگرداند. آیا پرتغالی خوش اخلاق هم داریم؟

3. مرتضی پورعلی‌گنجی که گل دوم را زد یاد مصاحبه شب قبل از بازی امیر قلعه‌نویی افتادم که مدعی شد؛ کی‌روش برای بستن تیم ملی به لیگ نگاه نکرده است!

4. برگشت به بازی روی شروع مجددها؛ خیلی وقت بود چنین شاهکارهایی از تیم ملی نمی‌دیدیم.

5. سوال از قلعه‌نویی؛ شماره 14 تیم ملی را می‌شناسی؟ می‌دانی روی به ثمر رسیدن چند گل ایران در جام شانزدهم سهم داشته؟ به گروه آنالیز دانشگاه شریف بفرمایید میزان دوندگی‌اش را بدهند خدمت‌تان!

6. اگر دیدید کسی دارد حذف تیم کی‌روش را با تیم قلعه‌نویی در دوره چهاردهم مقایسه می‌کند و مخرج مشترک می‌گیرد، بهش توجه نکرده و سریع از کنارش رد شوید!

7. اگر دنبال مقصر می‌گردید، کی‌روش بیشترین سهم را دارد، چرا؟ چون این قانون فوتبال است!

 


 
 
افسانه ۲۰۱۴؛ قهوه تلخ از دهان افتاده!
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
 

توی این دنیا همه‌ چیز آدمیزاد را یاد پیر شدن می‌اندازد، حتی جام‌جهانی؛ «یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم»! بیستمین دوره این فستیوال بی‌نظیر زودتر از آنچه خوب و درست و حسابی طعمش را بچشیم، گذشت. برای آنها که تیم‌ محبوب‌شان زود از گردونه مسابقات حذف شد، حکم «شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت» را داشت و آنان که دل در گرو مهر تیم‌ ملی آلمان داشتند را لاجرم باید میهمان کرد به صفای کلام خواجه‌شیراز؛ «گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش» و درنهایت چشم‌انتظار نشست تا جام‌جهانی بعدی و دستپخت روس‌ها.

به‌سوی پیروزی
تلاش بچه‌های مقاومت بالاخره بین ۲ نیمه جواب داد. حفره‌ای که کف رختکن ایجاد شد، فرصت فرار را برایشان مهیا می‌کرد اما «پله» و دوستانش تصمیم گرفتند بمانند و ۴۵ دقیقه دیگر بجنگند. آنها در شوری جمعی اعاده‌ حیثیت را به آزادی ترجیح دادند و دل در دل هم ایستادند مقابل سربازان «آدولف هیتلر» در خفقانی «گشتاپو»یی.

در نازنین فیلم «به سوی پیروزی» نمادهای مبارزه با «نازیسم» پایانی ‌هالیوودی را رقم زدند با همکاری یک برزیلی به نام پله. حساب آلمان‌ها با پله و برزیلش همان‌جا در مرحله نیمه‌نهایی تسویه شد و قهرمانی به‌ عنوان اولین تیم اروپایی در قلب آمریکای‌ جنوبی مُهر آریایی ژرمن‌ها را کوبید بر پیشانی «ماراکانا» تا سال‌ها بعد از «رایش سوم» و فیلمی که آلمان‌ها هیچ‌ وقت نتوانستند هضمش کنند، مردان «آنجلا مرکل» قلب سرزمین فوتبال را فتح کنند و بار دیگر داغ جام را بر دل آرژانتینی‌ها بگذارند.

پاپی با استوک و فوتبال بی‌دین
شاید هیچ‌چیز بدتر از این نباشد که کسی یک خواب بد را 2 بار ببیند. فوتبال آرژانتین تلخ‌ترین کابوس تاریخش را بعد از ۲۴‌ سال و ۵ روز، یک بار دیگر تجربه کرد، پیشتر و در فینال جام‌جهانی ۱۹۹۰ ایتالیا با اسطوره‌اش «دیه‌گو مارادونا» جام را به شاگردان «فرانتس بکن باوئر» واگذار کرد و حالا با اسطوره‌ای دیگر باز هم مقابل ژرمن‌ها زانو زد. «لیونل مسی» کلکسیون ناکامی‌هایش در رده ملی را با این فینال تلخ کامل کرد. 

این وسط یکی هم باید به دل «پاپ فرانسیس اول» آرژانتینی توجه کند. «خورخه ماریو برگولیو»، مردی با تسبیح و تیلسان و البته استوک‌های «آدیداس» که پیشتر و در مرحله یک‌هشتم نهایی محافظان سوییسی‌اش را در حد کُری‌خواندن هم نمی‌دانست، حالا بار دیگر تمرکزش را معطوف به هدایت کاتولیک‌های جهان خواهد کرد. هواداران «آلبی سلسته» که خود را تقدیس شده پاپ هموطن‌شان می‌دانستند، خیلی دوست داشتند با کسب عنوان قهرمانی ارزش روحانی ویژه‌ای به او بدهند اما خب، فوتبال بی‌دین‌تر از این حرف‌هاست!

تلخ‌تر از تراژدی‌های شکسپیر
شاید اگر «ویلیام شکسپیر» زنده بود و می‌خواست یکی از آن نمایشنامه‌های تراژیکش را برای برزیل به رشته تحریر درآورد، باز هم نمی‌توانست این‌قدر بی‌رحم و بدبین باشد که دریافت ۱۰گل در ۲ بازی را برای «سلسائو» ترسیم کند. گاهی آینده به‌ قدری مأیوس‌ کننده است و تلخ که آرزو می‌کنی کاش آدمیزاد برای یک بار در تمام طول زندگی‌اش هم که شده می‌توانست آینده را ببیند، نه برای خودش حتی، برای آن همه برزیلی عاشقی که خون‌دل خوردند و اشک دیده روان کردند در ۲ بازی پیاپی مقابل آلمان و هلند. 

شاید اگر زمانه این فرصت طلایی را به طلایی‌ترین و پرافتخارترین تیم تاریخ جام‌جهانی می‌داد که آینده را ببیند، دیگر، برزیلی‌ها آن‌قدر برای بردن شیلی جسور به آب و آتش نمی‌زدند. شاید آن موقع سلسائو بین «بودن یا نبودن» در ادامه جام به اندازه «هملت» سر درگم نمی‌شد؛ آبرومندانه در ضربات پنالتی می‌باخت و دست‌کم ایستاده می‌مُرد.

این ۳ شهرآشوب جام
بیت «روی شهر آشوب مه را گر بپوشانی چو ابر/ آسمان شب‌نشینان کی مکدر می‌شود؟» مصداق نمایش باشکوه تیم‌های کلمبیا، شیلی و کاستاریکا است. این سه‌گانه باشکوه اگر چه نتوانستند به جمع ۴ تیم نهایی راه یابند اما کدام عشق فوتبالی را پیدا می‌کنید که مسحور نمایش بی‌نظیرشان نشده باشد؟ فوتبالی با ضرباهنگی شکوهمند آنگونه که چیره‌دستی، رِنگ «شهر آشوب» استاد «میرزا عبدالله» را بنوازد در «شور» جام‌بیستم.

ایتالیا، انگلیس و اسپانیا؛ زندگی فراتر از رویاست
برای من، حذف ایتالیا مثل آنچه در جام‌جهانی قبل (۲۰۱۰ آفریقای‌جنوبی) رخ داد، فاجعه‌ای بود در حد جدایی «توماس آندرس» و «دیتر بوهلن» زوج تکرار نشدنی «مدرن‌تاکینگ» همان قدر مأیوس‌کننده و همان قدر تلخ.

این تلخی احتمالا برای دوست‌داران سن‌ و سال‌دار تیم‌های اسپانیا و انگلیس هم تداعی‌های اینچنینی داشته. تا قبل از رد دندان‌های «لوییز سوارز» بر شانه «جورجو کیه‌لینی» من هم‌آوایی سحرانگیز آندرس و بوهلن را در ذهن مرور می‌کردم؛ «موفق می‌شوی فقط اگر بخواهی. اگر بخواهی حتما موفق می‌شوی. در مسیرت روزی خواهی فهمید، زندگی فراتر از رویاست» اما خب جام بیستم برای آتزوری، سه‌ شیر و ماتادورهای مدافع عنوان قهرمانی خیلی زودتر از حد انتظار به تلخی گرایید.

کمدی آسیایی؛ ۱۲ بازی، ۳ امتیاز
قدیمی‌ها را نمی‌دانم اما نسل ما و نسل‌های بعدتر حتی، برای «چارلی چاپلین» ارزش زیادی قایلند، همین‌ طور برای «باستر کیتون» یا «نورمن ویزدوم»، «لورل و‌ هاردی» دوست‌داشتنی و دیگر کمدین‌هایی که خنده‌های کودکانه و تلخندهای بزرگسالی‌مان با آنها بوده است. نسل ما حرف کمدی را خوب می‌فهمد، شاید جدی‌تر از تراژدی حتی.

گذشته از تعریف منحصر به فردی که از عملکرد تیم‌ملی ایران در جام‌جهانی داریم، باید گفت بیلان تیم‌های آسیایی در جام ۲۰۱۴ بیش از حد دلسرد‌ کننده بود.

۳ تیم قاره بزرگ به علاوه استرالیا که یکی از سهمیه‌های آسیا محسوب می‌شود از ۱۲ مسابقه‌ای که برگزار کردند، سر جمع ۳ امتیاز گرفتند که بدون‌ شک بخش «کمدی» جام
بوده است. با محاسبه مساحت قاره آسیا و اقیانوسیه و مقایسه آن با نمایندگان دیگر قاره‌ها می‌توان بیشتر به عمق ماجرا پی برد. راستی اگر قرار بود یکی مثل چاپلین این کمیک فوتبالی را جلوی دوربین به شکل نمایشی ایفا کند، چه‌ کاری از دستش بر می‌آمد؟ واقعا کاری از دستش بر می‌آمد؟

پکرمن با طعم تورناتوره
بهترین مربیان جام را طبیعی است که از جمع تیم‌های حاضر در مرحله نیمه‌نهایی برگزینند و گل سرسبدشان بشود سرمربی تیم قهرمان اما کی اهمیت می‌دهد به این گزینش‌های کلاسه شده؟ توانایی مربیانی مثل «یوآخیم لو» و حتی «لوییز فن‌خال» برای همه اهالی فوتبال اثبات شده اما برای آنان که فوتبال را مثل دیوانه‌ها دنبال می‌کنند، «خوسه پکرمن» آدم متفاوتی است، مربی متفاوتی است. آنچه از سرمربی کلمبیا در جام ۲۰۱۴ دیدیم، فقط فوتبال نبود، هنر بود، نه هنر سردستی، بلکه چیزی برداشت شده از آنچه در روان یکی مثل «جوزپه تورناتوره» ته‌نشین شده است. برای خیلی از ما فوتبالی که کلمبیا ارایه داد چیزی بود مثل نمایش موسیقی تصویری «افسانه ۱۹۰۰» یا «سینما پارادیزو»ی محبوب و تاثیرگذار.

قلاده‌ای برای سپید دندان درون
«جک لندن» در اثر داستانی خود «سپید دندان»، توصیفی کوتاه اما در عین حال دقیق و گویا از شخصیت اصلی قصه‌اش دارد؛ «سگی که خون گرگ در رگ‌هایش جریان داشت» و این شاید توجیه همه کارهای بدی بود که سپید دندان به خواست «بیوتی اسمیت» شیاد انجام می‌داد. حالا سوال اینجاست؛ آیا لوییز سوارز درون خود یک سپید دندان دارد؟

خلوص خشونت در جام بیستم نمای دیگری هم داشت؛ جایی که ضربه ناجوانمردانه «خوان کامیلو زونیگا» بازیکن کلمبیا که عنوان جوانمردترین تیم جام را گرفت، موجب مصدومیت شدید «نیمار» از ناحیه ستون‌ فقرات شد. این وسط خیلی‌ها معتقدند درحقیقت این زونیگا بوده که برزیل را از جام خانگی حذف کرده است. او رئیس گله را کُشت!

عدالت؛ قربانی سوت خلاص!
«سیلوستر استالونه» در فیلم «قاضی درِد» پلیسی در ردای قضاوت است، جایی که شهر آینده تا گلو در خشونت دست و پا می‌زند و برای داوران چنین شهری راهی جز مهار خشونت با خود خشونت نیست. قاضی درِدهای جام بیستم چنین نسخه‌ای پیچیدند برای فوتبال آینده جهان!

گاف اول را «نیشیمورا»ی ژاپنی داد در همان دیدار افتتاحیه و این بافته هر چه جلوتر رفت، بیشتر رشته شد تا جایی که مردان قانون سرنوشت چند تیم را به ناحق رقم زدند. ایتالیا و کلمبیا ازجمله تیم‌هایی بودند که سوت‌های زده ‌و نزده داوران حکم تیر خلاص را داشت برای حذف‌شدن‌شان! شاید به قول «بناسرا» در فیلم «پدر خوانده» لازم بود برای اجرای عدالت سراغ «دون کورلئونه» برویم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح: این مطلب با عنوان «افسانه ۲۰۱۴؛ قهوه تلخ از دهان افتاده!» در شماره 332 روزنامه «شهروند» به تاریخ 25 تیر 1393 منتشر شده است.



 
 
عاشقانه در سانس فوق‌ العاده
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
 

برای چندتایی از ما دیدن شکوه تیم ملی فوتبال‌مان مقابل آلبی سلسته در حکم تماشای عاشقانه‌ای بود تلخ و شیرین در سانس فوق العاده!

سکانس به سکانس، فریم به فریم، مخلوطی از افسون دلهره‌آور هیچکاک و موسیقی تصویری کیشیلوفسکی. ما تماشاگر نقطه عطف‌های بی‌نقص بیلی وایلدر بودیم و پایانی غم انگیزتر از یک‌شنبه‌ی غم‌انگیز.

ما آندریش بودیم در شبی لعنتی ایستاده پای پنجره‌ای روشن و معشوقی در آغوش رقیب. ما بودیم و شبی که سر برآمدن آفتابش نبود، سال‌ها دور از صبح. ما بودیم و سیگار و سیگار و سیگار و ایلونا لب بر لب لاسلو!


 
 
قناسی‌های یک بازی بدقواره
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢
 

هفتاد و هشتمین رویارویی پرسپولیس و استقلال را که تماشا کرده باشی از سوت آغاز تا لحظه «خدانگهدار» سعید مظفری‌زاده داور دربی بی‌خاصیت اخیر پایتخت چیزی گیرت نیامده جز به قول گفتنی؛ کشک!

کشک، یعنی اگر این گل سرسبد بازی‌های باشگاهی کشور را تماشا هم نمی‌کردی، چیزی را از دست نداده بودی! کشک یعنی حیف از آن همه شور و شوق پیش از بازی، حیف از حضور گرم مردم در سرمای استخوان سوز چله زمستانِ ورزشگاه آزادی، حیف از قلم‌هایی که چرخید روی کاغذهای گران‌تر از جان آدمیزاد، عرق‌هایی که ریخته شد پای تنظیم خبرها از سر تلاش برای دیده شدن دربی، بهتر دیده شدن دربی و عرق‌هایی که نشست بر پیشانی‌ها از شرمِ خواندن بیانیه‌های 2 باشگاه، حیف از وعده‌های پوچ بازی برای بردن، حیف از گوش‌هایی که 3-3-4 شنید و چشم‌هایی که 1-5-4 دید!

این روزهای این‌جا قبل از دربی عشق است، شور است و شوق، بعد از دربی نفرت است و سرخوردگی است و پشیمانی! قبل از دربی امید است و شادمانی، بعد از دربی یأس است و غم. قبل از دربی کری‌خوانی است و تکیه بر دیروزهای پرافتخار، بعد از دربی تألم است و افسوس خوردن بر امروزِ شرم‌آور. قبل از دربی بیانیه‌های آتشین است و برادری‌های دروغین، بعد از دربی توجیه است و «دایورت» آدم‌ها به آینده‌ای بدتر از حال! قبل از دربی روز است و آفتاب است و روشنی، بعد از دربی شب است و سکوت است و سکوت است و سیاهی! 

نه این که اهل فن پیش‌بینی نکرده باشند این ضد حال تکراری را. نه این که مردم ندانند خاصیت دربی‌بازهای این چند وقت اخیر را اما خب همه کم یا زیاد امیدوار بودند به نوعی دیگر دیدن. چشم‌ها را شُستیم برای جور دیگر دیدن اما سهم‌مان سرخوردگی بود و ناامیدی و افسوس، بشکند دستی که نمک ندارد!

کاش جای هر صحنه زد و خوردی که دیدیم، موقعیت خطرناکی می‌دیدیم روی دروازه هر یک از تیم‌ها. کاش می‌شد جای تکرار صحنه فحش‌های آن‌چنانی و لب‌خوانی کردن‌شان برای همدیگر، تکنیک می‌دیدیم، تاکتیک می‌دیدیم حتی راضی بودیم به تماشای «استپ سینه»ای، «دریبل دو طرفه»ای که انتظارها تا این حد پایین آمده از ال کلاسیکوی وطنی! راستی کدام دانانمایی چنین لقبی داد به این بی‌خاصیت بازیِ دشمن شاد کن؟!  

این‌ها که دستی دارند در نمایش دربی حالی‌شان هست دارند چه می‌کنند با این مردم؟ حالی‌شان هست دارند چه می‌کنند با این فوتبال؟ می‌فهمند سوای نتیجه‌ای که می‌گیرند، این بدشکل بازی کردن‌شان چقدر آسیب‌زا و مخرب است؟ متوجه ظلم بزرگی که به کلیت فوتبال این سرزمین می‌کنند، هستند؟ آنکه می‌گوید این بدقوارگی و بی‌خاصیتی دربی حاصل محافظه‌کاری نیست که از بی‌سوادی و ناتوانی عوامل 2 تیم خبر می‌دهد یا زیادی احساساتی شده یا به همان اندازه چیزی از فوتبال سرش نمی‌شود! سطح فوتبال ما اینی است که استقلال و پرسپولیس در دربی سرخابی‌ نشان‌مان می‌دهند؟ این حرف‌ها کدام است؟ این انتقاد نیست بلکه دوستان رندانه دارند آبرو می‌خرند برای آنها که آبروی دربی را بر باد داده‌اند و می‌دهند و به نظر می‌رسد همچنان خواهند داد چرا که خود را پاسخگوی کسی نمی‌دانند!  

فوتبال ما قطعا می‌تواند قشنگ‌ترین دربی‌ها را داشته باشد صرف‌نظر از توان فنی سرخابی‌ها، همان طور که قبل از این 4 مساوی شوم داشته و بعدتر هم اگر همتی باشد و خرده شجاعتی، می‌شود به این همه تماشاچی دربی بی‌احترامی نکرد و بازی در خور شأنی تحویل‌شان داد اما فعلا این طور به نظر می‌رسد که دربی حکم ساختمانی را دارد با قناسی‌های بسیار. قناسی‌های بسیار و درست نشدنی!

حرف آخر؛ به خیال‌تان که این دربی نیز گذشت و کام‌تان بر آمد؟ نخیر! صحبت از دربی است، هویتی که تاریخچه دارد و بابت همین، تاریخ در مورد شما قضاوت خواهد کرد. تاریخ در مورد همه شما قضاوت خواهد کرد، خصوصا شما آقای دایی، خصوصا شما آقای قلعه‌نویی، خصوصا شما! 



 
 
سندرم دربی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢
 

هفته پیش همین موقع که نفس می‌کشیدی در هوای آلوده این روزها، گذشته از اندک اکسیژن بخور و نمیر، سهم سینه‌ها گوگرد بود و کربن و سرب! حالا به همه این‌ها عنصر دیگری هم اضافه شده، حالا در هر نفسی که فرو می‌رود چیزی هست مفرح ذات. هوا، هوای «دربی» است! 

آدمیزاد جماعت گیر و گرفت یک رقم، دو رقم ندارد توی زندگی. همیشه هم این طور نیست که تن زخمی آسیب باشد و مرهم، نسخه پزشک. گاهی، جایی وسط چاله چوله‌های روزمره می‌خوری به خِنسی. نه راه پیش داری، نه راه پس. گاهی حتی دلخوشی‌های روزگار می‌شود نشانگان نامرادی. گاهی باید گذاشت و گذشت، گاهی باید موقتا هم که شده بی‌خیال همه چیز شد و دل سپرد به بی‌دلی! گاهی می‌شود شور گرفت و از دلشوره‌های هر روزه بُرید. گاهی مثل این روزها می‌شود رنگ‌بازی کرد، عاشقی کرد، عشق فوتبال، عشق دربی! 

دربی مال کیست؟! دربی؟ بله، دربی. دربی سرخابی. مال کیست؟ دربی، دربی است خب، من و تو ندارد! دربی فقط دربی است، دربی سرخابی. قرار بر خالی نبودن عریضه که باشد، می‌شود گفت دربی مال همه است. دست‌کم مال همه آنهایی که مایلند سهمی داشته باشند در این ضیافت سرخابی؛ استقلالی‌ها و پرسپولیسی‌ها از هواداران گرفته تا بازیکنان، مربیان، مدیران و همه دیگرانی که سهمی دارند، می‌خواهند سهمی داشته باشند اما خب این همه ماجرا نیست! 

آدم‌های عشق دربی خاصه آنها که عمری را گذرانده‌اند دوش به دوش روزگار به نوعی مبتلای این جشنواره دورنگند. گرفتارانی با نشانگان (سندرُم) مشترک. دلداده رویدادی که پیشینیان‌مان را در ورزشگاه پیر تهران تنگ هم می‌نشاند و نام «امجدیه» را می‌انداخت سر زبان‌ها و حالا سالیان سال است که حکم طبل بزرگی را دارد زیر گوش راست شهر، گاهی صدایش فقط از دور خوش است و گاهی هم البته ولوله می‌اندازد نه فقط در ورزشگاه «آزادی»، نه فقط در تهران که زمان‌هایی حتی تا دورترین‌ نقاط کشور. ایران وقت دربی، قلب آسیاست.

برای همه آنهایی که «سندرُم دربی» دارند، روزهای منتهی به ضیافت بزرگ دیگر خاکستری نیست، آدم‌ها هم. بد و خوب انسان‌ها به سیاه و سفید تقسیم نمی‌شود. در روزهای منتهی به دربی همه چیز یا آبی است یا قرمز. هوا هر چند دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان، نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین است. زمین هر چند دلمرده، سقف آسمان کوتاه، درختان گرچه اسکلت‌های بلورآجین، غبارآلوده مهر و ماه، زمستان است اما برای عاشقان دربی، سرمای دی حکم بهارستانی دارد با گل‌های سرخ و آبی اگر برویند!

پسران «دایی» وقت برده تا دوباره رسیده‌اند به «قلعه» استقلال در چله بی‌بخار امسال. دربی 78 اگر قرار است به اندازه هفتادو‌هفتمی یخ باشد این بار نمی‌چسبد به روان آزرده اهالی عشق دربی که آن صفر ـ صفر بی‌خاصیت، ضدحال گرمای ته تابستان بود و این که پیش‌روست به قاعده باید گرم باشد در حکم تنوری که از آن نانی در بیاید برای کلیت فوتبال این مملکت یا دست‌کم مردمی که قرار است وقت عزیزشان را بدهند دست دلال زمان و امیدوار که کمیسیونش سکته قلبی نباشد!

حرف زدن از تاکتیک در فوتبال ایران اگرچه مصداق لطیفه‌های شب یلداست اما خب اینکه یکی هوار بزند مربیان این سرزمین در درک و انتقال آن صفر مطلقند هم بی‌انصافی است. بازی دو دوتا چهارتاست. قرار نیست معادله دو مجهولی طراحی کنند یا تنه به انتگرال بزنند! سهم نیمکت استقلال همان سانتر از جناحین همیشگی است و تکیه پرسپولیس بر هنرنمایی چند مهره سرعتی و تکنیکی‌اش.

ترس اگر در هر موقعیت دیگری برادر مرگ است این‌جا در دربی خودِ خود مرگ است! ترس دارد مگر دربی؟ داشتنش که دارد. باختن در دربی مرگ است، سنکوپ است و مرگ، ترس دارد. این است که آدم‌ها اگرچه ظاهرا رکورد نباختن برایشان مهم نیست اما خب هزار لعن و نفرین به جان می‌خرند به قیمت مساوی محافظه‌کارانه تا فقط آن رکورد لعنتی نشکند و نشکند که هیچ، گردن کلفت‌تر هم بشود اما همه می‌دانیم و همه بزرگواران در جریانند که رکوردها خلق می‌شوند که دیر یا زود بشکنند. بشکن! صف انتظار بشکن! ز برون کسی نیاید به یاری تو، این‌جا، تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن!

تا به حال کی نشسته پای این صرافت تاریخی که دربی شماره نیست برای شمردن از یک تا 77 و حالا 78 و بعدتر کی مُرده، کی زنده تا دربی صدم؟ برای آنکه مویی سپید کرده لابه‌لای پُز دادن‌های روزگار، دربی تاریخچه است، کهنه و تُرد به اندازه شناسنامه‌های آن‌ور انقلاب و برای امروزی‌ترها میراث است.

دربی یادگار رفته‌ها و مانده‌های سرخابی است؛ عمو صَفرها، ناصرخان‌ها، سلاطین بی‌تاج و تخت سرزمین مستطیل سبز. این هفتادوهشتی که نرم‌تر از راحت‌الحلقوم می‌چرخد در دهان ما، عمر ایرانپاک‌ها را به یغما برده، شیره جان حجازی‌ها را مکیده، جوانی خیلی زنده‌های دیگر را به گرو گرفته و خواهی، نخواهی تک‌ تک ما اهالی قبیله عشق دربی روزها را می‌فروشیم پای این قمار دو سر باخت!

فردا روز، روز دربی که برمی‌خیزی به شال و کلاه کردن و پا در رکاب دربی گذاشتن یاد آنهایی که باید هم بیفت. رفتگان دربی بیشتر از خیرات شب‌های جمعه، چشم انتظار «یاد باد»های روزهای دربی‌اند. مزار این جماعت خفته در خاک، زمین دربی است. یاد آر ز شمع مُرده، یاد آر، از سردی دی فسرده یاد آر، بر بادیه جان سپرده یاد آر، تسنیم وصال خورده یاد آر!



 
 
رد دربی روی خاطره ها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
 

برای این روزهای من و تو شاید فقط یک «سازه» باشد که در نگاه اول هم سبک معماری و تجهیزاتش توجهمان را جلب کند اما برای یک کودک ده ساله اوضاع فرق می کند. اصلش چه انتظاری می توان از یک الف بچه داشت؟ اصلا  من و تو وقتی ده ساله بودیم طول و عرض و قطر و ارتفاعش برایمان مهم بود؟ نبود که، برای من که نبود. برای من ورزشگاه یکصد هزار نفری «آزادی» حکم غول داستان «جک و لوبیای سحر آمیز» را داشت. وقتی رخ به رخ شدیم انگار که جک ایستاده در یک قدمی آقا غوله و نگاهش قد کشید تا صورت او که در حالتی ضد نور کاملا هم پیدا نیست. یعنی در نگاه اول تو نمی دانی چهره این ورزشگاه غول آسا چه شکلی است؟ ترسناک است؟ مهربان است؟ اگر چه غول ها هیچ وقت مهربان نیستند!

نسل ما برخلاف قبلی های «امجدیه» باز، «دربی سرخابی» را با ورزشگاه آزادی شناخت، غول بددهنی که در آغوشش خیلی از ناسزاهای رکیک آدم بزرگ ها را شناختیم و یاد گرفتیم که برای رفع عصبانیتمان می شود از ناموس دیگران مایه گذاشت! در روزهای «هیلمن» و «رنو 5» و «پیکان جوانان» کِی این قدر اتومبیل شخصی وجود داشت که هر کس با خودش برود استادیوم؟ مد روز، موتور «براوو» بود که به قار قار کردنش تا ورزشگاه نمی ارزید و البته توی همین اوضاع هم کم نبودند جوانان «هوندا 125» سواری که سه تَرکه خود را می رساندند به دربی، کِی؟ کلۀ سحر!    

ما مشتری مینی بوس های «مرسدس بنز» مدل خاوری بودیم و «فیات» های از رده خارجی که تا برسند به میعادگاه، قد یک کارخانه ذغال سنگ دود حواله می کردند به سینه ملت. مینی بوس ها مثل «بی آر تی»های امروز خط می کشیدند پشت سر و هم و جماعت عشق فوتبال می چپیند توی آنها، گرما یا سرما چه باک؟ یک مینی بوس «استقلال»ی، یک مینی بوس «پرسپولیس»ی، مثل حالا نبود آدم ها فکرشان باز باشد و شعورشان بالا. سوار شدن یک پرسپولیسی در مینی بوس استقلالی ها یا برعکس، گناه بود، سوای عقوبت، جوری تحقیر می شدی که تا نفس آخر روان تخریب شده ات، عقده کشی کند. برای همه ما بازی دقیقا از همان زمانی که مینی بوس راه می افتادند سمت برج آزادی شروع می شد، اینست که برای ما همه نوستالژی های گذشته مزه فوتبال دارد. از میدان اما حسین که راه می افتادیم، سینما «مراد» و اکشن های مکش مرگ مای دهه شصت دست تکان می داد به بدرقه و ما گرم کری خواندن با مینی بوس رقیب، می رفتیم و می گذشتیم از پل «کالج» با تالارهای «وحدت» و «رودکی»در شمال و جنوبش، چهارراه ولی عصر با تئاتر «شهر»، سینما «سپیده» و کافه «فرانسه» که آن موقع خوابش را نمی دیدیم چه عاشقانه هایی را برایمان رزرو کرده پشت شیشه رو به خیابان! کتابفروشی هایی که بعدها بخش مهمی از شخصیتمان را شکل دادند، دوش به دوش هم تا دانشگاه «تهران» و آن سر در پنجاه تومنی اش پیش می رفتند و ما از همه این ها می گذشتیم تا برسیم به بر و بچه های خیابان «رودکی» و «جیحون» و کلا مناطق اطراف دانشگاه «شریف» که خلق و خویی کمی متفاوت داشتند. باز اگر مینی بوس استقلالی ها خالی تر بود، آن که پرچم سرخ به دست داشت شده یک ساعت کنار خیابان بایستد، سوار نمی شد و برعکسش هم دیدن داشت البته. مینی بوسی اگر تا خرخره هم پر بود باز مرام رنگی آدم ها اجازه نمی داد یکی همرنگ خودت را ببینی مثل یتیم ها کز کرده بیخ سرمای سگ کش آن روزها، به ضرب کیپ تا کیپ ایستادن هم که شده، طرف را سوار می کردند و می نشستند به تقسیم معرفت تا خود میدان آزادی و بعد هم ورزشگاه.


 
 
حواله های آبروداری!
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢
 

برای منِ نوعی که کسی حواله موتور گازی هم بهش پاداش یا هدیه نمی دهد، طی کردن مسیر محل کار شیفت صبح به محل کار شیفت بعد از ظهر در شرایط غیر بارانی و وفور وسایل نقلیه عمومی (و البته غیر انتفاعی) مستلزم استفاده از 3 کوروس به ترتیب 35، 20 و 10 دقیقه ای تاکسی است. کورس آخر لذت دیگری دارد. سر خیابان عباس آباد که می ایستی منتظر تاکسی تا چشم کار می کند نمایشگاه اتومبیل است و از شما چه پنهان یکی، دوتایشان هم بس که ایستاده ام پشت ویترین به تماشای اتومبیل های مد روز کم کم آشنا شده اند باهام و شغلم را که فهمیده اند، خب گاهی کنار خیابان هم که باشم، میهمانم می کنند به یک استکان چای و تا من بخواهم آن را نوش کنم دقیقا سی و دو تا سوال از جهت های مختلف می کنند که فلان بازیکن چرا رفت فلان تیم یا فلان مربی که چیزی بارش نیست چه طور فلان تیم زبان بسته را گذاشته اند در اختیارش؟
بحث این روزها البته حواله های اهدایی به ملی پوشان فوتبال است. یکی از همین نمایشگاه دارها می گفت؛ آن حواله های واردات ماشین را روی سنگ بگذاری آب می شود. اصرار داشت؛ «به این ملی پوش ها بگو شما را چه به واردات ماشین؟ فوتبالتان را بازی کنید. بگو حواله را بیاورند پیش خودم به قیمت می خرم. از دردسر وارد کردن ماشین هم خلاص می شوند. بگو خبرگی می خواهد که بدانی کی مرسدس بخری، کی مازراتی. وقت می برد تا بفهمند لامبورگینی می صرفد یا بوگاتی؟» و این حرف ها سوای ظاهر منفعت طلبانه اش، حرف حساب بود. انواع و اقسام پاداش ها را می شد برای ملی پوشان در نظر گرفت. چرا حواله خودرو؟ قریبی می گفت؛ آبروداری کن آقای ژورنالیست، شاید چیز دیگری دم دست نبوده است!



 
 
کلاه صعود به سرتان گشاد است!
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢
 

یکی از مشکلات مدیریت های ناشایست همین است که اگر موفقیتی هم بنا بر تلاش بخش نخبه جامعه حاصل شد، جو این دوستان را می گیرد و مسابقه می گذارند برای این که قضیه را به نام خودشان تمام کنند؛ ثبت با سند برابر است!
سوت پایان بازی تازه به صدا در آمده و ملی پوشان هنوز از ورزشگاه خارج نشده اند که سیل پیام ها در صدر اخبار قرار می گیرد. رکورد «بولت» را در چشم به هم زدنی شکستند خوش انصاف ها!
رییس فدراسیون بعد بوقی که به ضرب و زور جهانی شده ایم، کری می خواند و طلبکار رسانه هایی است که طی سالیان بی حاصل گذشته خواستار کناره گیری اش بوده اند. نگاهی به پرونده قطور ناکامی هایت انداخته ای آقای رییس؟!
مسولانی که از تهیه لباس درجه یک برای اعضای تیم ملی ناتوان بوده و هستند، شده اند صاحب صعودی که داخل زمین فوتبال به دست آمده؛ کاسه های داغ تر از آش!
کلاه صعود به سر تک، تک شما گشاد است رفقا! موفقیتی اگر حاصل شده مربوط می شود به عملکرد عالی اعضای تیم ملی در 3 بازی اخیر وگرنه سقف استاندارد توانایی های فوتبال ما با زعامت فدراسیون و دیگر مسولان همان است که تا پیش از بازی برگشت با قطر شاهدش بوده ایم. با یک گل دقیقه 60 «قوچان نژاد» نمی شود کل ضعف های فوتبال ایران را ماله کشید. به خودتان بیایید و دست بردارید از کلاه ساختن با نمد دیگران. خوبیت ندارد!



 
 
بی فرهنگی تاکتیکی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

مربیان فوتبال در سراسر جهان در زمینه برخورد با بازیکنان و نحوه به کارگیری آنان از اسلوب های متنوع و متفات روان ـ مدیریتی برای ایجاد تعادل تیمی استفاده می کنند. گاهی یک مربی قایل به استفاده از ترکیبی ثابت تحت هر شرایطی است مگر این که مصدومیت یا محرمیت موجب تغییر نفرات شود. برخی برعکس با استفاده از سیستم چرخشی سعی دارند از فواید این متد به سود تیم خود استفاده نمایند. عده ای هم ملی پوش بودن بازیکنان را در اولویت قرار می دهند و به همین ترتیب خیلی از روش های دیگر.

یکی از شیوه های روز در این زمینه، تقسیم نفرات به دو دسته اصلی و ذخیره طی جلسات تمرینی است که اهداف فنی و روانشناختی متعددی را پوشش می دهد. یک مربی با تقسیم بندی بازیکنانش در تمرینات و متعاقب آن مسابقات، اهدافی مثل حفظ هماهنگی تیم اصلی، ایجاد انگیزه برای نفرات ذخیره (تا با تلاش بیشتر جای نفرات ضعیف شده اصلی را بگیرند) و خیلی موارد دیگر را دنبال می کند.

نکته مهم این که در چنین متدی معیار قرار گرفتن بازیکنان در هر یک از گروه ها مواردی مثل اسمی یا ملی پوش بودن و یا حتی اعتقاد مربی به بازیکنی خاص نیست، بلکه مبنا، عملکرد بازیکنان در مسابقات است. هر بازیکن عضور گروه اصلی ها در صورت نمایش ضعیف، جایش را با بازیکن هم پست در گروه ذخیره ها عوض می کند و این روال تا پایان فصل ادامه می یابد.

در ایران، پیش از این «افشین قطبی» بر اساس متد مورد اشاره پرسپولیس را هدایت کرد و در نهایت با این تیم قهرمان لیگ برتر هم شد. طی فصل گذشته هم «آنتونیو اولیویرا» سرمربی تراکتورسازی قائل به این روش بود و در نهایت هم تیم نایب قهرمان شد.

اخیرا برخی بازیکنان تراکتورسازی طی مصاحبه هایشان این مساله را به عنوان ایراد اولیویرا مطرح می کنند و تونی را به رفیق بازی محکوم می نمایند. حتی از زبان مدیرعامل مستعفی هم می شنیدیم که مرد پرتغالی قصد داشته برخی بازیکنان را به زور ملی پوش و برعکس برخی دیگر را از تیم ملی دور نماید، حال آن که عدم درک فرایندهای مدیریت تیمی تونی از سوی این افراد به بی سوادی فوتبالی و «بی فرهنگی تاکتیکی»شان باز می گردد!

ممکن است یک مربی استفاده از ملی پوشان را در دستور کار خود قرار دهد که خود این هم یک روش است اما چیزی که هست؛ همه این مسایل به سلیقه و توانایی آن مربی بستگی دارد. این وسط خیلی زننده است که بازیکنان بعضا ملی پوش و شاغل در سطح اول فوتبال کشور یک فصل تمام مشغول کار کردن بر اساس این روش بوده و هنوز هم درکش نکرده باشند! قطعا می شود عملکرد تونی یا هر مربی دیگری را نقد کرد اما این که یک متد مدیریت تیمی را با رفیق بازی اشتباه بگیریم، زننده است! 


 
 
در جست و جوی محبوبیت زوری
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
 

مرا دوست داشته باش. مرا بیشتر از همه دوست داشته باش. مرا به زور هم که شده بیشتر از همه دوست داشته باش. باید مرا بیشتر از همه دوست داشته باشى. تو تا وقتى خوبى که مرا بیشتر از همه دوست داشته باشى!
این که سرمربى استقلال بعد از بازى با الهلال عربستان و در پى تشویق گسترده مجیدى مقابل رسانه هاى جمعى، هواداران پرسپولیس را به رخ هواداران خودى مى کشد نه جزو ترفندهاى همیشگى او مبتنى بر لمپنیسم است و نه نقدى بى غرض بر عملکرد طرفداران استقلال. هیچ کدام از این ها نیست، بلکه دقیقا یک واکنش روانى است به این موضوع که چرا هواداران استقلال فرهاد مجیدى را بیشتر از او دوست دارند! یک جور لجبازى پیش پا افتاده که روانشناسان کودک زیاد از بچه ها مشاهده مى کنند.از این تیپ حسادت هاى غیرقابل درک پیشتر هم دیده ایم از سرمربى فعلى استقلال. محبوبیت بالاى ناصر حجازى همیشه براى او آزار دهنده بوده است. بعدها علیرضا منصوریان که البته زود از دور کنار رفت و حالا فرهاد مجیدى. تز او اینست که سکوها یا کسى را تشویق نکنند یا دیگران را کمتر از او تشویق کنند و صد البته چه بهتر که دیگران را اصلا تشویق نکنند!
سرمربى استقلال حتى پس از بازى با سپاهان هم بى خیال هواداران نشد. او که با قرار دادن عدد ۴۰ میلیونى هواداران استقلال مقابل رقم ۱۰ برابر یعنى ۴۰۰ میلیون از منظر استراتژى قصد کوچک نمایى نقش طرفداران استقلال را داشت مدعى شد هیچ کس نمى تواند براى او تعیین تکلیف کند حال آن که در تناقضى خنده دار ادامه داد؛ هواداران دیدند که مجیدى اگر از دقیقه ۷۰ به بعد بیاید بهتر است؟ این یعنى چه؟ این یعنى خواست من حضور مجیدى در ۲۰ دقیقه آخر بازى است و اگر از ابتدا فیکس بوده به دلیل خواست هواداران است، هر چند سرمربى استقلال حاضر است هر کار دیگرى هم بکند اما بار دیگر نام مجیدى در ورزشگاه طنین انداز نشود.
خلاصه، پیام اخلاقى این ماجرا چنین است که اگر هواداران استقلال نمى خواهند مورد انتقادات شامخ سرمربى این فصل تیمشان قرار بگیرند باید او را بیشتر از همه دوست داشته باشند و بیشتر از همه تشویق کنند تا مبادا خاطر عزیزش آزرده شود!



 
 
مافیای ساکت، مافیای گویا
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
 

چرا نشود؟ می شود از کنار همین یک جمله «محمد احمد زاده» سرمربی ملوان ساده نگذشت. این که او مدعی است؛ «آن ها که ساکتند ریگی به کفش دارند اما آنان که مدام در حال اعتراضند، زخم خورده اند که می نالند» زخم کاری!

ساده انگار که باشی به نظر حرف حکیمانه ای می آید اما خب باید دانست و می دانیم که این طور نیست ممی جان! سیاه، سیاه است؛ خواه خاموش، خواه در خروش. مافیا حتما هم نباید تریبون پربیننده ترین برنامه ورزشی تلویزیون را دست گرفته باشد یا تیم محبوب آبی دل را یا این رسانه و آن رسانه و فلان مدیر و بهمان مسول!

این نیست که هر که ساکت بود و دم نزد مافیا باشد و آن دیگری که کنار زمین نزدیک است سر داور را بخورد سالم! این نیست که کسی، دیگری را به مافیا بودن متهم کند و خودش این کاره نباشد. توی سرزمینی که ماها زندگی را می گذرانیم حتی می شود اتهام به جا بزنی به کسی اما خب خودت هم اصل جنس باشی!

ممی جان! می شود ساکت بود و مافیا بود، می شود گویا بود و مافیا بود. می شود هر دو بود و هر دو نبود این جا که دوغ و دوشاب را قاطی هم جای نوشابه گازدار سر می کشند، یک نفس!

 


 
 
بازی های مهم را هم ببرید، لطفا
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
 

خب بالاخره گذر پوست به دباغخانه افتاد و کندیم پوست لبنانی را که حرفی برای گفتن نداشت در نخستین دیدار مرحله مقدماتی جام ملت های پیش رو در کشور کانگوروها، استرالیا و این مسابقه حقیقتا فاصله معقول فوتبال ما با لبنان است. ما اگر لبنان را گلباران کرده ایم، چیزی بوده مبتنی بر حقیقت فوتبال دو کشور. این که این بار 5 گل زدیم به حریف و حسابش را گذاشتیم کف دستش اتفاق خاصی محسوب نمی شود. رویداد ویژه همان شکست دور از ذهن در بیروت بود که نباید رخ می داد و داد!

حالا که برده ایم و خوب هم برده ایم، همه سوار موج پیروزی هستند اما بیایید حواس هایمان را جمع این موضوع مهم بکنیم که این برد می بایست در همان بازی رفت مرحله مقدماتی جام جهانی 2014 برزیل رخ می داد که نداد. از این دست بردها مگر کم داشته ایم در فوتبالمان؟ افشین قطبی و پرش های خنده دارش خاطرمان هست هنوز اما چه سود؟ ما بازی هایی را که باید می بردیم تا به جام جهانی گذشته برسیم را نبردیم و اینست که مهم می نماید.

حالا که لبنان را با 5 گل در هم کوبیده ایم قاعدتا می بایست خوشحال باشیم که هستیم. جام ملت ها را بدون ایران مگر می توان متصور بود در گروهی که کویت و تایلند درجه دو حضور دارند و قرار است از هر گروه هم دو تیم مستقیما راهی استرالیا شوند؟

مساله اینست که تیم ملی ما چه قبل از کارلوس کی روش و چه با این مربی پرتغالی برخی بازی های مهم را نمی برد. این یک بحران پنهان در حوزه فوتبال ملی است که مدت هاست کسی به رفعش نکوشیده! این لبنانی که فاصله اش با ما می شود 5 گل یا حتی کمتر می بایست در بیروت هم مزه شکست را می چشید اما این طور نشد. ما در تهران باید قطر را می بردیم و نباید به ازبکستان می باختیم اما هیچ کدام از این اتفاقات مهم رخ نداد. حالا گیرم که در موقعیتی دوستانه یا به بهانه ای کم اهمیت بیاییم و با اختلاف چند گل هم ازبک ها را ببریم، چه سود؟

بنای سخن بر زایل کردن پیروزی ملی پوشان مقابل لبنان نیست، دغدغه همه ما اینست که تیم ملی بنا بر انتظاری از آن می رود ظاهر شود. اصلش اینست که بتوانیم در موقعیت های مهم هم پیروز باشیم، یعنی در بهترین حالت اگر بنا را هم بگذاریم بر این که «گذشته ها گذشته» انتظار می رود در بازی برگشت مرحله مقدماتی جام جهانی هم این لبنان را در همین ورزشگاه آزادی به چهارمیخ بکشیم. به قطر در دوحه باج ندهیم و بتوانیم از کره در سئول امتیاز بگیریم. این که بتوانیم روی پای خودمان قدم به برزیل 2014 بگذاریم ارزش دارد وگرنه دوستانه بردن و در بازی های کمتر مهم پیروز شدن هنر نیست.

 


 
 
اشتراک شادی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
 

برای مردمان «چگور» نواز و «آکاردئون» زن آذرابادگان، «لزگی» صرفا «رِنگ» نیست، رقص نیست، بخشی از فرهنگ وسیعی است که شانه به شانه، پای کوبیدنش در حقیقت به اشتراک گذاشتن شادی است با همه آن هایی که بخشی از این فرهنگ هستند. لزگی زبان مشترک لحظه های قشنگ است، خاصه در ورزشگاه دور از شهری که قرا بود محل اجرای سمفونی پیروزی «عاشیق»ها باشد و شد و خلاص! 


 
 
شغل امانت و شرف
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
 

اینکه روزی، جایی می خوانیم لابه لای صفحات تاریخ، اداهای نمادین سرخپوستان را، دود هوا کردنشان را بالای بلندی چشم نواز کوه ها، ترجمان افکار بوده، یک راه ارتباطی و در حقیقت ترجمه آن چه در ذهن داشته اند به زبان پشته های دودی که چونان پک عمیق غولی صحراگرد بر بزرگترین سیگار جهان بالا می رفتند و دیده می شدند و منظور فرستنده را می ریختند بر مدار ضمیر مخاطب.

فن ترجمه را تشتت زبان ها، گوناگونی کلام ها پدید آورده. شاید اولین مترجم، اولین عاشقی بوده که خواسته بیاموزد لهجه معشوق را! کسی چه می داند؟ کلام آیینه روان است و ترجمه گفته ها، بازتاب دادن منویات آدم هاست. تا همین جای کار هم قابل درک است اهمیت و جایگاه این فن جذاب.

دیلماج های دیروز، مترجمان امروز به صرف دانستن زبانی تازه حکم ترجمه نمی گیرند. این شغل، طبابت واژه هاست. پاسداشت حرمت حرف به حرف تمام زبانهای دنیاست. ترجمه، شرط اولش زبان شناسی نیست، امانتداری است. دیلماجها امین واژه هایند.

فوتبال ایران مترجمان بسیاری به خود دیده؛ خوب، بد و حتی زشت! هنوز به خاطر داریم داماد اسطوره را و ترجمه های وارونه اش را، هنوز در یادها مانده مترجم داغ تر از آش! و چه بسا دیلماجهایی که نقش «بادیگارد» را بازی کرده اند و چه بسیار مترجمانی که متاسفانه حافظ منافع بوده اند، نه امانتدار واژه ها!

کمی در مورد فن ترجمه مطالعه کنیم. بشناسیم مترجمانی را که دُر دیده سفته اند برای پاسداشت کلماتی که حکم هنر را داشته، کنار هم چیده شدن شان. این شغل عزیز بر پایه حرمت گفتار پدید آمده، برای نزدیک تر کردن آدمها به یکدیگر و نه دور کردن آنها از هم. ترجمه، فن برگردان حرفهاست و برنگرداندن حرفها!

ای آنکه می نشینی کنار سرمربی خارجی فلان تیم! تو مترجم تلخ و شیرین فوتبالی. اصالت واژه ها با شرفت پیمان بسته، گره خورده. تو اگر روانپریش باشی، پریشانی واژه ها از توست. تو اگر حرمت شغلت را نشناسی و پابندش نباشی، مترجم نیستی، همان حافظ منافع بودن هم از سرت زیاد است.

ترجمه، فن عاشقانه های ارتباطات انسانی و مترجم، ترکیب سواد و امانت و شرف است.

تو، ای دیلماج عرصه ورزش، شرفت را پای میز نشست های رسانه ای تاراج مکن!


 
 
بچه ها قهر نکنید
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱
 

این طور هم نیست که فقط ما آدم بزرگها رفتارهای خاص و مربوط به سن مان داشته باشیم. نباید بخیل بود. قرار نیست حالا که ساختن دنیا افتاده دست ما از دیگران غافل شویم!

این وسط، کودکان هم برای خودشان برو، بیایی دارند. کسی هستند، صاحب شخصیت اند و البته رفتارهای ویژه سن و سال شان را دارند.

کودکان قشنگ اند، شادی افزا، امید بخش و در کنار همه این ها بچه اند. کودکان، بچه اند!

بچه ها را هزاری هم که معقول تربیت کنی، باز یک سری رفتارهای پایه و غریزی دارند که در موقعیت های گوناگون بروزش می دهند، حرف حساب هم خیلی وقت ها سرشان نمی شود. خب بچه اند، دیگر. بچه ها، بچه اند!

فقط هم بازیگوشی بچه ها نیست که می تواند آدم بزرگ ها را کلافه کند. کودکان، رفتارهای بچگانه متعددی برای روی اعصاب بودن دارند، مثل قهر کردن. قهر کردن کار بچه هاست. بچه ها هم که بچه اند!

بسته به سطح آدم ها، موضعی که مقابل قهر کردن بچه ها اتخاذ می شود، متفاوت است. راه غلطش اینست که نازشان را بکشی و این طور بارشان بیاوری که برای رسیدن به هر خواسته نامعقولی از قهر کردن به عنوان اهرم فشار استفاده کنند. راه درستش اما برخورد منطقی با قضیه است. بله، حتی با بچه ها هم باید منطقی رفتار کرد. آنها این حق را دارند. باید دلایل قهرشان را شنید و اگر معقول بود، پذیرفت در غیر این صورت آن ها را با قهرشان تنها گذاشت. به هر حال بچه ها، بچه اند!

رسانه ها، آدم بزرگ های جامعه اند. ما قرار است با آن دسته فوتبالیست هایی که قهر کرده اند و مصاحبه نمی کنند چه بکنیم؟ درست است، اول دلایل شان را می شنویم. دلیل مسخره بازی دوستان گویا اینست که در اثنای المپیک رسانه ها تاخته اند به فوتبالیست هایی که پول میلیاردی گرفته اند و بازده چند هزار تومانی داشته اند!

اولا که این موضع همه رسانه ها نبوده و هنوز هم نیست، ضمن این که واکنش قهر کردن در این مورد معقول نمی نماید، چرا؟ چون بازیکن در نهایت به رسانه محتاج است. وقتی قرار است بگوییم رونالدو و مسی هم به رسانه مدیون و محتاجند، فوتبالیست های ما که دیگری محلی از اعراب ندارند. می خواهد نیمکت نشین بایرن مونیخ بوده باشند یا هافبک یک تیم درجه سوم لیگ اسپانیا!  

بچه ها قهر نکنید! شما به رسانه محتاجید، پس کسی نازتان را نخواهد کشید.

بچه ها، قهر نکنید، قهر کار بچه هاست!


 
 
فوتبال آینده، فوتبال ال کلاسیکوست
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
 

خیلی هم که اصرار کنی روی حرفت، ریسه می روند از خنده که زیادی داری شلوغش می کنی. فوتبال و این حرف ها؟ فوتبال، فوتبال است دیگر، دانش و علم و این مسخره بازی ها به فوتبال نیامده که نیامده!
امروزه البته بخش زیادی از کسانی که تا دیروز فوتبال برایشان در هیجان و هوار و زیبایی خلاصه می شد به ضرب و زور واقعیت های موجود، قایل به وجوه تجاری، صنعتی این ورزش هم شده اند اما هنوز هم برای خیلی ها لطیفه گفتن است وقتی از علم فوتبال حرف بزنی. علم فوتبال و نه فوتبال علمی؛ غرض توجه به دانش فوتبال است.

تعریف ما از فوتبال مدرن چیست؟ این یک سوال مهم در مورد ورزشی است که امروزه شکل استراتژیکی پیدا کرده و در سیاست گذاری های کلان جوامع نقش مهمی را ایفا می کند.

در مورد فوتبال مدرن تعاریف متنوعی می شود ارائه داد اما خب چرا راه دور؟ فوتبال مدرن در یک کلام یعنی «ال کلاسیکویی» که بامداد جمعه چشم ها را برد به تماشای شکلی از این ورزش که نمایش نوینی بود از علم فوتبال.

این که بارسلونا مقابل روال مادرید در حقیقت داشت با دو مدافع بازی می کرد مقوله ای در زمینه شجاعت ویلانوا سرمربی این تیم یا صرفا میل بالای آبی، اناری ها به پیروزی نبود، بلکه رسیدن به این فرایند فنی محصول توجه این باشگاه بزرگ به علم فوتبال است.

آن چه در ال کلاسیکوی اخیر دیدیم، بدون شک «فوتبال آینده» است. دنیای فوتبال به زودی مجبور خواهد شد مسیری را طی کند که دو تیم اسپانیایی در ال کلاسیکو به نمایش گذاشتند.

شیوه بازی تیم هایی مثل بارسلونا و رئال مادرید و همچنین گرایشاتی که در این دو باشگاه وجود دارد 2 پیام برای فوتبال آینده جاهان دارد؛

یک ـ فوتبال هرگز نخواهد مرد چون این دو باشگاه آن را زیبا و تماشاگر پسند بازی می کنند.

دو ـ در این ورزش بی نظیر هنوز چیزهای کشف نشده بسیاری هست که می شود دنبالش رفت و از تجربه لذتبخشش لبریز شد.

فوتبال مدرن، فوتبال آینده است. فوتبال مدرن، فوتبال زیباست، پس آینده فوتبال زیباست، مطمئنم باشیم.

 


 
 
جشن بزن زیرش ها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۱
 

به نظر می رسد 75 یک عدد باشد! یک عدد است؟ بله، بعد از 74 و قبل از 76 قرار دارد. 75 یک عدد است.

اگر از یک شروع کنیم به شمردن، چه قدر زمان می برد تا برسیم به جناب 75؟ نباید وقت چندانی بگیرد، خصوصا اگر قرار باشد شمرده نشمریم، تند بشمریم و جویده، نجویده! 75 یک عدد است.

شمردن 75 تا دربی بیشتر از چیزی که فکرش را بکنیم وقت برده. یک جور تاریخ است، تاریخچه. اولین دربی تا حالا که قرار است سوت آغاز و پایان هفتاد و پنجمین اش به صدا در آید. گاهی 75 فقط یک عدد نیست. گاهی 75 تاریخ است، تاریخچه!

به قول مدیر باادب؛ «به کسی چه؟!»، بله به کسی چه روزهای تیره پرسپولیس؟ به کسی چه 2-4-4 نپخته قلعه نویی، به کسی چه ال کلاسیکو و جام جهانی و فیفا و من و شما و ایشان؟ به کسی چه؟ دربی را عشق است. خودِ خود دربی. آن نود و چند دقیقه خالص و دیگر هیچ.

همین دربی قبل، کی متصور بود چنان پایانی را؟ هت تریک مهاجم تازه از آب گذشته را؟ بالا و پایین پریدن های «مستر چوبله» را و دست آخر بال، بال زدنش را؟ بله، این ها یعنی دربی، دربی یعنی این ها. یعنی مجموعه جذابیت هایی که با کنار هم نشستن هواداران دو تیم ارزش و اعتبار می یابد، حساس می شود، مهم می شود، قیمتی مثل جان، می شود عزیزتر از جان!

کی به کی است؟ یک این بار را هم بی خیال آداب و رسوم فنی بازی شویم، شان و شخصیت تاکتیک ها، جایگاه رفیع ارنج دو تیم. والدیر ویرا شویم بین دو نیمه بازی افسانه ای ایران و استرالیا. سیگاری بگیرانیم و پشت به تخته تاکتیک، بزنیم زیر توپ دلمان و بگوییم؛ دربی را عشق است، هر جور که شد، هر جور که بود.

یک بار هم ما این هفتاد و پنجمین دربی را ساده تر ببینیم. به کی بر می خورد؟ می خورد؟ نمی خورد. دربی جشن «بزن زیرش» هاست! 


 
 
خداحافظ لحظه های ناب قشنگی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱
 

خداحافظ یورو 2012، حتی خداحافظ پس خبرهای بازگشت قهرمان به اسپانیا. خداحافظ یورو 2012، خداحافظ لحظه های ناب قشنگی.

آه یورو 2012 چه قدر فرق هست بین فوتبالی که با تو دیدیم و فوتبالی که اینجا می بینیم، همیشه، همواره! چه قدر ناب گذشت لحظه، لحظه ی با تو بودن و چه زود. قابلیت حسرت برانگیز تو نه فقط فوتبال سطح بالایی که به نمایش گذاشته شد، بلکه رفتارهایی بود که برای ما خیال می نماید. حمایت ها، دوستی ها، قشنگی ها.

با تو دیدیم که می شود 4 گل خورد و فریاد حیا کن، رها کن سر نداد. با تو دیدیم که چگونه می توان در لذت فوتبال غرق شد و غرق کرد دیگرانی را که همپایه هستند، رقیبند اما زیر باران بودن را دوست دارند.

با تو زشتی هم دیدیم. نژاد پرستی را و برخی فحاشی ها را. با تو اشکهای بالوتلی را دیدیم و خشمش را و شعارهایی که جای جای روانش را زخمی کرده بود. قسمت زشت تو انصافا سیاه تر از فوتبال این طرف آب است اما خب در عوض فوتبال ما آن قسمت سفید را اصلا ندارد و اینست که تعادلی دیده نمی شود، هر چه می بینیم ناهنجاریست!

آه یورو 2012 چه نظم چشم نوازی داشتی تو، آن چه برای ما آرزوست در تو یک امر عادی بود. همه چیز سر جای خودش و در زمان خودش، حتی شمارش معکوس گوینده ورزشگاه و مردم؛ 10، 9، 8، 7، 6، 5، 4، 3، 2، 1 و صدای سوت داوری که توپ را می لغزاند روی چمن سبز.

خداحافظ بهانه ی دور هم بودن های شبانه. گفتن ها، شنیدن ها و دل غصه هایی که با هر گلت برای دقایقی هم که شده فراموش می شدند. باور کن دیدن فوتبال باکیفیت خودش نعمت بزرگی است و تو از همان سوت افتتاحیه دیدنی زیاد داشتی.

خداحافظ یورو، تا بعد!

 


 
 
بیایید ایتالیا را بازی ندهیم
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
 

اسپانیا چگونه برد؟ ماتادورها به چه ترتیب یورو 2012 را فتح کردند؟ قاطع ترین پیروزی تاریخ فینال های مسابقات جام ملت های اروپا چگونه رقم خورد؟ 4 گلی که یک پیروزی تاریخ ساز را برای اسپانیایی ها به ارمغان آورد حاصل کدام وجه از فوتبال بود؟

اسپانیا با قهرمانی در یورو 2012 رکوردهای متنوعی را جابه جا کرد و البته رکوردهای تازه ای هم از خود بر جای گذاشت. این موفقیت تاریخی در حقیقت ادامه روند صعودی تیم ملی اسپانیا از یورو 2008 به این طرف است. سوال جالبی که می تواند نگاهی فراهیجانی محسوب شود به فینال یورو2012 همین است که اسپانیا به چه ترتیب توانست ایتالیایی را که بدان ترتیب آلمان قدرتمند را اسیر خود کرده بود، شکست دهد، بدون زحمت و با 4 گل؟!

برد کاملا تاکتیکی

موفقیت اسپانیا بدون شک نتیجه مجموعه ای از برتری های فنی، روانی و حمایتی بوده است اما خب به نظر می رسد در این بین بار دیگر باید به دانش بالای فنی دل بوسکه توجه کرد. به عقیده من پیروزی بر ایتالیا در فینال حاصل یک فرایند کاملا تاکتیکی بود که پیش از بازی از سوی دل بوسکه طراحی شده بود.

بدشانسی ایتالیا

شاید بدشانسی بزرگ ایتالیا را باید همگروهی این تیم با اسپانیا بدانیم. بازی دو تیم در مرحله گروهی موجب شد ذهن تحلیلگر دل بوسکه بتواند شناخت کاملی از نقاط ضعف و قوت ایتالیا پیدا کند و راه حل مناسبی برای پیروزی بر این تیم در فینال برگزیند، راه حلی خاص، غافلگیر کننده و بی نهایت شجاعانه.

از سوی دیگر ایتالیا هر چه در چنته داشت مقابل آلمان رو کرد و اینست که سقف توانش را به نمایش گذاشته بود و چیز تازه ای برای غافلگیر کردن اسپانیا نداشت. بر خلاف ایتالیا، تیم دل بوسکه همانند جام جهانی بازی به بازی توانایی هایش را افزایش و شکل تازه ای به فرایند عملکردیش داد.  

تاکتیک طلایی

دل بوسکه را بدون شک باید یکی از باسوادترین و کاربلدترین مربیان دنیا دانست. خلاقیت های تاکتیکی او بی نهایت است و بر پایه دو چیز بنا شده؛ تجزیه و تحلیل دقیق حریف پیش رو و ارائه ضد تاکتیک مناسب بر اساس توانایی های تیم خودش. ضد تاکتیکی مبتنی بر کسب نتیجه و نه فقط خنثی کردن تاکتیک های حریف.

خیلی از کارشناسان، فینال یورو 2012 را جدال خط هافبک های دو تیم می دانستند که خب معقول هم بود اما دل بوسکه چه کرد؟ او سطح کار را بالاتر برد. وی به دنبال راهی گشت که تیمش حتی نیاز به جدال سخت و سهمگین میانه میدان نداشته باشد. او با تکیه بر توان بالا و درک تاکتیکی فوق العاده بازیکنانش یک تاکتیک طلایی را ارائه داد.

دل بوسکه با همان وزن و وقار همیشگی و بعد از مرتب کردن یادداشت هایش حاصل از تماشای فیلم بازی های ایتالیا در این تورنمنت پا به زمین تمرین گذاشت، بازیکنانش را دور خودش جمع کرد و حرف گنده ای زد؛ «بچه ها ما قراره توی فینال، ایتالیا رو بازی ندهیم» به نظر عجیب می رسید اما این تاکتیک طلایی دل بوسکه بود. تاکتیکی که توانست قاطع ترین پیروزی را در تاریخ فینال های یورو 2012 رقم بزند.

منظور دل بوسکه از بازی ندادن ایتالیا چه بود؟ پیشتر باید یادآور شد این که تیمی تصمیم می گیرد در دومین فینال مهم دنیا (بعد از فینال جام جهانی) روند حرکتی تیمش را روی این اصل بگذارد که هر 11 بازیکن حریف از بازی خارج شوند، بسیار شجاعانه است و درصد ریسک بالایی هم دارد. دل بوسکه حتما از توانمندی نفراتش در اجرای این تاکتیک مطمئن بوده که تصمیم گرفته کل تیم ایتالیا را یک جا از بازی خارج کند.

اجرای صحیح این تاکتیک مستلزم دوندگی مداوم، قدرت بالا در حفظ توپ و همین طور توان بالاتر در باز پس گیری توپ از حریف در سریع ترین زمان ممکن است. واقعا کار سختی است اما اسپانیایی ها توانستند با این کار هم خط هافبک قدرتمند ایتالیا با حضور نخبه های چون پیرلو، مونتولیو و دروسی را از کار بیندازد و هم اجازه خودنمایی به دو تن از خطرناکترین مهاجمان این دوره از مسابقات یعنی بالوتلی و کاسانو ندهند.

فوتبال شش و هشتی

در مجموع در یورو 2012 اینیستا عملکرد بهتری نسبت به ژاوی داشت اما این بازیکن هم توانست در فینال بار دیگر همانی باشد که در جام جهانی دیدیم. ژاوی و اینی یستا بار دیگر توانستند فوتبال شش وهشتی (اشاره به شماره پیراهن این دو بازیکن و کنایه از ضرباهنگی که ژاوی و اینی یستا به بازی اسپانیا می دهند) خود را در کاملترین حالت به نمایش بگذارند و با وجود این که بدون مهاجم تخصصی (تا قبل از ورود تورس) بازی می کردند، خیلی زود ایتالیا را وادار به تسلیم کنند.

ایتالیا غافلگیر شد

جوزپه پراندلی حق بزرگی بر فوتبال ملی ایتالیا دارد. او توانست تیم از هم پاشیده حاضر در جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی را تبدیل به تیمی با انگیزه، یکدست و پر توان نماید. بدون شک او همچنان بهترین گزینه برای هدایت تیم ملی کشورش محسوب می شود. ایتالیا با او می تواند روزهای طلایی تری در آینده داشته باشد.

پراندلی در حقیقت بازی را به هوش و دانش بیشتر دل بوسکه و انسجام بالای اسپانیا باخت. پراندلی در حقیقت غافلگیر شد، بدجوری هم غافلگیر شد. او هیچ گاه فکر نمی کرد دل بوسکه تصمیم بگیرد ایتالیا را بازی ندهند. او تیمش را برای جنگ تن به تن در میانه میدان آماده کرده بود اما با پدیده ای عجیب روبه رو شد. کنار زمین ایستاد و تماشا کرد چگونه اسپانیایی ها حاضر نیستند توپ را به ایتالیایی ها بدهند و خب طبیعی است وقتی تیمی توپ را در اختیار نداشته باشد، هر چه قدر هم که بازیکنان بزرگ و تاثیرگذاری داشته باشد باز کاری از دستش ساخته نیست. لامبورگینی بدون بنزین، فقط قابلیت تماشا کردن دارد و بس! 

 


 
 
اینجا همه خوابند
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
 

کی گفته تو مرده ای؟ تو و مرگ؟ این حرف ها را نزن پیرمرد از تو بعید است. تو نمرده ای، تو فقط خوابیده ای! پا شده ای رفته ای آن گوشه نه چندان شلوغ، نه چندان خلوت شهر برای خوابیدن. خوابیده ای پیش نام آوران شهر و خوابیده ای و خوابیده ای!

***

کِی شد یک سال؟ نگفتمت خواب، خواب می آورد پیرمرد؟ نگفتمت چشم که بستی، خواب که رخنه کرد به جانت، شیرین می شود به کامت؟ نگفتمت سر مگذار بر سینه خاک سرد، خاک سخت؟ چگونه خوابت برد در چینش سنگریزه و کلوخ؟ آهای دروازه بان! دریبلت نکند این خواب لعنتی؟ نگفتمت بترس از این مهاجم بی رحم؟ چرا گفتمت اما تو خندیدی و بی لباس و دستکش پا سفت کردی روی خطِ خواب و خوابیدی و خوابیدی!

***

خبرت هست که در شهر چه ها می گذرد؟ خبرت هست که آش همان است و کاسه همان و کاسه لیسان همان؟! خبرت هست که هنوز هم هشت اندیشه ها گروی نه جهالت هاست؟ تو چه می دانی درین یک سال خواب آسوده ات چه ها که نکشیده فوتبال این سرزمین! خوابت خواب باد که رفتی و خوابیدی مبادا نوشت باز نیش شود بر تن ناکسان. رفتی و خوابیدی، پس آسوده بخواب که اینجا هم همه خوابند! خواب در خوابند و بیداری پیشکش فردای نیامده شان است.



 
 
داستان ال کلاسیکو
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

کمی که ادبی نگاه کنیم به قضیه، باید گفت فوتبال یک جورهایی به داستان کوتاه می ماند. گذشته از همه شباهتهایی که در این زمینه می شود برشمرد می خواهم به نکته ای ویژه و بسیار تعیین کننده اشاره کنم.

در نگارش داستان کوتاه شروع و پایان قصه از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است. شروع و پایان خوب، بیشترین سهم را در ارزشگذاری داستانهای کوتاه دارد، چه از نظر جذب مخاطب و چه از دیدگاه منتقدان. می خواهم بگویم فوتبال هم از یک چنین قانونی تبعیت می کند. تیمی که بازی را بهتر شروع کرده و به پایان می رساند بیشترین شانس را برای پیروزی دارد و باز می خواهم بگویم رئال مادرید مستحق این پیروزی بود چون هم شروع بهتری داشت نسبت به بارسلونای میزبان و هم پایانی هیجان انگیز.

رئالی ها بازی را باشکوه آغاز کردند. صدای سوت را که شنیدند، از همه راه های موجود برای حمله به دروازه میزبان استفاده کردند بدون این که حتی فرصت فکر کردن بدهند به شاگردان گواردیولا. حمله کردند و حمله کردند تا به گل رسیدند و این یعنی یک قابلیت بزرگ برای مورینیویی که خیلی پیشتر ثابت کرده نویسنده ای چیره دست در دایره فوتبال است.    

ال کلاسیکوهای دیگری را هم به خاطر می آوریم که مردان مورینیو آن را صد بار بهتر از بارسا آغاز و برتری خود را تحمیل کرده اند به کاتالان ها اما خب دیدیم که در ازای این شروع خوب، بارسایی هم پایان بهتری رقم زده اند برای بازی. این بار اما مورینیو نخواست سر بدهد به نوشتن گواردیولا. خواست سرنوشتش را خودش رقم بزند، اینست که قلم را شل کرد تا شخصیتهایش ادامه داستان را رقم بزنند. شخصیتهایی خلاق و کارساز مثل اوزیل و رونالدو که دیدیم بهترین پایان را برای ال کلاسیکوی 164 نوشتند و کلید قهرمانی را دادند دست خوزه مورینیو.

 


 
 
برای استقلال، برای نقدپذیری استقلال
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
 

آقایان، خانمها! در استقلال اتفاق مهمی رخ داده است. اتفاق؟ اتفاق مهم؟ چه اتفاقی؟ چه بسا این رخداد چندان هم فرایند پیچیده ای نبوده باشد اما قطعا رویداد مهمی است، خیلی مهم. خیلی مهمتر از آن چیزی که همین الان فکرش را می کنیم. چطور؟

به روند بازی استقلال مقابل صبای قم توجه دوباره ای می کنیم و تعویضهای انجام شده را بار دیگر مورد بررسی قرار می دهیم. آهان داریم نزدیک می شویم. کنکاش بیشتر، دقت افزون تر. کار سختی نیست. فوتبال را مثل شعر می شود خواند، می شود آن را حس کرد. صدای ضرباهنگ زندگی است صدای سوت آغاز بازی.

جالب است، نه؟ گویا یک چیزی دارد دستگیرمان می شود. شاهد یک جور عملکرد تیمی متفاوت از استقلال هستیم. اوهوم، خوب داریم پیش می رویم. چه تفاوتی؟ استقلال بازی را هجومی آغاز کرده. طبیعی است؟ به طور معمول بله، اما برای تیم مظلومی در حقیقت یک جور روشن بینی تاکتیکی است. برای تیمی که کم ندیده ایم محتاط ظاهر شود، چنین شروعی یک سورپرایز واقعی است. اوه نباید عجله کرد. قرار است بیش از اینها غافلگیر شویم. استقلال یک گل به حریفش زده اما خبری از عقب کشیدن نیست. تیم به دفاع مطلق که روی نیاورده هیچ، بلکه همچنان مشغول حمله کردن است. باور کردنی نیست، هست؟ نیست که نیست. آقا جان باور کردنی نیست.

ببینم آیا این واقعا تیم مظلومی است؟ آیا این همان استقلال دربی 74 است؟ نه، شباهت چندانی به آن تیم ندارد، دارد؟ دارد. آن تیم هم بازی 2 بر صفر برده را باخت. نه، ندارد. این استقلال متفاوت بازی می کند، خیلی متفاوت. گل دوم را هم می زند و همچنان حمله می کند و می رسد به گل سوم. این تیم کوتاه بیا نیست. این استقلال، استقلال سابق نیست. این تیم می خواهد بگوید جربزه قهرمان شدن را دارد. جنمش را دارد، لیاقتش را دارد.

روزی شاعری سرود؛ قرار است در این بازی از فرط غافلگیری تا حد سکته هیجان زده شویم. چطور؟ آیا ما در ایرانیم؟ اینجا تهران است؟ این استقلال است که نیمه دوم را هم همچنان هجومی آغاز کرده؟ آیا این مظلومی است که دارد تعویض هجومی می کند آن هم در حالی که تیمش 3 بر صفر پیش است؟ نه، نه این یکی دیگر باور کردنی نیست. مظلومی؟ تعویض هجومی؟ یعنی او یک هافبک را به جای یک مهاجم وارد زمین نکرد؟ نکرد؟ نه، باورمان نمی آید. این چه شوخی زننده ای است وسط یکی از حساس ترین بازیهای لیگ؟

اوه، گویا تیموریان در حال خروج از بازی است. خبرها درست بوده. شایعه نبوده، دروغ نبوده، بهتان نبسته اند به دامان سوبله، چوبله اش اما آخر پرویز خان حساب قلب مردم را نکردی؟ این همه سورپرایز؟ راستش از کسی پنهان نیست، از خود تو چه پنهان؛ پیش بینی می شد در شجاعانه ترین حالتی که می شود برایت متصور بود جباری را بنشانی به جای زندی و سفارش پشت سفارش که «مجتبی، تیم را جلو نکشی، ها» اما گویا تو چیز دیگری!

این شک به جان ما افاقه نمی کند. چشم ها را باید شست، زیر باران. کدام جباری؟ کدام تیموریان؟ حتما اشتباه دیده ایم زیر باران. تو و این تعویض جسورانه؟ مطمئن باشیم کار هنکه نیست؟ کار هنکه است؟ جان پرویز خان کار هنکه نیست؟ گیرم که باشد. مهم این که کت تن مظلومی است. اگر اشتباهات و باخت ها مال اوست. این شاهکار مربیگری هم باید به پای او نوشته شود. یک کلام، ختم کلام!

تعویض دیگری در راه است. خب احتمالا مظلومی این بار سعی در کنترل بازی خواهد داشت. معقول هم هست. تیمش با 3 گل از حریف پیش است و کنترل بازی با شلوغ کردن میانه میدان یعنی افزایش تعداد هافبک ها و کم کردن مهاجمان یک تاکتیک عقل پسند ... اوه، اوه صبر کنید. مظلومی یک مهاجم تازه نفس را کشانده لب خط. مهاجم؟ میداودی؟ خب شاید بخواهد او را به خط هافبک اضافه کند. کرده قبلا از این کارها. نه، این بار از آن خبرها نیست. او جانشین یرکوویچ در همان خط حمله می شود و استقلال همچنان حمله می کند و حمله می کند تا سوت پایان.

آقایان، خانمها! باید برای این تحول روانی تاکتیکی به پا خاست و ساعت ها کف زد، بله ساعت ها. برای مظلومی و این درک منطقی از پتانسیلهای تیمش ارزش قایل شد و خوشحال بود از اینکه انتقادات درست در گوش جانش نشسته است.

برای قلمی که بعد از هر بازی اشتباهات و نقاط ضعف مظلومی و تیمش را به نقد کشیده این چند خط حکم احترام به مجموعه ای را دارد که از نقدها برای بهتر شدن استفاده کرده و می کند و این کمال هوشیاری است.

 


 
 
نقش گمشده سرمربی در فوتبال ایران
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
 

یک اتفاق بدی دارد می افتد در فوتبال ما و آن اینست که مربیان ایرانی در طول زمان به قدری از لحاظ فنی بی تاثیر ظاهر شده اند که گاهی خیلی ها فراموش می کنند نقش اصلی سرمربی یک تیم فوتبال چه باید باشد؟ هنوز هم موفق ترین مربیان وطنی معروفند به این که به قول معروف «کار را در بیاورند» و همه می دانیم که این کار را در بیاورند یعنی چه! هنوز حتی آن دسته از مربیانی که ادعای فنی بودن هم می کنند نتوانسته اند و نمی توانند تاثیرگذاری فنی مشهود و محسوسی روی تیم شان داشته باشند. تاثیری مشابه آن چه شاهد بودیم کرانچار بر سپاهان و دنیزلی بر پرسپولیس گذاشته اند.

اینجا در سرزمین ما طرف یکی، دو سال است دارد با تیمی کار می کند اما هنوز عشوه می آید که کارش تازه از فصل بعد آغاز خواهد شد! اما یکی مثل کرانچار و دنیزلی در کوتاه ترین زمان ممکن بیشترین تاثیرگذاری و مهمتر از آن بازده را داشته اند و می بینیم که دارند.

اینجا مربیان مدام از دست های پشت پرده و بیانیه و زمین کج صحبت می کنند. یکی مثل کرانچار و دنیزلی سرشان را می اندازند پایین، کارشان را می کنند و می بینیم که هیچ دست پشت پرده ای هم نمی تواند زیر پای تیم شان را خالی کند.

اینجا مربیان ما حتی از آنالیز ساده حریف خارجی هم ناتوانند جوری که بازیکن در زمین مبهوت است انگار که اژدها دیده اما خب توی همین فوتبال یکی مثل دنیزلی با مدافعان درجه دویی مثل شیث رضایی و محمد نصرتی خط حمله حریف را از کار می اندازد.

و مهمتر از همه این که اینجا مربیان ما می خورند و می خوابند و در تمرینات قدم می زنند، انگار که آمده اند «سیزده بدر» و در جواب تمام ناکامی ها هم لبخند مدل کفاشیانی ارائه می دهند که ما تلاش مان را کردیم؟ کدام تلاش؟ کرونومتر دست گرفتن و خاطره تعریف کردن کنار زمین تمرین هم شد تلاش؟ چند صد میلیون می گیرند و از آنالیز حریفی که بازی هایش مدام دارد از شبکه های متعدد کشورهای حوزه خلیج فارس پخش می شود عاجزند، اسم خودشان را هم گذاشته اند مربی.

مربی به یکی مثل دنیزلی می گویند که توانسته نقطه ضعف تیمش را تبدیل کند به نقطه قوت. توانسته از خط دفاعی که به تونل توحید می گفت؛ «زرشک» از فرط جا ماندن و راه دادن به مهاجمان حریف، چیزی بسازد که ببینیم مقابل الغرافه حتی یک اشتباه تاثیرگذار هم نداشته است. به این می گویند کار کردن. همین خط دفاعی را مربی قبل از دنیزلی هم در اختیار داشت. تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

مربی به یکی مثل کرانچار می گویند که تیم از هم پاشیده (چه از لحاظ فنی و چه از نظر روانی) مربی قبل از خودش را تحویل گرفت و حالا نه یکی از منسجم ترین بلکه منسجم ترین تیم ایران را روانه مسابقات می کند. یک نفر فوتبال فهم که می داند آنالیز کردن یعنی چه برود بررسی کند نظم تاکتیکی سپاهان را ببیند می تواند لنگه اش را در تیم یکی از همین مربیان مدعی داخلی پیدا کند؟

اگر قرار باشد به یکی مثل کرانچار و دنیزلی بگوییم سرمربی پس به سرمربیان وطنی چه بگوییم؟ چه می شود گفت؟



 
 
پیرمردی که خودش را قورت داد
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

مرد جلوی آینه ایستاد، نه آن قدر صاف که بخواهد مثلا گره ی کراواتش را سفت کند نه، کمی خمیده بود سمت جلو شاید برای این که بهتر بتواند طول و عرض دهانش را برانداز کند! نه این که واقعا بخواهد آن کار نشدنی را بکند نه اما خب آدمیزادست دیگر، یک وقت هایی پیش می آید ویرش بگیرد که مثلا اگر قرار باشد یک اتفاق نیفتادنی، بیفتد چه جوری می افتد؟

برای حرف گُنده ای که زده بود، هیچ آدم عاقلی پتانسیل وقوع قائل نبود اما خب مواقعی برخی بخش های پنهان روانش سر به سرش می گذاشتند، جوری که حس می کرد روزی باید آن کار لعنتی را بکند، چرا بکند؟ چون حرفش را زده بود و اصولا وقتی کسی از این دست ادعاهای دور از ذهن می کند، خودش اولین نفری است که می ترسداز وسوسه ی وقوع آن ناهنجار اما خب این جور وقت ها همیشه نیروهای زیادی هستند که به کمکت بیایند که اگر قرار باشد همه ی آدم ها، همه ی آن کارهایی که لافش را می زنند، بکنند دنیا قطعا شکل دیگری داشت که حالا توی این دوره و زمانه ارزش انسان به کارهایی که می گوید و می کند نیست، بلکه افراد دقیقا به اندازه ی بزرگی دروغی که می گویند، بزرگ می شوند!

مرد دروغش را گفته بود، مثل آب ریخته؛ جمع نشدنی! او که قرار نبود واقعا یک توپ فوتبال به آن بزرگی را قورت بدهد. باید می داد؟ معلوم است که نه. فقط احمق های مادرزاد می توانستند چنین انتظار سخیفی ازش داشته باشند. خب اگر این طور است پس دیگر نیازی نبود جلوی آینه با دهان پنج سانت در هفت سانتش ور برود. اصلش اینست که حتی اگر می خواست هم نمی توانست پای حرفی که زده بایستد. حالا اگر توپ پینگ پنگ بود می شد یک کارهایی کرد، می شد به هر ترتیبی شده پای حرف زده، ایستاد و از خجالت اهل انتظار در آمداما توپ فوتبال اصلا حرفش را هم نباید زد.

برای میروسلاو بلاژویچ تابستان 1998 رویایی شروع شد. او با شطرنجی پوشان کرواسی به خیلی ها «کیش» داد، چند تایی را هم «مات» کرد و در نهایت تیم ملی کشورش را به مقام سوم دنیا رساند. او به کمک دستیار اولش یعنی همان کلاه معروف یکی از پلیس های فرانسه که «چیرو» معتقد بود برایش خوش شانسی می آورد کاری کرد به مراتب بزرگتر از قورت دادن یک توپ فوتبال اما خب در نهایت آن کاری را که لافش را زده بود نکرد، شاید چون هیچ احمق مادرزادی دور و برش نبود که او را مجبور به انجامش کند.

معلوم نیست این که می گویند کروات های اروپایی رگ و پی ایرانی دارند باعث جذب بالای «ویچ»ها به فوتبال ایران شده، پول خوبی که گیرشان می آید یا این حقیقت تلخ که در اروپا کار چندانی برای آن ها نیست. آن روزهایی که صفایی فراهانی رییس وقت فدراسیون فوتبال ایران دست چیرو را گرفت و نشاند روی نیمکت تیم ملی این مورد آخر در مورد مربی سوم جهان صدق نمی کرد. یک جور موفقیت محسوب می شد برای ما که توانستیم او را داشته باشیم. چیرو بود با همه ی حرف های دوست داشتنی و گنده تر از دهانش و البته اخلاق خاله زنکی منحصر به فردی که تا باهاش کار نکردیم، دستمان نیامد چه آفت خانمان براندازیست این ویژگی بیشتر زنانه ی شرقی در وجود مردانه ی یک غربی نامدار.

مردی که یک روز صبح توی آینه دهانش را اندازه می گرفت از ترس قورت دادن توپ فوتبال، پا گذاشت به سرزمینی که زمانی خاک نیاکان کوچیده اش بوده و گفتن ندارد ماها با او، خیلی خیلی از ماها با اواز همان اول کار خواب خوش صعود می دیدیم در بستر توهمات تماما فانتزی. سودای صعود به جام جهانی و چه بسا تیم سوم جهان شدن! اما دریغ و درد که رویاهایمان با بلاژ سوخت، رویاهایش با ما خاکستر شد و میراث بر جای مانده اش سوای افسوس از دست دادن یک جام جهانی آسیایی، پروفسور جوانی بود که البته چهار سال بعد توانست ماموریت ناتمام رئیسش را به آخر برساند.

پای صفحه ی چهارخانه ی یک در میان سیاه و سفید روزگار، شطرنجبازی که وزیرش را در موقعیت کیش شاه حریف از دست داده باشد، سردار بی سلاحی است که باید سنگر به سنگر عقب نشینی کند و مرد توی آینه بعد از آن ناکامی بزرگ به چنین روزی افتاد. چیرو گشت و گشت تا دست آخر از بوسنی و چین و ماچین رسید به مس کرمانی که یکی از تیم های باشگاهی درجه دوی فوتبالی است که او زمانی سرمربی تیم ملی اش بود.         

کار بلاژویچ و مس کرمان پیوند شیشه و سنگ بود. شکستند، هر دو شکستند و این طور بگویم که چیرو کنار گذاشته نشد، شکست! بد جور شکست، آن جور که مربی جانشینش لاف بیاید اجازه دخالت نمی دهد به پیرمردی که زمانی مرد رویاهای میلیون ها کروات بوده؛ مربی سوم دنیا! آن جور شکست که به خاطر دریافت تتمه پول کوفتی اش از مسی ها کارش شده مدیریت تیم های پایه اگر تیم درست و درمانی وجود داشته باشد، البته!

دردناک است، می خواهم بگویم خیلی دردناک است تماشای زمین خوردن پیرمردی که روزی سر صبح در آینه دهانش را برانداز می کرد از ترس احتمال قورت دادن یک توپ فوتبال و حالا کارش رسیده به این جا که روزی هزار بار خودش را قورت می دهد، نه یک بار و دو بار، روزی هزار بار!

 


 
 
کاندیدایی که برنامه نمی دهد، نباید هم انتخاب شود
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
 

بعد از "مهدی تاج" که پیشترها انصرافش را از حضور در انتخابات ریاست فدراسیون فوتبال اعلام کرد، 2 کاندیدای دیگر هم نتوانستند امضای اعتماد لازم را کسب کنند تا عملا 3 نفر در این عرصه باقی بمانند؛ علی کفاشیان، عزیز‌الله محمدی و محمد حسین قریب.

رئیس فدراسیون فوتبال آینده را قرار نیست مردم انتخاب کنند. این حق قانونا به اعضای مجمع واگذار شده است. حالا اعضای مجمع یا طرف را می شناسند و به او رای می دهند یا در همین مدت باقیمانده شناخت پیدا می‌کنند و به فرد مورد نظر رای می دهند و در نهایت هم ممکن است به کسی رای بدهند که اصلا نمی‌شناسندش! که خب این آخری راه نادرستی است اگر چه مرسوم باشد!

سوال اینست که اگر قرار نیست مردم برای انتخاب رئیس آینده فدراسیون فوتبال رای بدهند پس این همه مصاحبه برای چیست؟ کفاشیان و عزیز محمدی چرا هر روز اهدافشان را در قالب گفت و گوهای رسانه ای بیان می کنند؟ چرا به خودشان زحمت می دهند، برنامه تدوین می کنند و آن را منتشر می نمایند تا به دست مردم و اهالی رسانه برسد؟ چرا این دو نفر هم مثل قریب نمی روند یک گوشه ای بنشینند و صدایشان هم در نیاید؟ وقتی قرار نیست پای مردم مستقیما به قضیه باز شود، این همه حرف و سخن برای چیست؟

جواب را احتمالا همه می دانیم؛ لزوم پاسخگو بودن به افکار عمومی.

اگر این 2 نفر هر روز مصاحبه می کنند یا مشروح برنامه شان را روی خروجی رسانه ها قرار می دهند فقط برای تبلیغ کردن نیست. برای اینست که این دو نفر خود را موظف می دانند اهدافشان را برای مردم و رسانه ها بیان کنند تا ضمن شفاف سازی این حق را در صورت رئیس شدن به مردم بدهند که بر اساس همین اهداف و برنامه ها بتوانند حقوق خود را مطالبه نمایند.

وقتی کفاشیان و محمدی برنامه هایشان را برای مسایل فوتبال کشور ارائه می دهند در حقیقت برای خودشان تعهد ایجاد می کنند که شکل درست کار هم همین است. بر اساس همین تعهد است که بعدها عملکرد هر یک از آن ها مورد نقد قرار می گیرد.

قسمت تاسف انگیز ماجرا اینست که محمد حسین قریب که درست یا غلط از او به عنوان گزینه وزارت ورزش نام برده می شود تا امروز در سکوت کامل وقت گذرانده و هیچ به خود زحمت نمی دهد برنامه ها و اهدافش را برای مردم و اهالی رسانه مطرح و تشریح نماید. ایرادات احتمالی اش را بشنود و با تبادل نظر، شکل شفافی به حضورش در انتخابات بدهد. همچنان پشت پرده مانده انگار که اصلا علاقه ای به حضور در این عرضه نداشته یا بر عکس آن قدر از رئیس شدن خود مطمئن است که نیازی به این جور اعمال دموکراتیک نمی بیند!

و در پایان سوال مهم مطروحه اینست که وقتی قریب تا امروز حاضر نشده هیچ جور شناختی از خودش ارائه بدهد، فردا روز اگر زد و به عنوان رئیس نشست جای کفاشیان این انتخاب بر چه مبنایی و بر اساس کدام شناخت از برنامه ها و اهداف او بوده است؟

قریب برنامه اش برای صعود تیم ملی به جام جهانی و نحوه حضور در برزیل 2014 چیست؟ یا در صورت عدم صعود چه کار خواهد کرد؟ او برای حفظ چهار سهمیه ایران در لیگ قهرمانان قرار است چه بکند؟ برنامه های او برای تیم های ملی سطوح پایه چیست؟ موضعش در زمینه کم شدن تعداد تیم های لیگ برتر کدام است و چندین و چند مورد این گونه که هر سه نامزد موظفند و باز تاکید می شود موظفند قبل از انتخابات در موردش توضیح بدهند، همان طور که اعضای مجمع هم وظیفه قانونی دارند به فردی رای بدهند که برنامه بهتری برای چهار سال آینده فوتبال دارد.

محمدی و کفاشیان بارها در مورد برنامه هایشان صحبت کرده اند اما در این زمینه هیچ خبری از قریب نشده است. او هیچ برنامه ای ارائه نداده و چون مبنا بر اینست که اعضای مجمع به برنامه افراد رای بدهند در نتیجه قریب در صورتی که برنامه ها و اهدافش را بیان نکند، نباید به عنوان رئیس فدراسیون فوتبال انتخاب شود.

 


 
 
چهار سال ناکامی دیگر در انتظار فوتبال ایران؟
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

مهلت ثبت نام افراد در انتخابات فدراسیون فوتبال به پایان رسید و در نهایت برای پست مهم ریاست، 6 نفر نامزد شدند. علی کفاشیان، عزیز الله محمدی، مهدی تاج، محمد حسین قریب، جمشید تقی زاده و یونس قربانی نفراتی هستند که در نهایت قرار است یکی از آنها رییس فدراسیون مهم فوتبال کشور شود.

در این هیاهوی انتخاباتی آنچه بیش از هر چیز دیگر جلب توجه می کند و نقل محافل و رسانه هاست گروه‌بندیهای حاکم بر این انتخابات، رایزنی های قبلی و پیش رو و خصوصا پرداختن به فرد یا افرادی است که تحت عنوان گزینه وزارتخانه و دولت مطرح هستند. خب در فضای انتخاباتی مهمی مثل فدراسیون فوتبال باید هم از این دست اظهارات و هیجانات یافت شود. باید هم شاهد نشاط ویژه این گونه رقابت ها باشیم اما توجه داشته باشیم این وقایع قرار نیست همه چیز انتخابات باشد.

برای فوتبال کشور آن چه مهم است این که در نهایت چه کسی قرار است رییس فدراسیون شود؟ کسی که قرار است صندلی ریاست را اشغال کند چه کاری از دستش برای این فوتبال بر می آید؟ آیا اصلا کاری بر می‌آید؟

و این سوال کلیدی ماجراست؟ آیا اصلا کاری از دست هر یک از این 6 نفر برای فوتبال ما بر می آید؟ سوای قربانی که سوابق و فعالیت های ورزشی اش بیشتر معطوف بوده به دانشگاه ها، 5 نامزد دیگر چهره های شناخته شده ای در ورزش کشور هستند. عملکرد آن ها در دوره های مسولیتشان از نظرها گذشته است و در مجموع قضاوت واضحی در مورد سطح توانایی شان وجود دارد.

بر اساس همین شناخت است که باید نگران وضعیت فوتبال ایران در 4 سال آینده بود. هر یک از این افراد در جای خود شخصیت های قابل احترامی هستند که ممکن است در حوزه های مختلف از توانایی های بالایی هم برخوردار باشند اما در زمینه فوتبال آن هم ریاست این ورزش مهم، محبوب و تاثیرگذار باید نگران عملکرد آتی هر یک از آنها به عنوان رییس فدراسیون بود.

هر یک از این افراد مسئولیتهای متعددی داشته اند و قرار نیست کسی آنها را به تجربگی (جز قربانی که در مقایسه با سایرین واقعا هم بی تجربه می نماید) متهم کند یا اینکه عنوان شود اینها کلا آدمهای ضعیفی در عرصه مدیریت هستند، نه اینطور نیست. هر یک از این افراد چه بسا در برخی مسئولیتها موفقیتهایی هم داشته‌اند اما وقتی قرار است در مورد ریاست فدراسیون فوتبال یعنی هدایت کلیت فوتبال کشور صحبت کنیم باید مجموعه توانایی های فردی، روانی، علمی و اجرایی این نفرات را مد نظر قرار بدهیم.

بر اساس چنین دیدگاهی باید عنوان کرد هیچ کدام از این 6 نفر نمی توانند فوتبال کشور را آن طور که مورد انتظار است پیش ببرند.

کفاشیان رییس فعلی فدراسیون کسی است که ناکامی های زیادی را به فوتبال کشور تحمیل کرده. در مجموع مدیر ضعیفی بوده و نتوانسته تاثیرگذاری لازم را در پیشرفت فوتبال کشور داشته باشد. حالا با معیار قرار دادن عملکرد و توانایی های کفاشیان و مقایسه آن با مجموعه توانش های سایر نامزدها به این نتیجه کلی می رسیم که 5 نامزد دیگر بعضا اگر ضعیف تر از کفاشیان نباشند، برتری چندانی هم نسبت به او ندارند.

به هر حال در نگاه اول کلیت این مطلب حالت پیش داوری دارد و شاید درست هم به نظر نرسد که این چنین در مورد موقعیتی که افراد مربوطه هنوز آن را تجربه نکرده اند قضاوت کرد اما خب حافظه تاریخی رسانه ها نشان می دهد که بخش اعظم قضاوتهایی که همان ابتدای کار توسط کارشناسان در مورد علی کفاشیان و توانایی هایش می شد، طی 4 سال فعالیت او در فدراسیون فوتبال درست از آب در آمد، متاسفانه!

 


 
 
بازیکن زاید دنیزلی، پرسپولیس را نجات داد
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

دربی 74 پایانی بود بر کابوسهای 2 سال اخیر پرسپولیسی ها. آنها استقلال را به یکی از قشنگ ترین شکلهای ممکن بردند و نوار پیروزیهای متوالی تیم مظلومی (بدون در نظر گرفتن تساوی در جام ولایت) را پاره کردند. همانطور که همه دیدیم این پیروزی بزرگ در حالی رقم خورد که استقلال با 2 گل از سرخها پیش بود و پرسپولیس 10 نفره توانست با درخشش و هت تریک ایمون زاید بازی را به سود خود خاتمه دهد.

در مورد این پیروزی خاص، مطالب متنوعی می توان نوشت. یک بازی زیبا که حرفهای زیادی برای گفتن داشت و مسایل بیشتری برای پرداختن و تحلیل کردن اما آنچه در این بین بیش از هر چیز دیگری ذهن مرا به خود مشغول کرده بررسی پاسخهای احتمالی چند سوال کلیدی است. سوالهایی از قبیل اینکه مظلومی چقدر در شکست تیمش مقصر بود؟ سهم دنیزلی از این برد چقدر است؟ آیا زاید مهاجم خوبی است و اگر هست چرا دنیزلی او را نمی‌خواست و با تحمیل باشگاه از وی استفاده کرد؟ چرا شیرازه خط دفاع استقلال بهیک باره از هم پاشید؟ آیا اخراج هنکه تاثیری بر افت یک باره استقلال داشته است؟

در ادامه به بررسی برخی عوامل تاثیرگذار بر روند دربی 74 می پردازم:

 

دنیزلی باز هم اشتباهش را تکرار کرد

همانطور که پیش بینی می شد دنیزلی تیمش را با سیستم 3-3-4 در زمین آرایش کرد که اتخاذ این سیستم کاملا هجومی برای پرسپولیسی که خط دفاع بسیار آسیب پذیر و شکننده ای دارد اشتباه محضی بود که می توانست شکست دیگری را برای این تیم رقم بزند که اینطور هم شده بود اگر درخشش زاید و اشتباهات فاحش منتظری و عمران زاده نبود.

بر خلاف آنچه دنیزلی در نشست خبری عنوان کرد همه می دانیم که سیستمها فقط یک عدد نیستند که اگر تاثیرشان در این حد بود دیگر کسی از سیستم استفاده نمی کرد و هر مربی همین طور کیلویی بازیکنانش را می‌ریخت وسط زمین!

سیستمها چارچوب تاکتیکی هر تیمی را مشخص می کنند. تیمی که 3-3-4 چیده می شود از 2 گوش چپ و راست استفاده می کند و یک مهاجم بلند زن دارد یعنی 3 عنصر صرفا هجومی. تیمی با این سیستم فقط از یک هافبک دفاعی استفاده می کند، یعنی میانه میدانش خلوت تر است و قدرت جنگندگی اش محدود به یک نفر می‌باشد. حال آنکه تیمی مثلا با سیستم 1-3-2-4 از 2 بازیکن با مشخصات هافبک دفاعی استفاده می کند، یعنی میانه میدان شلوغ تر با قدرت جنگندگی بیشتر. پس می بینیم که سیستمها فقط عدد نیستند. یک سیستم می تواند در حین بازی به سیستمهای دیگری تغییر کند اما اینطور نیست که فقط عدد باشد و بی تاثیر. دنیزلی این بهانه را تراشید تا از زیر بار مسئولیت اشتباهش شانه خالی کند.

 

کابوس استقلال؛ اخراج هنکه

شک نکنید اخراج میشاییل هنکه دستیار آلمانی مظلومی از روی نیمکت بدترین اتفاق ممکن برای استقلال در حوزه تاکتیک و جریانات فنی بود. با توجه به ضعف مفرط مظلومی در بازیخوانی و اتخاذ تصمیمات تاکتیکی درست، وجود هنکه یک برگ برنده همیشگی روی نیمکت آبی ها بوده و هست. اخراج او باعث شد استقلال تدبیر درستی در قبال تعویضهای دنیزلی نداشته باشد و در نهایت قافیه را ببازد.

 

اخراج اولادی؛ استارت پیروزی پرسپولیس

اخراج مهرداد اولادی از زمین مسابقه شروع افت روانی استقلالی ها بود. یکی از حساس ترین مقاطعی که مظلومی باید نقشش را به عنوان سرمربی ایفا کرده و مانع رخوت روانی تیمش می شد جوری که بازیکنان فکر نکنند کار تمام شده است اما او این کار را نکرد، می دانید چرا؟ به 2 دلیل. اول این که هنکه نبود تا رهنمود درستی به سرمربی استقلال بدهد و بدتر از آن اینکه خود مظلومی هم کار را تمام شده می دانست و این واقعا تاسف آور است. کسی که به جای تمرکز بر روند فنی و روانی تیمش مدام برمی گشت و برای هوادارانی که انواع و اقسام لقبها را به وی می دادند دست تکان می داد در نهایت باخت تا یاد بگیرد پیروزی در زمین مسابقه بدست می آید نه روی سکوها. جالب اینکه بخش کوچکی از همانها که مظلومی را تشویق می کردند در پایان بازی شعار «حیا کن، رها کن» سر داده بودند.

 

تعویضهای معمولی، تعویضی های عالی

یکی از معایب سیستمهای کاملا هجومی مثل 3-3-4 این‌ است که وقتی تیم عقب می افتد دیگر نمی توان عناصر هجومی بیشتری به تیم اضافه کرد چون از لحاظ ساختار سیستمی چنین پتانسیلی وجود ندارد. مثلا نمی توان تنها هافبک دفاعی تیم را بیرون کشید و مهاجم اضافه کرد. در چنین موقعیت تنها قدرت مانوری که سرمربی دارد جایگزین کردن عناصر هجومی با یکدیگر است تا شاید بر اساس کارایی بیشتر نفرات تعویضی نتیجه جبران شود. جالب اینکه دنیزلی خوش شانس بود که دقیقا همین اتفاق افتاد. یعنی مهدوی کیا و زاید یکی از بهترین بازیهایشان را ارائه دادند و کار را در آوردند.

می خواهم بگویم هر مربی دیگری هم به جای دنیزلی بود همین تعویضها را می کرد و انتخاب دیگری وجود نداشت. این طور نبود که بگوییم افندی خلاقیت و هوش! به خرج داده است؛ نه، اشتباه نکنیم. این تعویضهای دنیزلی نبود که بازی را برگرداند، بلکه نفرات تعویض شده چنین قابلیتی داشتند.

 

بازیکن زاید

جالب است بدانیم "ایمون زاید" مهاجمی که یکی از اتفاقات نادر تاریخ دربی یعنی هت تریک در کمتر از 10 دقیقه را رقم زد بازیکنی است که دنیزلی از خریداری شدنش توسط باشگاه پرسپولیس انتقاد و اعلام کرده بود حق و حقوق وی را بپردازند و او را راهی کشورش بکنند.

بله، دنیزلی، زاید را اصلا به عنوان فوتبالیست قبول نداشت و اگر با فشار و اعمال نظر مستقیم رویانیان نبود او مقابل ذوب آهن و بعد استقلال به میدان نمی رفت. زاید پس از بی توجهی های دنیزلی پیش از بازی با ذوب آهن اعلام کرده بود که اگر قرار است به او بازی نرسد بهتر است اجازه بدهند او برود که این مساله با موافقت دنیزلی مواجه شد اما باشگاه روی استفاده از او اصرار کرد و دیدیم کسی که دنیزلی او را حتی به عنوان فوتبالیست قبول نداشت هت تریک کرد، اینست می گویم دنیزلی کمترین سهم را در فتح دربی داشت سهمی حتی کمتر از رویانیان که بنا به توصیه اطرافیانش (و نه درک فنی خودش) و طی یک فرایند مدیریتی درست به دنیزلی اعلام کرد حاضر نیست قرارداد زاید را فسخ کند.

 

برای مظلومی فقط باید متاسف بود

پرویز مظلومی در نشست خبری و در پاسخ به این سوال که چرا ایمون زاید دست کم بعد از گل اولش توسط مدافعان استقلال پوشش داده نشد عنوان کرد که چون این بازیکن تا به حال بازی نکرده بوده در نتیجه او شناختی از مهاجم پرسپولیس نداشته و ضمنا مدافعان استقلال خودشان باید او را مهار می کردند.

جای افسوس و دریغ دارد. باید بگویم به عنوان یکی از اهالی رسانه ای ورزش سرافکنده شدم از فوتبالی که در آن افرادی با چنین تفکرات آماتوری و زننده ای سرمربیگری بزرگترین تیمهای باشگاهی کشور را صاحب می شوند.

آقای مظلومی! اگر قرار باشد بازیکنی بعد از بازی کردن شناخته شود پس فرق شما با کسی که تخمه به دست پای تلویزیون می نشیند چیست؟ تماشاگر عادی فوتبال هم بعد از این هت تریک زاید حالا از این بازیکن شناخت دارد. سوال اینست که فرق شما با دریافتی چند صد میلیونی با یک چنین کسی چیست؟ مگر استقلال باشگاه نیست؟ مگر سیستم جمع آوری اطلاعات ندارد؟ مگر آنالیزور ندارد؟ مگر شما قبل از بازی با یک تیم نفرات و تاکتیکهای آن تیم را بررسی نمی کنید؟ مگر شما در رسانه ها مطالعه نکردید که زاید صاحب رکورد سریعترین هت تریک فوتبال جهان است؟ مگر در باشگاه استقلال اینترنت پیدا نمی شود که جستجو کنید و سوابق این بازیکن را در لیگ ایرلند بررسی نمایید؟ آقای مظلومی اگر قرار است مدافعان خودشان یک بازیکن را انتخاب و کاور کنند پس نقش شما به عنوان سرمربی چیست؟ برای چه روی نیمکت می نشینید شما؟ افسوس و صد افسوس هر چند شما مقصر نیستید، مقصر هنکه است که اخراج شد!  

 


 
 
آقای دربی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
 

دربی 74 چهارمین دربی فصل جاری سرخابی‌هاست. اولین دربی دنیزلی در دوره جدید حضورش در ایران می‌باشد و این مربی ترک تبار سومین مربی پرسپولیس است که مقابل پرویز مظلومی قرار می گیرد در شهرآورد تهران. برخلاف دربی قبل، این بار استقلال است که شماری از بازیکنانش را در اختیار ندارد. پرسپولیسی‌ها سوای هاشمیان که به دلیل عدم حضور در تمرینات عملا شانس حضور در بازی را از دست داده، تقریبا با تمام قوا پا به میدان خواهند گذاشت اما خب استقلال، ساموئل و حیدری را به دلیل 3 اخطاره بودن در اختیار ندارد.

 

مظلومی، مرد رویا و کابوس، آقای دربی

تا قبل از دربی 74 مظلومی به عنوان سرمربی استقلال 5 بار مقابل پرسپولیس قرار گرفته است که حاصل این 5 مسابقه، 4 پیروزی در بازیهای رسمی و تنها یک تساوی در تورنمنتی موسوم به جام ولایت بوده است. پیش از این 2 مربی قبلی پرسپولیس یعنی دایی و استیلی طعم شکست مقابل مظلومی را چشیده اند و حالا نوبت رسیده به افندی سرخها تا ببینیم در نهایت به چه نتیجه ای مقابل یکی از موفق ترین مربیان تاریخ دربی های استقلال و پرسپولیس می رسد؟ مظلومی کسی است که روزهایی رویایی را برای هواداران تیمش به ارمغان آورده و از سوی دیگر تبدیل شده به کابوسی برای طرفداران پرسپولیس. بر اساس همین ویژگی این قلم او را ملقب می کند به «آقای دربی» کسی که به هرترتیب توانسته حریف سنتی استقلال را در چند بازی پیاپی شکست دهد.

 

4-2-3-1 محبوب مظلومی

پرویز مظلومی به طور کلی مربی محتاطی است، یعنی جزو مربیانی است که اعتقاد دارند در فوتبال گل نخوردن مهمتر از گل زدن است پس در یک مسابقه خاصه که دربی باشد و مهم و حساس باید ترتیبی اتخاذ کرد که تیم در درجه اول گل نخورد و در ادامه برنامه های منتهی به گل زدن پیگیری شود. این یک ایده محتاطانه اما پذیرفتنی در دنیای فوتبال است. بر اساس چنین تفکری همواره شاهد بوده ایم که مظلومی گرایش زیادی به استفاده از سیستم 1-3-2-4 داشته و دارد. یکی از اصلی ترین ویژگی های این سیستم بستن روزنه های دفاع خصوصا در عمق است به نحوی که خطر غافلگیری خط دفاع را تا حد زیادی کاهش می دهد. همچنین این سیستم در فاز دفاع باعث آزادی عمل بیشتر مدافعان در امر پوشش دادن می شود. قدرت تخریبی تیم در میانه میدان را بالا می برد و مانع از بازیسازی آزادانه هافبک های حریف می گردد. 1-3-2-4 جزو سیستمهایی است که قابلیت تبدیل بالایی از دفاع به حمله دارند. این سیستم در فاز حمله بسته به ویژگی های بازیکنان می تواند تبدیل به 2-4-4 و حتی 3-3-4 شود و قدرت هجومی تیم را به شکل محسوسی افزایش دهد. ترکیب احتمالی استقلال بر اساس این سیستم می تواند چنین باشد؛ گذشته از مهدی رحمتی به عنوان دروازه بان، پژمان منتظری، حنیف عمران زاده، میثم حسینی و علی حمودی همچون بازی های اخیر، تشکیل دهنده خط دفاع استقلال خواهند بود. با توجه به مصدومیت تیموریان و محرومیت ساموئل، احتمال می رود مظلومی از الونگ در کنار کیانوش رحمتی به عنوان 2 هافبک دفاعی استفاده کند. در میانه میدان اوضاع کمی پیچیده است. شایعات زیادی در مورد نرسیدن جباری به دربی شنیده می شود که به نظر ارزشی در حد همان شایعه دارند. او بازیساز آبیهاست و یک مهره بسیار تاثیرگذار محسوب می شود که بدون شک جایگزینی در حد خودش ندارد. اگر قرار باشد او به دربی 74 نرسد تنها گزینه موجود برای مظلومی استفاده از فریدون زندی در این پست است. در سمت راست اسماعیل شریفات جایگزین معقولی برای خسرو حیدری محسوب می شود و در سمت چپ هم میلاد میداودی به محسن یوسفی ارجح است با در نظر گرفتن این موضوع که میداودی میل به گلزنی و قدرت شوتزنی بیشتری دارد اما به اندازه یوسفی قابلیت بازی در فضاهای محدود کنار خط و سانتر کردن را ندارد. در این نقطه باید دید مظلومی به دنبال چیست. در نوک خط حمله هم برهانی به مراتب از نفرات دست چندمی مثل یرکوویچ موجه تر می نماید.

 

 4-3-3 جسورانه دنیزلی

کارنامه دنیزلی خیلی واضح و روشن به ما نشان می دهد که این مربی ترک تبار اعتقاد عمیقی به فوتبال هجومی دارد. او در سری قبلی حضورش در ایران قهرمانی های زیادی را از دست داد که این مساله یکی از محوری ترین ایرادهایی است که منتقدان ایرانی دنیزلی به وی وارد می دانند. می خواهم بگویم بخش عمده ای از این عدم موفقیت کامل مربوط می شود به همین روحیه تهاجمی دنیزلی و گرایشش به فوتبال زیبا، حال آن که برای قهرمان شدن نیاز به برخی استراتژی های دفاعی و محتاطانه هم هست. پرسپولیس دنیزلی در بازیهای گذشته معمولا با سیستم 3-3-4 بازی کرده است. تبدیل 4-1-4-1 استیلی به 3-3-4 این فرصت را به خط هافبک پرسپولیس داده تا بیشتر و بهتر از فضاهای میانه میدان برای بازیسازی و فشار روی خط دفاع حریف استفاده کند. 3-3-4 یک سیستم کاملا هجومی است که اگر قرار باشد در طول بازی به سیستم های مجاور یعنی 1-3-2-4 و 2-4-4 تبدیل نشود، بسته به سیستم تیم مقابل موجب از دست رفتن میانه میدان به نفع حریف می گردد. این سیستم توان دفاعی تیم را کاهش می دهد و از این بابت استفاده از آن یک ریسک بزرگ محسوب می شود. اگر دنیزلی جسارت استفاده از این سیستم را مقابل استقلال داشته باشد باید 90 دقیقۀ سختی را برای او پیش بینی کرد. در حالتی معقول تر می توان انتظار داشت او با سیستم 2-4-4 بازی را شروع کند و رفته رفته و با توجه به شرایط بازی به 3-3-4 مورد علاقه اش برسد. ترکیب احتمالی پرسپولیس در قالب سیستم پایه 3-3-4 می تواند چنین باشد؛ حسین هوشیار علاوه بر استعدادهایش، آدم خوش شانسی هم هست. معمارزاده درست دو بازی قبل از دربی آن فاجعه را مقابل صنعت نفت می آفریند تا به اجبار جایش را بسپارد به هوشیار تازه از راه رسیده و این دروازه بان نیز در مسابقه قبل از دربی مقابل ذوب آهن جوری بازی می کند که دنیزلی مجبور باشد در دربی او را درون دروازه بگذارد. اگر دنیزلی بخواهد بار دیگر روی معمارزاده قمار کند و آقا میثاق یک شاهکار دیگر خلق نماید آن وقت بخش بزرگی از هواداران حالا حالاها دنیزلی را نخواهند بخشید، حال آن که هوشیار حتی اگر بد هم بازی کند کسی به دنیزلی خرده نخواهد گرفت، پس بدون شک دنیزلی هیچ وقت حاضر نمی شود به این راحتی روی اعتبارش ریسک کند. مجتبی شیری، علیرضا نورمحمدی، حمید رضا علی عسکری و ابراهیم شکوری همچون بازی قبل مقابل ذوب آهن خط دفاع پرسپولیس را تشکیل خواهند داد. احتمالا علیرضا محمد (اگر از بند مصدومیت دستش خلاص شود) و مهدی مهدوی کیا نیمکت نشین باشند هر چند پیش بینی می شود دنیزلی مهدوی کیا را به عنوان یکی از تعویض هایش خرج کند. جلوی این خط دفاع چهار نفره مازیار زارع به عنوان تنها هافبک دفاعی تیم مامور مستقیم مهار جباری خواهد بود. نوری و کریمی هافبک های بازیساز پرسپولیس هستند که شعاع فعالیتشان تا کناره ها گسترده است. پرسپولیس در خط حمله حرف و حدیث های زیادی دارد. به جز غلامرضا رضایی در گوش راست که جایگاه ثابت و قابل دفاعی دارد، سرخها در دو منطقه دیگر این خط مشکل دارند. پرسپولیس مهاجم سرزن کلاسیک ندارد. هاشمیان قرار نیست بازی کند و ایمون زاید هم بعید است از ابتدا در ترکیب قرار بگیرد. می ماند هادی نوروزی که مهاجم بسیا خطرناکی است با دو نقطه ضعف؛ اول این که بعد از مصدومیت نسبتا بلند مدتش هنوز به آمادگی کامل نرسیده و در سویی دیگر او هر چقدر که در استفاده از پاس های عمقی بین مدافعان تبحر دارد، نمی تواند روی ارسال های بلند، نیاز تیم را برطرف نماید. در گوش چپ هم اولادی بدترین گزینه ممکن محسوب می شود چون بسیار کند است، استارت های ضعیفی دارد و از قدرت نفوذ پایینی هم برخوردار است. بازیکنی مثل فشنگچی ضعف های اولادی را ندارد اما ایراد عمده او اینست که گلزن نیست، چارچوب را نمی شناسد و بیشتر از این که به سمت دروازه حریف گرایش داشته باشد، جذب لب خط می شود.

 

راههای پیروزی بر استقلال کدام است؟

در حقیقت بردن استقلال کمی سخت است. اگر شما تیمی داشته باشید که آبیها آن را دست کم بگیرند شانس پیروزیتان بالا می رود اما خب دربی حسابش جداست. هیچ وقت پیش نمی آید که استقلال حریف سنتی اش پرسپولیس را دست کم بگیرد حتی اگر دهها بار این تیم را به صورت متوالی شکست داده باشد! شکست های استقلال از ابتدای فصل تا کنون را که مرور کنیم به نکات قابل توجهی می رسیم. بازی رفت مقابل تراکتورسازی، مسابقه ای بود که طی آن استقلال به هیچ عنوان نمی توانست برنده باشد. اگر بازی به جای یک 90 دقیقه، چند 90 دقیقه هم طول می کشید باز استقلال نمی توانست بر میهمانش غلبه کند. راهی که تراکتور در آن بازی پیدا کرده بود بهترین مسیر برای شکست دادن استقلال است. برای پیروزی بر استقلال بیشتر از مهارت های فردی و تکنیکی نیاز به مهارت های تاکتیکی هست. تیم شما باید بتواند به فرمولی دست پیدا کند که طی آن قادر باشد با کمترین حرکت توپ، نفرات بیشتری از استقلال را از بازی خارج کند. در این میان مهمترین مساله کنترل خط هافبک این تیم است نه برای گل نخوردن بلکه برای گل زدن. بله، برای گل زدن به استقلال باید بتوانید خط هافبک این تیم خصوصا دو هافبک دفاعی را حذف کنید. عملکرد استقلال در زمین مسابقه شبیه گل است. آنها یاد گرفته اند موقع دفاع خوب جمع شوند و موقع حمله باز. لحظه گل زدن به استقلال دقیقا زمانی است که این تیم می خواهد تغییر حالت بدهد، یعنی از حالت باز و هجومی به حالت بسته و تجمعی برود. اگر تیمی بتواند زودتر از جمع شدن آبیها در یک سوم دفاعی به محوطه جریمه استقلال برسد، شانس گلزنی و پیروزیش افزایش می یابد.

  

چگونه می توان پرسپولیس را برد؟

بردن پرسپولیس فرمول ساده ای دارد. این تیم از خط دفاع شکننده و پراشتباهی برخوردار است که البته بخشی از این شکنندگی به خاطر سیستم اتخاذی دنیزلی هم هست. برای گل زدن به این تیم باید فشاری چند وجهی و مداوم روی خط دفاعش آورد. لازم به توجه است مداوم بودن این فشار، کلید طلایی برای گشودن دروازه سرخهاست. مدافعان پرسپولیس از زمین و هوا آسیب پذیرند. به راحتی می توان از بینشان عبور کرد، بالاتر از آنها سر زد و مهمتر از همه این که حول و حوش محوطه جریمه ازشان ضربه ایستگاهی گرفت. برای بردن پرسپولیس فقط گل زدن کافی نیست بلکه لازم است برنامه دقیقی برای مهار دو هافبک بازیساز و در عین حال گلزن این تیم هم داشته باشید. کریمی و نوری فوق العاده خطرناکند. پاس های بسیار خوبی می دهند، موقعیت های متنوعی می سازند و در پایان خوب هم گل می زنند، خیلی خوب. عمده ترین راههای گل نخوردن از این دو نفر اینست که از دادن ضربات شروع مجدد بپرهیزید، فرصت شوتزنی در بیست متری دروازه را از آنها بگیرید و روی توپهای بلند، ششدانگ حواستان به آنها باشد.

 


 
 
فقدان رفتار حرفه ای در فوتبال ایران
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

هنوز مهر حکم انضباطی صادره در مورد تخلفات "شیث رضایی" و "محمد نصرتی" و امضای حکمی مشابه در مورد رفتارهای زننده حنیف عمران زاده و آندرانیک تیموریان خشک نشده، شاهد شاهکار دیگری از اهالی فوتبال بی انضباط و بی حساب و کتاب ایران بودیم.

"مجتبی جباری" و "جاسم کرار" هم همپای دیگر آماتورهای فوتبال این سرزمین نشان دادند که فقط پول هنگفت و حرفه ای می گیرند وگرنه حتی الفبای فوتبال حرفه ای را هم نمی شناسند. اینها طوری با هم رفتار می کنند انگار که آخر هفته با دوستان جمع شده اند توی زمین خاکی تا فوتبالی بازی کنند و وقتشان را بگذرانند! انگار نه انگار که دارند توی لیگ حرفه ای بازی می کنند! نه اینکه اتفاقات اخیر رخ داده در باشگاه استقلال تازگی داشته باشد، نه، بار اول نیست، اینجور هم که پیش می‌روند بار آخر نیز نخواهد بود و مشکل دقیقا همین جاست.

گذشته از این که چه تحلیلی در مورد رویدادهای آنارشیستی اخیر داشته باشیم مساله ایست که چه زمانی قرار است غیر حرفه ای بودن فوتبال ایران به خط پایان برسد؟ کمی که خاطراتمان را منطبق با تقویم مرور کنیم به نتایج وحشتناکی می رسیم، خیلی وحشتناک. مثلا به این نتیجه می رسیم که فوتبال ایران بیشترین حجم ناهنجاری رفتاری در کمترین زمان ممکن را داشته است! این ناهنجاریها فقط شامل رفتارهای آماتوری اخیر سرخابیها نمی شود. به عقب تر که برگردیم در همین فصل اخیر مسائل اینگونه بسیاری خاطرمان را خواهد آزرد. نمونه اش هم اقدام عجیب 2 بازیکن شاهین بوشهر کنار زمین!

بر این اساس فرضیه ای مطرح می شود مبتنی بر اینکه اگر قرار بود AFC علاوه بر مولفه هایی مثل امکانات سخت افزاری و مسائل اقتصادی گزینه ای همچون رفتار حرفه ای را هم مد نظر قرار بدهد ما حالا به جای 2 سهمیه قطعی و 2 سهمیه پلی آف، چند سهمیه بهمان تعلق می گرفت؟ حتم بدانید در چنین موقعیتی سهمیه ایران در لیگ قهرمانان آسیا حتی کمتر از این هم بود چون اجزای لیگ ما از مدیر و مسئول گرفته تا مربی و بازیکن همه آماتور هستند و آماتور رفتار می کنند. رفتار متناسب با مناسبات فوتبال حرفه ای چیزی است که در فوتبال ما وجود خارجی ندارد، خواه در استقلال باشد، پرسپولیس یا هر بخش دیگری!

مخلص کلام؛ در فوتبالی که فدراسیونش در حالی که حتی جزو نامزدها نیست اما خودش را شانس اول کسب عنوان بهترین فدراسیون سال آسیا معرفی می کند چه انتظاری می توان از دیگران داشت؟ خانه از پای بست ویران است!


 
 
دروازه بان
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠
 

هان! دروازه‌بان روزهای تلخ و شیرین دروازه، این آخرین باری که گذرت به ورزشگاه افتاده، کو استوک‌های همیشه آویزانت کنج دل این همه خاطره؟ کو پاهای کشیده‌ات راستی؟ چطور روی دست می‌روی به سمت دروازه؟ چطور ایستاده نیستی؟ چرا آرمیده بر تابوتی؟ نمی‌ترسی از طاق ورزشگاه که تاب نیاورد شکستنت را؟ نمی‌ترسی هوار شود از هول خاموشی‌ات روی سر این همه عاشق؟ آوار شود، روی سر روزگار؟ خاک بر سر کند دیده‌های بارانی سینه چاکان را؟ کجا جا گذاشته‌ای دستکش‌هایت را مرد؟ حالا که رهسپار آخرین دروازه‌ای چرا بی‌لباس؟ چرا یکدست سپیدپوشی مرد ‌آبی میدان‌های سبز؟ شماره یک سال‌های نه چندان دور، چرا بی‌شماره رهسپار میدانی؟ کجای کتاب قانون فوتبال نوشته که با تابوت هم می‌توان ایستاد زیر چارچوب هفت متری تیر و تور؟ برخیز دروازه‌بان، برخیز و ببین که گرچه خفته‌ای بی‌دغدغه روی خط دروازه اما، هیچ بازیکنی را یارای گل زدن به تو نیست! بر خیز و ببین که مردان، مردانگی را غلاف کرده‌اند، مهاجمان توپ‌ها را! کیست که دل داشته باشد توپ را بلغزاند سمت دروازه‌ای که تو بی‌لباس و کفش، بی‌شماره همیشه یک، بی‌خیال عالم قنوده‌ای روی خطش و آن قدر سرخوشی که دیگر حتی ساعت را هم نگاه نمی‌کنی به هوای رسیدن دقیقه نود! برخیز ستاره قرون و اعصار که ستاره‌ها هم در سوگ تو خاموشند این زمان، برخیز و ببین که نه توپی هست و توپزنی، برخیز و ببین که کسی را یارای ایستادن بر بالینت نیست جز بیوه سیاه‌پوشی که سجده زده بر قدمگاه همیشگی‌ات روی خط دروازه، خطی که پا سفت می‌کردی روی آن برای گرفتن پنالتی، برخیز که داور سوت پایان را برای خس خس نفس‌هایت به صدا در آورده، برخیز که وقت رفتن است، وقت آرمیدن بر گوری که دروازه همیشگی تو خواهد بود و این بار اوست که پاس می‌دارد تو را مبادا که گل بخوری از روزگار بی‌مروت این روزها! برخیز دروازه‌بان بی‌لباس و کفش و شماره، برخیز مرد کفن پوش پای در رکاب سفر ابدی! برخیز!

 


 
 
قبیله ی سرگردان اسطوره ها
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
 

نمی‌شود گفت اتفاق یا حتی رویداد. این که دری به تخته بخورد و رخ بدهد هیجان عاطفی آدمیزاد، دست به قلم ببرد و پاس بدارد منش کسی از جنس خودش را. نه، این چیزها نیست، حتی ندای وجدان نیست بابت بی‌توجهی به موجودی که سال‌ها کنارت، همین نزدیکی، لب خط و چمن نفس می‌کشیده اگر چه خس خس کنان و تو تازه این روزها خاطرت را با خاطراتش پیوند زده‌ای، دلت جوشیده به هوایش، سرت زده به سرش تا هوایی آدمی شوی که تا بوده ایستاده بوده، ایستاده در برابر باد!

نمی‌شود گفت شعار بوده یا حتی تزویر. این که دلت بنشیند به مرداب و تو شده برای وارهیدن از بند هزار بند پیچیده به پاهایت، ستایش کسی را بکنی که سال‌های استواریش را ندیده‌ای، نبوده‌ای که ببینی، شنیده‌ای و در ورای شنیده‌ها روزگاری فرصتی دست داده تا به تماشا بنشینی نفس‌های به شماره افتاده ی موجودی را که همه مسیر زندگیش را خلاف جهت آب شنا کرده، یک «گلف استریم» به تمام معنا، کاری که فقط از آدم‌های «مغولستان خارجی» برمی‌آید، «ماداگاسکاری‌های اصل» یک کلام!

و همچنین نمی‌شود گفت جوانتری، آن که حلقه‌های تنه درخت زندگیش چند ده‌تایی کمتر است، خواسته حرمت نگه دارد، حرمت قائل شود برای سرو استوار سروستان، آن که بر قله نشسته، تنها در کوهستان و البته سبز بابت ریشه‌هایی که تا کوهپایه امتدادشان است.  این حرف‌ها نیست، این حرف‌ها پیر و جوان ندارد، سن و سال نمی‌شناسد «ماهی سیاه کوچولو» بودن! به سن و سال نیست، به جنس آدمیزاد است، بافت شخصیتی انسان، این دست چیزهایی که رگ و پی روان آدم‌ها را می‌سازد، فوندانسیون انسان بودنشان محسوب می‌شود.

همه این‌ها را نمی‌شود گفت چون حق مطلب اینست که بگویی قبیله تنهاست، تنهاتر از تنهاترین‌هایی که تا به حال دنیا به خودش دیده! یک سامورایی را فقط یک سامورایی می‌تواند درک کند، بفهمد و برایش بنویسد که «هی مرد! خیلی مردی» و بدین گونه ادای احترام کند به نسلی که اگرچه همیشه سرگردانند اما همواره روانند در جاری زندگی آدم‌ها!

سرریز احساسات نیست، آئینه اعتقادات و منش است، یک جور الگوی رفتاری. الگو نه از آن جهت که فردی مقلد دیگری باشد، نه! الگو بدان معنا که یک مشت آدم‌های خاص بتوانند آدم‌های مثل خودشان را بفهمند، سوختنشان را درک کنند و پشت به پشت آنها بایستند در برابر باد، دوش به دوش آنان شنا کنند خلاف جریان آب و رسالت قبیله را سینه به سینه پیش ببرند، قبیله سرگردان اسطوره‌ها را! 

 


 
 
کوچینگ مبتنی بر تاکتیک ، کوچینگ مبتنی بر مدیریت و انگیزش
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

زبان حال مسئولان فدراسیون فوتبال از بالا تا پایین، این روزها « ای برادر کجایی؟» است به یاد فیلم برادران کوئن، حالا چرا؟ به نظر اینان گمشده، پیدا شده! سرانجام روزها این طرف و آن طرف را گشتن و به قول خودشان 50 مربی طراز اول دنیا را (داریم این همه مربی طراز اول؟) از دم تیغ معیارهای بلند و کوتاه فدراسیونی‌ها گذراندن، زحمت چندین و چند سفر خارجی را به جان خریدن! از روز و شب گذشتن و دنبال سرمربی گشتن برای تیم ملی آن هم از نوع مناسبش، شد «کارلوس کرش» پرتغالی! آخر سرود برادر جان کجایی آقایان شد دستیار سرشناس فرگوسن که حالا نمی‌شود گفت مربی کوچکی است، حالا نمی‌شود گفت پایه‌های روان فوتبالی‌اش مبتنی بر آنالیز است و از همین رو کار می‌کرده کنار دست سرمربی نامدار منچستر یونایتد.

کارلوس کرش را حالا نمی‌توان گفت مربی بی‌مایه‌ای است، برانکو و قطبی نیست که ایران را کردند سکوی پرتاب خودشان! کارنامه نسبتاً پر و پیمانی دارد اما سوال اینجاست که فدراسیون نشین‌ها سوای کارنامه و معیارهای دیگری که خودشان می‌دانند از لحاظ فنی چه نگرشی به انتخاب سرمربی آینده تیم ملی داشته و دارند؟

کوچینگ مبتنی بر تاکتیک

کارلوس کرش همان‌طور که اشاره شد یک مربی با نگرش‌های تحلیل‌گرایانه و مبتنی بر آنالیز است. کوچینگ کرش براساس متدهای تاکتیکی تعریف شده و شکل عملیاتی به خود می‌گیرد، یعنی اگر قرار باشد بهترین استفاده را از توانایی‌های فردی مانند کرش ببریم باید تیمی کاملاً تاکتیک پذیر در اختیارش قرار دهیم و این مقوله تاکتیک چیزی است که همیشه گمشده فوتبال ما بوده و هست از سطوح پایه نداشته گرفته تا باشگاهها تا تیم ملی! از لحاظ تعریف فنی، فوتبال ما خصوصا در سطح ملی مبتنی بر بازی فیزیکی، استفاده از خلاقیت‌های فردی و انگیزش است. تاکتیک جایگاه چندانی در فوتبال ما ندارد و بر همین پایه نمی‌توان انتظار تاکتیک پذیری، فهم تاکتیکی سطح بالا و همسویی تیمی بر مدار سیستم‌های فنی از آن داشت. پس به چه نتیجه‌ای رسیدیم؟ این که کرش یک مربی با توانایی‌های تاکتیکی است که کوچینگ و هدایتش هم بر همین اساس است، حال آن که تیم ملی ما هیچ گاه چنین تاثیرپذیری فنی در زمین فوتبال نداشته و به این زودی‌ها هم نخواهد داشت!

کوچینگ مبتنی بر مدیریت و انگیزش

شاید بتوان مدعی شد گزینه‌ای مثل فیلیپه اسکولاری به مراتب مفیدتر و کارآمدتر باشد برای ما چرا؟ چون روش کوچینگ مربیانی مثل اسکولاری با فرهنگ فنی فوتبال ما سازگاری صددرصد دارد، یعنی کوچینگ مبتنی بر مدیریت تیمی و انگیزش‌های فردی! داستان قهرمانی برزیل در جام جهانی 2002 کره جنوبی - ژاپن و استفاده اسکولاری از منویات کتاب «هنر جنگاوری» اثر «سان تزو» موید همین نکته می‌باشد. بر همین مبناست که شاهد بوده‌ایم مربیانی مثل «آری‌هان» و «دنیزلی‌» تجربه‌های موفق‌تری در فوتبال ایران بوده‌اند.

همه می‌دانیم که فوتبال ما از تاثیرپذیری انگیزشی بالایی برخوردار است. نمونه برایش بسیار است از حماسه ملبورن گرفته تا خیلی مسائل دیگر. از طرفی بارها به چشم دیده‌ایم که توان مدیریتی مربی و گرایش‌های ضد بازیکن سالارانه‌اش بخشی عظیم موفقیت‌های فوتبال ما را رقم زده است.

توجه

مقوله پیش گفته نکته کوچک اما بسیار مهم و تاثیرگذاری بر روند حرکتی تیم ملی در آینده است که امید می‌رود تا کار از کار نگذشته فدراسیون نشین‌ها بدان توجه کنند تا تجربه «بلاژویچ» بار دیگر برای فوتبال ایران تکرار نشود.

 


 
 
سقوطی دیگر لازم است، آیا؟
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 

1- شایعاتی با پیرنگ واقعیت

افتادن تیمی با عنوان ملی، طی تورنمنتی فشرده مثل جام جهانی یا همین جام ملت‌ها در ورطه مسائل حاشیه‌ای، بی‌نظمی‌ها، درگیری‌ها و خصوصاً باند بازی‌ها بیانگر عدم انسجام روانی آن مجموعه است که قطعاً قویترین تیم‌ها از لحاظ فنی را هم زمینگیر می‌کند. نمونه‌اش تیم ملی فرانسه در جام جهانی اخیر،  با آن همه ستاره!

روزها قبل از آغاز جام ملت‌های خودمان کم نشنیدیم از حاشیه‌های تیم ملی که برای ما اصحاب رسانه در طول سال‌ها سر و کله زدن با فوتبال و فوتبالی جماعت ثابت شده هزار بار هم که بگویند شایعه بوده، پیرنگی از واقعیت دارد این جور قضایا و اصلاً کار ما تمییز دادن این دو مقوله است. وقتی بزرگ و کوچک تیم ملی تکذیب می‌کنند غائله موضعگیری ملی‌پوشان علیه نکونام و شجاعی یا حتی درگیری لفظی کاپیتان (نکونام) با سرمربی (قطبی) را، شاید بتوان جماعت علاقمند را راضی کرد به این که خبری نبوده اما برای روزنامه‌چی جماعت کنار هم چیدن تناقضاتی که در تکذیبیه‌های مختلف شاهدش هستیم هزار بار ساده‌تر از تدوین پازل تاکتیکی توسط خیلی از مربی‌هاست! بر این اساس، نگران تیم ملی بودیم (و هستیم) که علاوه بر نداشتن انسجام فنی استاندارد، حالا یکپارچگی روانی‌اش را هم از هم پاشیده می‌دید اما خب تا اینجای کار جریان جوری دیگری پیش رفته است.

2- باز هم سقوط، باز هم دل‌های زخمی

مباد آن روز که چشم‌ها و گوش‌های ما عادت کنند به دیدن و شنیدن خبر سقوط هواپیمایی دیگر، بس که هواپیما می‌افتد در این سرزمین از عرش به فرش! چه چشم‌هایی که گریان نمی‌شوند برای بنی آدم هم گوهر در آفرینش، چه دل‌هایی که زخمی زخم مردگان حادثه نمی‌شوند و هیهات که پذیرفته‌ایم این حقیقت تلخ را که آخرین سقوط نخواهد بود در بوم سقوط‌های روزمره!

خودکشی هواپیمای بوئینگ زهوار در رفته ایران ایر حوالی زادگاه زرتشت، نرسیده به دریاچه‌ای که مدتها قبل از امثال این بوئینگ‌ها، مرگ را به چشم خویش دیده و بس که گریسته به حال نزار خویش، کوه نمک نشسته به پایش، پای در زنجیرش! بیچاره ارومیه، بیچاره ارومیه‌ای‌ها که به چشم دیدند تکه‌تکه شدن آدم‌ها را!

من و تو اینجا نشسته‌ایم به  فراخی، آسودگی خیال و سرگرم عاشقیت‌های روزمره خویشیم، چه می‌فهمیم از درد جان باختگان، حال بازماندگان، چه می‌دانیم؟ باید ببینی و چون شمع آب شوی بر مزار مرگ راحت‌تر از آب خوردن که این جور مسافر به مقصد نرسیده را می‌بلعد، امان از مرگ!

3- پیراهن سیاه و غم گل و اشک غلتان

مساله آنجا در قطر جدی‌تر از چیزی بود که ما اینجا در وطن فکرش را می‌کردیم، خیلی جدی‌تر! ملی‌پوشان حسابی تحت تاثیر خبر سقوط بوئینگ بی‌خاصیت ایران ایر قرار گرفته بودند، غم به دلشان نشسته بود از روزمرگی‌های سقوطی دیگر.

قطبی مشکی پوشید، روبان مشکی زد بر پیراهن ملی‌پوشان و نشست پای گوش جان (روان) بازیکنان که بروید بازی کنید به عشق ماندگان حادثه، به یاد رفتگان واقعه. پایان بازی با عراق را قطبی قبل از مسابقه برای شاگردانش رقم زده بود؛ بردن برای تقدیم کردن به قربانیان حادثه، این شد که بعد از گل غلامرضا رضایی، غم دوید به چهره‌اش و بعد از گل ایمان مبعلی، اشک نشست به چشمانش و نکونام از خودش وارهید، دیگران وارستند از او و من‌ها همه ما شد!

قطبی با استفاده از یک فاجعه ملی، روان مسافران قطر را به هیجان واداشت، دل‌هایشان را یکی کرد و این مُسکن قوی نه تنها مقابل عراق بلکه در مصاف با کره شمالی هم دردهای بی‌شمار فوتبال ایران را به بوته فراموشی سپرد. دل‌های ملی‌پوشان از درد خویش، بی‌خود شد، گره خورد به هم و باید که این گره را کور کرد، نگذاشت وا رود، وا رهد تار و پود درهم تنیده شاهزاده‌های پارسی!

4- سقوطی دیگر، آیا؟

برای مرحله حذفی قطبی چه دارد در آستین برای یکدل کردن بازیکنان صد دله‌اش؟ زبانم لال، سقوطی دیگر لازم است، آیا؟ برای دادن یک شوک روانی دیگر و تیم شدن آن همه من که نیم من هم نیستند اما صد من ادعا دارند و صد خرمن افاده، چه باید کرد؟ باید از مرگ کدام عزیزان برایشان انگیزه ساخت؟ جز به مرگ راضی نمی‌شوند؟ راه ندارد دل بدهند به شادی مانده‌ها، زنده‌ها؟ نمی شود برای گل روی این مردم زخم خورده که هر لحظه رنج دوران می‌برند برای تابان ماندن گوهر وجودشان، دل به دل هم بدهند، زور بزنند برای تیم بودن، بلکه این معجزه ما را برساند به ته خط؟ اول و دومش مهم نیست، شما را به جان جانانه وطن، چند صباحی از خود بگذرید برای مردم؛ « ای یکدله صد دله، دل یکدله کن»، همین!

 


 
 
عرضه،امید، کمی هم شانس
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩
 

فصل پیش روی لیگ قهرمانان با قرعه کشی و تشکیل گروه های هشتگانه چارچوب عینی تری یافت. حالا چهار نماینده کشورمان حریفان خود در مرحله ی گروهی را شناخته اند و می توانند وارد فضای عملیاتی تری برای حضور قدرتمند در فصل جدید لیگ قهرمانان شوند.

سپاهان، استقلال، پرسپولیس و ذوب آهن بدون شک چهار باشگاه برتر کشور هستند. به دیگر سخن ایران در فصل پیش رو با چهار قدرت باشگاهی اصلی اش وارد مسابقات خواهد شد اما اگر چه هر کدام از این چهار تیم به صورت تئوریک پر قدرت و پر آوازه هستند اما تجربه نشان داده که فوتبال ما هیچ گاه بر اساس قدرت ذاتی خودش به جلو نرفته بلکه مبتنی بر وضعیت حریفان است که ما می توانیم نقشه صعود را طرح ریزی کنیم. بر همین مبنا ابزارهای صعود هر یک از نمایندگان کشورمان در فصل پیش روی لیگ قهرمانان مورد بررسی قرا می گیرد:

سپاهان؛ امید و دیگر هیچ

طلایی پوشان اصفهان با الهلال عربستان، الجزیره امارات و الغرافه قطر همگروه هستند. سه حریفی که قهرمان کشورهایشان محسوب می شوند و جزو قدرت های اول فوتبال منطقه. سپاهان از نظر پتانسیل، توان تیمی و قدرت مدیریتی حریف دست و پا بسته ای نیست اما سپاهان قلعه نویی فصل قبل در گروهی که حریفان ساده تری پیش رویش قرار داشتند چندان امیدوار کننده ظاهر نشد. الهلال تیمی است که فقط به صعود و قهرمانی می اندیشد. این تیم اگرچه در نیمه نهایی فصل گذشته توسط ذوب آهن حذف شد اما گزینه اول صعود از این گروه است. الغرافه کابوس پرسپولیس در آخرین حضور آسیایی سرخ ها بود و همه می دانیم که یک تیم گردن کلفت و مدعی صعود است و دست اخر می رسیم به الجزیره که همین فصل قبل قهرمان ایران یعنی استقلال را زمینگیر کرد تا داغ صعود به دل آبی ها بماند. پس می بینیم که سپاهان کار بسیار سختی در پیش دارد. گروهش گروه مرگ است و به نظر من این تیم بر اساس پازل تاکتیکی و شناسه ای که از اندیشه های فنی قلعه نویی و ناکامی های همیشگی اش در آسیا دارد فقط می تواند امیدوار باشد. فقط امید و دیگر هیچ!

استقلال؛ فقط عرضه می خواهد

در میان تیم های ایرانی استقلال بهترین قرعه نصیبش شده، در این شکی نیست. النصر جزو قدرت های درجه دوم فوتبال عربستان است. پاختاکور یک تیم همیشه ناکام در سال های اخیر مقابل نمایندگان ایران بوده است. تیمی هم که از پلی آف بیاید هم حتی سطحش از دو حریف دیگر استقلال هم پایین تر خواهد بود.

استقلال مظلومی امسال گله ای از شانس ندارد. خوب خوش شانس بوده، حالا فقط عرضه می خواهد تا خیلی راحت از گروهش صعود کند. از لحاظ مهره، حمایت هوادار و چند مورد دیگر با فاصله از حریفانش برتر است. فقط در در زمینه کوچینگ باید مراقب بود. مظلومی باید باهوش و جسور باشد. وا ندهد و به تیمش بفهماند اگر با این شرایط استقلال نتواند از گروه دوم صعود کند یک ننگ است.

پرسپولیس؛ کمی شانس

کار پرسپولیس نه به سختی کار سپاهان است نه به آسانی کار استقلال. الاتحاد عربستان تجربه تلخی مقابل ذوب آهن داشته و بدون شک در پی جبران ناکامی فصل قبل است. حریف اصلی پرسپولیس بدون شک همین تیم است. یک دوئل به تمام معنا. بنیادکار اگر چه قدرت فصل های قبل را ندارد اما به هر حال تیم قدرتمندی است، خصوصا که با توجه به حذف کردن پرسپولیس در دو فصل قبل از لحاظ روانی موقعیت برتری نسبت به سرخپوشان دارد. به نظر می رسد این دو تیم برای کسب مکان دوم جدول کورس خواهند داشت. الوحده امارات اگر چه اسم بزرگی برای پرسپولیس محسوب نمی شود اما به هر حال حریفی هم نیست که بشود دست کمش گرفت.

در مجموع پرسپولیس اگر پرسپولیس اوایل فصل باشد (نه پرسپولیس این روزها) توان صعود به مرحله ی بعد را دارد اگر چه به نظر می رسد کمی هم نیاز به خوش شانسی دارد. در فوتبال ما هم که دایی به خوش شانس بودن معروف است.

ذوب آهن؛ مقتدر مثل یک نایب قهرمان

تحلیل کردن ذوب آهن به دلیل این که تیم یکدستی در سال های اخیر بوده است راحت تر است. یعنی این اطمینان وجود دارد که پیش بینی کنیم ذوب اهن با همان روالی که تا فینال رفت فصل پیش رو را پی بگیرد. بر این اساس می توان گفت این تیم با شخصیت گزینه اول صعود از گروه چهارم است. الریان قطر، الامارات امارات و حتی الشباب عربستان هیچ کدام حریف قدرتمندی برای نایب قهرمان آسیا محسوب نمی شوند. ذوب آهن کافیست خودش باشد؛ مقتدر مثل یک نایب قهرمان!

 


 
 
سوادی قهرمانی با فوتبال شش و هشتی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩
 

حالا می‌شود گفت جام جهانی نوزدهم از آب و گل در آمده، بدین معنا که اینک مدعیان چهره واقعی‌تری به خود گرفته‌اند، بدین معنا که نه برزیلی هست، نه آرژانتینی و این دو، تیم‌هایی بودند که درصد بالایی از احتمالات مربوط به قهرمانی را به خود اختصاص داده بودند. حالا رای‌های عمومی زیادی که در سبد فرضی این دو نماینده آمریکای جنوبی ریخته شده بود، پخش شده بین چهار تیم باقیمانده در مرحله نیمه نهایی. این معنای دقیق از آب و گل در آمدن جام امسال است.

آن چه در مورد درصدهای احتمالی مربوط به فوتبالدوستان و تماشاگران عنوان شد شامل عوامل فنی و درگیر در مرحله نیمه نهایی هم می‌شود. بله، حالا نگرش مربیان و بازیکنان چهار تیم حاضر در این مرحله هم تغییر کرده است. برای دل بوسکه‌ای که احتمال می‌داده در نیمه نهایی با آرژانتین و سبک خاص فوتبالش مواجه شود یا در فینال با برزیل حالا احتمالات دیگری پیش روست. این در مورد هلندی‌ها، آلمان‌ها و مردان اروگوئه هم صدق می‌کند. بله، اوضاع عوض شده است.

در این مقاله، اسپانیا هدف تحلیل ماست. تحلیل از آب و گل در آمدن جام از دیدگاه ماتادورها، تحلیل تغییراتی که دل بزرگ حالا بدان‌ها می‌اندیشد و تحلیل رویدادهایی که قرار است به وقوع بپیوندند.

نکته بحث انگیز و نقطه اختلاف‌ نظر کارشناسان در مورد اسپانیا بدون شک میانه میدان است. جایی که دل بوسکه تصمیم به استفاده از دو هافبک دفاعی گرفت و بدین ترتیب پیرمرد غرغروی اسپانیایی یعنی آراگونس را بر آن داشت تا وی را متهم کند به خراب کردن فوتبال «تیکی تاکا»ی ماتادورها، اما به هر حال دل بوسکه با همین تدبیر توانست اسپانیایی‌ها را به مرحله‌ای برساند که تا به حال تجربه‌اش نکرده‌اند.

حالا دو سوال به وجود می‌آید؛ اول این که آیا دل بوسکه با پی گرفتن همین روش به فینال و نهایتاً قهرمانی می‌رسد؟ دوم؛ آیا دل بوسکه باید تغییر اواسط نیمه دوم بازی مقابل پاراگوئه را این بار و از ابتدا انجام دهد؟ یعنی ژابی آلونسو را روی نیمکت بنشاند و با بوسکتس راه را ادامه دهد؟

البته او می‌تواند همان روالی را پی بگیرد که مقابل پاراگوئه شاهدش بودیم یعنی بازی را با دو هافبک دفاعی آغاز کند و در صورتی که کار گره خورد با تزریق عناصر تهاجمی مثل پدرو و یا فابرگاس به مقصودش نائل آید. مقابل پاراگوئه ما شاهد همین تغییر بودیم که در نتیجه‌اش گل برتری ماتادورها را هم تماشا کردیم. این اتفاق چنین تحلیلی را در اذهان تثبیت کرده که چون دل بوسکه دست از اعتقادش به بازی با دو هافبک دفاعی کشید، توانست موفق شود، اما سوال اینجاست که مقابل آلمان با آن ضد حمله‌های سریع و گل ساز هم می‌توان دست به ریسک زد و دل خوش کرد به تیکی تاکا؟

در این میان خیلی‌ها مثل من معتقدند دل بوسکه می‌بایست تدبیر درستش در استفاده از دو هافبک دفاعی را مقابل آلمان هم پی بگیرد اما این مساله فقط کلید شکست نخوردن اسپانیاست. کلید پیروزی جای دیگر است، دقیقاً یک خط جلوتر جایی که شماره شش و شماره هشت اسپانیا‌یی‌ها ساز پیروزی را برای ماتادورها کوک می‌کنند. اسپانیا موسیقیایی بازی می‌کند. فوتبالش ضرب خاصی دارد روی دایره فوتبال. از کاسیاس‌ تا جایی که بوسکتس و آلونسو ایستاده‌اند، ریتم کند است؛ فوتبال بسته اما وقتی چوب امداد می‌رسد به اینی‌یستا و ژاوی، ریتم شش و هشت می‌شود، ضرب‌ها تندترند و نوای مهیج‌تری از این موسیقی گوشه‌ای به گوش می‌رسد.

اگر کلید گل نخوردن اسپانیا، محکم بسته شدن کمربند میانی است، کلید پیروزی این تیم فوتبال شش و هشتی و خارق العاده ژاوی و اینی‌یستاست. داوید ویا فقط یک تمام کننده است. کارش را هم خوب بلد است اما پمپاژ خون از قلب اسپانیاست، جایی که هماهنگی شعبده وار دو بارسایی همسنخ در بازی قبل، پاراگوئه را کشت و اگر در بازی‌های بعد ادامه یابد قطعاً آلمان و فینالیست دیگر (هلند یا اروگوئه) را هم مات خواهد کرد.

اگر بخشی از پیروزی اسپانیا مقابل پاراگوئه مربوط به بیرون کشیدن ژابی آلونسو و ورود پدرو باشد، قطعاً بخش مهمترش هم مربوط می‌شود به فضایی که ژاوی و اینی‌یستا برای کار با هم پیدا کردند. این مساله خود مرهون خروج آلونسو که یک فضا پر کن واقعی است نیز هست اما مربوط به ایجاد فضای روانی مناسب بین ژاوی و اینی‌یستا هم می‌شود. فضایی که بعد از مصدومیت مقطعی اینی‌یستا و تغییر محیط بازی از بارسای گواردیولا به اسپانیای دل بوسکه کمرنگ شده بود و حالا بعد از سه‌، چهار بازی و در مهمترین قسمت‌های جام باز هم تثبیت شده و قطعاً خواهیم دید که اعجاز این دو نفر چگونه سودای قهرمانی را تبدیل به واقعیتی‌ ملموس برای ماتادورها خواهد کرد.

باید منتظر ماند و ضرب گرفتن فوتبال شش و هشتی اسپانیا را روی دایره فوتبال به تماشا نشست و نیوش کرد.

 


 
 
نرم، نرمک می‌رسد جام جهانی
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩
 

فوتبال همیشه قشنگ است، همه جورش قشنگ است. یک توپ پلاستیکی دو لایه هم که بیندازی وسط خیابان و بدوی دنبالش آن قدر لذت می‌بری که لبریز می‌شوی از دنیا دنیا شادی خالص، ناب و اورجینال، اصلِ اصل.

جام جهانی حکایت دیگری دارد اما. جام‌ترین جام دنیاست. نه این که هر چهار سال یک بار برگزار می‌شود، نه این که جهان شمول است و ریزه‌کاری‌های خاص خودش را دارد، این است که لذت ویژه‌ای هم می بخشد به اهلش. انگار که رنگین کمانی بیش از هفت رنگ از یک طرف دنیا قد می‌کشد، منحنی وار بالا می‌آید و در طرف دیگر سر می‌گذارد بر آستان فوتبال، این نشئه ی خوشایند.

« ... نرم، نرمک می‌رسد اینک بهار» مشیری بزرگ آن قدر یگانه است که تنهایی می‌نشیند بر دلهایی که ثانیه شمار آغاز جام جهانی‌اند، این‌ است که وقتی می‌گویم نرم، نرمک می‌رسد جام جهانی به همان طراوت بهار است، به همان شکوفایی و به همان زیبایی بی‌تکرار.

جام ترین جام دنیا این بار جور دیگری پیداست توی قالب گمانه‌زنی‌های اهل فوتبال. تیم خوب زیاد داریم امسال و دسته دسته آدم‌های عشق فوتبال جدای از این که تیم کشورشان باشد جزو ٣٢ تیم خوشبخت ٢٠١٠ یا نه هر کدام دل به قهرمانی تیمی بسته‌اند، خیلی‌ها برزیل، آرژانتین و به نظر من امسال خیلی‌ها هم منتظرند تا ماتادورها جام را بالای سرشان ببرند. اسپانیا واقعا هم تیم خوب و ساخته و پرداخته ایست خصوصا که جادوگری مثل ژاوی را دارد.

زیاد شنیده‌ایم که پشت میزنشین‌ها مدام دم بزنند از جامی که تبلور دوستی‌هاست، آن جور که آنها فکر می‌کنند نیست اما واقعا اگر باشی و ببینی دوستی موج می‌زند بین آدم‌ها، چه آنها که بختشان یار بوده و از نزدیک این نمایش آیینی را تماشا می‌کنند، چه آنها که پای تلویزیون می‌نشینند، می‌گویند و می‌شنوند و تخمه می‌شکنند، بعد که سوت آغاز بازی به صدا درآمد به احترام فوتبال نابی که قرار است ببینند، دست به سینه می‌نشینند، بی تخمه، بی‌حرف و حدیث زیادی.

جام جهانی را فقط باید تماشا کرد.لذتی که چشم می‌برد از این همه ترانه ی موزون، نه گوش می‌برد، نه هیچ حس دیگری. چشم داشتن توی چند هفته‌ای که جام جام‌ها میهمان آدم‌هاست پادشاهیست توی هفت اقلیم!

آن‌ها که در زندگی شان چه بلند به درازای چند دهه و چه کوتاه به اندازه ی چهار سال ناقابل تماشای جام جهانی را تجربه کرده‌اند خوب می‌دانند این موسم تمام رنگی فقط فوتبال دیدن نیست، آدم دیدن هم هست. تماشای رنگ‌ها، فرهنگ‌ها که فرسنگ‌ها دورند اما حالا نزدیک و گویی زیباتر از همیشه‌اند، یک شکل دیگر، یک جور نو!

ارزانی همه عشق فوتبال‌ها باد لحظه تحویل جام جهانی، لحظه‌ای که نه با توپ و سورنای ما تحویل می‌شود، نه با صدای ناقوس همسایه‌ها بلکه با نوای دل‌انگیز سوتی کوچک که صدایش به گوشه، گوشه دنیا می‌رسد آغازش را جشن خواهیم گرفت؛ جام نو مبارک!

 


 
 
انتظار چهل و پنج ساله ی یک سی ساله
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
 

 این که کی یا چه جوری اینتری شدم را یادم نیست. یادم نیست نه به این معنا که فراموش کرده ام چه زمانی با دل بستن به آبی و مشکی پوشان میلان (البته بعد از تراختور که برای همیشه خاطرم می ماند با عشقش به دنیا آمدم) پیوستم به جمع شیفتگان فوتبال. یادم نیست به این معنی که هیچ وقت انتخاب نکردم یک اینتری باشم، مثل خیلی ها که انتخاب می کنند مثلا بین منچستر یونایتد، آرسنال، چلسی و لیورپول عزیز طرفدار تیمی باشند که وقتی توی زمین است احساس کنند دارند دل انگیز ترین طعمی را که ممکن است فوتبال به هر کسی هدیه کند را مزمزه می کنند. من به همین دلیل ساده لیورپول عزیز را برای دوست داشتن انتخاب کردم اما در لیست انتخاب هایم هیچ وقت نامی از اینتر نبوده.

اگر معیار پسندیدن سبک های مختلف فوتبال در سراسر دنیا را روحیه افراد در نظر بگیریم باید گفت فوتبال ایتالیا با مزاج من سازگارتر است. البته همه می دانیم حساب برزیل از سایر تیم ها جداست مثل هر چیز دست نیافتنی دیگر. مثل شجریان در موسیقی ردیفی، مثل موتزارت در موسیقی کلاسیک، مثل همفری بوگارت و بهروز وثوقی در بازیگری، مثل مدرن تاکینگ، مثل ابراهیم تاتلیس، مثل چخوف، هاینریش بل، فردوسی، شکسپیر و مثل خیلی چیزهای دست نیافتنی دیگر.

من دقیقا به خاطر کاتاناچیو فوتبال ایتالیا را دوست دارم. این کاتاناچیو چیزی است که اجرا کردنش و درست اجرا کردنش کار هر کسی نیست و چون کار هر کسی نیست، زیباست. به انسانی می ماند که قدرت اراده اش هر چیز نامربوطی را پس می زند. شبیه ملتی است که وجب به وجب خاکش را پاس می دارد و هر حمله ای را دفع می کند. آدم را یاد وایکینگ های غیور می اندازد.

شاید همه ی این گرایشات درونی که باعث علاقه تلپاتیک و تقریبا غیر ارادی ام به کاتاناچیو شد توی همان سال های بین کودکی و نوجوانی در آمیخته با شوق همیشگی ام برای پرسیدن و دانستن مرا به سمت شناخت مردی سوق داد که می گفتند و می گویند واضع کاتاناچیوست. گفتند هررا قلب مکتب فوتبال ایتالیاست و من توی همان هیر و ویر به آرشیو فیلم های VHSیک اینتری قدیمی دست یافتم که این تیم را نه مثل حالای من بلکه به شیوه ای سرخپوستی دوست داشت. همان جا فیلم آخرین قهرمانی اینتر در اروپا را به رهبری همین هررای بزرگ دیدم و اگر چه سی سال و چند ماه بیشتر ندارم اما دقیقا چهل و پنج سال تمام منتظر لحظه ای نشستم که کاپیتانی با پیراهن آبی و مشکی آن جام لعنتی را بالای سر ببرد و قال قضیه را بکند.

وقتی اینتر محبوبم قهرمان شد من فارغ از خودم، بغضم گرفت برای یک سرخپوست اینتری که برای دیدن لحظه ی پایان انتظار 45 ساله اش فقط یک سال کم آورد و من همان طور که قول داده بودم کنار آرامگاهش نشستم و همه ی آن لذت وسیع را مو به مو برایش تعریف کردم. از روزی که مورینیوی کار درست آمد تا لحظه ای که یک تیم تمام کاتاناچیویی قهرمانی را جشن گرفت.

 


 
 
سکویایی به نام تراکتور
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
 

کهنسال که مى گویند، خیلى ها یاد پیرى مى افتند، چون به پیرى، کهنسالى هم مى گویند. من خودم شخصاً بیشتر از اینکه یاد پیریِ انسانى از همان جنس پیرمردى، پیرزنى بیفتم، درخت «سکویا» برایم تداعى مى شود. همان که درکتاب فارسى دوره دبستان مان خواندیم بالاى سیصد، چهارصد حلقه توى تنه اش دارد و بعد هم معلممان گفت: «فکر نکنید که این حلقه ها دوزارى است و همین طور الکى توى تنه قطور سکویا نقش بسته، نه، هر کدام از این سیصد، چهارصد تا حلقه یک سالى وقت برده، یعنى هر حلقه اى یک سال از عمرسکویاست که اگر حالا چند صدتاست، یعنى این درخت کهنسال چندصد سال عمر کرده.» بله، درخت کهنسال. این واژه کهنسال را همان موقع درباره سکویا شنیدم و این شد که هر وقت دیگر هم کسى گفت یا جایى خواندم؛ کهنسال، خواهى، نخواهى یاد سکویا افتادم و انصافاً برازنده تر از سکویا هم سراغ ندارم براى واژه کهنسال. حالا و در ایام رو به زوال جوانى با شنیدن این واژه دایره گسترده اى از چیزها دور ذهنم حلقه مى زند؛ یکى همین مسابقه یکشنبه شب گذشته؛ دیدار دو تیم کهنسال؛ تراکتور- استقلال! فوتبالى از جنس کهنسال ها اما مگر کهنسالى دیدیم توى این «شاه بازى»؟ همه اش طراوت بود، همه اش جوانى، جوانى هاى یک تیم کهنسال؛ تیم تراکتور!

•••

یک آذرى در هر کجاى جهان که باشد با عشق به ۳ چیز متولد مى شود. نه اینکه بعدها عاشق این ۳ چیز شود، نه، با عشق به این ۳ چیز زاده مى شود، به دنیا مى آید؛ آذربایجان، ستار خان و تراکتور! اینکه مى بینید تیمى مى شود کهنسال که آدم را یاد قدمت سکویا مى اندازد به خاطر ریشه هاى زنده و پویایى است که در دل مردم دوانیده شده است. بله، مردم هستند که تراکتور، تراکتور مانده مثل استقلال، ملوان، صنعت نفت، پرسپولیس و مثل چند تیم دیگر. این حقیقتى است عجیب که هواداران تراکتور و آن دیگر تیم ها فوتبال را به خاطر تیمشان دوست دارند حال آنکه همین تیم ها بر اساس فلسفه فوتبال پدید آمده اند. عجیب که مى گویم اینجاست. آنها فوتبال را دوست دارند چون تراکتور یک تیم فوتبال است، آنقدر تیم است که حل شده در فرهنگ مردم، در خانواده هایشان و حتى ژن هایشان و این است که مى گویم یک آذرى با عشق به تراکتور به دنیا مى آید چون چنین ژنى سالیان سال است از پدر و مادر به فرزند مى رسد و جاى عزیزى دارد براى خودش توى ساختمانDNA یکایکشان. کروموزومى به نام عشق به تراکتور!

•••

اگر روانشاد «حسین منزوى» از سرتنگدلى سرود؛ « ما ز اسب و اصل افتاده ایم/ ما پیاده ایم اى سواره ها» این در مورد تراکتور صدق نمى کند. خیلى شده که تراکتور از اسب بیفتد اما از اصل هرگز! سکویا که از اصل نمى افتد، سکویا، سکویاست. گرماى تموز باشد یا سرماى دى، سکویا اهل کمرخم کردن نیست. توفیر دارد با رستنى هاى «لب جویى» که به بادى سر مى خوابانند و دولا مى شوند، تعظیم مى کنند. ریشه دارد سکویا و ریشه اش آنقدر زمین را کاویده که دشت را مال خود کرده، رسیده به کوه و از شما چه پنهان، چشم به قله دارد. فوتبال بیشترش آسمان است تا ستاره، این است که آسمان زاده هاى تراکتور یقه ستاره هاى استقلال را گرفتند چون آسمان بودند و آسمان است که روزى کهکشان مى شود در دل شب اگرچه آسمانِ شب با ستاره هایش قشنگ است هرچند ستاره هاى کوچیده!

•••

خوبى مثال هاى فلسفى این است که همواره دایره مصداقى گسترده اى دارند که خب البته این نشأت گرفته از ذات کلى و هستى شمول خود فلسفه است. یعنى اگر «برتراند راسل» فیلسوف معاصر گفته «در کنار افراد زیادى مى توان خوابید اما با افراد کمى مى توان بیدار بود» این را مى توان به فوتبال هم تعمیم داد چه تیم هایى از جنس تراکتورند که فوتبال ما با آنها بیدار است که ریشه در دل مردم دارند که با هر فراز و فرودشان ریشه بر جاى مى ماند و همین ریشه مى شود آبشخور فوتبال ملى این سرزمین و فوتبالیست هایى در مکتب بیدار این جور تیم ها تربیت مى شوند که سالیان سال مى شوند آبروى ما در دنیا، همه دنیا!میوه هاى این سکویا را هر که بچیند رواست؛ میوه رسیده را باید چید تا جوانه تازه بروید تا درخت سربلند پرغرور «بر»ى تازه دهد تا سرش به خورشید برسد تا در سایه سارش هم پرنده بیاساید هم مسافر و هم تبر به دست!

•••

ختم کلام اما باز جوانى هاى یک تیم کهنسال است. اینکه چطور مى شود با یک مشت جوان گمنام ستاره هاى چند میلیاردى را ۹۰ دقیقه به توپ بست، حبسشان کرد توى زمین خودشان و چپ و راست آن قدر حمله کرد روى دروازه شان که خود را گم کنند ستاره ها توى آسمان تبریز؟!جوانى و حمیت بازیکنان به جاى خود، جوانى و شجاعت سرمربى هم محفوظ، زحمات تیم هاى پشت تیم هم بالاى چشم اما اینها همه برگ و شاخه اند و میوه. ریشه آنجا روى سکو بود. نشسته که نه، ایستاده بودند کیپ هم، هزاران هزار هوادار که گفتم فوتبال را به خاطر تراکتور دوست دارند. حماسه مال آنهاست، شورازآنهاست. آسمان آنهایند، وسیع و بى غل وغش! ریشه هاى این سکویاى کهنسال، پیر و پوسیده نیست. استوار است و محکم. فوندانسیون بى عیب و نقصى است که برج بلند بالایى را بر فراز نگاه داشته با سینه اى فراخ.فقط ورزشگاه را نبین که گنجایش بیش از ۷۰ هزار نفر را ندارد. تراکتور چندین ۷۰ هزار نفر سینه چاک دارد اینجا توى تبریز، توى ایران وبیا قسم بخورم توى هر جاى این دنیاى خاکى که یک آذرى نفس مى کشد. بله تراکتور این قدر وسیع است، شاید محدود به آذرى ها باشد اما آذرى ها محدود نیستند، گسترده اند، پخش اند توى دنیا و در درون هر کدامشان هم کروموزمى هست به نام «عشق به تراکتور» و این است که مى گویم؛ تراکتور نمى میرد تا این هواداران را دارد.


 
 
سیاه مثل کور
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
 

لیگ برتر نهم از پانزدهم مرداد شروع شد و حالا هفته به هفته جلو می رود. من قصد داشتم این داستان را همزمان با آغاز مسابقات لیگ برتر پست کنم و پشت بندش برای روز خبرنگار هم چیزکی بنویسم اما خب در عمل هیچ کدام از این دو کار را نتوانستم بکنم. برای روز خبرنگار هم دیگر چیزی نخواهم نوشت چون فکرش را که کردم دیدم حدیث برهنگی است و مغزهای سوخته. ما کجا و روزنامه نگاری کجا، روزنامه نگاری و خبرنگاری جهانی کجا و ما کجا !

مسابقات لیگ برتر و به طور کلی فوتبال در ایران از آذر ١٣٨۶به بعد برای من شیرینی گذشته را ندارد. در آذر ٨۶بود که سرباز احمدی در بازی سپاهان ـ پرسپولیس سر به یک نارنجک دستی سپرد و خیلی ساده تر از آن چیزی که فکرش را بکنیم، چشم به سیاهی باخت. بعد از آن اتفاق، لیگ برتر بیشتر از این که رقابت و قهرمانی را برای من تداعی کند، کوری را به خاطرم می آورد. آن موقع این رویداد دردناک را در قالب داستانی با عنوان «چشم هایت برف امسال را ندید، سرباز» ریختم و در روزنامه ی «ابرار ورزشی» چاپش کردم و حالا هم خیلی دوست دارم این درد را تازه کنم تا شاید از همین اول کار نارنجک کمتری توی ورزشگاه ها پرتاپ شود، حتی شده یک نارنجک کمتر!

 

چشم هایت برف امسال را ندید، سرباز

 

اسپندى که روى زغال افروخته دود مى شد و چهره مادر را مى پوشاند هم نتوانست اشک هاى غلتان«ننه بیگم» را از چشم «ابراهیم» دور نگه دارد. از دل مى جوشید چشمه مهر مادر، مگر مى شد ندید آن همه نگرانى آسمانى را؟ کمر کوه خم مى شد پیش این عشق ملکوتى چه رسد به قلب ابراهیم که نازک تر از برگ گل بود! این شد که ساک لباس هایش را یله کرد و مثل گذشته، مثل همیشه رها شد در آغوش گرم مادر. مرواریدهاى رقصان چشم ننه بیگم صورت ابراهیم را هم خیساند. دل مادر جوشید، غم هایش، نگرانى هایش همه حرف شد زیر گوش جوانک؛ «کاش مى شد نرى مادر. قلبم به شوره، ابراهیم. پسربزرگمى، ستون خونه ننه بیگم...» خورد بیشتر حرف هایش را مادر دل نگران! چشم دورتادور روستا گرداند تا بلکه غلیان قلبش آرام بگیرد. مبادا دل فرزند ارشدش بلرزد و پایش سست شود! حرف هایى که ننه بیگم فرو خورد خون دل شد و بر جگرش نشست اما مادر به روى خودش نیاورد که نیاورد. گره از ابرویش گشود و تا توانست رفتن ابراهیمش را تماشا کرد. دید و گریست! ابراهیم که در مه جاده گم شد، ننه بیگم سمت ایوان چرخید، آسمان را نگریست و بر معبود، «دل مویه» کرد؛ «خدایا مرد خونه ننه بیگم رفت خدمت زیر پرچم، سربازى! مرد رفت که بزرگمرد برگرده، به بزرگیت که دستت روى سرش باشه. سالم و سلامت رفته، سالم و سلامت برگرده ، آمین!»

***

پادوى خردسال تلفنخانه ده «سورنجان» حرص مى زد که «ننه بیگم، یالا، زود باش، الان قطع مى کنه ها... از اصفهان زنگ زده، خودش گفت. به خدا راست مى گم. داره میره بازى. داره میره فوتبال بازى، ننه، زود باش بیا...» ننه بیگم سر از پا نمى شناخت بنده خدا! یک ماه بود که پاره جگرش سورنجان را ترک کرده و اگر چه چند بارى تماس گرفته بود تا ننه بیگم صدایش را بشنود و دلش آرام شود اما خب انگار که سال ها از آغوش مادر فاصله گرفته بود. این را دل ننه بیگم مى گفت.دست خودش نبود که! «مادر جان، بلا گردونت بشم، ورزشگاه میرى چى کار؟ غرق نشى  اونجا؟ دریا هم که نباشه، باز هم خطرناکه. خیره سرى نکن پسر ، تو تازه یک ماهه که لباس پوشیدى. هزار خطر جلوى راهته. نگو جوونم، نگو حواسم جمعه. به خدا دلم مثل سیر و سرکه مى جوشه مادر. ته تغارى لیلى خانوم مى گفت هزار هزار آدم میره اونجا که باید برى.» ننه بیگم گفت و گفت تا صداى بوق به خودش آورد که تلفن قطع و ابراهیم خداحافظى کنان راهى ورزشگاه شده است؛ «فولاد شهر»!

***

ترقه ندیده بود به عمرش پسر ننه بیگم . نارنجک دستى؟ یعنى چیزى است شبیه به همان نارنجکى که توى آموزشى نشانش داده بودند؟ سربازهایى که اواخر دوره خدمتشان بود، گفته بودند سختگیر باشد. به کسى رو ندهد، مراقب چیزهایى که به داخل زمین پرتاب مى شود هم باشد، خصوصاً نارنجک، یعنى همانى که بعداز نشستن روى سرش او را از خود بى خود کرد. آن موقع انگار که دنیا بناى چرخیدن دورسرش را گذاشته باشد، چشم هایش تار شد، گلویش بسته ، سینه اش مثل سنگ. قبل از اینکه نارنجک به سرش بخورد، داشت به این فکر مى کرد که اگر در سورنجان بود، حالا داشت مثل چند زمستان قبل دانه هاى برف را براى خواهر کوچکش مى شمرد؛ یک دونه برف، دو دونه برف، سه دونه برف ... هزار هزار دونه برف تا «گلنار» کوچولو بخوابد و ابراهیم براى گوسفندها علوفه ببرد توى آغل! اگر در سورنجان بود، شبانه زیر پنجره خانه «مش مراد» آدم برفى درست می کرد، درست شبیه خودش تا دل دختر کدخدا کمتر برایش تنگ شود، لااقل تا برف بود و سرما.

اگر در سورنجان بود چشم ها را مى دوخت به افق، سینه را صاف مىکرد و«شور» مى خواند که؛

«دو زلفونت بُوَد تار ربابم

ماه من

چه مى خواهى از این حال خرابم

ماه من ...»

***

«چقدر گفتم مادر، سر به هوا نباش؟ فوتبال که میگن همون جنگه، نگو. گفتم کار دست خودت میدى، نه! اى لعنت به این فوتبال. اون همه جوون توى جنگ ناکار شدند، بس نبود؟ جنگ نبود؟ فوتبال بود؟ مگه فوتبال همون جنگ نیست؟ اگه نیست پس چرا پسر دسته گل منو کور کردند؟»

***

چشم هاى عاشقش را تاب تماشا نداشتند یا مست غیرت به تیمشان بودند که همه دنیا را زرد دیدند و بهار زندگى ننه بیگم را به پاییز نشاندند؟ سبزینه وجود ابراهیم به زردى گرایید وقتى نابینایى غرقه در تعصب، دستى افشاند و نارنجک دستى را میهمان سرش کرد. حالا صاحب آن دست زیر برف آدمک مى سازد براى معشوقش در حالى که چشم هاى مرد سرباز برف امسال را ندید!


 
 
عاشیق ها هم عاشق می شوند
نویسنده : جمشید محبی - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸
 

«... دینگ... لینگ... جینگ...»، ساز که کوک شد «عاشیق» جوان سر بالا آورد، نگاهى به ساعت انداخت و دست و پایش را جمع کرد. حس کرد کمى دیر شده اما بعد به خودش گفت نباید از همین حالا استرس به جانش بریزد. درازکش کیف سازش را با دست پیش کشید و با وسواس و احتیاط «چگور» را داخل آن گذاشت، بعد دستى روى زبانه هاى شماره دار قفل لغزاند تا به اصطلاح رمزش را عوض کرده باشد. همین طور که برمى خاست، زیر لب زمزمه کرد؛«باید جنبید، تا باغشمال راه زیاده...»

***

بانویش بى قرارى مى کرد براى اینکه نمى توانست همراهش باشد. کمتر پیش مى آمد عاشیق جوان با ساز اما بدون بانویش رهسپار جایى شود. این بار اما مرد چشم ابرو مشکى مى خواست بدون حضور همسرش پنجه بر تن سیم هاى زرد و سپید چگور بکشد و صدایش را بفروشد به آدم هاى مثل خودش در ازاى یک لبخند، یک فریاد از سر شوق. بعد صداى عاشیق جوان در گوش زن پیچید که «منیم یوردوم آذربایجان، آذربایجان...» خواست نقش معشوقى را بازى کند که به گاه جدایى دل به دریاى اشک مى سپارد اما واقعاً گریست بى اینکه بداند براى نبودن کنار همسرش در باغشمال مى گرید یا اینکه عاشیق قرار است بدون بانویش زخمه بر چگور بزند؟ به هر حال هر چه که بود تصمیم گرفت زیاد ادامه اش ندهد، این است که ساز را به یک دست و شال سرخ را به دست دیگر شویش داد، در را گشود و بعد از خداحافظى، رفتن شوهرش را تماشا کرد تا سر کوچه اما آنجا که عاشیق جوان خواست بپیچد سمت گذر اصلى صدا بلند کرد که «آهاى عاشیق عاشقانه بنواز...»

***

باغشمال شلوغ بود. از آن دست شلوغى هایى که مى گویند «قیامت شده» و چه قیامتى بود، چه ابهتى داشت حضور این همه آدم در جایى که براى شهر نوعى نوستالژى غنایى- حماسى محسوب مى شد. بله، غنا و حماسه، دو مقوله اى که عاشیق جوان هر روز مرورشان مى کرد، مى نواختشان، مى خواندشان! کارش بود خب، عشقش، دلخوشیش و چیزى که بدان شهره خاص و عام بود. این عشق در تلاقى با عشقى دیگر که به اندازه عشق به عاشقیت و عشق به آذرابادگان برایش پرشور مى نمود او را کشانده بود به باغشمال، جایى که آن روز قلب شهر بود، چشم آذرستان، سرزمین آذران، جایى که قرار بود در ازاى نود دقیقه هیجان و استرس و نگرانى بهانه اى باشد براى یک شادى فراگیر، یک جشن بزرگ و همگانى. در همین اندیشه بود که دو آتشه اى از کنارش گذشت و گویى که تازه فهمش شده باشد آنکه رو به باغشمال ایستاده و آینده را نگاه مى کند همان عاشیق جوان است که سرما و گرماى آن مکان پر خاطره را از سر گذرانده، شادى هایش را، غم  هایش را و حتى ۸ سال انتظار مو سپید کننده اش را. این بود که برگشت، پرچم قرمز روى دوشش را به بازوى عاشیق جوان بست، دست روى پرچم و بازو گذاشت و فریاد کشید؛«کور اوغلى هاواسى چال عاشیق، کور اوغلى هاواسى چال...»

***

فوتبال ورزش عجیبى است آنقدر عجیب که نمى توانى بفهمى چطور با آن سرعت ماوراى نورش با پوست و گوشت و خونت آمیخته مى شود جورى که با هر نفس حسش مى کنى، آلوده اش مى شوى و از غوطه خوردن در دریایى که تا یک قدمى مرگ جلو مى بردت لذت مى برى. اینطور است که «عاشیق ها هم عاشق مى شوند» و دل مى دهند به موجى که با هر چرخش توپ، قلبشان را به جرز و مد مى کشاند. در فوتبال تیم هایى هستند که با خیلى از آدم ها زاده شده اند، خیلى تیم ها هم هستند که حکم بزرگتر را دارند براى جوان هایى که سال هاى سال سر مى گذارند روى سینه پرتلاطم این بزرگترشان و بالا و پایین مى روند، تب مى کنند و مثل عاشیق جوان دل مى بازند، عاشق مى شوند و عاشقى مى کنند. عاشیق جوان همیشه دلش مى خواست عاشقانه «اصلى و کرم» را آنطور که دلش مى خواهد بنوازد و بخواند نه آن طور که مثلاً «عزیز حاجى بیگف» تدوینش کرده، حالا هم که ایستاده روى سکو، ساز را گذاشته روى شانه اش و چشمش را دوخته به مستطیل سبزى که بازیکنان تیم محبوبش عرق مى ریزند پاى چمن هایش تا لیگ برترى شوند عاشیق هاى تراکتورساز، دوست دارد حماسه کور اوغلى را آن طور که عشقش مى کشد بخواند و یا اصلاً نخواند و چیزى را بخواند که همه اش مربوط شود به تراکتورسازى و صعود شادى بخشش به لیگ برتر. این است که مى خواند و مى خواند تا همه عاشق هاى باغشمال دلشان بشود رنگ دل عاشیق جوان که آخر آن نود و چند دقیقه طولانى سینه صاف مى کند و فریاد برمى آورد؛ «تیم ما قهرمان شده ... خدا می دونه که حقشه...»